|
نوشته شده توسط etemad
|
|
شنبه ، 24 مرداد 1388 ، 07:10 |
اخلاق و سياست چه رابطهاي باهم دارند؟سياست شغل عامه مردم نيست، بلكه نخبگان معدودي كه سياست مدار خوانده ميشوند، به آن ميپردازند. اما اخلاق و رعايت قواعد آن به گروه خاصي تعلق ندارد، عوام و خواص همه به نحوي تكليف اخلاقي را احساس ميكنند.  موجودي كه نامش آدمي است، با تمييز خوب از بد و شايست از ناشايست آدمي شده است. اما اين كه قواعد و دستورهاي زندگي خوب و شايسته، از كجا آمده، خود مطلب ديگري است. آدمي از زماني كه در زمين مقام كرده، همواره ملزم به رعايت قواعد و دستورالعملهايي بوده است، اين دستورالعملها هم از حيث مبدأ و منشأ و هم از حيث ضمانت اجرا متفاوت بودهاند. مردم اين قوانين و قواعد را وضع نكردهاند، بلكه وقتي به مرحله رشد رسيدهاند، دريافتهاند كه بايد رفتار و گفتارشان تابع قواعد باشد و در هر كاري حدود را رعايت كنند. بعضي از اين قواعد منشاء الهي و فوق بشري دارند و بعضي ديگر را قانونگذاران و دانايان اقوام تقرير و وضع كردهاند. قواعد و احكام ديني اگر اطاعت و اجرا نشوند گناه است و گناهكار در آخرت معاقب خواهد بود. در كنار اين دستورالعملها قواعد و قوانين ديگري هست كه اگر طبق آنها عمل نشود، شخص سرپيچي كننده و متخلف، مجرم شناخته ميشود و به مجازات ميرسد. اينها قوانين حقوقي و حكومتي است.
موجودي كه نامش آدمي است، با تمييز خوب از بد و شايست از ناشايست آدمي شده است. اما اين كه قواعد و دستورهاي زندگي خوب و شايسته، از كجا آمده، خود مطلب ديگري است. آدمي از زماني كه در زمين مقام كرده، همواره ملزم به رعايت قواعد و دستورالعملهايي بوده است، اين دستورالعملها هم از حيث مبدأ و منشأ و هم از حيث ضمانت اجرا متفاوت بودهاند. مردم اين قوانين و قواعد را وضع نكردهاند، بلكه وقتي به مرحله رشد رسيدهاند، دريافتهاند كه بايد رفتار و گفتارشان تابع قواعد باشد و در هر كاري حدود را رعايت كنند. بعضي از اين قواعد منشاء الهي و فوق بشري دارند و بعضي ديگر را قانونگذاران و دانايان اقوام تقرير و وضع كردهاند. قواعد و احكام ديني اگر اطاعت و اجرا نشوند گناه است و گناهكار در آخرت معاقب خواهد بود. در كنار اين دستورالعملها قواعد و قوانين ديگري هست كه اگر طبق آنها عمل نشود، شخص سرپيچي كننده و متخلف، مجرم شناخته ميشود و به مجازات ميرسد. اينها قوانين حقوقي و حكومتي است. علاوه بر اين دو نوع قانون، قواعد ديگري هم وجود دارد كه آدمي خود را مكلف به رعايت آنها ميداند، اما عدم رعايت آنها جزاي اخروي، مؤاخذه و مجازات درپي ندارد، بلكه رعايت و عدم رعايت اين احكام و دستورالعملها نتايجي از قبيل رضايت، خرسندي خاطر، پشيماني و اندوه خوردن را در پي دارد. منشأ اين قوانين هم بدرستي معلوم نيست كه كجاست. كانت ميگويد: «نيروي تكليف در دل و درون ماست.» اگر مقصود اين است كه تكليف اخلاقي يك الزام خارجي نيست، ناگزير بايد اين سخن را تصديق كرد، اما بايد پرسيد، دل و دروني كه جايگاه نيروي تكليف است، چيست؟ به خصوص كه قواعد اخلاقي در زمره مشهورات است و مردم آنها را جعل نميكنند. تشخيص خوب و بد ظاهرا هميشه و در همه جا بوده است، ولي يك جامعهشناس ممكن است بگويد كه تعيين خوبها و بدها را جامعه بر عهده دارد؛ يعني ما در ميان خوبها و بدها، بايدها و نبايدها به دنيا ميآييم. اين درست است كه اشخاص و افراد تعيين نميكنند كه چه چيزي خوب و چه چيز بد است، اما بايد پاسخگويي و مسئوليت اجراي فرمانها يا سرپيچي از آنها را به عهده بگيرند. اگر مسئوليت در برابر خود باشد، الزام، الزامي اخلاقي است. پس از اين مقدمه، اكنون بايد پرسيد كه اخلاق و سياست چه رابطهاي باهم دارند؟ به اشاره گفته شد كه اختلاف اين دو امر در چيست. سياست متعهد به تدبير امور عمومي، برقراري و تأمين نظم مدينه و كشور است. سياست شغل عامه مردم نيست، بلكه نخبگان معدودي كه سياستمدار خوانده ميشوند، به آن ميپردازند. اما اخلاق و رعايت قواعد آن به گروه خاصي تعلق ندارد، عوام و خواص همه به نحوي تكليف اخلاقي را احساس ميكنند. كسي كه خود را مكلف به فعل اخلاقي ميداند و آن را انجام ميدهد يا نميدهد، به مصلحت عام و حتي به مصلحت خود كاري ندارد، او بايد كاري را انجام دهد كه خود را به اداي آن مكلف ميداند. با اين حال نميتوان از قرابتي كه ميان احكام اخلاقي و بعضي قواعد سياسي وجود دارد، به آساني چشم پوشيد و سياستمدار را از پيروي دستورهاي اخلاقي معاف دانست. سياست ناظر به خير عام است. امروزه حتي بدترين حاكمان هم داعيه خدمت به كشور و مردم را دارند. آيا خدمت به مردم و تأمين امنيت و آسايش آنان عمل خير نيست و اگر خيري در آن باشد، آن خير را نبايد و نميتوان اخلاقي دانست؟ ميگويند كه سياست جديد به كلي مستقل از اخلاق بود و اين درست است. اگر به قانون اساسي سياست جهان متجدد، (اعلاميه حقوق بشر)، نظري بيفكنيم، ميبينيم كه برخي مواد اعلاميه حقوق بشر حداقل لحن اخلاقي دارد. بنابراين آيا حفظ حرمت و رعايت حقوق بشر يك امر اخلاقي نيست و يكي از اصول اخلاقي كانت را به خاطر نميآورد؟ اعلاميه حقوق بشر پس از آنكه به تصويب مجمع ملي فرانسه و برخي ديگر از مجالس سياسي رسيد، در نهايت توسط سازمان ملل تفصيل يافت و اجراي آن ضمانت شد و به اين ترتيب صرفاً به يك مجموعه اصول سياسي مبدل شد. بنابراين، يك حكم ميتواند به اعتباري اخلاقي و به اعتبار ديگر سياسي باشد. اگر چنين فرضي را بپذيريم، نميتوان ارتباط اخلاق و سياست را انكار كرد. اگر صورتهاي ارتباط اخلاق و سياست را در نظر آوريم، به گونهاي روشن ميشود كه اينها در كجا با هم افتراق دارند و در كجا به اشتراك ميرسند. اولين صورت ارتباط اخلاق و سياست، در اعتقاد اكثر مردم ظاهر ميشود، آنها فكر ميكنند سياستمداران بهترين مردمان هستند و براي خير مردم كار ميكنند و در هر كاري كه انجام ميدهند، بايد وجدان و اخلاق را در نظر بگيرند. مردم حق دارند كه بهترين مردمان را شايسته كار سياست و حكومت بدانند. گاهي هم اتفاق ميافتد كه اين بهترينها در منصبهاي سياسي قرار ميگيرند و شايد در ميان سياستمداران همواره تعدادي هر چند اندك، از اين افراد وجود داشته باشند. اما مردان خوب هم كه به سياست ميپردازند، ضرورتا همه كارهايشان اخلاقي نيست و نميتوانند ملاكها و ميزانهاي اخلاقي را بر افعال و تصميمهاي خود حاكم كنند. بديهيترين توجيه آن، اين است كه گاهي حفظ مصالح عمومي اقتضا ميكند كه سياستمداران در انتخاب ابزار نيل به مقصود، چندان پروا نداشته باشند. اما اين نسبتي كه ميان اخلاق مقبول و سياست موجود فرض ميشود، رؤيا و آرزويي بيش نيست و كمتر متحقق ميشود. اين نوع نگاه به رابطه سياست و اخلاق، نگاهي جامعهشناسانه محسوب ميشود. نسبت ديگر را بايد در آثار فيلسوفان سياسي جستوجو كرد، از جمله ميتوان به افلاطون كه بنيانگذار فلسفه سياست است، اشاره كرد. هر چند در اين قبيل مباحث همواره بايد ارسطو را در كنار افلاطون (نه در برابر او) قرار داد. افلاطون و ارسطو اخلاق را از سياست متمايز ميدانستند و مدني بودن (سياسي بودن) را لازمه ذات انسان تلقي ميكردند. به اعتقاد آنان، غايت تعليم و تربيت نيل به فضيلت است و تحقق فضيلت در مدينه ممكن بوده و غايت مدينه، سعادت است. در تصور آنها نميگنجيد كه سعادت بيفضيلت تحقق يابد. با توجه به اين مطالب ظاهرا سياست و اخلاق توأم با يكديگرند و از هم جدا نميشوند. آيا به راستي چنين است؟ هم آري هم نه. اين دو فيلسوف هرگز اغراض سياست و تدابير سياستمداران را مستقل از اخلاق و فارغ از آن ندانستند، اما هيچيك نميگفتند كه كار سياست را بايد به اخلاقيترين فرد مدينه سپرد. افلاطون وقتي صفات فرد سياسي را ذكر ميكند، اخلاقي بودن را هم در نظر ميگيرد. اما اين كه اخلاقي بودن يكي از اوصاف دوازدهگانه رييس مدينه است، دلالت بر آن دارد كه اخلاق و سياست يكي نيستند، نه اين كه در برابر هم يا متباين با يكديگر باشند! آيا سياستمدار افلاطوني در هر تصميمي كه ميگيرد و اقدامي كه ميكند بايد اصول اخلاق را در نظر داشته باشد؟ افلاطون و ارسطو به اين پرسش، پاسخ مثبت ندادند و ظاهرا هيچ فيلسوف سياسي ديگري نيز نگفته است كه در جزييترين امور سياست، دستورالعملهاي اخلاقي را بايد در نظر داشت. افلاطون وجود حاكم ظالم را به شرط اين كه قانونگذارانِ حكيم راهنماي او باشند، ميپذيرد. او گاهي براي صلاح مدينه و تحقق غايت اخلاقي آن، از تدبيرهايي ياد ميكند كه غيراخلاقي به شمار ميروند. افلاطون دروغ مصلحتآميز را با اطمينان خاطر توجيه كرده است. شاعران بايد بگويند كه عدالت با لذت، و بيعدالتي با درد توأم است. اين تعليم حتي اگر متضمن حقيقت نباشد، سودمند است و چون سودمند است بايد تعليم شود؛ يعني اگر لازم باشد حتي ميتوان مفهوم نادرستي از عدالت را به مردم مدينه القا كرد. اگر مردم در مورد عدالت در اشتباه و گمراهي باشند به نظر افلاطون، ساكنان بدي براي مدينه خوب افلاطوني نيستند. در اينجا سخن اگوستين را به ياد ميآوريم كه ميگويد: «عدالت دقيقا اصل بنيادي ملك و پادشاهي نيست، بلكه بنياد عدالت، بيعدالتي است. بنياد اخلاق، غير اخلاقي بودن است. بنياد مشروعيت، نامشروعي يا انقلاب است...». (1) اگر در سلسله گفتارهايي كه در مورد مرز اخلاق و سياست در طي تاريخ گفته شده است، نكتهاي هم از متأخران و مثلاً از روسو بياوريم و سه نقطه را به هم وصل كنيم، شايد به درك كموبيش روشني از نسبت اخلاق و سياست برسيم. افلاطون كه سياستاش عين حكمت و اخلاق بود، سياستمداران را (لااقل در كتاب نواميس) در قول و فعل از قيد اخلاق آزاد ميدانست. صاحب «مدينه خدا» هم بر آن بود كه نظم مدينهها بر اساس عدالت بنياد نشده است، بلكه عدالت را با نظم، تعريف و توجيه كردهاند، اما روسو هر چند كه ميتوان نطفه سخناش را در آثار افلاطون جستوجو كرد، در حقيقت بنايي تازه گذاشت و گفت كه اخلاق پس از قرار داد، يعني در جامعه سياسي و با سياست پديد ميآيد. روسو بعد از ماكياول و اسپينوزا آمده است. اگر ماكياول و اسپينوزا سياست را از اخلاق جدا كردهاند، آيا روسو آمده است كه دوباره اين دو را به هم برساند يا به اصل مشتركشان باز گرداند؟ از اين گفتهها نه جدايي سياست از اخلاق را ميتوان نتيجه گرفت و نه مبتني بودن يكي بر ديگري را؛ وجه مشترك همه اين اقوال اين است كه پرواي اخلاق همواره با تفكر سياسي ملازم بوده است. شايد بتوان گفت كه افلاطون و سنت اگوستين، دشواري تحقق سياست اخلاقي را متذكر شدهاند و روسو گفته است كه اخلاق در جامعه مدني و سياسي پديد ميآيد و قوام مييابد. اكنون اگر صاحبنظران سياسي از اخلاق سخن بگويند، مراد رعايت اصول سياست مقبول خود آنها است. اگر چنين نبود به نام اخلاق سوسياليستي و يا كمونيستي همه اصول و قواعد مشهور اخلاقي مورد تجاوز قرار نميگرفت و به همه انواع ظلم و تجاوز، نام عدل و رعايت صلاح مردمان داده نميشد. روشنفكران ليبرال هم وقتي به اخلاق ميرسند، اخلاق را عين ليبراليسم معرفي ميكنند و مصداق بياخلاقي را در آراء و آثار نقادان و خردهگيران تجدد ميبينند و چه بسا آنان را به خيانت نيز متهم ميكنند و اندرز ميدهند كه سياستمداران بايد از آلام و رنجهاي مردمان بكاهند. هر دو اين تلقيها از اخلاق، در سايه سياست قرار دارد. آيا طي دو هزار و پانصد سال اخير رشتهاي هست كه افلاطون، سنت اگوستين، روسو و فلسفه سياسي معاصر را به هم متصل سازد؟ ظاهراً بناي جدايي سياست از اخلاق را متفكري گذاشته كه خود آموزگار سياست اخلاقي بود. نويسنده «مدينه خدا» هم از مشكل افلاطوني نجات پيدا نكرد تا اين كه سرانجام، اخلاق و سياست در انديشه ماكياول، هابز و اسپينوزا به صراحت از هم جدا شدند. اگر در اين اواخر اخلاق در سايه سياست، جايي نيافت، براي اين بود كه در خدمت سياست قرار گيرد. به نظر ميرسد سابقه اين امر را هم بايد در مدينه افلاطون جست. در آنجا فرد و اخلاق او تابع مدينه و سياست حاكمان مدينه است. بايد گفت كه جهان كنوني از عالم افلاطوني بسيار دور است. چيزي كه در تفكر افلاطون اتفاقي و عرضي مينمود، در جهان كنوني به امري اساسي و بنيادي مبدّل شده است. من نميخواهم بگويم كه جدا شدن سياست از اخلاق تعليم افلاطوني است، اما چيزي كه در عصر جديد و در تفكر ماكياول، اسپينوزا، هابز، كانت و... محقق شده است، گاهي در تفكر افلاطون و ارسطو نيز سر از روزني بيرون ميآورده و شايد آنوقت، دو فيلسوف را مشوش ميكرده است. پينوشت: 1- لئواشتراوس، فلسفه سياسي چيست؟، ترجمه دكتر فرهنگ رجايي، (انتشارات علمي - فرهنگي) 1373، ص 275. نويسنده: رضا داوري اردكاني |