وب سایت سازمان عقیدتی سیاسی وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

No Install Flashplayer

سه شنبه 4 مهر 1396
الثلاثاء 6 محرم 1439
Sep 26 2017

یاران امام حسین (ع) الگوی یاران امام مهدی (عج)

 
یکی از نیازهای اساسی منتظران در عصر غیبت، لزوم برخورداری از الگوهای عملی، در مسیر خودسازی و نیز همراهی و مساعدت امام معصوم است، کسانی که توانسته باشند در عرصه عمل، برای تحقق اهداف و آرمان های امام خود، جان فشانی کنند و نمونه های روشنی در طریق اطاعت و سرسپردگی باشند و به راستی، چه کسانی شایسته تر از یاران امام حسین علیه السلام؟!
 منبع : سايت خبری تبیان ,
یارانی که امام خود را در تحقق بخشیدن به اهدافش یاری کردند؛ یاران بزرگ و مجاهدی که عقل بشری از درک مقامشان عاجز است؛ آن هایی که امام معصوم علیه السلام، در وصفیشان فرمود: «فَإنی لا أعلمُ أصحاباً أوفی و لا خیراً أصحابی...؛ من یارانی بهتر و باوفاتر از اصحاب خود نمی شناسم.»[1]
 
در حقیقت یاران اباعبدالله علیه السلام، معیارهایی را در اختیار ما قرار داده اند تا به وسیله آن ها، خود را محک زده و با عمل به آن ها، خود را برای قیام جهانی و روز باشکوه ظهور، آماده تر سازیم.
 
معرفت و محبت
محبت، حالتی بین محب و محبوب است که اگرچه از درون و قلب، سرچشمه می گیرد، اما در ظاهر و افعال و اعمال محب، به روشنی بروز پیدا می کند. محبتی پایدار و حقیقی است که در پی معرفت باشد؛ چراکه هرچه شناخت بیشتر باشد، محبت شدیدتر و عمیق تر خواهد بود. راه ایجاد و تعمیق محبت به ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف آن است که انسان به صاحب الزمان به عنوان مطلوب کامل خویش، معرفت حاصل کند و ابعاد وجودش را بشناسد.
 
معرفتی که مورد تأکید ائمه علیهم السلام واقع شده، معرفتی سطحی نیست که عموم مردم به آن آشنا هستند، بلکه مقصود، معرفتی خاص، با ویژگی ها و توصیفاتی است که در احادیث و ادعیه وارده شده است. مشکل امت اسلام، پس از پیامبر صل الله علیه و آله، عدم معرفت واقعی به حجت زمان خود بود. کوفیان، امام حسین علیه السلام را می شناختند، اما شناخت آنان، محدود به اسم و نسب امام بود، بدون هیچ بصیرت و آگاهی نسبت به مقام والای ایشان.
 
در مقابل، یاران حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام از چنان معرفتی به امام زمان خویش برخوردار بودند که شهادت در راه او را بر زندگی جاودانه در دنیا، بر می گزیدند؛ چنان چه یکی از یاران امام، این گونه به این حقیقت تصریح می کند: «الحمدالله الذی شرفنا بالقتل معک و لو کانت الدنیا باقیه و کنا فیها مخلدین لاثرنا المحفوظ معک علی الإقامة فیها؛ خدا را سپاس که این شرافت را نصیب ما کرد تا در کنار شما به شهادت برسیم و اگر دنیا باقی باشد و ما در آن جاودان باشیم، قیام با شما را بر ماندن در این دنیا ترجیح می دهیم.»[2]
 
آنان، وجود امام را نعمتی بزرگ از جانب خدا و مورد سفارش پیامبر صل الله علیه و آله می دانستند.[3] در تاریخ آمده است که در دومین روز محرم الحرام، پس از ورود امام و یارانش به کربلا، آن حضرت خطبه ای خواند. آن گاه، بُرَیْر از جای برخاست و گفت: «یابن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلّم! لقد منّ الله بک علینا أن نقاتل بین یدیک نقطع فیک أعضائنا ثم یکون جدک شفیعنا یوم القیامة؛ ای پسر رسول خدا صل الله علیه و آله! خدای تعالی وجود مبارکت را بر ما منت نهاده است تا در رکاب شما نبرد کنیم تا در راه شما اعضای بدنمان تکه تکه شود، برای آن که در روز قیامت، جد شما شفیع ما گردد.»[4]
 
اشعاری که هریک از یاران، در موقع نبرد به زبان می آوردند نیز، اشاره به عمق معرفت آنان از امام دارد. برای مثال، یکی از یاران امام، هنگام خروج برای جهاد، این رجز را می خواند: «أمیری حسینٌ و نِعمَ الأمیر؛ سرورٌ فۆادِ البَشیر النّذیر؛ حسین علیه السلام امیر من است و چه خوب امیری است، او موجب شادی و سرور دلِ بشارت دهنده و ترسانند از خطرها ( پیامبر اکرم صل الله علیه و آله ) است.»[5]
 
حجاج بن مسروق جُعفی نیز از دیگر یاران امام می باشد که ایشان را این گونه معرفی می کند: «أقدم حسیناً هادیاً مهدیاً، ألیومَ تَلقا جدّک نبیاً، ثُمَّ أباک ذالنَّدا علیاً، ذاک الذی تَعرِفُهُ وصیاً؛ای حسین! ای امامی که هم هدایت یافته ای و هم دیگران را هدایت می کنی؛ امروز، جدت، پیامبر صل الله علیه و آله را ملاقات خواهی کرد و سپس پدرت، علی علیه السلام را که صاحب فضل و جود و احسان است و ما او را وصی رسول صل الله علیه و آله و جانشین بر حق او می دانیم.»
 
یاران امام مهدی نیز، معرفتی عمیق به ایشان دارند. امام سجاد علیه السلام در وصف آنان می فرماید: «القائلین بأمامَتِه؛ آنان به امامت امام مهدی اعتقاد راسخ دارند»[6] و این معرفت عمیق، سرچشمه محبتی حقیقی به امام می شود؛ به گونه ای که به تعبیر امام صادق علیه السلام«یحفون به و یقونه بأنفسهم فی الحرب؛ آنان در میدان رزم، او (حضرت مهدی) را در میان می گیرند و در کشاکش جنگ، با جان خود، از ایشان محافظت می کنند.»[7]
 
معرفت و پارسایی
زهد و پارسایی از ویژگی های برجسته یاران ائمه علیهم السلام می باشد. معرفت هنگامی پیروی از امام را به دنبال دارد که آمیخته به حب دنیا نباشد. از این رو، منتظران واقعی، کسانی هستند که در سایه کسب معرفت، نفس خویش را از دنیازدگی خالص کنند.
 
یاران امام حسین علیه السلام انسان هایی بودند که دل بستگی به دنیا و فرزند و مال را کنار گذاشته و همه را، همراه جان خویش، تقدیم امام نمودند. هنگامی که اباعبدالله الحسین علیه السلام به فرزندان عقیل فرمود: « شهادت مسلم، خانواده شما را بس است. من به شما رخصت می دهم که به سوی خانه های خود بروید»[8] فرزندان عقیل در پاسخ امام گفتند: «آیا به مردم بگوییم امام و رهبر و بزرگ خود را در میان دشمنان تنها گذاردیم و از او دفاع نکردیم؟ سوگند به خدا، چنین نخواهیم کرد؛ بلکه جان و مال خود را فدای تو خواهیم نمود.»
 
در مقابل نیز، کسانی را می بینیم که در اثر دل بستگی به دنیا و با وجود معرفت به حقانیت امام، حاضر به پیروی از ایشان نیستند. یکی از این اشخاص، عبیدالله بن حر جُعفی است. او کسی بود که کاروان امام حسین علیه السلام در مسیر خود با او برخورد کرد. امام با او به گفت وگو نشست و او را به همراهی خود فراخواند؛ اما عبیدالله در جواب گفت: «به خدا سوگند می دانم که هر که شما را دنبال کند، در آخرت سعید و خوشبخت خواهد شد... اما این طرح و نقشه را بر من تحمیل مکن، چراکه نفس من بر مرگ آمادگی ندارد.»[9]
 
مردم کوفه نیز که با امام علیه السلام بیعت کرده بودند و به ایشان قول همکاری داده بودند، به جهت دل بستگی به دنیا، به ایشان خیانت کردند؛ چنان چه در تاریخ نقل شده است که امام از چند تن از اهالی کوفه ـ که پس از شهادت مسلم، به ایشان پیوسته بودند-درباره رأی و نظر مردم کوفه پرسیدند و آن چند نفر در پاسخ گفتند: «در بین اشراف، رشوه های بزرگ، رد و بدل می شود و اگرچه دل های سایر مردم با شماست، اما شمشیرهایشان علیه شما آماده گشته است.» [10]
 
آن گاه حضرت اباعبدالله علیه السلام فرمود: «النّاس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم...؛ مردم، بنده دنیایند و دین، لقلقه زبان آن هاست…. »[11]
 
در هنگامه ظهور، نیز کسانی که به ظاهر، منتظر امام علیه السلام بوده اند، از ایشان جدا می شوند. چنان چه امام صادق علیه السلام در این باره می فرمایند: «إذا خَرَجَ القائم خَرَجَ مِن هذا الأمر من کان یری من أهله...؛ هنگامی که قائم قیام کند، کسانی که به نظر می رسید از یاران او باشند، از امر (ولایت) بیرون می روند...»[12]
 
عبادت و راز و نیاز با پروردگار
از مخنف نقل شده که در ظهر عاشورا و در کشاکش جنگ، ابوثمامه صاعدی نزد امام آمد و گفت: «من دوست دارم در حالی که نماز آخرم را با شما به جای آورده ام، خدا را ملاقات کنم.»[13] حضرت در جواب فرمود: «ذکرت الصلاة جعلک الله من المصلین الذاکرین؛ نماز را یاد آوردی، خدا تو را از نمازگزارانی که به نماز تذکر می دهند، قرار دهد.» آن گاه امام حسین علیه السلام به همراه نیمی از یاران خود به نماز ایستادند و سعید بن عبدالله حنفی، خویش را سپر امام قرار داد و تیرهای رها شده از سوی دشمن را به جان خرید تا آن که به شهادت رسید.
 
در شب عاشورا نیز، تمام اصحاب در خیمه های خود به راز و نیاز و عبادت مشغول بودند. راوی می گوید: «و بات الحسین علیه السّلام و اصحابه تلک اللیلة و لهم دوی کدوی النحل ما بین راکع و ساجد و قائم و قاعد؛ حسین علیه السلام و یارانش، آن شب را در حالی به صبح رساندند، که زمزمه آنان در حالات رکوع و سجود و ایستاده و نشسته، مانند زمزمه زنبوران عسل، شنیده می شد.»[14]
 
در وصف یاران امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز از پیامبر اکرم صل الله علیه و آله نقل شده است: «مُجِدُّون فی طاعة الله؛ آنان در راه اطاعت خداوند، اهل جدیت و تلاش هستند..»[15] امام علی علیه السلامدر توصیفشان فرموده اند: «رجال لا ینامونَ الیل لهم روی فی صلواتهم کروی النحل یبیتون قیاماً علی أطرافهم و یسبحون علی خیر لهم؛ مردان شب زنده داری که زمزمه نمازشان، مانند نغمه زنبوران عسل به گوش می رسد. شب ها را با شب زنده داری سپری می کنند و بر فراز اسب ها خدا را تسبیح می کنند.»[16]
 
وفای به عهد
امام علیه السلام در شب عاشورا به خیمه حضرت زینب علیها السلام رفتند و میان ایشان، گفت وگویی صورت گرفت. از آن جمله، حضرت زینب علیها السلام به امام علیه السلام عرض کرد: «آیا شما نیات یاران خود را امتحان کرده اید؟ می ترسم که در هنگامه درگیری، شما را به دشمن تسلیم کنند.» امام حسین علیه السلام در جواب فرمودند: «اما والله لقد نهرتهم و بلوتهم و لیس فیهم الأشوس الأقعص یستأنسون بالمنیة دونی استئناس الطفل بلبن أمّة؛ به خدا سوگند، ایشان را آزموده ام و آنان را انسان هایی سینه سپرکرده یافته ام، به گونه ای که به مرگ زیرچشمی می نگرند و شوقشان به مرگ، کمتر از شوق کودک به شیر مادرش نیست.»[17]
 
در آن شب، زیباترین و ماندگارترین صحنه های تاریخ اسلام، شکل گرفت. امام علیه السلام بیعت خود را از همه یاران برداشت و از ایشان خواست تا در تاریکی شب پراکنده شوند. اما هریک از اهل بیت علیهم السلام، اصحاب و یاران در سرسپردگی عاشقانه خویش، بار دیگر ابراز وفاداری کردند. مسلم بن عوسجه عرض کرد: «یابن رسول الله صل الله علیه و آله! در جهان کسی از ما لئیم تر نباشد، اگر این جا تو را رها کنیم. پناه می بریم به خدا از این که از رکاب همایونی تو دوری کنیم. خدا هرگز روزی را نیاورد که من چنین کنم.... حتی اگر سلاحی به دست نداشته باشم، با پرتاب سنگ به جنگشان خواهم رفت. .. و هرگز از تو جدا نخواهم شد، تا در رکاب تو کشته شوم.» سعید بن عبدالله حنفی نیز عرض کرد: «سوگند به خدا، هرگز تو را رها نمی کنیم، تا برای خدا مشخص شود که سفارش پیامبر صل الله علیه و آله را نسبت به تو عمل کرده ایم و اگر بدانم که در راه تو به شهادت می رسم و سپس زنده می شوم و ذرات وجودم را بر باد می دهند و هفتاد بار با من چنین کنند، باز از تو جدا نخواهم شد...»[18]
 
و اینک ما در زمان انتظار سرورمان، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به سر می بریم. به راستی، آیا ما مدعیان منتظر، به اندازه یاران سیدالشهداء علیه السلام، از جان و مال خود، خواهیم گذشت؟ منتظر واقعی در میدان عمل، به سوی ظهور گام بر می دارد و در هر صبح با امامش بیعتی تازه می بندد و به خدا خویش قول می دهد که هرگز از این عهد و پیمان برنگردد، تا از یاران و دفاع کنندگان از مولایش باشد و در این راه از همه پیشی بگیرد؛ عهدی که حتی مرگ هم نتواند آن را بشکند: «اللهم إنی اجدد له فی صبیحة یومی هذا و ما عشتُ من أیامی عهداً و عقداً و بیعةً له فی عنقی لا أحول عنها و لا أزول ابداً اللهم اجعلنی من أنصاره و أعوانه و الذّابینَ عنهُ و المسارعین الیه فی قضاء حوائجه و الممتثلینَ لِأوامره و المحامین عنه و السابقینَ إلی ارادته و المستشهدین بین یدیه اللهم إن حال بینی و بینه الموت الذی جعلته علی عبادک حتماً مقضیاً فأخرجنی من قبری مۆتزراً کفنی شاهراً سیفی مجرداً قناتی ملبیاً دعوة الداعی فی الحاضر و البادی...»[19]
 
پی نوشت:
 
[1] الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 577
 
[2] مقتل الحسین، مقرم، ص 59
 
[3] پیامبر اکرم صل الله علیه و آله در حدیث ثقلین از امام، به عنوان یکی از امانات خویش نام می برد و عنوان می کند که در قیامت، شفیع کسی خواهند بود که به این امانت چنگ زند.
 
[4] اللهوف، ص 35
 
[5] ابصار العین، ص 96
 
[6] منتخب الأثر، آیت الله صافی گلپایگانی، ص 244
 
[7] بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 52، ص 308
 
[8] ارشاد شیخ مفید، ص231
 
[9] تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 407
 
[10] همان، ص 405
 
[11] بحار، ج 44، ص 383
 
[12] الغیبة، نعمانی ص 317
 
[13] ابصار العین، ص 120
 
[14] الهوف، ص 130
 
[15] بحارالانوار، ج 36، ص 207
 
[16] همان، ج 52، ص 308
 
[17] مقتل الحسین علیه السلام، مقرم، ص 219
 
[18] الهوف، صص 127-129
 
[19] مفاتیح الجنان، دعای عهد

ﺑﺎﺯﺧواﻧﻰ اﻧﺪﻳﺸه هاﻯ اماﻡ ﺧﻤﻴنی (ﺭﻩ) (ﺩﺭﺱ ﻫﺎ ﻭ ﻋﺒﺮﺕ ﻫﺎﻱ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ)

 
ﺍﺯ ﻣﻠﺖﻫﺎﻱ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﻲﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ... ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﻱ ﺍﺋﻤﻪ ﺍﻃﻬﺎﺭ ﻭ ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺳﻴﺪ ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻥ ﻭ ﺳﺮﻭﺭ ﺷﻬﻴﺪﺍﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺑﺎﻋﺒﺪﺍﷲ ﺍﻟﺤﺴﻴﻦ ﻫﻴﭻﮔﺎﻩ ﻏﻔﻠﺖ ﻧﻜﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭﺍﺕ ﺍﺋﻤﻪ علیهم السلام ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺰﺭﮔﺪﺍﺷﺖ ﺍﻳﻦ ﺣﻤﺎﺳﻪ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺑﺮ ﺳﺘﻤﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﻝ ﺑﻴﺖ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎﻧﻪ ﻣﻠﺖﻫﺎﺳﺖ ﺑﺮ ﺳﺮﺩﻣﺪﺍﺭﺍﻥ ﺳﺘﻢﭘﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺍﻟﻲﺍﻻﺑﺪ ﻭ ﻣﻲﺩﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺍﺯ ﺑﻴﺪﺍﺩ ﺑﻨﻲﺍﻣﻴﻪ ﻟﻌﻨﺖ ﷲ ﻋﻠﻴﻬﻢ ﺑﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﻨﻘﺮﺽ ﻭ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﻫﺴﭙﺎﺭ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺑﺮ ﺳﺘﻤﮕﺮﺍﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻦ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺳﺘﻢﺷﻜﻦ ﺍﺳﺖ.
منبع : ﻣﺎﻫﻨــﺎﻣﻪ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ ﺍﺳـﻼﻡ، شماره 348، ص 23 , ﺭﻫﺒﺮ، ﻣﺤﻤﺪﺗﻘﻰ
ﺍﺯ ﻣﻠﺖ ﻫﺎﻱ ﻣﺴــﻠﻤﺎﻥ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﺋﻤﻪ ﺍﻃﻬﺎﺭ علیهم السلام ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺳﻴﺎﺳــﻲ، ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ، ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﻱ ﻭ ﻧﻈﺎﻣﻲ ﺍﻳﻦ ﺑﺰﺭگ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻳﺎﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺸــﺮﻳﺖ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺷﺎﻳﺴــﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﻔﺸــﺎﻧﻲ ﻭ ﻧﺜﺎﺭ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ، ﭘﻴﺮﻭﻱ ﻛﻨﻨﺪ. ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﺯ ﻓﻘﻪ ﺳــﻨﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﻴﺎﻧﮕﺮ ﻣﻜﺘﺐ ﺭﺳــﺎﻟﺖ ﻭ ﺍﻣﺎﻣﺖ ﺍﺳــﺖ ﻭ ﺿﺎﻣﻦ ﺭﺷﺪ ﻭ ﻋﻈﻤﺖ ﻣﻠﺖ ﻫﺎﺳــﺖ ـ ﭼﻪ ﺍﺣﻜﺎﻡ ﺍﻭﻟﻴﻪ ﻭ ﭼﻪ ﺛﺎﻧﻮﻳﻪ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻣﻜﺘﺐ ﻓﻘﻪ ﺍﺳــﻼﻣﻲ ﺍﺳــﺖ ـ ﺫﺭﻩ ﺍﻱ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﻧﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻭﺳﻮﺍﺱ ﺧﻨﺎﺳــﺎﻥ ﻣﻌﺎﻧﺪ ﺑﺎ ﺣﻖ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺍ ﻧﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﻗﺪﻣﻲ ﺍﻧﺤﺮﺍﻓﻲ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺳــﻘﻮﻁ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﺍﺣﻜﺎﻡ ﺍﺳــﻼﻣﻲ ﻭ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻋﺪﻝ ﺍﻟﻬﻲ ﺍﺳــﺖ. ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﺯ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﻭ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻛﻪ ﺑﻴﺎﻧﮕﺮ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﻏﻔﻠﺖ ﻧﻜﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﻋﻨﺎﻳﺎﺕ ﺣﻖ ﺗﻌﺎﻟﻲ ﺑﺮ ﺟﻤﻬﻮﺭﻱ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﻱ ﺍﺋﻤﻪ ﺍﻃﻬﺎﺭ ﻭ ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺳﻴﺪ ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻥ ﻭ ﺳﺮﻭﺭ ﺷﻬﻴﺪﺍﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺑﺎﻋﺒﺪﺍﷲ ﺍﻟﺤﺴﻴﻦ - ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻭﺍﻓــﺮ ﺍﻟﻬــﻲ ﻭ ﺍﻧﺒﻴﺎ ﻭ ﻣﻼﺋﻜﻪ ﻭ ﺻﻠﺤﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﺡ ﺑﺰﺭگ ﺣﻤﺎﺳــﻲ ﺍﻭ ﺑــﺎﺩ - ﻫﻴﭻ ﮔﺎﻩ ﻏﻔﻠﺖ ﻧﻜﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺳــﺘﻮﺭﺍﺕ ﺍﺋﻤﻪ ﻋﻠﻴﻬﻢ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺰﺭﮔﺪﺍﺷﺖ ﺍﻳﻦ ﺣﻤﺎﺳﻪ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺑﺮ ﺳﺘﻤﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﻝ ﺑﻴﺖ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎﻧﻪ ﻣﻠﺖ ﻫﺎﺳــﺖ ﺑﺮ ﺳــﺮﺩﻣﺪﺍﺭﺍﻥ ﺳﺘﻢ ﭘﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺍﻟﻲ ﺍﻻﺑﺪ ﻭ ﻣﻲﺩﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺍﺯ ﺑﻴﺪﺍﺩ ﺑﻨﻲ ﺍﻣﻴﻪ ﻟﻌﻨﺖ ﺍﷲ ﻋﻠﻴﻬﻢ ﺑﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﻨﻘﺮﺽ ﻭ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﻫﺴــﭙﺎﺭ ﺷــﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺑﺮ ﺳــﺘﻤﮕﺮﺍﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻦ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺳﺘﻢ ﺷﻜﻦ ﺍﺳﺖ. (ﻭﺻﻴﺘﻨﺎﻣﻪ ﺳﻴﺎﺳﻲ ـ ﺍﻟﻬﻲ ﺭﻫﺒﺮ ﻛﺒﻴﺮ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺍﺳﻼﻣﻲ)
 
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺨــﺶ ﺍﺯ ﻭﺻﻴﺘﻨﺎﻣﻪ ﺑﻨﻴﺎﻧﮕــﺬﺍﺭ ﺟﻤﻬﻮﺭﻱ ﺍﺳــﻼﻣﻲ، ﭼﻨﺪ ﻣﻄﻠﺐ ﺷــﺎﻳﺎﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﺳﺖ: ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻣﺴﺘﺤﻜﻢ ﺑﺎ ﺍﺋﻤﻪ ﺍﻃﻬﺎﺭ ﻭ ﻣﻜﺘﺐ ﺣﻴﺎﺗﺒﺨﺶ ﺗﺸﻴﻊ ﻛﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺍﺳــﻼﻡ ﻧﺎﺏ ﻣﺤﻤﺪﻱ(ﺹ) ﺍﺳــﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺟــﺎﻥ ﻭ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺣﻴﺎﺕ ﻣﻠﺖ ﺑــﺰﺭگ ﻣﺎ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﺳــﻮﻳﺪﺍﻱ ﺩﻝ ﻭ ﺑﺎ ﺟﺎﻧﻔﺸﺎﻧﻲ ﻭ ﻧﺜﺎﺭ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ:
 
ﻣﻬﺮ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ
 
ﺑﺎ ﺷﻴﺮ ﺩﺭ ﺑﺪﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺟﺎﻥ ﺑﺮﻭﻥ ﺷﻮﺩ
 
ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻋﺸــﻖ ﺑﺎ ﺑﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺭﻭﺡ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﻫﻢ ﺟﺪﺍﺷﺪﻧﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﺗﺠﻠﻲ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﺒﺖ ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﻣﻠﻜﻮﺕ ﻭ ﻋﺮﺻﺎﺕ ﺁﺧﺮﺕ ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻴﻔﺘﮕﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ، ﭘﺎﺩﺍﺵ ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻲ ﺭﺳــﻨﺪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﺒﺖ ﺷــﺮﻁ ﻭ ﺷــﺮﻭﻃﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺗﻌﻬــﺪ ﻋﻤﻠﻲ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺁﻥ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﺍﻥ ﻭ ﭘﻴﺮﻭﻱ ﺑﻲ ﻗﻴﺪ ﻭ ﺷــﺮﻁ ﺍﺯ ﻓﺮﺍﻣﻴﻦ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﻘﻪ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ ﻭ ﻣﻴﺮﺍﺙ ﺗﺸﻴﻊ ﻣﺘﺠﻠﻲ ﺍﺳﺖ ﻳﻌﻨﻰ ﻫﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻋﺒﺎﺭﺍﺕ ﺧﻮﺩ، ﺑﺪﺍﻥ ﺍﺷــﺎﺭﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ «ﻓﻘﻪ ﺳــﻨﺘﻲ، ﻣﻜﺘﺐ ﺭﺳــﺎﻟﺖ ﻭ ﺍﻣﺎﻣﺖ ﻭ ﺿﺎﻣﻦ ﺭﺷﺪ ﻭ ﻋﻈﻤﺖ ﻣﻠﺖﻫﺎﺳﺖ» ﻭ ﺗﺄﻛﻴﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺧﻨﺎﺳﺎﻥ ﻣﻌﺎﻧﺪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﻭﻻﻳﺖ ﻛﻤﻴﻦ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﻫﻴﺎﻥ ﻭﻻﻳﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺍﻳﻦ ﺗﻮﻃﺌﻪﻫﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺪﻣﻲ ﺑﻪ ﺍﻧﺤــﺮﺍﻑ ﺑﺮﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺳــﻘﻮﻁ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﺍﺣﻜﺎﻡ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﻭ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻋﺪﻝ ﺍﻟﻬﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ.
 
ﺷﻴﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﻫﺮﻩ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺩﺭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺧﻮﺩ، ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻛﻴﻨﻪ ﺟﺒﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺟﻨﺎﻳﺘﻜﺎﺭﺍﻥ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﺯ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﺧﻮﻧﺮﻧﮓ ﻣﻮﻻﻱ ﻣﺘﻘﻴﺎﻥ علیه السلام ﭘﺪﺭ ﺷﻬﻴﺪﺍﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍﻱ ﺣﺴﻴﻨﻲ علیه السلام ﻭ ﻗﺘﻠﮕﺎﻩ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺗﺎ ﭼﻮﺑﻪﻫﺎﻱ ﺩﺍﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥﻫﺎﻱ ﻣﺨﻮﻑ ﺑﻨﻲﺍﻣﻴﻪ ﻭ ﺑﻨﻲﻋﺒﺎﺱ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﮔﻮﺭ ﺷــﺪﻥ ﺳﺎﺩﺍﺕ ﻭ ﻋﻠﻮﻳﺎﻥ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﺳﻼﺡ ﺳﻢ ﻭ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﻳﺸـﻪﻛﻦ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻋﺪﻝ ﻭ ﺣﻖ ﺍﺯ ﭘﺎﻱ ﻧﻨﺸﺴﺘﻨﺪ. ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺧﺼﻮﻣﺖ ﻭ ﺷﺮﺍﺭﺕ ﺭﺍ ﻣﻲﺑﺎﻳﺴﺖ ﺩﺭ ﺳﺎﺯﺵﻧﺎﭘﺬﻳﺮﻱ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺧﺪﺍ ﻭ ﻋﺪﺍﻟﺘﺨﻮﺍﻫﺎﻥ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺟﺴﺖﻭﺟﻮ ﻛﺮﺩ.
 
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ، ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺁﺗﺸــﮕﻮﻥ ﺁﻥ ﺷﻴﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺯﻧﺠﻴﺮ، ﻭﺟﺪﺍﻥﻫﺎﻱ ﺧﻔﺘﻪ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻧﮕﻴﺨﺘﻪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺗﺄﺳــﻲ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺁﺯﺍﺩﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩژﺧﻴﻤﺎﻥ ﺳﺮ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻓﺮﻭﺩ ﻧﻴﺎﻭﺭﻧــﺪ ﻭ ﻣﺮگ ﺳــﺮﺥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻧﻨﮕﻴﻦ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻘﺎﺏ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩ ﻣﻨﻔﻮﺭ ﻣﻨﺎﻓﻘﺎﻥ ﻭ ﻣﺴﺘﻜﺒﺮﺍﻥ ﺑﺪﺭﻧﺪ. ﺁﻥ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻫﺎﻭ ﺍﺳﺎﺭ ﺕﻫﺎ ﻧﻔﺨﻪ ﺻﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺧﻔﺘﮕﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﻣﻮﺷﻲ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻮﺝ ﺧﻮﻥ، ﻛﺸﺘﻲﺳــﻮﺍﺭﺍﻥ ﺳــﺘﻢ ﻭ ﺑﻴﺪﺍﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻋﻤــﺎﻕ ﻏﺮﻕ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑــﻪ ﺩﺭﻛﺎﺕ ﻋﻘﻮﺑﺖ ﺍﻟﻬﻲ ﻛﺸﺎﻧﻴﺪﻧﺪ.
 
ﺁﻥ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺷﺮﺯﻩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺷﺐ ﻧﺰﻳﺴﺘﻨـﺪ
 
ﺭﻓﺘﻨـﺪ ﻭ ﺷﻬـﺮ ﺧﻔﺘـﻪ ﻧﺪﺍﻧﺴـﺖ ﻛﻴﺴﺘﻨﺪ
 
ﻓﺮﻳـﺎﺩﺷـﺎﻥ ﺗﻤـﻮﺝ ﺷـﻂ ﺣﻴـﺎﺕ ﺑـﻮﺩ
 
ﭼﻮﻥ ﺁﺫﺭﺧﺶ ﺩﺭ ﺳﺨﻦ ﺧﻮﻳﺶ ﺯﻳﺴﺘﻨﺪ
 
ﻣﺮﻏﺎﻥ ﭘﺮﺷﻜﺴﺘﻪ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﻛﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﺮگ
 
ﺩﺭﻳـﺎ ﻭ ﻣـﻮﺝ ﻭ ﺻﺨﺮﻩ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﮔﺮﻳﺴﺘﻨﺪ
 
ﻭ ﻣﺤــﺮﻡ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭ ﺍﻳﻦ ﺣﻤﺎﺳﻪﻫﺎﺳــﺖ: «ﺑﺎ ﺣﻠﻮﻝ ﻣﺎﻩ ﻣﺤﺮﻡ، ﻣﺎﻩ ﺣﻤﺎﺳﻪ ﻭ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻭ ﻓﺪﺍﻛﺎﺭﻱ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ. ﻣﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﻥ ﺑﺮ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﺷﺪ. ﻣﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺣﻖ، ﺑﺎﻃﻞ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻣﺤﻜﻮﻡ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﺍﻍ ﺑﺎﻃﻠﻪﻫﺎ ﺑﺮ ﺟﺒﻬﻪ ﺳﺘﻤﻜﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺣﻜﻮﻣﺖﻫﺎﻱ ﺷﻴﻄﺎﻧﻲ ﺯﺩ؛ ﻣﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻧﺴــﻞﻫﺎ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺭﺍﻩ ﭘﻴﺮﻭﺯﻱ ﺑﺮ ﺳﺮﻧﻴﺰ ﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺖ؛ ﻣﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺷﻜﺴﺖ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﻛﻠﻤﻪ ﺣﻖ ﺑﻪ ﺛﺒﺖ ﺭﺳﺎﻧﺪ؛ ﻣﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺭﺍﻩ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺳﺘﻤﻜﺎﺭﺍﻥ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﻣﻮﺧﺖ.» (ﺍﻣﺎﻡ ﺧﻤﻴﻨﻲ(ﺭﻩ)، ﻛﻠﻤﺎﺕ ﻗﺼﺎﺭ، ﺹ 57)
 
ﺁﺭﻱ ﻧﻬﻀﺖ ﻋﺎﺷــﻮﺭﺍ ﺳــﺮﺁﻏﺎﺯ ﻧﻬﻀﺖﻫﺎﻱ ﻣﻘﺪﺱ ﺧﻮﻧﻴــﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺣﺎﻛﻤﺎﻥ ﻭ ﺟﺒﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺩژﺧﻴﻤﺎﻥ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺷــﺪ. ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻧﻬﻀﺖ ﺍﻟﻬﻲ، ﺍﻧﺴــﺎﻥﻫﺎ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻲﺗﻮﺍﻥ ﺗﺎﺑﻮﻱ ﺍﺳﺘﺒﺪﺍﺩ ﺭﺍ ﺷﻜﺴﺖ ﻭ ﺩﺭﺱ ﻓﺪﺍﻛﺎﺭﻱ ﺑﻪ ﺁﻳﻨﺪﮔﺎﻥ ﺁﻣﻮﺧﺖ. ﻫﻤﺎﻥﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻣﻲﻛﺸــﺪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺳﺎﻻﺭ ﺷــﻬﻴﺪﺍﻥ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﻭﻓﺎﻳﺶ، ﺧﻮﻥﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺟﻮﺷــﻴﺪﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﻫﻲ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﻗﻴﺎﻡ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺭﻭﺩﺭﺭﻭﻱ ﺣﺎﻛﻤﺎﻥ ﻏﺎﺻﺐ ﺍﻳﺴــﺘﺎﺩﻧﺪ. ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺣﺮﻛﺖ، ﻗﻴﺎﻡ ﺗﻮﺍﺑﻴﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷــﻬﺎﺩﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ علیه السلام ﺑﻪ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺗﻘﺼﻴﺮﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻳﺎﺭﻱ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺳﺎﻣﺎﻧﺪﻫﻲ ﻟﺸﻜﺮ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻳﺰﻳﺪﻳﺎﻥ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ. ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺣﺮﻛﺖ ﻣﺨﺘﺎﺭ ﺑﻦ ﺍﺑﻲ ﻋﺒﻴﺪﻩ ﺛﻘﻔﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺍﺯ ﻗﺎﺗﻼﻥ ﺳﻴﺪﺍﻟﺸﻬﺪﺍء علیه السلام ﺑﭙﺎ ﺧﺎﺳﺖ ﻭ ﻣﺠﺮﻣﺎﻧﻲ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﺑﻦ ﺯﻳﺎﺩ ﻭ ﺍﺑﻦ ﺳﻌﺪ ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﻭ ﻟﺸﻜﺮﻳﺎﻥ ﻳﺰﻳﺪ ﻭ... ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺷﺪ ﻭﺟﻪ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﺭﺳﺎﻧﻴﺪ ﻭ ﻣﻮﺟﺒﺎﺕ ﺧﺸﻨﻮﺩﻱ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ علیهم السلام ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻛﺮﺩ. ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻗﻴﺎﻡ ﺯﻳﺪﺑﻦ ﻋﻠﻲ ﺑﻦ ﺍﻟﺤﺴﻴﻦ ﻭ ﻳﺤﻴﻲ ﺑﻦ ﺯﻳﺪ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﻋﻠﻮﻳﺎﻥ، ﺩﺭﺳﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺟﺪ ﺧﻮﻳﺶ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ علیه السلام ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ. ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﭘﺮﭼﻤﻲ ﻋﻠﻴﻪ ﺩژﺧﻴﻤﺎﻥ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﺮﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪ، ﺍﻳﻦ ﭘﺮﭼﻢ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ، ﺍﮔﺮ ﺑﮕﻮﻳﻴﻢ ﻛﻪ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺗﺸــﻴﻊ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﻥ ﺷﻬﻴﺪﺍﻥ ﻧﮕﺎﺷﺘﻪﺍﻧﺪ ﺳﺨﻦ ﮔﺰﺍﻑ ﻧﻴﺴﺖ.
 
ﺷﻬﺪﺍء ﺍﻟﻔﻀﻴﻠﻪ
ﺷﻬﺪﺍﻱ ﺭﺍﻩ ﻓﻀﻴﻠﺖ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﺷﻴﻌﻪ ﺑﻪ ﻋﺮﺻﻪ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺳﺘﻴﺰ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﻧﻴﺴﺖ، ﺑﻠﻜﻪ ﺩﺭ ﻋﺮﺻﻪ ﻓﻘﻪ ﻭ ﺣﺪﻳﺚ ﻭ ﻣﻌﺎﺭﻑ ﻧﻴﺰ ﺷﻬﻴﺪﺍﻥ ﻣﺤﺪﺙ ﻭ ﻣﺠﺘﻬﺪ ﻭ ﻋﺎﻟــﻢ ﺩﻳﻨﻲ ﻛﻢ ﻧﺒﻮﺩﻩﺍﻧﺪ. ﻋﻼﻣﻪ ﺍﻣﻴﻨﻲ(ره) ﺩﺭ ﻛﺘﺎﺏ «ﺷــﻬﺪﺍء ﺍﻟﻔﻀﻴﻠﺔ» ﻧﺎﻡ ﻭ ﺷــﺮﺡ ﺣﺎﻝ 130 ﺗﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺷــﻬﻴﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﻄﻌﻰ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺷﺮﺑﺖ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻧﻮﺷﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺷﻴﻌﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﻜﺘﺒﻲ ﻛﻪ ﺧﻠﻔﺎﻱ ﺟــﻮﺭ ﻭ ﺣﺎﻛﻤﺎﻥ ﺑﻴﺪﺍﺩﮔﺮ ﺗﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷــﺘﻪ ﻭ ﺷــﻔﺎﻱ ﻗﻠﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺧﻮﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﻲﺩﺍﻧﺴﺘﻪﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺧﻂ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺭﺍ ﻛﻮﺭ ﻛﻨﻨﺪ، ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ. ﺑﺪﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺣﻴﺎﺕ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﺷــﻬﻴﺪﺍﻥ ﻣﻘﺮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺁﺧﺮﺕ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﺭ ﻋﺮﺻﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻰ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺭﺷﺘﺔ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﻣﻲﺭﺳﻴﻢ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻗﻠﻪ ﻫﺎﻯ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﻬﻀﺖ ﺧﺪﺍﻳﻲ ﻭ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍﻳﻲ ﺩﺭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺳﺘﻢ ﻭ ﺍﺳﺘﺒﺪﺍﺩ ﻭ ﺍﺳﺘﻜﺒﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻛﺮﺑﻼﻫﺎﻱ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﭘﺪﻳﺪ ﺁﻭﺭﺩ.
 
ﺑﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﻣﺎﻡ ﺧﻤﻴﻨﻰ: «ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻥ ﺳﻴﺪﺍﻟﺸﻬﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﻥ ﻫﻤﻪ ﻣﻠﺖﻫﺎﻱ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ.» (ﻛﻠﻤﺎﺕ ﻗﺼﺎﺭ، ﺹ 57) ﻭ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺟﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮ «ﻛﺮﺑﻼ، ﻛﺎﺥ ﺳﺘﻤﮕﺮﻱ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﻥ ﺩﺭﻫﻢ ﻛﻮﺑﻴﺪ ﻭ ﻛﺮﺑﻼﻱ ﻣﺎ ﻛﺎﺥ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺷﻴﻄﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ»(ﻫﻤﺎﻥ، ﺹ 58) ﻭ ﻧﻴﺰ: «ﺍﻧﻘﻼ ﺏ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﭘﺮﺗﻮﻱ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻭ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﻋﻈﻴﻢ ﺍﻟﻬﻲ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ، ﺗﺒﻠﻮﺭ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺭﺍ ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﻠﻜﻪ ﺩﺭ ﻧﻬﻀﺖ ﻓﻠﺴﻄﻴﻦ ﻭ ﻟﺒﻨﺎﻥ ﻭ ﻏﺰﻩ ﺷﺎﻫﺪﻳﻢ» (ﻫﻤﺎﻥ).
 
ﺍﻧﺘﻔﺎﺿﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻓﻠﺴﻄﻴﻦ ﻭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻟﺒﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺭژﻳﻢ ﻧﺎﻣﺸﺮﻭﻉ ﺻﻬﻴﻮﻧﻴﺴﺘﻲ، ﺩﺭﺳﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻠﺖﻫﺎﻱ ﻣﻈﻠﻮﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﻴﺶ ﺍﺯ 60 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺭژﻳﻢ ﻏﺎﺻﺐ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺗﮋﻱ ﺍﺯ ﻧﻴﻞ ﺗﺎ ﻓﺮﺍﺕ، ﺯﻳﺮ ﻧﮕﺎﻩِ ﻗﺪﺭﺕﻫﺎﻱ ﺍﻫﺮﻳﻤﻨﻲ ﻋﺮﺏ ﻭ ﺭژﻳﻢﻫﺎﻱ ﻣﺮﺗﺠﻊ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺃﺱ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﻭ ﻗﺘﻞﻋﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﻓﻠﺴﻄﻴﻦ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﺳﺖ. ﮔﻔﺖﻭﮔﻮﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺳﺎﺯﺷﻜﺎﺭﺍﻧﻪ ﻭ ﭼﺎﻧﻪﺯﻧﻲﻫﺎﻱ ﺫﻟﻴﻼﻧﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﺎﺳــﺨﻲ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺑﻠﻜﻪ ﺗﺠﺮﻱ ﻭ ﺗﺠﺎﻭﺯﻃﻠﺒﻲ ﺭژﻳﻢ ﻏﺎﺻﺐ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺷــﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﻓﻠﺴﻄﻴﻨﻲﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺭﺳﻴﺪﻩﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻼﺣﻲ ﻛﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺭژﻳﻢ ﺻﻬﻴﻮﻧﻴﺴﺘﻲ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﻲﺩﻫﺪ ﺟﻬﺎﺩ ﻭ ﺷــﻬﺎﺩﺕ ﻭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺍﺳــﺖ؛ ﻳﻌﻨﻰ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺭﺳــﻲ ﻛﻪ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﺑﺎ ﺍﻟﮕﻮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍﻱ ﺣﺴﻴﻨﻲ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
 
ﺍﮔــﺮ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ 33 ﺭﻭﺯﻩ ﻟﺒﻨﺎﻥ، ﺣــﺰ ﺏﺍﷲ، ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﻘﺎﻭﻣــﺖ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﺍﻣــﺎﻡ ﺩﺭﺱ ﻓﺮﺍﻣﻮ ﺵﻧﺸــﺪﻧﻲ ﺑﻪ ﺍﺳﺮﺍﺋﻴﻞ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ 22 ﺭﻭﺯﻩ ﻏﺰﻩ ﻭ ﺁﻥ ﻧﺒﺮﺩ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮ، ﻓﻠﺴﻄﻴﻨﻲﻫﺎ ﭘﺎﻳﺪﺍﺭﻱ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﺭژﻳﻢ ﻏﺎﺻﺐ ﺍﻳﺪﻩ ﺍﺯ ﻧﻴﻞ ﺗﺎ ﻓﺮﺍﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳــﺮ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻔﻆ ﻣﻮﺟﻮﺩﻳﺖ ﺧﻮﺩ ﻧﻴﺰ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺍﺳﺖ، ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺑﺮﻛﺖ ﺭﻭﺡ ﺷﻬﺎﺩ ﺕﻃﻠﺒﻲ ﻭ ﺳﺎﺯﺵﻧﺎﭘﺬﻳﺮﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍﻩ ﭼﺎﺭﻩ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﻗﺪﺱ ﻭ ﺍﺣﻘﺎﻕ ﺣﻘﻮﻕ ﻓﻠﺴﻄﻴﻨﻲﻫﺎﺳﺖ. ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺭژﻳﻢﻫﺎﻱ ﻭﺍﺑﺴــﺘﻪ ﻭ ﺩﺳ ﺖﻧﺸﺎﻧﺪ ﻩﺍﻱ ﭼﻮﻥ ﻣﺼﺮ ﻭ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺍﺭﺩﻥ ﻭ... ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎ ﻭ ﺍﺳــﺮﺍﺋﻴﻞ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻏﺎﺻﺒﺎﻥ ﻗﺪﺱ ﺭﻭﺣﻴﻪ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻛﻪ ﻗﻄﻌﺎ ﺩﺭ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﭘﺎﺳﺦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻠﺖﻫﺎ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ.
 
ﺁﺭﻱ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺷﻬﻴﺪﺍﻥ «ﻣﻠﺘﻲ ﻛﻪ ﺯﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﺵ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﺎﻧﻔﺸﺎﻧﻲ ﺣﺎﺿﺮﻧﺪ ﻭ ﻃﻠﺐ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﻫﻴــﭻ ﻗﺪﺭﺗﻲ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﻛﻨﺪ.» (ﻫﻤﺎﻥ، ﺹ 60) ﻭ ﺭﻣﺰ ﻣﻄﻠﺐ ﻧﺘﺮﺳــﻴﺪﻥ ﺩﺭ ﻣﺮگ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﺯﻳﺪ ﺑﻦ ﻋﻠﻲ ﺍﻟﺤﺴﻴﻦ (ﺯﻳﺪ ﺷﻬﻴﺪ) ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﮔﻔﺖ: «ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﺯ ﻣﺮگ ﺗﺮﺳــﻴﺪ، ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺫﻟﻴﻞ ﺷﺪ.»
 
ﺗﻮﻃﺌﻪ ﺗﺤﺮﻳﻒ ﻭ ﺗﺨﺮﻳﺐ
ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﺭﺍ ﭘﺎﻳﺎﻧﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﺩﻭ ﻧﻜﺘﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲﭘﺮﺩﺍﺯﻳﻢ:
 
ﺍﻭﻝ: ﺩﺷــﻤﻨﺎﻥ ﺍﺳــﻼﻡ ﺑﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﻮﻫﺮﻩ ﺗﺸــﻴﻊ ﻭ ﺭﻭﺣﻴﻪ ﺷــﻬﺎﺩﺕﻃﻠﺒﻲ ﭘﻲ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﻲﺩﺍﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭﺱﻫﺎﻱ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺍﻟﻬﺎﻡ ﺑﺨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﻳﺨﻮﺍﻫﺎﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺳــﺖ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻣﻜﺘﺐ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﺟﮕﻴﺮﻱ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻟﺬﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻛﻴﻨﺔ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪﺍﻧﺪ. ﺍﻫﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺳــﺎﺕ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﻗﺮﺁﻥﺳﻮﺯﻱ ﻭ ﺗﺮﻭﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺍﺯ ﺯﺍﺋﺮﺍﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴــﻴﻦ علیه السلام ﻭ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ ﺩﺭ ﻋﺮﺍﻕ ﻭ ﭘﺎﻛﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﺳﺖ. ﺁﻧﻬﺎ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻛﻴﻨﻪﺍﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺳﻴﻠﻲ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﺯ ﺍﺳــﻼﻡ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺍﻳﻦﮔﻮﻧﻪ ﺧﺎﻟﻲ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺯﺍﺋﺮﺍﻥ ﻭ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﺍﻥ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﺭﺍﻫﻲ ﻛﺮﺑﻼ ﻭ ﻧﺠﻒ ﻭ ﻛﺎﻇﻤﻴﻦ ﻭ ﺳﺎﻣﺮﺍ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ ﭼﻪ ﺩﺭﮔﻴﺮﻱ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺁﺷﻜﺎﺭﻱ ﺑﺎ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎ ﻭ ﺍﺳﺮﺍﺋﻴﻞ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺳﻮﮔﻮﺍﺭﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﺍﻫﺪﺍﻥ ﻭ ﭘﺎﻛﺴﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﺣﺴﻴﻨﻴﻪﺍﻱ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ ﻩﺍﻧﺪ ﮔﻨﺎﻫﺸﺎﻥ ﭼﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻙ ﻭ ﺧﻮﻥ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺷﻮﻧﺪ؟ ﺟﺮﻡ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﻱ ﺑﻪ ﻣﻜﺘﺐ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺳﻴﺪﺍﻟﺸــﻬﺪﺍ علیه السلام ﺍﺳــﺖ؛ ﺭﺍﻫﻲ ﻛﻪ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻧﺸــﺪﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺳﺘﻌﻤﺎﺭ ﻭ ﺍﺳﺘﻜﺒﺎﺭ ﻭ ﺩﺭﺱ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺟﺒﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﻲﺁﻣﻮﺯﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺗﻬﺪﻳﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻣﭙﺮﻳﺎﻟﻴﺴــﻢ ﻭ ﺻﻬﻴﻮﻧﻴﺴﻤﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮﺩﻩﺍﻧﺪ. ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﮔﺮﻭ ﻩﻫﺎﻱ ﺗﺮﻭﺭﻳﺴﺘﻲ ﺭﺍ ﺗﺮﺑﻴﺖ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﻭ ﻣﻮﺍﺩ ﻣﻨﻔﺠﺮﻩ ﻭ ﺩﻻﺭ ﻣﻲﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺩﻭﻟﺖﻫﺎﻱ ﻭﺍﺑﺴــﺘﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳــﻼﻣﻲ، ﭘﺎﺭ ﻩﺍﻱ ﻋﻮﺍﻣﻞ ﻓﺮﻳﺐﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﺗﻜﻔﻴﺮﻱ ﺭﺍ ﺍﺳــﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﺧﻮﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﻳﺰﻧــﺪ! ﺟﺎﻟﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺧﻴــﺮﺍً ﺍﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲﻫﺎ ﺑﺎ ﺻﺮﺍﺣﺖ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻃﺎﻟﺒﺎﻥ ﻭ ﺍﻟﻘﺎﻋﺪﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﺷــﺎﻥ ﺳــﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥﻫﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺑــﺪﻭﻥ ﺍﻳﻦ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻓﺴــﺎﺩﻱ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎ ﺭﻳﺸــﻪ ﻣﻰ ﮔﻴﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻣﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ: «ﻫﺮ ﭼﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎ ﺑﻜﺸﻴﺪ.» ﺍﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲﻫﺎ ﺧﻮﺩ ﺍﺫﻋﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﻜﺘﺐ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺯﻳﺮﺑﻨﺎﻱ ﻧﻬﻀﺖ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﻭ ﺟﻨﺒﺶﻫﺎ ﻭ ﺍﻧﺘﻔﺎﺿﻪﻫﺎﺳــﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺩﺭﺻﺪﺩ ﺑﺮﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻭﻳﮋﻩ ﺩﺭ ﻣﺴﺦ ﻭﺍﻗﻌﻪ ﻛﺮﺑﻼ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﺭﻳﺰﻱ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺗﺼﺮﻳﺢ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻜﻮﺷﻴﻢ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﻱﻫﺎ ﺑــﻲﺭﻭﺡ ﻭ ﻛﻤﺮﻧﮓ ﻭ ﺣﺘﻲ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﻓﺎﺕ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﺷــﻮﺩ ﺗﺎ ﺟﺎﺫﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳــﺖ ﺑﺪﻫﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺷــﻴﻄﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺟﺮﻳﺎﻥﻫﺎﻱ ﺍﻧﺤﺮﺍﻓﻲ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﻭ ﻣﺰﺩﻭﺭ ﺗﺮﺑﻴﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺍﺩﻋﺎﻫﺎﻱ ﻛﺎﺫﺏ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﺍﺋﻤﻪ ﻭ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ علیه السلام ﺳﺨﻦ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﺸﺘﻲ ﻋﻮﺍﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﻳﺐ ﺩﻫﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻝﻫﺎﻱ ﺍﺧﻴﺮ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻩﺍﻳﻢ ﻭ ﺍﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺴﺌﻮﻻﻥ ﺍﻣﺮ ﺑﻮﻳﮋﻩ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺷﺒﻜﻪﻫﺎﻱ ﻓﺴﺎﺩ ﻭ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮ ﻭ ﻋﻮﺍﻣﻔﺮﻳﺐ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻗﺎﻃﻊ ﺩﺍﺷــﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺭﻳﺸﻪ ﺍﻳﻦ ﻓﺴﺎﺩ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ.
 
ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﻱﻫﺎ ﺳﻮژﻩ ﺣﺮﻛﺖﻫﺎﻱ ﺗﺨﺮﻳﺒــﻲ ﺑﺮﺿــﺪ ﻭﻻﻳــﺖ ﻭ ﺷــﻬﺎﺩﺕ ﻭ ﻋــﺰﺍﺩﺍﺭﻱ ﺍﺳــﺖ، ﺧﺮﺍﻓﻪﮔﺮﺍﻳﻲ ﻭ ﺣﺮﻛﺖﻫــﺎﻱ ﻧﺎﻣﻌﻘﻮﻝ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺳﻮﮔﻮﺍﺭﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ ﭘﺎﺭﻩﺍﻱ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﺍﻣﺎ ﺟﺎﻫﻼﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻲﺯﻧﻨﺪ. ﻣﺴــﺌﻠﻪ ﻗﻤﻪﺯﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﻴﻞ ﺍﺳــﺖ. ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﺤﺚ ﻓﻘﻬﻲ ﺟﻮﺍﺯ ﻳﺎ ﻋﺪﻡ ﺟﻮﺍﺯ ﻗﻤﻪﺯﻧﻲ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺳــﺨﻦ ﻧﻴﺴﺖ، ﺑﻠﻜﻪ ﺗﺒﻌﺎﺕ ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﻭ ﺑﻬﺮ ﻩﺑﺮﺩﺍﺭ ﻱﻫﺎﻳﻲ ﺍﺳــﺖ ﻛﻪ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺷــﻴﻄﺎﻧﻲ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ. ﭼﻪ ﺩﻟﻴﻠﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﻛــﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﺧﻮﻧﻴﻦ ﻗﻤﻪﺯﻥﻫــﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺳﻲﺩﻱ ﻭ ﻧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺖ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻧﻴﺎﻥ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪ ﺟﺰ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺷﻴﻌﻪ ﺭﺍ ﻣﺮﺩﻣﻲ ﺧﺮﺍﻓﻪﭘﺮﺳــﺖ ﻭ ﺧﺸﻦ ﻭ ﺑﻲﺭﺣﻢ ﻭ ﺑﻲﻣﻨﻄﻖ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪ! ﻭ ﻣﻜﺘﺒــﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻭ ﻣﻨﻄﻖ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﺪﻧﺎﻡ ﻛﻨﻨﺪ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﻣﺎﻡ ﺧﻤﻴﻨﻰ: «ﻣﺠﻠﺲ ﺑﺰﺭﮔﺪﺍﺷﺖ ﺳﻴﺪ ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻥ ﻭ ﺳﺮﻭﺭ ﺁﺯﺍﺩﮔﺎﻥ ﻛﻪ ﻣﺠﺎﻟﺲ ﻏﻠﺒﻪ ﺳﭙﺎﻩ ﻋﻘﻞ ﺑﺮ ﺟﻬﻞ ﻭ ﻋﺪﻝ ﺑﺮ ﻇﻠﻢ ﻭ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺑﺮ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻭ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﺑﺮ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻃﺎﻏﻮﺕ ﺍﺳﺖ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺎﺷﻜﻮﻫﺘﺮ ﻭ ﻓﺸﺮﺩﻩﺗﺮ ﺑﺮﭘﺎ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﻴﺮﻕﻫﺎﻱ ﺧﻮﻧﻴﻦ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻛﻪ ﻋﻼﻣﺖ ﺣﻠﻮﻝ ﺭﻭﺯ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﻣﻈﻠﻮﻡ ﺍﺯ ﻇﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﺷﻮﺩ.» (ﻫﻤﺎﻥ، ﺹ 58)
 
ﺁﻳﺎ ﺗﺄﺳﻒ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻣﻜﺘﺒﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﻋﻈﻤﺖ ﻭ ﺣﺮﻳﺖ ﻭ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺑﺮﺧﻲ ﺳﻮﮔﻮﺍﺭﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺗﺤﻘﻴﺮ ﺷــﻮﺩ؟ ﺁﻳﺎ ﺍﻳﻦ ﻇﻠﻢ ﺩﺭ ﺣﻖ ﺍﻣﺎﻡ ﻭ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻭ ﻛﺮﺑﻼ ﻧﻴﺴــﺖ؟ ﻣﺎﻳﻪ ﺷﮕﻔﺘﻲ ﺍﺳــﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻮﺻﻴﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﻣﺮﺍﺟﻊ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻗﻤﻪﺯﻧﻲ ﺑــﻪ ﻫﺮ ﺩﻟﻴﻞ ـ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻭﻟﻴﻪ ﻳﺎ ﺛﺎﻧﻮﻳﻪ ـ ﻧﻬﻲ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﻋﺪ ﻩﺍﻱ ﺑــﺪﻭﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺗﻮﺻﻴﻪ ﻭ ﻓﺘــﻮﺍﻱ ﻣﺮﺍﺟﻊ ﻭ ﺭﻫﺒﺮﺍﻥ ﺩﻳﻦ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻗﻤﻪﺯﻧــﻲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺳﺎﻝﻫﺎﻱ ﺍﺧﻴﺮ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﻋﺮﺍﻗﻲﻫﺎ ﻭ ﺍﻓﻐﺎﻧﻲﻫﺎ ﺩﺍﻣﻦﺯﺩﻩ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﻭ ﺟﻤﺎﻋﺘﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﺳﻨﺘﻲ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻲﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺭﺍﻙ ﺗﺒﻠﻴﻐﺎﺗﻲ ﺿﺪﺷﻴﻌﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺷــﻤﻨﺎﻥ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﻲﻛﻨﻨــﺪ. ﺁﻳﺎ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﺧــﻮﺍﺹ ﻭ ﻋﺎﻟﻤﺎﻥ ﺩﻳﻨﻲ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﺩﺭ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﺟﺎﻫﻼﻥ ﺟﺪﻳﺘﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺼﺎﻟﺢ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﺗﺸﻴﻊ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﻰ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻛﺎﺫﺏ ﻧﺒﻴﻨﻨﺪ؟! ﻫﻤﺎﻥﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩﻫﺎﻱ ﻧﻈﺎﺭﺗﻲ ﻭ ﺍﻧﺘﻈﺎﻣﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﻱ ﻛﻨﻨﺪ، ﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻫﻨﺪ ﻣﻘﺪﺳــﺎﺕ ﻣﺎ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻤﺴــﺨﺮ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﻴﺮﺩ.
 
ﺳــﺨﻦ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ، ﻋﺎﺷــﻮﺭﺍ ﻣﺪﺭﺳــﻪ ﺍﻯ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﻭ ﻋﻈﻤﺖ ﺗﺎﺭﻳﺦ؛ ﻣﺪﺭﺳﻪﺍﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺍﺯ ﺍﻟﻔﺒــﺎﻱ ﻣﻜﺘﺐ ﺗﺎ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺭﺗﺒــﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻲﺁﻣﻮﺯﺩ. ﺩﺭﺱ ﻋﺸــﻖ ﻭ ﻋﺮﻓــﺎﻥ، ﺍﻳﻤﺎﻥ ﻭ ﻋﻤــﻞ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﻱ ﻭ ﺍﻳﺜﺎﺭﮔﺮﻱ، ﺻﺒﺮ ﻭ ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ، ﻓﺘﻮﺕ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩﻱ، ﺗﻘﻮﺍ ﻭ ﻋﻔﺎﻑ، ﺑﻼﻏﺖ ﻭ ﻣﻮﻋﻈﻪ ﻭ ﺟﻬﺎﺩ ﻭ ﺷــﻬﺎﺩﺕ، ﻧﻤﺎﺯ ﻭ ﺷــﺐ ﺯﻧﺪ ﻩﺩﺍﺭﻱ، ﻛﻔﺮﺳﺘﻴﺰﻱ ﻭ ﺳﺘﻢﺳﻮﺯﻱ ﻭ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﻗﺎﻣﻮﺱ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﻯ ﺍﻧﺴــﺎﻧﻰ ﻣﻲﮔﻨﺠﺪ ﻣﻰ ﺩﻫﺪ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﻛﺮﺑﻼ ﻭ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺭﺍ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﺮﺛﻴﻪ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭ ﮔﺮﻳﻪ ﺧﻼﺻﻪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺳﺘﻤﻲ ﻧﺎﺑﺨﺸﻮﺩﻧﻲ ﺍﺳﺖ. ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﺑﺮ ﺁﻥ ﭘﺎﻛﺒﺎﺯﺍﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﭘﻴﻜﺮﻫﺎﻱ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﺧﻔﺘﻪ ﺫﺭﺍﺭﻱ ﺭﺳﻮﻝ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﻣﻈﻠﻮﻣﺸﺎﻥ ﺟﺰﻭ ﻋﺒﺎﺩﺍﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻭﻇﺎﻳﻒ ﻭ ﺗﻜﺎﻟﻴﻒ ﻣﺆمن ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﺮﻓﺖ. ﻧﻮﺣﻪ ﻭ ﮔﺮﻳﻪ ﺑﺮ ﺳــﻴﺪ ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻥ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺟﻨﺒﻪ ﻋﺎﻃﻔﻲ، ﻭﺳــﻴﻠﻪﺍﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻜﺘﺐ ﻭ ﺩﺭﺱ ﺩﻳﻨﺪﺍﺭﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭﺍﻥ ﺑﺰﺭگ ﺁﻣﻮﺧﺘﻦ ﺍﺳــﺖ. ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﻨﻴﻦ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﺯ ﻃﻔﻞ ﺷــﺶ ﻣﺎﻫﻪ ﺗﺎ ﭘﻴﺮ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺷﺎﻫﺪﺍﻥ ﺗﺎﺭﻳﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﭘﻴﺮ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﻏﻼﻡ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻗﺸﺮﻫﺎ ﻭ ﻧﺴﻞﻫﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻳﺴﺘﻦ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺻﺎﺩﻕ ﻛﺴﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻜﺘﺐ ﺯﺍﻧﻮ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭﺍﻥ ﺩﺭﺱ ﺑﮕﻴﺮﺩ.
 
ﻭ ﻳﻚ ﻧﻜﺘﻪ ﺩﻳﮕﺮ: ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻣﺤﺮﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻭ ﻫﺮ ﺯﻣﻴﻦ ﻛﺮﺑﻼ ﻭ ﻫﺮ ﻣﺎﻫﻰ ﻣﺤﺮﻡ ﺍﺳــﺖ ﻭ ﺑﺪﻳﻨﺴــﺎﻥ ﺳﻮﮔﻮﺍﺭﻱ ﻭ ﺩﺭ ﺱﺁﻣﻮﺯﻱ ﺍﺯ ﺭﺍﺩﻣﺮﺩﺍﻥ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﻱ ﻋﻤﺮ ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﺭﻫﻨﻤﻮﻧﮕﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﻭ ﺭﺍﻫﮕﺸﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻧﺴﻞﻫﺎ ﻭ ﻋﺼﺮﻫﺎ ﺑﺎﺷﺪ. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺁﻣﺪﻩﺍﻳﻢ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻣﻲﺭﻭﻳﻢ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺭﺳﺎﻟﺖ ﺍﻟﻬﻲ ﻭ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻧﺴﻞﻫﺎ ﺑﺮﺳﺎﻧﻴﻢ. ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﺭﺳﺎﻟﺖ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ ﻋﻠﻴﻬﻢ ﺍﻟﺴﻼﻡ.

مراقبه و محاسبه نفس در ماه محرم

 
 
مراقباتی است که به ایام خاصی مثل رجب، شعبان و رمضان مربوط است. از جمله این مراقبه ها، مراقبه های ماه محرم است. ماه محرم یک تکالیف و عبادات مخصوصی دارد که در همه ایام این عبادات را می شود انجام داد، اما بهار آن عبادات، در ماه محرم است. یکی از مهم ترین مراقبه ها، حضور در محافل عزاداری و اشک و رعایت حرمت این ماه است. در این ماه، بزرگ ترین مصیبت برای اولیای الهی در طول تاریخ واقع شده است، بی تفاوت نباشیم.
 منبع : mohebanolreza.ir ,
 
از وظایف انسان محاسبه نفس
یکی از دستوراتی که در روایات معصومینو آیات نورانی قرآن بر آن تأکید شده و بزرگان اخلاق هم برای پیشرفت و رشد انسان مهم دانستند، مسئله مراقبه و محاسبه است. انسان باید نسبت به تکالیف و مسئولیت هایی که دارد، اول با خودش مشارطه بکند و مثل دو تا شریک که با همه دیگر قرارهایشان را می بندند، خودش قرارهای خودش و عهدهایی که باید با خدا داشته باشد، تکرار و به شرط تبعیت از خدای متعال اشاره کند. فرض کنید نسبت به واجب ها و محرمات، با خودش هر روز شرط بکند که چه تکالیفی به عهده اوست و باید این تکالیف را انجام بدهد. بعد در طول روز مراقبه داشته باشد. برای این که این تکلیف را خوب انجام بدهد، واجبات و محرمات الهی رعایت بشود و در همه لحظات مراقب خودش باشد و دقت کند که از قرارها و عهدهایی که با خدای متعال داشته، تخلف نکند و در پایان هم برای این که متوجه بشود آیا خوب عمل کرده یا نه، محاسبه و حسابرسی کند و ببیند آیا واقعاً تکالیفی که روی دوشش بوده، انجام داده یا نداده است. در روایات هست که روزی یک بار، به حساب و کتاب تان برسید و محاسبه بکنید و ببینید وظایفی که روی دوشتان بوده، انجام دادید یا نه؟ آن تکالیف و تعهدات انجام گرفته یا نه؟ لذا اگر انسان فرصتی را در شبانه روز، برای این کار در نظر بگیرد، فرصت مغتنمی است. شب ها یا صبح ها، یا فرصتی را برای مراقبه و محاسبه خودش در نظر داشته باشد. وقتی محاسبه کردید و دیدید عملی سر زده که مرضی خدا نبوده و خلاف عهدتان با خدای متعال بوده است، نگذارید این عمل ادامه یابد، بلکه به سرعت توبه بکنید. در روایات دستور داده شده که حتماً به دنبال هر گناهی، توبه ای باشد و به شدت ما را پرهیز دادند که گناه روی گناه قرار گیرد که کدورت و تیرگی قلب و قساوت قلب به همراه دارد. ممکن است گاهی از مؤمن گناهی سر بزند، در این صورت باید بلافاصله توبه کند و اگر نور ایمان در قلب مؤمن باشد، اثر نور ایمان این است که حتماً بعد از گناه، توبه خواهد آمد. فرمودند اگر عملی انجام دادید که آن عمل خیر است و توفیقی داشتید، این توفیق را از خدای متعال بدانید و شکر این نعمت را به جا بیاورید تا خدا نعمت را برایتان افزون کند. گاهی بزرگان کتاب هایی به نام مراقبات نوشته اند و مراقبه هایی را که انسان باید داشته باشد، توضیح دادند. بزرگان در این کتاب ها، مراقبات و دستورالعمل هایی را بیان کردند که انسان مکلف است آنها را رعایت کند،این دستورالعمل ها دو گونه است: یکی دستورالعمل هایی که در طول سال باید انجام داده شود؛ دوم مراقبه هایی است که مختص به ایام خاص است.
 
مراقبه خاص برای ماه محرم
در کتاب «المراقبات» مرحوم آقای میرزا جواد آقای تبریزی ملکی، مراقباتی است که به ایام خاصی مثل رجب، شعبان و رمضان مربوط است. از جمله این مراقبه ها، مراقبه های ماه محرم است. ماه محرم یک تکالیف و عبادات مخصوصی دارد که در همه ایام این عبادات را می شود انجام داد، اما بهار آن عبادات، در ماه محرم است. لذا انسان باید تلاش کند در ماه محرم بهره مند از عبادات بشود و فضای معنوی عالم هم برای بهره مندی از این فیض ها آماده است. یکی از مهم ترین مراقبه ها، حضور در محافل عزاداری و اشک و رعایت حرمت این ماه است. در این ماه، بزرگ ترین مصیبت برای اولیای الهی در طول تاریخ واقع شده است، یعنی در روز دهم، بزرگ ترین مصیبت و بلایی که بر اولیای خدا در طول تاریخ اتفاق افتاده، رقم خورده است. ما نسبت به این مصیبت، تکالیف فراوانی داریم. یکی از این تکالیف که جزو تکالیف عمومی است، این است که لااقل در مقابل این مصیبتی که اتفاق رخ داده، بی تفاوت نباشیم. نقطه شروعش هم این است که لااقل در مقابل این مصیبت و ابتلا، سعی کنیم رقت قلب، حزن و اندوه و بکاء و اشک داشته باشیم، بکاء و اشکی که همه موجودات براساس روایات ما در ماجرای سیدالشهداء(علیه السلام) دارند. در روایات ما هست که همه موجودات در مصیبت سیدالشهداءگریستند. ماهی های دریا، پرندگان، حیوانات، جن، انس، آسمان و زمین، حتی بهشتیان. در بعضی روایات هم هست که جهنمی ها هم می گریند. اهل شام، از مصیبت سیدالشهداء(علیه السلام) بهره مند نشدند، ولی بقیه موجودات گریه کردند. این اشک و بکاء بر سیدالشهداء، آثار و برکات فراوانی برای انسان دارد. یکی از وظایف دیگر در این ماه این است که حرمت این حادثه عظیم را نگه بداریم. اگر اهل راه بودیم، از عالم ذر، جایی که حضرت ما را صدا زد و ما را دعوت کرد، به گونه ای جواب می دادیم که در روز عاشورا در صف ایشان باشیم، کما این که در روایات هست که افرادی که حج می روند، تعداد حجشان تابع این است که وقتی خدای متعال به حضرت ابراهیم(علیه السلام) دستور داد که اذن فی الناس بالحج، مردم را دعوت کن که به حج بیایند، حضرت ندا داد و دعوت کرد و هر کس در عالم ذر شنید و اجابت کرد، موفق شد حج را به جا بیاورد.
 
اگر انسان نتواند سعی کند حرمت این حادثه را نگه بدارد، لااقل باید اهل بکاء بر مصیبت سیدالشهداء(علیه السلام) باشد. در روایات ما، بکاء بر مصیبت سیدالشهداء جزو عبادات بسیار بزرگ است که برکات فراوانی دارد و موجب مغفرت و پاکی و طهارت انسان می شود و گناهان انسان را فرو می ریزد. البته اسراری در گریه بر مصیبت سیدالشهداء وجود دارد. اینکه چگونه انسان وقتی اشکش بر امام حسین(علیه السلام) جاری می شود، ظلمت ها و تاریکی های گناه برداشته و حلقه هایی که شیطان بر دست و پای انسان بسته، باز می شود؟ اگر کسی دیگران را بگریاند یا خودش برای سیدالشهداء گریه کند، اهل نجات خواهد بود. تأکید کردند که با گریه بر سیدالشهداء، آمرزش حاصل و سبب طهارت روح و جان می شود. حضرت به ابوهارون فرمودند: بخوان. خواند. حضرت گریه کردند. بعد فرمودند: ابو هارون، اگر کسی چهل نفر را برای سیدالشهداء بگریاند، اهل بهشت است. اگر اهل گریه نیست، تباکی بکند. این آدم هم اهل بهشت است. به راستی چه رازی در گریه بر سیدالشهداءاست؟ سرّهای عظیمی در این گریه است که وقتی قلب انسان متألم و این تألم در وجود انسان جاری می شود، اشکش، تاریکی ها گناه و کدورت ها را از دل و روح و دست و بال انسان برمی دارد و انسان سبک بال به سوی خدای متعال پیش می رود. خیلی از درجات به راحتی به دست نمی آید. ما عالمی را داشتیم که برای این که صفت حسد را از خودش دور بکند، بیست سال ریاضت کشید. دودمان آدم با یک صفت رذیله به باد می رود. استادی می گفت آن هایی که زمین گیر شدند، با یک صفت زمین گیر شدند. یکی متکبر بوده، دیگری حسود. شیطان با تکبرش و قابیل با حسدش، زمین گیر شدند. آن وقت چطور می شود که آدم این صفات را داشته باشد و نجات یابد؟ اگر آدم می خواهد به جنگ صفات ناپسند برود، آن گونه که علمای اخلاق گفتند، هزار سال هم کم است. باید از راه های میانبر خدای متعال رفت. برای شست و شوی قلب، یکی از بهترین راه ها، گریه بر سیدالشهداءعلیه السلام و درک این مصیبت است. «فَلَأَنْدُبَنَّک صَبَاحاً وَ مَسَاءً وَ لَأَبْکینَّ عَلَیک بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً حَسْرَةً عَلَیک».[1]
 
در زیارت ناحیه مقدسه تکلیف معین شده که چقدر نسبت به حادثه عاشورا باید توجه کرد و متألم بود: «فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِی الدُّهُورُ وَ عَاقَنِی عَنْ نُصْرَتِک الْمَقْدُورُ وَ لَمْ أَکنْ لِمَنْ حَارَبَک مُحَارِباً وَ لِمَنْ نَصَبَ لَک الْعَدَاوَةَ مُنَاصِباً»[2] تعبیر این است که یا جدّا، اگر من تأخیر کردم و نتوانستم با کسانی که با تو درگیر شدند، درگیر شویم. صبح و شب گریه می کنم. حالا گریه صبح و شب چه خاصیتی دارد؟ چگونه جای یاری سیدالشهداء(علیه السلام) را پر می کند؟ اگر انسان نتواند سپر سیدالشهداء (علیه السلام) بشود و خونش را به هر دلیلی بدهد، باید خون گریه کند که چرا نتوانسته خونش را پیش روی امام حسین(علیه السلام) بدهد و نتوانسته در مقابل صف آرایی شیطان و بنی امیه و اصحاب سقیفه، فدای امام حسین(علیه السلام) شود.
 
انواع گریه بر سیدالشهداء
گریه بر سیدالشهداء(علیه السلام) اقسامی دارد و هر کدام برای انسان درجاتی پدید می آورد. یک بخش آن این است که انسان واقعاً متوجه مصیبت اولیای خدا و آن مصیبت در روح انسان منعکس بشود، یعنی واقعاً حزن ولی الله اعظم امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در وجود انسان تجلی پیدا کند. خدای متعال ارواح و جسم ما را بالاتر از علّیین آفرید و طینت ما از علّیین است. فرمود: ارواح شیعیان ما از طینت و از علّیین است. لذا به ما متمایل هستند. انبیا هم همین گونه هستند. از این رو، با حزن ما، محزون و با شادی ما، خوش حال می شوند. اگر انسان این ارتباط سرشت را داشته باشد، قاعدتاً در این ایام متحول می شود. اگر هر مؤمنی با سرشت خود ارتباط داشته باشد، به دنبال حزن ولی اش است و قاعدتاً حزنی پیدا می کند. کما این که به تبع نشاط وجود مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) نشاطی پیدا می کند. مهم ترین گریه این است که انسان به حدی متصل باشد که حزن نورانی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) تابشی در قلب و دل او پیدا بکند و حزنش تابشی از مصیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه باشد، مصیبتی که آن قدر گریه کند که به خاطر حرارت مصیبت جان بدهد، یعنی تا مرز جان دادن، گریه بر سیدالشهداء (علیه السلام) جا دارد.
 
یوسف (علیه السلام) جزو پیغمبران خداست. جزو اولیای خداست و وقتی حادثه ای برای این ولی خدا پیدا می شود، نباید این حادثه را ندیده گرفت. حداقل کاری که می شود کرد این است که حادثه را زنده نگه بداریم. این پیغمبر ابتلایی برایش پیش آمده و غایب شده و در زندنی می شود. حدأقل کاری که ما می کنیم این است که یادش را زنده نگه بداریم. جناب یعقوب (علیه السلام) این کار را کرد و نگذاشت یاد یوسف (علیه السلام) از بین برود. مدام گریست تا چشمش سپید شد. این کار یک پیغمبر خداست. بعد از این که جناب یعقوب به یوسف رسید و بعضی از مصیبت های یوسف را شنید، بی هوش شد، ایشان به جناب یوسف فرمود: که بگو برادران با تو چه کردند. یوسف خواهش کرد که مرا معاف بدار. ولی حضرت یعقوب اصرارکردند، حضرت یوسف یک صحنه را تعریف کرده و فرمودند: وقتی مرا بردند تا در چاه بیندازند؛ چون پیراهن مرا نیاز داشتند و می خواستند خونی بکنند و شب بگویند گرگ مرا دریده، به من دستور دادند و تهدید کردند که عریان شو. هر چه خواهش کردم، فایده نداشت. مرا عریان کردند و در چاه انداختند. چه زمانی جناب یوسف این صحنه را نقل کرد؟ وقتی به عزت رسیده بود.
 
اگر مؤمن با وجود مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)، مرتبط شد، طبیعی است که غصه های امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در روح او اثر می گذارد. این بهترین و لطیف ترین نوع غصه است که اینقدر انسان رشد کند که قلبش دنبال قلب امام حرکت کند. «الَّذِینَ یفْرَحُونَ لِفَرَحِنَا وَ یحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا».[3] در روایات هست که فرمود: در بقیه مؤمنین، چهار روح است که عبارتند از روح الایمان، روح القوّة، روح الشهوة، و روح المدرج.[4] حضرت فرمود: «رُوحُ الْقُدُسِ لَا ینَامُ وَ لَا یغْفُلُ وَ لَا یلْهُو وَ لَا یزْهُو»[5]اصلاً لهو و لعب و غفلت و کار ناروا ندارد. محال است کسی واجد این روح باشد، کار لغو بکند. همه کارهایش خدایی است. بنابراین این گریه حجاب ها را از جلوی قلبش کنار می زند، اگر متوسل و ملتمس باشد و استدعا و دعا و گریه بکند و بخواهد که حضرت حجاب ها را از جلوی قلب انسان بردارد، انسان به آن حقیقت مصیبت راه پیدا می کند. آن هایی که راه پیدا کردند، دیگر نمی شود کنترلشان کرد. اصلی ترین مسئله در گریه این است که انسان مصیبت را بفهمد و بر مصیبت ولیّ خدا متألم بشود. این تألم هم درجات و مراتبی دارد تا جایی که همه وجود انسان را متحول و صفات رذیله را از انسان دور کند. شعاع زندگی انسان، باید زندگی امام صادق (علیه السلام) باشد. نور حیات امام صادق (علیه السلام) باید در زندگی انسان جلوه بکند. حیات انسان، حیات آن ها باشد و برای اهداف آن ها زنده باشد. مثل آن ها زندگی بکند، بفهمد، در دنیا راه برود بعد هم مثل آن ها بمیرد. این چیزی است که از این گریه به دست می آید. گریه انواع مختلفی دارد که گریه بر مصیبت از همه مهم تر است، به خصوص گریه ای که حزن امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است که آدم را محزون می کند. بخشی از تقدیر به خودمان بر می گردد. ما دیر سیدالشهداء (علیه السلام) را اجابت کردیم. همین الان هم اگر دیر بجنبیم، اهل رجعت نخواهیم بود. اگر الان سیدالشهداء (علیه السلام) دعوت کند و بگوید: «هَلْ مِن ناصِرٍ ینْصُرُنی»[6] یا «هَلْ مِنْ ذابٍّ یذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّه»؟[7] بعید نیست آدم بگوید این دعوت مربوط به عاشورا بوده است. حضرت فرمودند: فقط دعوت آن ها و اتمام حجت با آن ها که نیست. اگر در این فرصتی که داریم، دیر بجنبیم، به رجعت هم نخواهیم رسید. نمی توانیم در دوره رجعت در کنار سیدالشهداء باشیم. همان طور که می دانید حضرت سیدالشهداء رجعت دارند.
 
در روایات هست که فرمود ما معصومان نامه سر به مهری داریم. تکلیفمان را انجام می دهیم و می رویم. وجود مقدس سیدالشهداء به بخشی از نامه ای است که به دستشان رسیده و عمل کردند و مابقی برای رجعت ماند. ایشان در رجعت می آیند و عمل می کنند. لذا در روایات آمده که سیدالشهداء اصحاب شان را به رجعت وعده دادند و با آن ها از رجعتی گفتند که دارند، یعنی اصحاب نیز بر می گردند. این جمله در زیارت عاشورا آمده است: «لَقَدْ عَظُمَ مُصَابِی بِک فَأَسْأَلُ اللَّهَ الَّذِی أَکرَمَ مَقَامَک وَ أَکرَمَنِی [بِک ] أَنْ یرْزُقَنِی طَلَبَ ثَارِک مَعَ إِمَامٍ مَنْصُورٍ مِنْ أَهْلِ بَیتِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ».[8] اگر مصیبت سیدالشهداء در دل انسان عظمت یافت و عظمت مصیبت را دریافت، این انسان آمادگی می یابد و به او اجازه می دهند در کنار امام زمان عجل الله تعالی فرجه به ثواب و فضیلت خون خواهی سیدالشهداء (علیه السلام) برسد. این همان چیزی است که با گریه به دست می آید. منتهی گریه ای که همه دوستان هم می دانند.
 
بعضی ها می گویند این احادیثی که می خوانید، غرور می آورد. این احادیث را نگویید که فلانی گریه کرد و گناهانش آمرزیده شد. هر وقت به ما گفتند برای امام حسین (علیه السلام) گریه بکنید، گناهانتان آمرزیده می شود. بعضی فکر می کنند که یعنی برو گناه کن، بعد گریه کن. نه، معنایش این نیست. معنایش این است که گناه نکن و بعد گریه کن. اگر گناه کردی، بیشتر گریه کن. برخی می گویند اشکال دارد که آدم بگوید هر کس گناه بیشتری کرد، شب ها بیشتر گریه و توبه کند. این غرور می آورد. اگر به کسی گفتید، گریه نصف شب از خوف خدا، گناه را پاک می کند، این موجب می شود طرف پشت سر هم برود گناه بکند. در حالی که این یاد دادن توبه است. یاد دادن گناه نیست. آن هایی که این نکته را غلط می فهمند، باید خودشان را اصلاح بکنند.کلام امام صادق (علیه السلام) نور است و امام صادق (علیه السلام) با کلام خودش حاضر است. این گونه نیست که یک کلام بی صاحب باشد و هر کس هر گونه بخواهد بفهمد. اگر قلبی، سالم بود، حضرت با همین کلام نور، مرادشان را، آن نور هدایتی را که در کلامشان است، به قلب منتقل می کنند. همه مشکل ما این است که برای امام حسین (علیه السلام) گریه نمی کنیم. اگر کسی اهل گریه بر امام حسین (علیه السلام) باشد، رغبتی برای دنیا پیدا نمی کند. اگر کسی مصیبت سیدالشهداء (علیه السلام) را درست بفهمد و آن حزن عظیم در وجودش پیدا شود، دیگر شیطان حریف آدم نمی شود. بنابراین رسیدن به هدف های بزرگ با گریه بر سیدالشهداء (علیه السلام) متصور و ممکن است. همه حرکت های مهم ثمربخشی که شیعه در طول تاریخ داشته، به خاطر عاشورا و در گریه بر امام حسین (علیه السلام) است. شما اگر عقبه شیعه و اتصالش را قطع بکنید، هیچ حرکت مثبتی در جامعه اتفاق نخواهد افتاد و ادامه حرکات مثبت هم با این حادثه ممکن است. لذا هم دوست می فهمد و هم دشمن؛
 
عاشورا و ظهور امام زمان دو بال شیعه
این یهودی های ملعون که در بعضی روایات ما قتل سیدالشهداء به آن ها نسبت داده شده است، می گویند ما باید بکوشیم رابطه شیعه را با عاشورا قطع بکنیم. اگر قطع کنیم، شیعه یک جمعیت خاموش می شود. این که شیعه به تعبیرمخالفان ناآرام بوده، سخن درستی است. همیشه شیعه برای شیطان خطرناک است. شیعه هر کجا باشد، خطرناک است، چون ریشه اش در عاشورا دارد. درست هم فهمیدند. لذا می گویند شیعه یک سر سرخ و یک سر سبز دارد. این دو سر از پیکر شیعه قطع شود، کار تمام است. سر سبز، ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است. از اول به شیعه گفتند شما پیروزید، حق پیروز است. این جبهه اولیای خداست. نگران نباشید. این امید همه شان را زنده نگه داشته است. هیچ وقت زمین گیر نمی شوند. این امیدی است که ائمه در روح شیعه دمیدند. دوم این که گفتند برای سیدالشهداء بنشینید و گریه بکنید تا این خاطره از بین نرود. لذا همه تلاش مخالفان این بوده که این امید و گریه بر امام حسین از بین برود. شما عاشورا را بردارید، چیزی نمی ماند. اگر خون مبارک سیدالشهداء نباشد و همه شیعیان یک جا خونشان را بدهند، چیزی حل نمی شود. در مجالس امام حسین (علیه السلام) اسرار الهی گشوده می شود. چه آدم هایی که در این محافل پاک با ریاضت های بزرگ، پاک نمی شوند و عمری در مجلس امام حسین به تصفیه می پردازند.
 
یکی از گریه های ما که بزرگان گفتند گریه خوبی است، گریه بر خوف است. در روایات هست که مؤمن تا وقتی از دنیا نرفته، آرام نیست. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند مؤمنین و متقین این گونه هستند که اگر خدا روحشان را نگه ندارد، یک لحظه در دنیا نمی مانند. مؤمن تا آخرین لحظه نگران است، تا لحظه ای که ملایکه می آیند و می گویند: «وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتی کنْتُمْ تُوعَدُونَ»[9] شما استقامت کردید و پای امر ولایت ایستادید. پای اولیای معصوم (علیهم السلام) ایستادید. ما با شما بودیم و با شما خواهیم بود. این وقتی است که مؤمن دارد از این دنیا می رود. مؤمن تا به آن لحظه نرسیده، نگران است. آن هایی که آمدند حضرت را محاصره کردند، نمی توانند بگویند ما سیدالشهداء (علیه السلام) را نمی شناسیم. همه خوب می شناختند. بسیاری از آن ها نامه نوشته بودند و حضرت خورجین نامه ها را فرمود بیاورید و بریزید جلویشان. مگر شما نامه ننوشتید و دعوت نکرده بودید؟ وقتی گفتند ننوشتیم، فرمود: شما نامه ننوشتید و امضا نکردید که نهرهای ما جاری و باغستان های ما آماده است و همه چیز در خدمت شماست؟چطور شد برخی در مقابل سیدالشهداء ایستادند و کم کم در ریختن خون حضرت مشارکت کردند و در آخر خیلی هایشان با هم مسابقه دادند. این خطر بزرگی است. در این ایام گریه خوف داشته باشید که مبادا صفت رذیله یا گناهی، در ما باشد که خدای نکرده ما را از سیدالشهداء جدا بکند. مبادا در عاشورای امسال روحمان در صف ابن زیاد باشد. اگر انسان این نکته را بفهمد، جا دارد اگر عمری گریه کند که با این گریه تدریجاً امنیتی به دست می آورد و جزو اهل نجات می شود، کما این که دیدید بعضی ها گریه می کردند و خدا به آن ها امان داد.
 
جناب شعیب (علیه السلام) این قدر گریه کرد که چشم هایش نابینا شد و خدا سه بار بینایی اش را برگرداند. خدا گفت: امان دادم، چرا گریه می کنی؟ خدا به یک انسانی امان قطعی بدهد، درجات بهشت فراهم است. به خدای متعال عرضه داشت: خدایا من از محبت تو گریه می کنم. چشم را برای گریه می خواهم. دوباره هم بدهی، گریه می کنم. خدا فرمود: من کلیم خودم را، موسی (علیه السلام) را خادم تو می کنم.
 
ذکر مصیبت السَّلامُ عَلَیک یا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَی الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِک عَلَیک مِنِّی سَلامُ اللَّهِ أَبَدا مَا بَقِیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهَارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّی لِزِیارَتِکمْ [لِزِیارَتِک] السَّلامُ عَلَی الْحُسَینِ وَ عَلَی عَلِی بْنِ الْحُسَینِ وَ عَلَی أَوْلادِ الْحُسَینِ وَ عَلَی أَصْحَابِ الْحُسَینِ».[10]
 
ذکر مصیبت
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت
 
هوا ز باد مخالف چون نیلگون گردید عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
 
حضرت تا آخرین لحظه ایستاد و اتمام حجت کرد و فرمود: مردم آیا من خون به ناحق ریخته ام؟ گفتند: نه. فرمود: آیا حلال خدا را حرام کردم؟ حرام خدا را حلال کردم؟ گفتند: نه. فرمود: چرا خون مرا حلال می دانید؟ چرا ریختن خون من جایز دانستید؟ گفتند: جرم تو این است که پسر امیرالمؤمنین (علیه السلام) هستی.
 
عمر سعد دستور داد که این پسر علی (علیه السلام) است. از او پروا کنید، مبادا به میدانش بروید. فقط ناجوانمردانه به او حمله بکنید. در این صحنه بود که حضرت تیرباران و سنگ باران شدند. سنگ به پیشانی مقدسش خورد. وقتی دامن پیراهن را بالا آورد، خون را پاک کند، سینه مطهرش آشکار شد و این سینه نورانی را که پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) می بوسید، هدف تیر سه شعبه آهنین قرار گرفت. تیر به حدی نفوذ کرد که حضرت خم شدند و تیر را از پشت سر بیرون آوردند. خون جاری شد. دیگر حضرت توان نشستن روی اسب را نداشت، ذوالجناح حضرت را به سمت گودی قتل گاه حرکت داد، می خواست آرام حضرت را روی زمین قرار بدهد که دشمن مهلت نداد و کاری کرد که حضرت از روی اسب افتاد.
 
پی نوشت ها
 
[1] مجلسی، بحارالأنوار، ج 98، ص 237، باب 18، زیاراته صلوات الله علیه المطلقة...، ص 148
 
[2] همان
 
[3] شیخ حرعاملی، وسائل الشیعة، ج 14 ص 507، 66، باب استحباب البکاء لقتل الحسین...، ص 500
 
[4] شیخ صدوق و شیخ مفید، اعتقادات الإمامیة و تصحیح الاعتقاد، ج 1، ص 50، باب الاعتقاد فی النفوس و الأرواح. ..، ص 47
 
[5] شیخ کلینی، الکافی، ج 1، ص 272، باب فیه ذکر الأرواح التی فی الأئمة ع. ..، ص 271
 
[6] جمعی ازنویسندگان، فرهنگ عاشورا، ص 123
 
[7] محمد مظفری سعید، اسیران و جانبازان کربلا، ص 99
 
[8] مفاتيح الجنان، ص 456، أول زيارت عاشوراء معروفه است ...، ص 456
 
[9] فصلت، آیه 30
 
[10] مفاتیح الجنان، ص 458، أول زیارت عاشوراء معروفه است.

اعمال و آداب ماه محرم الحرام

 
 منبع : کتاب المراقبات , ملکی تبریزی، میرزا جواد
کتاب «المراقبات» یا «اعمال السنه» یکی از تألیفات عالِم عامل و فقیه کامل مرحوم آیت الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی می باشد. این کتاب که در واقع حاصل عمر ایشان می باشد، به یادآوری و ذکر مهمترین اعمال و مراقبات سال و ذکر نکاتی درباره سیر و سلوک می پردازد.
 
 
 
مرحوم علامه طباطبایی در بخشی از تقریظ خود بر این کتاب می نویسند:
 
«... چند سطری درباره کتاب «اعمال سال»(نام دیگر کتاب المراقبات) تألیف پیشوای طایفه، حجت حق، آیت الله، مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی - قدس الله روحه - می نویسیم نه با این هدف که این کتاب گرانسنگ یا مؤلف بزرگ آن را بستایم؛ زیرا این کتاب دریای لبریزی است که در سنگ و پیمانه نگنجد و مؤلف آن پیشوای والا مقامی است که بلندای زیاد شخصیت او را هیچ مقیاسی قابل اندازه گیری نیست، و ناتوانی، عذری موجه، و یأس ‍ از رسیدن به مقصد، برای استراحت کافی است؛ بلکه با هدف تذکر به برادران و دوستان و سروران صادق و با صفا. که « تذکر برای مؤ منین سودمند است .» (سوره ذاریات، آیه 55)
برادرانم! زندگی دنیا بازیچه ای بیش نبوده و زندگی حقیقی سرای آخرت است. انسان در زندگی پست دنیا وظیفه ای جز آماده شدن برای زندگی آخرت، پیمودن راه نزدیکی به خداوند، پیشه کردن بندگی و تواضع در مقابل خدا ندارد. حجابی بین او و پروردگارش نیست. و چاره ای جز ایستادن در پیشگاه خداوند نمی باشد.
بنابراین انسان باید در جایگاه نیاز ایستاده و علامت بندگی را در خود آشکار نماید؛ به پروردگار عزت روی نموده و متوجه ساحت بزرگی و عظمت او شود و با نام ها و صفات نیکوی او و بوسیله دعا به او نزدیکی جوید؛ و با مراقبت در روزها و شب های مختلف و ماه ها و سال ها به او متوسل و خود را در مسیر وزش بادهای انس و نسیم های قدس او قرار دهد. چنانکه فرمود صلی الله علیه و آله و سلم: «در طول زندگانی شما نسیم هایی از رحمت های پروردگار می وزد، بهوش باشید! به آن رو کنید و به آن پشت نکنید.»
به جان خودم سوگند، روش گذشتگان مقرب و روندگان راه بندگی، یعنی محمد و آل پاک او و سایر پیامبران، راستگویان، شهدا و صالحین همین بوده است. و آنان چه همراهان خوبی هستند.
کتابی که پیش رو دارید از بهترین کتاب هایی می باشد که در این زمینه نگارش یافته است. در این کتاب لطایفی که اهل ولایت خدا از آن مراقبت نموده و نکات ظریفی که در دل سرگشتگان محبت خدا خطور نموده و تمام مطالبی که مربیان درباره عبادت خدا فهمیده اند، وجود دارد. خداوند مرقد مؤلف بزرگ آن را نورانی، از باران های رحمت و بخشش خود بر آن سیراب و او را به پیامبر و آل پاک او ملحق نماید.»
 
 
 
در ادامه به مناسبت حلول ماه محرم الحرام، به بیان توصیه هایی از ایشان که در راستای درک بهتر ایام سوگواری امام حسین علیه السلام در کتاب المراقبات درج گردیده است و همچنین برخی از اعمال این ماه می پردازیم:
 
 
 
سزاوار است حال دوستان آل محمد - که رحمت خدا بر آنان باد - بحکم دوستی و وفا و ایمان به خداوند بلند مرتبه و بزرگ و رسول کریم، در دهه اول محرم تغییر نموده و در دل و سیمای خود، آثار اندوه و درد این مصیبتهای بزرگ و دردناک را آشکار نمایند. باید مقداری از لذائذ زندگی را که از خوردن و نوشیدن و حتی خوابیدن و گفتن بدست می آید ترک نموده و مانند کسی باشند که پدر یا فرزند خود را از دست داده است. نباید احترام خود و نزدیکانشان باشد و لازم است که خدا و پیامبر و امامش - رحمت خداوند بر آنان باد - را بیش از خود، فرزندان و نزدیکانش دوست داشته باشد.
 
خداوند متعال می فرماید: «بگو اگر پدران و پسران خود را بیش از خدا و رسولش و جهاد در راه او دوست دارید، منتظر باشید تا خداوند مطلب مورد نظر خود را انجام داده و شما پشیمان و زیانکار شوید».
 
یکی از فرزندان کوچکم در دهه اول محرم فقط نان خالی و بدون خورش می خورد؛ و تا جایی که می دانم کسی به او نگفته بود که این کار را انجام دهد و گمان می کنم سرچشمه این کار دوستی باطنی او بود.
 
حال اگر کسی نتواند در تمام دهه اول این کار را انجام بدهد، باید در روز تاسوعا، عاشورا و شب یازدهم نان خالی بخورد. و در روز عاشورا، تا عصر خوردن، آشامیدن و حتی سخن گفتن - مگر آن که لازم باشد - و دیدار با برادران دینی را ترک کرده و آن روز را روز گریه و اندوه خود قرار دهد.
 
 
 
برپایی مجالس عزاداری
 
 
و نیز در دهه اول، هر روز امام حسین علیه السلام را با زیارت عاشورا زیارت نماید. و اگر می تواند مراسم عزاداری آن حضرت را در منزل خود با نیتی خالص برپا نماید، باید همین کار را بکند. و اگر نمی تواند، در مساجد یا منازل دوستانش به برپایی این مراسم کمک کرده و این مطلب را از مردم بپوشاند تا به اخلاص نزدیک شده و از خودنمایی دور شود. و هر روز مقداری از اوقات خود را در مکانهای عمومی به عزاداری بپردازد.
 
 
 
مواسات با امام حسین علیه السلام و اهل بیت - رحمت خدا بر آنان باد - نیز باید بخاطر صدمات ظاهری که به آن حضرت وارد شد، باشد. ولی از این مطلب هم نباید غافل شد که صدمات ظاهری که بر آن حضرت علیه السلام وارد شد، در مورد هیچکدام از پیامبران و جانشینان آنان و حتی در مورد هیچ یک از جهانیان شنیده نشده است؛ بخصوص تشنگی حضرت علیه السلام که در احادیث قدسی و غیر قدسی چیزهایی درباره آن آمده است که انسان توان تصور آن را نیز ندارد. همچنین مصیبتهایی مانند شهید شدن اهلبیت و اسارت حرمش، گویا او با محبوبش پیمان بسته بود بخاطر خوشنودی او کشته شدن را با انواع آن از قبیل سر بریدن، کشتن از زیر گلو، کشتن با شکنجه و با گرسنگی و تشنگی و اندوه و غیر اینها، تحمل کند. ولی با این همه شادمانی و نشاطی بجهت آشکار شدن نورهای زیبایی و عظمت خداوند و شوق دیدار با او و رسیدن به ذات مقدسش به او می رسید که آن سختیها را آسان می نمود. بلکه سختی آن را به لذت تبدیل می نمود. یکی از یاران او در این رابطه می گوید: هر چه شرایط بر امام علیه السلام سخت تر می گردید، سیمای او برافروخته تر و خوشحال تر می شد. ولی بهر حال درد و اندوه سختیها و مصیبتهایی که بر جسد مبارک حضرت علیه السلام و بر دل اهل بیت محترم او وارد شد و هتک حرمت ظاهری او انسان را می کشد.
 
 
 
بنابراین دوستانش باید کارهایی را که مناسب این مصیبت بزرگ است، بخاطر مواسات با آن حضرت علیه السلام در این مصیبت، انجام دهند؛ بگونه ای که گویا این مصیبت بر خود، عزیزان و فرزندان یا خویشان آنان وارده شده است. زیرا امام علیه السلام بفرموده جدش صلی الله علیه و آله و سلم سزاوارتر از آنان نسبت به خودشان می باشد و به این جهت که او این مصیبتها را پذیرفت و وجود شریف خود را فدای پیروان خود نمود تا آنها را از عذاب دردناک رهایی بخشد. فرزندان و عزیزان خود را یتیم نموده، به اسارت حرم و زنان، و زینب و سکینه - که سلام خدا بر آنان باد - رضایت داده و اصغر و اکبر و برادران و دودمان خود را سر برید، تا پیروانش را از گمراهی و پیروی گمراه کنندگانی که هلاکت شده و دیگران را به هلاکت می کشانند نجات داده و بدین وسیله آنان را از گناهان بزرگ و آتش رهایی بخشد؛ پیروانش را از تشنگی روز قیامت رهانیده و از نوشیدنیی که ظرف آن با مشک مهر شده است، به آنها بنوشاند. بنابراین بحکم وفا و مواسات که از صفات عالی انسانی است، لازم است که همان چیزی را که امام علیه السلام به آنان عنایت کرده است، آنان نیز به امام علیه السلام تقدیم نموده و همانگونه که امام علیه السلام خود را فدای آنها نمود آنان نیز خود را فدای او نمایند. و حتی اگر چنین کاری را نیز انجام بدهند باز هم بخوبی با او مواسات ننموده اند. زیرا وجود شریف او قابل مقایسه با دیگران نیست. باین جهت که او مانند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سلم، علت آفرینش تمام موجودات و آقا و سرور تمام مخلوقات و پیامبران و فرشتگان نزدیک به خداوند بوده و محبوب خداوند و محبوبِ محبوبِ اوست.
 
 
 
 
 
نیز با گفتاری صادقانه و با زبان حال بگوید: «آقای من! کاش به جای تو تمام این بلاها بر سر من آمده و فدای تو می شدم! کاش خویشان و فرزندان من به جای خویشان و فرزندان تو کشته و اسیر می شدند! کاش تیر حرمله - که لعنت خدا بر او باد - سر شیرخوار مرا می برید! کاش فرزندم، علی بجای فرزند تو قطعه قطعه می شد! کاش جگر من از شدت تشنگی تکه تکه می شد! کاش از شدت تشنگی دنیا بر چشمم تیره و تار می شد! کاش من درد این جراحتها را تحمل می نمودم! کاش آن تیر به گلوی من می نشست! و جان مرا می گرفت! کاش خانواده و خواهران و دختران من در ذلت اسارت افتاده و آنها را مانند کنیزان در شهرها گردانده ولی خویشان تو در خواری و ذلت نمی افتادند! کاش وارد آتش شده و شکنجه می شدم ولی این مصیبتها به شما وارد نمی شد.»
 
 
 
اگر این سخنان را صادقانه بگویی، تو را پذیرفته و بخاطر مواسات راستین با بزرگوارترین سادات تو را در جایگاه راستگویان با آنان همنشین می گرداند. ولی جدا از فریبکاری با این سخنان بپرهیز زیرا ممکن است وقتی می گویی: حاضرم این بلاها را بجای امام علیه السلام تحمل نمایم، حال و دل تو بمقدار کمتر از یک صدم آن را هم تصدیق نکرده و در موقع امتحان جز مقدار کمی از این ادعاها قبول نشود. و در این صورت بجای این که به جایگاه صدق و درجه صدیقین برسی به ذلت دروغ و پایینترین درجات منافقین می رسی. پس اگر می بینی که نمی توانی این گونه با امام علیه السلام مواسات نمایی، ادعاهای دروغ را از خود دور کرده و خود را خوار نکن و فقط بگو: کاش با تو بوده، در مقابل تو کشته شده و به سعادت بزرگی می رسیدم. و اگر می بینی باین مقدار هم معتقد نیستی، مرض دل خود را که همان دوستی این دنیای پست و میل و اعتماد به زندگی آن و فریب خوردن به زیباییهای آن است، معالجه کرده و این فرمایش خداوند متعال را بخوان: «ای یهود! اگر گمان می کنید فقط شما دوستان خدایید و اگر راست می گویید، آرزوی مرگ کنید.»(سوره جمعه، آیه 6)
 
و در آخر روز عاشورا زیارت تسلیت را بخواند، و روز عاشورا را با توسلی کامل به حمایت کننده و پناه آن روز که از معصومین علیهم السلام می باشند بپایان رسانیده و در توسل، اصلاح حال و پذیرش عزاداری را خواسته و از کوتاهی خود معذرت بخواهد.
 
 
 
سایر اعمال دهه اول
 
 
1- یکی از اعمال مهم، دعای اول ماه است. و بجهت اینکه اول این ماه اول سال بوده و از طرف دیگر دعاهای قبل از وقت نیز تاءثیر خاصی در برآورده شدن حاجات و رسیدن به امور مهم دارد، این دعا تاءثیر زیادی در سلامتی و دوری از آفات دینی و دنیایی آن سال و بهبودی حال و بدست آوردن نیکیها دارد. و دعایی که برای اول ماه در اقبال روایت شده دعای بسیار مفیدی برای مطالب مذکور است.
 
 
 
2- بهتر است در شب اول، بعضی از نمازهایی را که در این شب وارد شده به مقدار حال و توانایی خود خوانده - حداقل دو رکعت نمازی را که شامل حمد و یازده بار «قل هو الله احد» است - بعد از آن دعایی را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بعد از این نماز خوانده است و در کتاب اقبال نقل شده بخواند و فردای آن روز را روزه بگیرد. در روایت آمده است: «کسی که چنین عملی را انجام دهد، مانند کسی است که بمدت یک سال کارهای خوب انجام داده و تا سال آینده محفوظ خواهد بود.»
 
 
 
3- روزه روز سوم در روایت آمده است: حضرت یوسف علیه السلام در این روز از چاه خارج شد. و اگر کسی این روز را روزه بگیرد، خداوند مشکل او را برطرف نموده و سختیها را بر او آسان می نماید.
 
 
 
4- روایت شده: مستحب است تمام ماه را روزه بگیرد. و در مورد روزه روز تاسوعا و عاشورا روایت مخصوص داریم اما احتیاط این است که روز عاشورا را روزه نگیرد ولی از خوردن و آشامیدن تا عصر خودداری نماید و آنگاه چیزی بخورد یا بیاشامد بجهت این که امام حسین علیه السلام و یاران حضرت در عصر از غصه های این دنیای پست رهایی یافتند و در هنگام عصر سعادتمند شده و به مطلوب خود که عبارت بود از دیدار خداوند بزرگ، رسیدند. و شاید بهمین جهت است که دوستان عزادار آن حضرت علیه السلام در عصر این روز غم و غصه آنها کاهش پیدا کرده و از بین می رود.
 
 
 
دو نکته
الف) در سایر اعمال شب و روز عاشورا، از قبیل نمازها و دعاهای آن - غیر از زیارتها و نمازهای آن - اشکالهایی وجود دارد. و ممکن است این اعمال ساخته و پرداخته مخالفین شیعه باشد. مواردی مانند استحباب سرمه کشیدن و غیر آن؛ و حتی اگر از معصومین علیهم السلام نیز روایت شده باشد، باز هم انجام مراسم عزاداری و صلوات فرستادن بر امام علیه السلام و اصحاب او و لعنت نمودن کشندگان آنها بهتر از انجام چیزهایی است که در آن روایات وارد شده است. زیرا در روایت بر این اعمال نیز تاءکید شده است.
 
 
 
ب) از چیزهایی که عقل آنها را همراه با زیارت آن حضرت علیه السلام لازم می داند، زیارت اهل بیت و یاران شهید اوست؛ بخصوص با زیارتهایی که وارد شده است.
 
 
 
رعایت اخلاص
 
 
آنچه در این باب و غیر آن اهمیت دارد، این است که این کارها را بخاطر رسم و عادت انجام نداده و سعی کنیم این کارها را با نیتی خالص و برای رضای خدا انجام داده و در خلوص خود نیز صادق باشیم. زیرا کار کوچکی که با نیت خالصانه صادقانه همراه باشد بهتر از کارهای زیادی است که خلوص و صداقت در آن نباشد؛ حتی اگر چندین هزار برابر باشد. و این مطلب بخوبی از عبادتهای حضرت آدم علیه السلام و شیطان فهمیده می شود، زیرا عبادتهای چندین هزار ساله شیطان او را از جاودانگی در آتش نجات نداد ولی یک توبه حضرت آدم علیه السلام باعث بخشش خطا و برگزیدن او شد. صدق در اخلاص تنها با لطف خاص خداوند در بندگانش به وجود می آید. و اگر بنده فقط سعی خود را بکار گیرد و بفهمد که نمی تواند به آن دست یابد و در پی آن از خداوند کمک خواسته و این آیه ام من یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؛ ای کسی که جواب مضطر را می دهی و مشکلات او را حل می کنی. شامل حال او شود، درهای عنایت پروردگار کریم بر او گشوده می شود. زیرا او کریم و بخشنده است. بخشش به بندگان مضطری را که درب او را می کوبند دوست دارد.
 
 
 
در هنگام انجام اعمال نیز باید مواظب باشد که ریاء و دوستی ستایش مردم در نیت او وارد نشود. و برای اینکه بفهمد ریاء در نیتش وارد شده یا نه، می تواند بجای اینکه مثلا در خانه خود عزاداری را برپا کند در منزل دوست خود این کار را انجام دهد بطوری که مردم ندانند او مجلس را برگزار کرده است. آنگاه ببیند حال قلب او از این کار تغییر پیدا می کند و حال او در سنگین بودن مخارج عزاداری و کمی آن یا خوشحالی او از شکوه مجلس یا سادگی آن متفاوت است، در صورتی که مردم بدانند که او برپا کننده مجلس عزا می باشد یا ندانند. و اگر در تمام این مسائل تفاوتی ندید، ببیند که آیا دوست دارد «سخنران » یا «روضه خوانی » را که برای عزاداری دعوت می کند از کسانی باشد که معروف بوده و در مجالس اعیان و اشراف به ذکر مصایب امام علیه السلام می پردازند یا نه؛ بخصوص در صورتیکه مصایبی را که غیر معروفین از امام علیه السلام نقل می کنند از منابع معتبر بوده و از این جهت از لحاظ شرعی بهتر باشد. و یا ببیند آیا برای او فرق می کند که اهل مجلس او از فقرا یا ثروتمندان باشند. و اگر در این ملاکهایی که برای تشخیص ریاء ذکر نمودیم تاءمل کند می بیند که راه برای ورود ریاء در عزاداریش بسیار وسیع می باشد و برای بستن این راه باید عمل خود را از دیگران بپوشاند و آن را مخفی نماید؛ بدین شکل که مجلس عزاداری را در منزل دوستش منعقد نماید و بگونه ای عمل کند که کسی نداند مجلس را او برگزار نموده است. و تلاش کند عمل خود را از هر جهت صحیح انجام دهد به این ترتیب که کسی را برای خواندن مصیبت دعوت کند که باتقوا و در خواندن مصیبت راستگو باشد. و نیز در احترام به شرکت کنندگان فقیر و غنی برای او فرقی نکرده و برای احترام گذاشتن به آنان امتیازات دینی را رعایت کند نه امتیازات دنیوی را. زیرا صحت اعمال اسرار زیادی دارد که در قبول و افزایش پاداش آنها مؤ ثر است.
 
 
 
5- از جمله چیزهایی که تاءکید شده این است که شب عاشورا تا صبح پیش قبر امام حسین علیه السلام بماند. شیخ صدوق و شیخ طوسی از معصوم علیه السلام روایت نموده اند که: «کسی که در شب عاشورا، امام حسین علیه السلام را زیارت نماید و تا صبح در کنار قبر او بماند خداوند در روز قیامت او را برمی انگیزد در حالیکه آغشته بخون امام حسین علیه السلام بوده یا خداوند را در روز قیامت دیدار می کند در حالیکه آغشته بخون خود می باشد.»
 
 
 
بیست و یکم محرم
 
 
از شیخ مفید رحمه الله علیه روایت شده که شب بیست و یکم محرم شب زفاف سرور تمام زنان جهان حضرت زهرا سلام الله علیها است و بهمین جهت روزه روز آن مستحب می باشد.
 
در استحباب روزه این روز علماء اختلاف دارند که آیا مستحب می باشد یا نه. ولی کسی که می داند خداوند چه نعمت بزرگی در این شب شریف به دوستان خود و عموم مسلمین عنایت نموده و می داند تمام خیراتی را که در عالم گسترده شده از برکت وجود دوازده امام علیهم السلام و ارشادات و اعمال و نورهای مزار شریفشان می باشد، بخصوص برکت انوار امام قائم که خداوند متعال بواسطه او عنایات دینی و دنیایی خود را بر متدینین این امت و بقیه امتها تمام نموده، و می داند بوسیله او نور عدل الهی آشکار شده و هیچ دین باطلی در روی زمین باقی نخواهد ماند؛ و نیز منشاء تمام این نعمتها در همین شب است، باید در این روز با روزه یا سایر عبادتها و طاعات از بخشنده نعمتها سپاسگزاری نماید. و کسی که چنین روزهایی را بزرگ می دارد، امید است از کسانی باشد که خداوند در این آیه «رعایت شعائر الهی برخاسته از تقوای دل است. »(سوره حج، آیه 32) با تقوای دل از آنان یاد کرده است. و باید بدانیم رعایت این امور بظاهر جزئی تاءثیر و پاداش مراقبتهای انسان را افزایش می دهد.
 
 
 
پایان ماه
 
 
با پایان این ماه حرام، انسان نیز از حمایتهای الهی بیرون می رود.
 
بهمین جهت بندگان حقوقی پیدا می کنند. یکی از این حقوق این است که بنده می تواند با واسطه پناه آن روز که از معصومین علیهم السلام است با خداوند، مناجات نماید. در این مناجات ابتدا به عدم شایستگی خود برای این امنیت الهی اعتراف نموده و بگوید: بخاطر بدی کردار و اندیشه، سزاوار خواری و عذاب دردناک تو بودم. اکنون که با لطف خود مرا در این ماه در پناه و حمایت و امان خود قرار دادی بعد از این ماه نیز، هیچگاه ما را از حمایت خود خارج مفرما. بخاطر کوتاهی در سپاسگزاری تو آنگونه که سزاواری، و عدم رعایت ادب و احترامت ما را مجازات نکن. مانند همیشه ما را مشمول عفو بی مانند خودت قرار بده تا گناهان ما تبدیل به چندین برابر اعمال شایسته گردیده و به مقام بالایی برسیم. و در پایان مناجات خود را با گفتن «ان شاء الله » و صلوات فرستادن به اتمام برساند.
 
 
 
مراقبتی را که برای آخر ماه محرم گفتیم با مراقبت پایان اعمال در آخر هر ماه فرق می کند. زیرا در آخر ماه محرم مراقبات مخصوصی از قبیل محاسبه، استغفار و دعا برای اصلاح حال وجود دارد که در فصل محاسبه کتاب های اخلاقی بیان شده است.

عبرت گیری از حادثه تاریخ ساز عاشورا

 
نباید امیدوار باشیم که موفق به همراهی سیدالشهدا(علیه السلام) و همراهی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) باشیم. عده ای بودند که اهل آن سبقت ها و سرعت ها نبودند؛ دیر به سیدالشهدا(علیه السلام) رسیدند ولی وقتی رسیدند در آن ها تحول پیدا شد و مثل حر تا قبل از ظهر عاشورا هم در لشکر ابن زیاد بود؛ ولی وقتی آمد، توانست از همه تعلقات گذشته خودش آزاد شود و مسیر خودش را با سیدالشهدا(علیه السلام) همراه کند.
  منبع : mohebanolreza.ir ,
مقدمه
یکی از نکات مهمی که در مورد حادثه عاشورا باید مورد دقت قرار بگیرد این است که نگاه ما به حادثه عاشورا یک نگاه تطبیقی باشد تا بتوانیم از حادثه عاشورا عبرت بگیریم. یعنی یک نقل تاریخ نباشد که ما حوادث تاریخی را نقل کنیم. این نگاه تطبیقی از دو زاویه واقع می شود:
 
گاهی نگاه تطبیقی، نگاه شخصی و فردگرایانه یا روان شناسانه است؛ یعنی ما شخص خودمان را با اشخاصی که در دوره سیدالشهدا(علیه السلام) بودند، مقایسه می کنیم و رفتار خودمان را با رفتار آن اشخاص مقایسه می کنیم و پی جویی می کنیم که چه نقطه ضعف ها و چه نقطه قوت هایی در این اشخاص بوده؛ این یک نگاه تطبیقی است که ما دنبال کنیم؛ آن هایی که در زمان سیدالشهدا (علیه السلام) بودند با این حق مطلق و با این واقعیت مطلق چطور برخورد کردند و شخصیتی که نقطه کانون ظهور حقیقت است با او چگونه رفتار شده و رفتارها متفاوت بوده است. عده ای حضرت را همراهی کردند؛ سبقت گرفتند و خونشان را هم پیش روی حضرت دادند؛ با اینکه حضرت بیعتش را از آن ها برداشته بود و به آن ها فرموده بود که اگر فردا بمانند قطعا شکست می خوریم و فرمود که شما بروید یا بمانید، من به شهادت می رسم. ولی ماندند و چنان مقاومت کردند که این جمعیت اندک بیش از نیم روز در مقابل آن لشکر انبوه ایستادند و خون خودشان را پیش روی سیدالشهدا(علیه السلام) ریختند. این نقطه قوت ها را داشتند. اگر نقطه قوت ها در ما نباشد و ما نتوانیم این نقطه ها را در خودمان ایجاد کنیم، نباید امیدوار باشیم که موفق به همراهی سیدالشهدا(علیه السلام) و همراهی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) باشیم. عده ای بودند که اهل آن سبقت ها و سرعت ها نبودند؛ دیر به سیدالشهدا(علیه السلام) رسیدند ولی وقتی رسیدند در آن ها تحول پیدا شد و مثل حر تا قبل از ظهر عاشورا هم در لشکر ابن زیاد بود؛ ولی وقتی آمد، توانست از همه تعلقات گذشته خودش آزاد شود و مسیر خودش را با سیدالشهدا(علیه السلام) همراه کند. زهیر فرمانده لشکر سیدالشهدا(علیه السلام) در عاشوراست؛ ولی سنی بوده و حتی در جنگ صفین در لشکر امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نبوده و لشکر مقابل بوده است؛ ولی او در نزدیکی کربلا به حضرت ملحق شده بود و کارش به جایی رسید که فرمانده لشکر سیدالشهدا(علیه السلام) شد. این ها چه نقطه قوت هایی داشتند که اگر این نقطه قوتها در ما نباشد با حرف و حدیث نمی شود همراهی ولی خدا را کرد. خیلی ها مدعی بودند، دعوت کردند و وعده دادند؛ این ها برای همکاری کافی نیست. اگر آن نقطه قوت ها در ما شکل نگیرد و پیدا نشود، امید به آن همراهی ها در سختی هاست. صحنه های امتحانِ سخت است که انسان را به شک نسبت به ولیِّ خدا می اندازد؛ بعد شک ها به بدگمانی ها ختم می شود؛ ریب پیدا می شود و از ریب، انسان تکذیب می کند؛ بعد صف خودش را جدا می کند. در صحنه های سخت امتحان و فتنه ها اگر انسان آن نقطه قوت ها را تحصیل نکرده باشد، مسیرش از امام زاویه پیدا می کند. اول شک و کناره گیری است؛ بعد بدگمانی، تکذیب، درگیری، کشتن ولیِّ خدا و ریختن خون.
 
بنابراین، باید توجه کنیم به اینکه آن نقطه قوت هایی که در دوستان بوده چه بوده است؟ و اگر آن نقطه قوت ها در ما نیست، تلاش کنیم به هر قیمتی که شده این ها را بدست بیاوریم. در فرصت های ممکن در روز حادثه، آنجایی که انسان سر دوراهی قرار می گیرد، مشکل است که بخواهد همه امکانات و سرمایه ها را بدست بیاورد؛ باید از قبل خود را آماده کرده باشد، ولی در جهت مقابل. یک عده ای نیامدند و نشستند؛ حضرت آن ها را دعوت کند و به مقام لقا و قرب می گوید اگر دنبال ملاقات خدا هستی، همسفر ما باشید و در همراهی من هست که به لقای خدا می رسید. «مَنْ کانَ فِینَا بَاذِلًا مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ».[1]
 
شروط همراهی امام
کسی که آمادۀ لقاء است می خواهد از بت ها بگذرد و به خدا برسد و حاضر است خونش را در این راه بدهد و با ما همسفر شود باید: 1- راحِل شود و همه چیز را پشت سر بیاندازد و همه نگاهش به پیش رو باشد، 2- همسفر ما شود و صِرف راحل شدن کافی نیست، باید انسان راحل با امام باشد؛ یعنی هم وطنی نداشته باشد بشود و هم راحل، مع الامام همسفر امام شود که در زیارت عاشورا آنقدر درخواست می کنیم: «ان یجعلنی معکم فی الدنیا یثبت لی عندکم قدم صدق فی الدنیا».[2]
 
آدم باید در کنار امام ثبات قدم داشته باشد و صرف ثبات قدم به درد نمی خورد. باید معیت با امام داشته باشید تا به مقصد برسید. خدای متعال می فرماید: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَکونُواْ مَعَ الصَّادِقِین»[3]
 
اگر اهل تقوا شدید باید همسفر صادقین شوید. صادق یعنی معصوم(علیه السلام)، آن هایی که اهل صدق با خدا هستند. شما با آن ها یک رنگ و همراه شوید تا به مقصد برسید؛ عده ای نیامدند و به هر بهانه ای مشغول طواف بودند؛ مشغول اداره زندگیشان بودند و مشغول تلاوت قرآن بودند؛ این کارها کار خوبی است، ولی به شرط اینکه کنار امام باشید. اگر مسیر انسان از امام جدا شد، قرآن هم بخواند جهنمی است؛ بجنگد و خون هم بدهد جهنمی است. چه نقطه ضعفی در یک عده آدم بود که این ها را از امام حسین(علیه السلام) جدا کرد؟ نیامدند، در خانه هایشان نشستند. هر عذری که انسان را از ولیِّ خدا جدا کند موجب تنهایی ولی خدا می شود و این عذر موجه نیست، این عذر عامل زمین گیر شدن انسان و عقب ماندن انسان از خیر است؛ هر توجیهی که ما را از امام جدا کند توجیه تنهاکردن امام است و سیدالشهدا(علیه السلام) وتر مَوتور شده.
 
اگر بنا به توجیه بود بالاترین توجیه ها را اصحاب سیدالشهدا(علیه السلام) داشتند؛ حضرت شب عاشورا بیعت را از آن ها برداشت و فرمود قبولتان دارم. چه توجیهی بهتر از اینکه ما، تا شب عاشورا آمدیم، کنار حضرت بودیم و زن و بچه ها را تنها گذاشتیم، آماده خون دادن شدیم که حضرت می گوید، بمانید یا نمانید من کشته می شوم. خیال نکنید بمانید می توانید نگذارید من کشته شوم؛ اگر بمانید همه کشته می شوید. وقتی بناست امام به شهادت برسد، بگذاریم و برویم؛ ولی هر توجیهی که انسان را از امام سوا کند انسان را زمین گیر کرده و انسان را از قافلۀ خیر جدا می کند. به قول استاد عزیز ما، اگر حبیب در پیشِ روی امام حسین(علیه السلام) به شهادت نمی رسید، چند سال دیگر در این دنیا زندگی می کرد؟ مگر مسلم بن اوسجه چند وقت دیگر در این دنیا می ماند؟ جوان هایشان چند وقت می ماندند؛ آن هایی که در کنار حضرت به شهادت رسیدند چطور؟ بنابراین، چه توجیه و عذری یک عده ای را به تنبلی، جدایی و سستی از ولی خدا کشاند؟ در خانه هایشان نشستند و مشغول حج و تلاوت قرآن شدند و سیدالشهدا(علیه السلام) تنها ماند. چه توجیهی عده ای را نگه داشت که دیر آمدند و وقتی رسیدند کار عاشورا تمام شده بود، وقتی آمدند که قافلۀ خیر عبور کرده بود. آن ها از قافله جامانده بودند؛ فرصت ها بر آن ها سبقت گرفت. تأخیرها، امروز و فردا کردن ها و کارهای دیگر را بر همراهی ولی خدا جلو انداختند؛ عده ای معیار وقتشان نماز است؛ همه وقتشان را با نماز تنظیم می کنند و در این وقت هیچ کار دیگری نمی تواند بر نمازشان سبقت بگیرد؛ همیشه نماز اول وقت می خوانند. عده ای کارهایشان را جلو می اندازند؛ بعد اگر وقت کردند نماز هم می خوانند. این آدم یا نمازش قضا می شود یا آخر وقت یا.... عده ای اهل تصویف و تأخیر بودند، کارهای دیگر را جلو می انداختند و همراهی ولی خدا آخر کارهای دیگر می شد و فرصت ها را از آن ها می گرفت؛ به تعبیر امام علی(علیه السلام) این ها اهل سرعت نیستند.
 
همراهی امام توفیق می طلبد.
 
حضرت فرمود در این مسیر عده ای اهل توفیقند؛ «ساع سریع نجی» آن کسانی که سعی و سرعت را با هم گره می زنند و با تمام توان کار می کند. سعی یعنی از توانت هیچ چیز را خالی نگذاری؛ اگر صد کیلو بار می توانی برداری، صد کیلو را برداری. سرعت یعنی فرصت ها را پشت سر بگذاری و فرصت ها بر تو سبقت نگیرند. شب قدر، معطل نمی ماند که ما خود را آماده کنیم؛ ما باید خودمان را از قبل آماده کنیم؛ شب 24، شب قدر نیست؛ ما یک شب قدر داریم؛ یک عاشورا پیدا می شود؛ یک لحظه پیدا می شود که «ان لله فی ایام دهرکم نفحات»؛ لحظه هایی که نسیم های رحمت می وزد؛ درهای رحمت باز می شود و می توانید وارد شوید. در را می بندند؛ در الی الابد باز نمی ماند. امام حسین(علیه السلام) برای این روز لحظه شماری می کرده؛ اصحاب خاص لحظه شماری می کردند و از سال ها قبل امام حسین(علیه السلام) از عالم ذر و میثاق لحظه شماری می کرده. این حادثه به این عظمت منتظر نمی ماند که ما برسیم؛ رسیدی، رسیدی و نرسیدی قافله می رود و تو جا می مانی. آن هایی که آمدند و با بدن قطعه قطعۀ سیدالشهدا(علیه السلام) مواجه شدند، با کاروان اسرا در شام و کوفه مواجه شدند، این ها دلشان می خواست با امام حسین(علیه السلام) همراهی کنند، خودشان را آماده کرده بودند و کوله بارشان را بسته بودند؛ عده ای هم ماندند و برای امام حسین(علیه السلام) نامه نوشتند. ابن زیاد آمد، سستی کرد و حضرت به شهادت رسید. وقتی سر مطهر سیدالشهدا(علیه السلام) را بالای نیزه دیدند، عجب اشتباهی کردند؛ جزو توابین هستند؛ همراه سلیمان بن صرد خزاعی راه افتادند؛ خروج کردند؛ جنگیدند و کشته شدند؛ ولی این کشته شدنِ پشت سر امام حسین(علیه السلام) شهادت پیش روی امام حسین(علیه السلام) نیست. این ها عیب هایشان چه بود؟ عده ای اهل سبقت و سرعت بودند، از قبل آماده شدند و فرصت ها را پشت سر گذاشتند. حبیب و زهیر مسلم بن اوسجه از این افراد بودند. عده ای دیر راه افتادند، ولی خودشان را رساندند؛ مثل زهیر. امام حسین(علیه السلام) دو نفر را دعوت کرد: یکی عبید الله بن جعفی است، یکی هم زهیر است؛ هر دو عثمانی بودند؛ هر دو إبا می کردند که با امام حسین(علیه السلام) برخورد کنند. حضرت با زهیر برخورد کرد و دعوتش کرد؛ همین که امام حسین(علیه السلام) و غربت او را دید همه همراهانش را فرستاد؛ همسرش را طلاق داد و گفت نمی خواهم بنی امیه به خاطر من تو را اذیت کند؛ کنار امام حسین(علیه السلام) آمد و برای خودش رئیس و شخصیتی بودج از مکه آمد و شد فرمانده لشکر امام حسین(علیه السلام)؛ حضرت عبیدالله جعفی را هم پیدا کرد که از کوفه بیرون آمده بود؛ گفته بود تو عثمانی هستی و وضعت هم درست نیست، طرف ما بیا؛ من همه آخرتت را به دست می آورم؛ گفت: آقا! من از کوفه بیرون آمدم که نه با شما باشم و نه با عبیدالله بن زیاد؛ الآن هم حاضرم اسب تندروی خودم را به شما بدهم که سوار شوید و از میدان فرار کنید؛ هر کسی با این اسب فرار کرده، هیچ کس به او نرسیده؛ مرکب را می دهم شما فرار کن. امام حسین(علیه السلام) می گوید: من می خواهم تو را به بهشت ببرم، ولی می گویی.... تو را می خواهد، نه اسبت را. عبیدالله روز بعدِ شهادت حضرت به کربلا آمده بود و دور این کشته می گشت و تأسف می خورد. عده ای آمدند، دیر یا زود مثلِ حر که ظهر عاشورا آمده، گرچه دیر آمد ولی مردانه از همه تعلقات گذشته اش آزاد شد و به سراغ سیدالشهدا(علیه السلام) آمد و سعادتمند شد. عده ای تنبلی کردند؛ عده ای آمدند ولی دیر رسیدند؛ عده ای هم برعکس در صف مقابل آمدند؛ یا سیاهی لشکر بودند یا فرمانده لشکر ابن زیاد بودند؛ یا غارت کردند یا اسیر بردند، همه جهنمی اند. حضرت به عبیدالله جعفی فرمود: اگر نمی آیی مرا یاری کنی، برو یک جایی که صدای مرا نشنوی؛ هرکسی صدای استنصار مرا بشنود و اجابت نکند، او جهنمی است. این صدا الان هم دارد می آید. دعوت حضرت یک دعوت تمام شده نیست؛ حضرت در عالم ندایی دادند و همه خوبان لبیک گفتند. در زیارت اول رجب هست که به حضرت عرض می کند، مگر جسمم دیر اجابت کرد، اگر زبانم نتوانسته جواب بدهد، ولی گوشم شنیده، چشمم دیده و قلبم اجابت کرده. عده ای هم مقابل سیدالشهدا(علیه السلام) ایستادند؛ کشتند؛ بردند و غارت کردند. این ها هم انسان بودند و هم جزء خوارج نبودند؛ امام حسین(علیه السلام) را می شناختند، نامه دادند. خیلی از آن هایی که نامه دادند و حضرت را می شناختند به کربلا آمدند؛ حضرت سر ظهر عاشورا فرمود: بگذارید موعظه تان کنم؛ برای چه دور مرا گرفتید؛ مگر شما مرا دعوت نکردیدج گفتند: نه! بروید نامه ها را بیاورید؛ فلانی مگر تو نامه ندادی. ما باید این جور یک نگاه تطبیقی کنیم. چه نقطۀ قوتی حر را آورده و به امام حسین(علیه السلام) رسانده؛ ولو ظهر عاشورا. چه نقطه قوتی زهیر را که از لشکر عثمان بوده، از صفین و از کنار معاویه آورده و در کربلا فرمانده لشکر امام حسین (علیه السلام) شده؟ این پیرمردهای نورانی با همه عذری که داشتند، به پیش امام حسین (علیه السلام) آمدند و شهید شدند. وقتی مسلم بن اوسجه روی زمین افتاد، با حبیب بن مظاهر هم رفیق بودند. آمد بالا سر این پیرمرد نورانی و گفت مسلم، دوست داشتم زنده می بودم؛ وصی تو می شدم و هر سفارشی می کردی انجام می دادم ولی ساعتی بعد من هم به تو ملحق می شوم. دارد جان می دهد نمی گوید زن و بچه ام می گوید علیک و هذا.... همه وصیت من امام حسین (علیه السلام). ما هستیم و امام حسین(علیه السلام) در آخرین لحظات؛ چه ضعفی توی ترماه است که وقتی می آید و می رسد می بیند کار تمام شده؛ امام حسین(علیه السلام)، عبیدالله جعفر را به خصوص دعوت می کند. چه چیز او را از امام حسین(علیه السلام) جدا می کند که بعد باید دور کشته ها بگردد؛ ما جزو کدام هستیم؟ سخت گیری عبیدالله بن زیاد که شروع شد رفتند و آمدند مقابل حضرت یا اصلاً نرفتند. ما هم اگر دنیایمان گرو رفت، باید از دنیا بگذریم. از زن و بچه و آبرو بگذریم؛ آدم، جان، خون، مال، زن و بچه اش را بدهد و بدنام هم بشود. اگر دنیای ما گرو رفت حاضریم بگذاریم؟ تا وقتی دنیایمان دائر است. «النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْیا وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ یحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاء».[4]مادامی که زندگیشان برقرار است دنبال دین می گردند؛ همین که سخت شد، دنیایشان را می گیرند، ولی خدا را تنها می گذارند؛ دین یعنی ولی خدا. این یک نگاه تطبیقی است که جدی است. مثل حُریم یا زهیریم یا کسانی که دیر می آیند؛ هنوز خودمان را آماده می کنیم یا مشغول نماز و روزه ایم و عذری برای خودمان درست می کنیم. یا سبقت می گیریم که ما هم غارت کنیم و غنیمتی ببریم. اسب بر بدن سیدالشهدا(علیه السلام) تاختند. شما اگر از همه عالم مقابل امام حسین(علیه السلام) بایستند و همه را لعن کنید، هیچ کاری نکردید. همه را بکشید، هیچ کاری نکردید. همه عالم یک طرف و سیدالشهدا(علیه السلام) یک طرف. عمر سعد سر صبح می گوید لشکر! شاهد باشید و پیش امیر شهادت بدهید اول کسی که به اردوگاه امام حسین(علیه السلام) حمله کرده عمر سعد قریشی بود. اگر ملک ری می خواهی باید بروی کربلا. معامله با امام حسین(علیه السلام) را نسیه می داند ولی معامله با عبیدالله زیاد را نه، مزد امام حسین(علیه السلام) نسیه است. اصحاب امام حسین(علیه السلام) شب عاشورا همین که استوار شدند، حضرت مقامات و قرب خودشان را به آن ها نشان داد. نقد نقد مزدش را کف دستت می گذارد. بالای سر یکی یکی شان می آمد؛ پروازشان می داد و می رفت. مزد امام حسین(علیه السلام) نسیه است. چه شبهات، شهوات و تعلقاتی در این ها بود که آن ها را از امام حسین(علیه السلام) جدا کرد؟ به هر عذری که از امام حسین(علیه السلام) جدا شوند، باختند. ولو بگوید من زن و بچه ام امنیت ندارند؛ نداشته باشند. وقتی امام حسین (علیه السلام) امنیت ندارد....ما عذرها را می گذاریم پشت سر و خونمان را جلو امام حسین (علیه السلام) می دهیم و تا ندهیم دست بردار نیستیم.
 
همراهی ولایت در تمامی صحنه ها
یکی از زهاد نیامد حضرت علی(علیه السلام) را در صفین همراهی کند. حضرت فرمودند که چرا نیامدی؟ گفت من داشتم می آمدم منادی صدا زد نرو قاتل و مقتول هر دو جهنمی اند؛ حضرت فرمود می دانی که بود؟ اخوک شیطان! به جایی رسیده که مستقیم می آید صدات می زند، یک طرف حضرت امیر(علیه السلام) است و یک طرف معاویه؛ هر دو جهنمی اند. آیا واقعاً هوس ها، شهوت ها و شبهه ها می تواند ما را جدا کند یا نمی تواند؟ الان حضرت ظهور کنند و فتنه دنیا بپا شود؛ باید کنار حضرت بُکشی و کشته بدهی. اهل سبقت و سرعتیم، اهل پیش رو کشته شدنیم یا نه، اهل کناره گیری؟ یا نه می رویم آن طرف تماشاچی می شویم یا برای غنائم دنیا با حضرت درگیر می شویم. سر حضرت را جدا می کند برای اینکه جایزه بگیرد؛ به هیچ هم نرسیدند. حضرت بین دو اردوگاه او را ملاقات کردند و گفتند: بیا طرف من؛ گفت: ملک و خانه ام؛ هرچه را گفتند حضرت گفتند: من عوضش را می دهم. آقا! زن و بچه دارم؛ حضرت گفت: برو! تو نمی خواهی بیای. فرمود: خیال نکنی به گندم ری می رسی؛ نمی رسی. هوس دنیا، باز ای کاش می رسیدی به دنیای نرسیده؛ آدم را از سیدالشهدا(علیه السلام) جدا کند که مقابل سیدالشهدا(علیه السلام) قرار بگیرد؛ این یک مراقبه و نگاه تطبیقی است. اگر نقطه ضعف ها در ما سرکوب نشده باشد، یک لحظه سربرمی دارد و ما را از ولی خدا جدا می کند یا در مقابل ولی خدا قرار می دهد.
 
اگر این نقطه قوت ها در ما تثبیت نشده باشد، به جایی می رسد که در لحظه های سختی ظهر عاشورا، بر می گردد و به حضرت می گوید: من با شما می آیم تا جایی که یقین داشته باشم شما پیروز می شوید. یک مراقبه مهم دیگری هم هست. نگاه تطبیقی اجتماعی است و واحدش فرد نیست، بلکه جامعه است. جامعه اسلامی در صدر اسلام چه دگرگونی برایش پیدا شده بود؟ به چه سمتی می رفت و چه ضعفی درش پیدا شد که در طول نیم قرن، تنها یادگار حضرت را که دیده بود حضرت را می بوسند و در حال نماز روی دوش حضرت راه می رود و بالای منبر می نشیند، تنها یادگار او را کشتند؛ چه اتفاقی در جامعه افتاد؟ جامعه دست خوش چه نقطه ضعفی شده؟ این جامعه ای که در کنار رسول الله (صلّی الله علیه وآله و سلّم) در غزوه ها شرکت می کرده، می کشته و کشته می شده، به جامعه ای تبدیل شده که برای مطامع دنیایی اش مقابل سیدالشهدا(علیه السلام) می ایستد و حضرت را به شهادت می رساند؛ بعد ملعون ها روز عاشورا حضرت را می کشند و نماز هم می خوانند. لعنت بر این مسلمانی! لعنت بر نماز خواندن تو! سر ولی خدا را می بری و می ایستی و به خدا می گویی: «إِیاک نَعْبُدُ وَ إِیاک نَسْتَعین»[5]دروغگو! نماز می خوانی و می گویی:
 
«السلام علیک ایها النبی» چه نقطه ضعفی در جامعه پیدا شده که این نقطه ضعف کار جامعه مؤمنین را به اینجا کشانده؟ این دو نگاه تطبیقی است.
 
ذکر مصیبت
«السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین».[6]
 
سر به دریای غم ها فرو می کنم
 
من اسیر توام نی اسیر عدو
 
گر پریشان شدم همچو گیسوی خویش
 
گوهر خویش را جستجو می کنم
 
 من تو را کوبه کو جستجو می کنم
 
 حکم عشقت روا مو به مو می کنم
 
کسی نگوید دشمن، حضرت زینب(سلام الله علیها) را اسیر کرده؛ من با فرمان تو آمدم و پای فرمان تو ایستادم. کسی نگوید حضرت زینب(سلام الله علیها) چرا پیر شدی؟ چرا موهایت سفید شده؟ چرا چشمت کم سو شده؟ چرا آن قدر می سوزی و گریه می کنی؟ چطور می توانم گریه نکنم؟ من احرام محبت و عشق بستم. مگر می شود من از بالای بلندی قتلگاه را دیده باشم و آرام بگیرم؟ مگر می شود سر برادرم را بالای نیزه ببینم و آرام باشم؟
 
استخوانم شود آب از داغ تو چون تماشای آب و سبویی کنم
 
همه جا ایستاد و همسفر امام حسین(علیه السلام) بود. این کاروان را با استواری رهبری کرد و آنجا که باید گریه کند، تو گودی قتلگاه بیداد کرد؛ آن جایی که باید بایستد ایستاد؛ در مجلس یزید و ابن زیاد، دم دروازه کوفه غوغا کرده؛ در مجلس یزید با آن وضعیت غوغا کرده«أمن العدل یا ابن الطلقاء تخدیرک حرائرک و إماءک».[7]
 
ای مرد ظالم آیا این رفتار تو عادلانه است؟ کنزیک های خودت را پشت پرده نشاندی.
 
تو و اجدادت فرمودید به دست جد من مسلمان شدید. بنت رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) غوغا کرده. یک لحظه ای دیدند دست برد گریبان چاک کرد؛ جایی که دید سیدالشهدا(علیه السلام) قرآن می خواند و این ناپاک ته مانده جامش رادر طشت می ریزد و دست به چوبه خیزران برد؛ اینجا یکی از اهل مجلس برخواست و صدا زد: یزید! چوبت را بردار؛ من خودم دیدم که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این لب و دندان را می بوسید.
 
پی نوشت ها
 
[1] بحار الانوار، علامه مجلسی/44/367/، باب37، ما جری علیه بعد بیعه الناس لیزید بن معاویه الی شهادته صلوات الله علیه و لعنه الله علی ظالمیه و قاتلیه و الراضین بقتله و الموازین علیه. ..ص:1.
 
[2] مفاتیح الجنان، شیخ قمی، زیارت عاشورا.
 
[3] توبه: ۱۱۹
 
[4] بحار الانوار، علامه مجلسی/44/383/، باب37، ما جری علیه بعد بیعه الناس لیزید بن معاویه الی شهادته صلوات الله علیه و لعنه الله علی ظالمیه و قاتلیه و الراضین بقتله و الموازین علیه. ..ص: 1.
 
[5] فاتحه: ۵.
 
[6] مفاتیح الجنان، شیخ قمی، زیارت عاشورا.
 
[7] الاحتجاج، ابو منصور احمد علی طبرسی/2/308/، احتجاج زینب بنت علی بن ابی طالب حین رات یزید لعنه الله یضرب ثنایا الحسین(علیه السلام) بالمحضره. ..ص: 307.

آثار و برکات گریه بر شهدای کربلا

 
امام صادق(ع) می فرمایند: «کسی که برای اینها غصه دار می شود، در حال غصه که نفس می کشد، نفس او تسبیح است. چشمی که بر آنها بگرید آن آب چشم که در حال گریه از چشم او بیرون می آید آن رحمت خدا است»؛ چون گریه بر آنها باعث آمرزش گناه است. باعث پاک شدن و محبوب شدن پیش پروردگار است. البته همه این آثار برای مردان و زنانی است که خودشان را در معرض این نسیم الهی و عرشی و ملکوتی قرار دهند درخت خشکیده وجود آن ها از این نسیم، سبز و میوه دار می شود. منبع منفعت و خیر می شوند.
 
مقدمه
در یکی از جملات زیارت الهی و ملکوتی «وارث» به محضر مبارک این هفتاد و دو نفر عرضه می داریم: «السَّلَامُ عَلَیکمْ یا أَوْلِیاءَ اللَّه  وَ أَحِبَّاءَه»[1] شما هفتاد و دو نفر از اولیاء خدا بودید. یعنی همه شما به مقام با عظمت ولایت رسیده بودید. هر کدام از شما از کوچک تا بزرگ به تنهایی یک ولیّ بودید. بعد از هزار و چند صد سال ولایت مداری آثار ولایت آنها معلوم است. آنها مربی مردم، و رشد دهنده مردم، باز کننده راه قرب خدا و راه رضوان الهی به سوی مردم بودند. یاد آنها عبادت و تسبیح است. امام صادق(ع) می فرمایند: «کسی که برای اینها غصه دار می شود، در حال غصه که نفس می کشد، نفس او تسبیح است. چشمی که بر آنها بگرید آن آب چشم که در حال گریه از چشم او بیرون می آید آن رحمت خدا است»؛ چون گریه بر آنها باعث آمرزش گناه است. باعث پاک شدن و محبوب شدن پیش پروردگار است. البته همه این آثار برای مردان و زنانی است که خودشان را در معرض این نسیم الهی و عرشی و ملکوتی قرار دهند درخت خشکیده وجود آن ها از این نسیم، سبز و میوه دار می شود. منبع منفعت و خیر می شوند.
 
«وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَنا»[2] «مَنْ کانَ یریدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمیعاً إِلَیهِ یصْعَدُ الْکلِمُ الطَّیبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یرْفَعُ»[3] به شرطی که آدم خودش را در این وادی قرار بدهد والاّ اگر بیرون از این مرز زندگی بکند، جزو دیگران است. جزو گروه «غَیرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیهِمْ»[4] و گروه «و الضّالین»[5] است. از رحم مادر تا اینجا که رسیده ایم و به خیلی از بلاها و لغزش ها و گناهان دچارمان نساخته اند، فقط و فقط از برکت بویی است که از آنها گرفته ایم.
 
«کم من فادح من البلاء أقلته و کم عثار وقیته و کم من مکروه دفعته و کم من ثناء جمیل لست أهلا له نشرته»[6]
 
این گریه بر اباعبدالله(ع) که به ما داده اند، کم است؟ این گریه که به ما دادند مال أنبیاء و پیامبر است. این گریه برای مادرش فاطمه زهرا(س) است. شما امروز همرنگ با همه أنبیاء شده اید. شما امروز نمی دانید چشمتان به کجا وصل است. نمی دانید این چشم ها شعله چشم علی(ع) و اهل بیت(ع) است.
 
ما احتراممان پیش خدا بخاطر حضرت سید الشهداء(ع) است. اگر می خواهید این واقعیت را صد در صد باور کنید -خدا برایتان آن روز را نیاورد- ولی یک وقت کسی بخواهد امتحان کند فقط ده روز از اباعبدالله(ع) زندگی اش را جدا کند. خدا یک لحظه اش را هم نیاورد، آن وقت ببینید وقتی رها کردید، خدا هم شما را رها می کند. و می گوید: حالا برو خودت زندگی کن. تا حالا چقدر گناه خطرناکی که آبرویت را به باد می داد، برایت پیش آمد، فرار کردی. آن تو نبودی که فرار کردی، آنها بودند که فراریت دادند. کار تو نبود، تو چکاره هستی؟ کار تو نبود، ولایت آنها بوده که بر تو اشراف دارد.«إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا»[7]؛ «کسانی که گفتند: پرورش دهنده و به وجود آورده ما، «الله» است و سپس بر این عقیده خود استقامت کردند»؛ «وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتی کنْتُمْ تُوعَدُونَ»[8]؛ «ای فرشته های من، به آنها به هنگام مرگ، بشارت بدهید که ما می خواهیم تو را، به بهشتی که وعده داده شده است، ببریم.»
 
وقتی هم وارد عالم قبر شدی، «نَحْنُ أَوْلِیاؤُکم»[9] ما ملائکه مأمور هستیم، رفیق جان جانی شما بشویم. «فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَه»[10] حافظ و خادم شما هستیم. وقتی وارد بهشت شدید، هر چی دل شما می خواهد، بخواهد عیبی ندارد. «وَ لَکمْ فیها ما تَشْتَهی أَنْفُسُکمْ وَ لَکمْ فیها ما تَدَّعُون»[11] این پذیرایی من است. من یک سفره بی نهایت در دنیا و آخرت برای تو پهن می کنم. به فکرت و به قلبت نور می دهم. خیال تو را از بچه هایت راحت نگه می دارم. بچه هایت را هم با رنگ و بوی اباعبدالله(ع) بار می آورم. خانه ات را در امنیت قرار می دهم. کسب تو را حلال نگه می دارم. اما تو این جا باش و ببین که آن پذیرایی کننده کریم است. کریمی که کرمش نهایت ندارد.
 
سیره سیدالشهداء(ع) در برخورد با شیعیانش
سیدالشهداء(ع) از محلّی رد می شدند، کارگران و باربران و حمال های بازار، نزدیکی های ظهر سفره را پهن کرده، داشتند نان خشک می خوردند. یکی از آنها به رفقایش گفت: بروم آقا را بیاورم، با ما هم غذا بشود؟ به او گفتند: خجالت بکش. زمین و آسمان، ملائکه، خادم حسین بن علی(ع) هستند. او شخصیت اول عالم خلقت است. پا برهنه دوید حسین جان امروز نهار را با ما می خوری؟ آقا فرمود: بله، چرا نخورم. حمال ها و باربرها دیدند، پسر فاطمه(س) می آید.
 
همای اوج سعادت به داد ما افتد/ اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
 
امام حسین(ع) روی خاک نشست. نان خشک را قشنگ خورد. بعد فرمود: خوب شما من را دعوت کردید من به حرف شما گوش دادم. شما هم فردا برای نهار خانه من دعوت هستید. یعنی ای شیعیان من، ای گریه کن های من، از این که بیایم کنار شما بشینم و با هم، همسفره بشویم، یک جا باشیم، ابایی ندارم.
 
مژده گر جان فشانم رواست /که این مژده آسایش جان ماست
 
گفتند: ما خانه تو بیاییم؟ چشم. ماتشان برد، فردا ما خانه اباعبدالله(ع) دعوت هستیم. حضرت آمد خانه قنبر را صدا کرد. قنبر فردا چهار پنج تا میهمان خیلی محترم دارم. اولاً به تعداد نفرات آنها پارچه، پول، شیء قیمتی تهیه کن. وقتی که ناهار را خوردند و خواستند بروند به آنها بدهم. بعد هم بهترین سفره را برای آنها بینداز.
 
برتری امت آخرالزمان بر امت های دیگر
موسی در کوه طور گفت: ای خدا پیامبر بالاتر از من چه کسی است؟ خطاب رسید، پیامبر آخر، از تو بالاتر است. گفت: خدایا به او مومن هستم. از امت مومن بالاتر چه کسی است؟ خداوند متعال فرمود: امت پیامبرآخرالزمان. گفت: مگر چه امتیازی به آن ها داده ای که از ما بالاتر هستند. پنج تا امتیاز خود خدا شمرد. من یکی از امتیازها را می گویم: ای موسی، به آنها عاشورا را داده ام. امروز خدا دارد از شما پذیرایی می کند حواست جمع باشد. در این مجالس امام حسین(ع) پیامبر(ص) و حضرت زهرا(س) و ائمه(ع) صاحب مجلس هستند و آنها از شما پذیرایی می کنند. خدایا ما کاری نداریم که چه طوری باید بمیریم؛ اما این رحمت را تو در حق ما عنایت کن که یک چند دقیقه مانده به مردن ما در حال گریه بر حسین تو باشیم.
 
«وَ الْمَلائِکةُ یدْخُلُونَ عَلَیهِمْ مِنْ کلِّ باب»[12]؛ «در قیامت ملائکه از رو به روی آن ها پشت سر و دست راست و دست چپ و بالا سر هجوم می آورند، هی می خواهند خودشان را به این آدم برسانند.»
 
«سَلامٌ عَلَیکمْ بِما صَبَرْتُم»[13]؛ «شما بودید که در راه حسین(ع) صبر کردید و خودتان را آلوده نکردید.»
 
پیامبر اکرم(ص)، اولین روضه خوان امام حسین(ع)
پیامبراکرم(ص) با چند نفر در کوچه می رفتند. هفت، هشت تا بچه، قاطی هم بالا و پایین می پریدند، بازی می کردند. گرد و خاک بود. رسول اکرم(ص) وارد این بچه ها شدند. یکی از این بچه ها را بغل کردند و به سینه چسباندند و سر را روی سینه گذاشتند و بعد آمدن کنار کوچه، چهار زانو نشستند و بچه را روی زانو نشاند و یک دست به سر گوش کشید و بوسید و هی به به، آفرین و عزیز دلم گفت. این دیگر کی است؟ بعد هم بچه را فرستاد تو بازی و خودش راه افتاد. آقا این کی بود؟ فرمودند: از ته کوچه که داشتم می آمدم حسینم را قاطی بچه ها دیدم بازی می کند. بعد حسینم که راه می افتد این بچه دنبال او می دوید، هر جا که حسینم پا می گذارد، این بچه خاک را بر می دارد و به خودش می مالد. حسین من هفتاد و دو یار دارد که یکی از آن ها این بچه است. «السَّلَامُ عَلَیکمْ یا أَوْلِیاءَ اللَّه»[14] پیامبر(ص) فرمود: هر چشمی بعد مردن گریان است، مگر چشم هایی که برای حسین من گریه کرده باشد.
 
رسول خدا(ص) در اتاق امیرالمومنین(ع) نشسته بودند و امام حسین چند دقیقه بود که به دنیا آمده بود. به پیامبر(ص) خبر دادند که بچه به دنیا آمد. الآن می شورند و لباس تن ایشان می کنند. فرمود: این بچه را نشورید او پاک به دنیا آمده، بدنش شستن نمی خواهد. فقط لباس بپوشانید. در اتاق را باز کرد و با امیرالمومنین(ع) با حسن(ع) که یک سالش بود، کنار رخت خواب زهرا(س) نشستند. قنداقه را برداشتند، دست حضرت دادند. یک نگاه به قیافه بچه کرد سرش را روی سینه بچه آورد، وقتی سرش را بلند کرد، زهرا(س) دید تمام صورت پیامبر خیس است. بابا چرا گریه کردی؟ «وَ مَا یجْرِی عَلَیهِ مِنَ الْمِحَنِ»[15] پیامبر یک مقدار از حوادث روز عاشورا را گفت. که این بچه ات با هفتاد و دو تن گرفتار می شوند، به تشنگی می خورد و یارانش را سر می برند. بچه هایش را می کشند. «أَخْبَرَ النَّبِی ص ابْنَتَهُ فَاطِمَةَ بِقَتْلِ وَلَدِهَا الْحُسَینِ وَ مَا یجْرِی عَلَیهِ مِنَ الْمِحَنِ بَکتْ فَاطِمَةُ بُکاءً شَدِیدا»[16]آخر می گویند: به زن زائو خبر بد ندهید؛ ولی این جا چاره ای نبود. «وَ قَالَتْ یا أَبَهْ مَتَی یکونُ ذَلِک»[17] این قضیه کی هست؟ «قَالَ فِی زَمَانٍ خَالٍ مِنِّی وَ مِنْک وَ مِنْ عَلِی»[18] آن روزی که این حادثه اتفاق می افتد من و بابایش علی هم نیستیم. داداش او هم نیست. تو هم نیستی. «فَاشْتَدَّ بُکاؤُهَا»[19] دیگر زهرا بلند شد نشست و بلند بلند گریه کرد. «وَ قَالَتْ یا أَبَهْ فَمَنْ یبْکی عَلَیهِ وَ مَنْ یلْتَزِمُ بِإِقَامَةِ الْعَزَاءِ لَه»[20]
 
برکات شرکت در مجالس عزاداری اباعبدالله(ع)
برای حسین(ع) کی گریه می کند؟ کی برایش جلسه می گیرد؟ «فَقَالَ النَّبِی یا فَاطِمَةُ إِنَّ نِسَاءَ أُمَّتِی یبْکونَ عَلَی نِسَاءِ أَهْلِ بَیتِی وَ رِجَالَهُمْ یبْکونَ عَلَی رِجَالِ أَهْلِ بَیتِی»[21] آنقدر زن بیاید، که بیشتر از مرگ بچه خودش بر حسین تو گریه کنند. برای بچه خودش یک دفعه تا شب چهل و یا هفت گریه می کند، تمام می شود. اما این زن ها تا آخر عمر این گریه را دارند. «وَ رِجَالَهُمْ یبْکونَ عَلَی رِجَالِ أَهْلِ بَیتِی»[22] مردها و جوان هایی بیایند که برای حسین تو عزاداری کنند و گریه کنند. (آن روز کنار بستر زهرا(س)، پیامبر قیافه ما را می دیده است.)
 
امام صادق(ع) می فرماید: «آن ها می شنوند ولی مادرم زهرا(س) بالا سر شما است، با شما گریه می کند»، «وَ یجَدِّدُونَ الْعَزَاءَ جِیلًا بَعْدَ جِیلٍ»[23] فاطمه جان، این مجالس و این گریه ها تمام شدنی نیست، ادامه دارد. پیامبر به حضرت زهرا(س) ا فرمود: «فَإِذَا کانَ الْقِیامَه»[24] فاطمه، در قیامت خدا به تو دستور می دهد سراغ کل زن هایی که برای حسین تو گریه کردند، بروی. و به من هم می گوید: «أَشْفَعُ لِلرِّجَال»[25]برو سراغ هر کس که با حسین(ع) تو بوده و «وَ کلُّ مَنْ بَکی مِنْهُمْ عَلَی مُصَابِ الْحُسَینِ»[26] دخترم، من دست همه گریه کن ها را می گیرم، تو هم دست همه زن ها را می گیری. «أَدْخَلْنَاهُ الْجَنَّةَ»[27] و با خودمان به بهشت می بریم. «یا فَاطِمَةُ کلُّ عَینٍ بَاکیةٌ یوْمَ الْقِیامَةِ»[28] همه چشم ها قیامت گریان است. «إِلَّا عَینٌ بَکتْ عَلَی مُصَابِ الْحُسَین»[29] مگر چشم هایی که برای حسین(ع) تو گریه کنند.
 
ذکر مصیبت
روز عاشورا بعد از ظهر بود، دورش را گرفتند. کسی از یاران دیگر نمانده بود. خانم ها گفتند: آقا اگر دین به ما اجازه می دهد، مردی برای شما نمانده، ما اسلحه برداریم از شما دفاع کنیم. ما با دشمن ها وارد جنگ بشویم. آقا فرمودند: نه عزیزان من، شما بمانید من دیگر باید بروم. یک نگاهی به همه کرد و خداحافظی کرد.
 
«عَلَیکنَّ مِنِّی السَّلَام»[30]
 
اما به این سادگی نبود، صدای ناله زن و بچه به آسمان بود. خودش هم مثل ابر بهار گریه می کرد. بعد هم یک خداحافظی با زینب کبری(س) کرد. دست را روی قلب خواهر گذاشت، خواهرم تحمل کن. گفت حسین جان چه کنم؟ حضرت فرمود: با خدا معامله کن. تکیه به خدا کن. سوار بر مرکب شد. دیگر همه دل بریدند، می خواهد برود. دید مرکب راه نمی رود، من که با همه خداحافظی کردم، بچه ها را که بوسیدم. با خواهرم که خداحافظی کردم. اسب، تو چرا نمی روی؟ چشم اسب هم دارد اشک می ریزد. دید سکینه جلوی اسب آمده است. بابا می خواهی بروی؟ مولا پیاده شد، روی خاک نشست. حداکثر سنی که برایش نوشته بودند، سیزده سالش بود. نشاند بغل دست خودش، گفت: بابا، صبح تا حالا که برای این تک شهدا میدان می رفتی، بر می گشتی. الآن که داری می روی هم بر می گردی؟ دخترم نه، دیگر این آخرین باری است که من می روم. ولی دیگر بر نمی گردم. بابا نمی شود یک کاری برای ما بکنی؟ چی عزیزم؟ قبل از رفتن، خودت بیا ما را به مدینه برگردان. سکینه جانم من که دیگر وقتم تمام شده است، نمی گذارند که من برگردم. بابا تو از من یک درخواست کردی من نمی توانستم جواب تو را بدهم. حالا من از تو یک درخواست بکنم؟ بچه بلند شد دست به گردن پدرش انداخت، صورت بابا را روی سینه اش گذاشت. بابا را بوسید، بابا چی کار کنم؟ سکینه جان آن که من از تو می خواهم این است که آنقدر زیاد برای من گریه نکن. حضرت به میدان آمد، حمله کرد. ترسیدند، راه باز کردند. وارد شریعه شد؛ «الْمَاءَ حَتَّی تَشْرَبَ»[31]؛قصد کرد یک خورده آب بخورد. «و رماه حصین بن الامیر بسهم فی خده»؛ «هنوز آب را ور نداشته بود یک تیر به صورتش زدند. گردن اسب را گرفت، سرش را نزدیک آب برد.» به اسب گفت:«أَنْتَ عَطْشَان»[32]؛ «تو هم که تشنه ای و من هم تشنه هستم.» «وَ اللَّهِ لَا ذُقْتُ الْمَاء»[33]؛ «به خدا قسم تا تو آب نخوری، من نمی خورم.»
 
از یک حیوان این جور پذیرایی می کنند، آن وقت ما یک عمری بیاییم گریه کنیم و نماز بخوانیم و روزه بگیریم، چه جوری از ما پذیرایی می کنند، خدا می داند. «فَلَمَّا سَمِعَ الْفَرَسُ کلَام»[34] اسب وقتی سخن اباعبدالله(ع) را شنید پوزش را از نزدیک آب تا جایی که می شد بالا آورد. گردن را بالا نگه داشت. یعنی تو تشنه باشی و من آب بخورم. «وَ لَمْ یشْرَب»[35]؛ «آب نخورد.»
 
تو شریعه بود که یک مرتبه جارچی ها با هم صدا زدند. به خیمه های اباعبدالله(ع)حمله کردند. حضرت بدون اینکه وقت کند آب بخورد، بیرون آمد. به طرف خیمه ها پیچید، دشمن عقب نشینی کرد. وقتی آمد کنار خیمه ها بچه ها و خواهر ها و زن ها بیرون ریختند، دیدند صورت و پیشانی زخم است. فریاد زن و بچه بلند شد. «و تطمن وجوههن» شروع کردند به سر و صورت زدند. فرمود: «فقال لهن مهلا» گریه نکنید. «فان البکاء عماکم» الان گریه نکنید، آن وقت فریاد زد، «یا زینب، یا کلثوم، یا یا سُکینَةُ یا فَاطِمَةُ یا زَینَبُ یا أُمَّ کلْثُومٍ عَلَیکنَّ مِنِّی السَّلَام»[36]دیگر برای اسارت آماده بشوید. برای سیلی خوردن، تازیانه خوردن، آماده بشوید. نمی شود که از مادر من ارث نبرید. نمی شود که فقط فاطمه(س) سیلی بخورد. نمی شود که قنفوز مادرم را بزند، شما را نزنند. حرکت کرد وقتی یک ذره دور شد، زینب کبری(س) گریبان چاک زد و روی خاک افتاد. دوباره برگشت کنار زینب نشست. شما کسی را که غش می کند با چی به هوش می آورید؟ آب نبود. خم شد صورتش را نزدیک صورت زینب آورد، شروع کرد گریه کردن اشک چشم روی صورت ریخت. خواهر چشم را باز کرد، دید حسین(ع) است. سر زینب(س) را به دامن گذاشت. خواهرم جدم رفت، بابام رفت، مادرم رفت، برادرم رفت، چرا این قدر بی تابی می کنی؟ بعد امام حسین(ع) رفت وارد معرکه شد. امام صادق(ع) می فرماید: بابای من وسط معرکه، سی و سه تیر به بدنش آمد. سی و چهار زخم شمشیر هم به ایشان خورد. ایشان در جای دیگر می فرماید: نیزه دست خودش را روی زمین فرو کرد، همانطور که روی مرکب نشسته بود، آرام به نیزه تکیه داد. همان طوری که به نیزه تکیه داده بود، پیشانی را مورد حمله قرار دادند. دامن پیراهن را بالا زد تا اینکه جلوی خون پیشانی را بگیرد، نمی دانم چند نفر ولی از همه طرف شروع به سنگ باران کردن، کردند. این جا یک جمله مال زینب کبری(س) است. مثل اینکه دختر علی(ع) تو این شلوغی بالای بلندی آمده بود. زینب کبری(س) می گوید: آن وقتی که تکیه داده بود یک نفر آمد جلو، یک شمشیر به سرش زد عمامه اش پر خون شد. عمامه را نمی شد نگه داشت. عمامه را برداشت، سرش برهنه شد. اسب آمد در گودال، دست و پایش را پهن کرد که تا ارتفاع اباعبدالله(ع) را با زمین کم کند. آرام پایش را از رکاب در آورد، می خواست خودش پیاده شود، نشد به زمین افتاد.
 
بلند مرتبه شاهی زر به زیر افتاد اگر غلط نکنم، اسب بر زمین افتاد
 
زینب می گوید: «فحمل علی من کل جانب» تا دیدند افتاد از همه طرف ریختند. در گودال یکی با پا روی شانه اش، روی دستش، دیگری روی سرش و روی پایش آمد. یک مرتبه دیدند شمر آمد، راه برایش باز کردند. جلو زن و بچه با دو زانو آمد و رو سینه نشست.
 
او می کشید و من می کشیدم او خنجر از کین من ناله از دل
 
او می برید و من می بردیم او از حسین سر من از حسین دل
 
پی نوشت ها
 
[1] مفاتیح الجنان،
 
[2] زیارت وارث
 
[3] آل عمران، آیه 37
 
[4] فاطر، آیه 10
 
[5] فاتحه، آیه 7
 
[6] دعای کمیل
 
[7] فصلت، آیه 30
 
[8] فصلت، آیه 30
 
[9] فصلت، آیه 31
 
[10] همان
 
[11] همان
 
[12] رعد، آیه 23
 
[13] رعد/ 24
 
[14] مفاتیح الجنان، زیارت وارث
 
[15] علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 44، ص 292
 
[16] همان
 
[17] همان
 
[18] همان
 
[19] همان
 
[20] همان
 
[21] همان
 
[22] همان
 
[23] همان
 
[24] همان
 
[25] همان
 
[26] همان
 
[27] همان
 
[28] همان
 
[29] همان
 
[30] همان، ج 45، ص 47
 
[31] همان، ج 45، ص 51
 
[32] همان
 
[33] همان
 
[34] همان
 
[35] همان
 
[36] همان

روز شمار زندگاني‌ امام‌ حسين‌ (علیه السلام)

 
حادثه‌اي‌ مانند رويداد خونين‌ نينوا كه‌ رهبر قهرمانش‌ حسين‌ بن‌ علي‌ (ع) است‌،بزرگ‌ترين‌ ذخيرة‌ انسانيت‌ در گذرگاه‌ قرن‌ها است‌. رويداد عاشورا تنها يك‌ جنگ‌ نابرابر،يك‌ داستان‌ غم‌انگيز و يا فاجعه‌ نبود، بلكه‌ جلوه‌اي‌ از كمال‌ و جمال‌ الهي‌ بود كه‌ در چهره‌انسان‌هايي‌ تجسم‌ يافت‌ و در منظر اهل‌ نظر به‌ نمايش‌ گذارده‌ شد.
 
 
رخداد عاشورا چونان‌نهضت‌هاي‌ عدالت‌ خواهانه‌ و اصلاح‌ طلبانه‌ انسان‌هاي‌ مجاهد نبود، بلكه‌ عصاره‌ همه‌بعثت‌ها، نهضت‌ها، انقلاب‌هاي‌ مردان‌ الهي‌ بود كه‌ در سرزمين‌ تفتيده‌ طف‌ رخ‌ نمود.تبلور دو انديشه‌، دو اعتقاد و دو جريان‌ تاريخي‌ كه‌ در چهره‌ دو گروه‌ يا دو پيشوا ترسيم‌مي‌شود. جنگ‌ امام‌ نور با امام‌ نار، درگيري‌ انسان‌ صالح‌ و مصلح‌ با انسان‌ فاسد و مفسد،رويارويي‌ فضيلت‌ها با رذيلت‌ها .اين‌ واقعه‌ با آن‌كه‌ بيش‌ از نيم‌ روز طول‌ نكشيد، نقل‌مجالس‌ گوناگون‌ در همه‌ روزگاران‌ شد . تاريخ‌، جنگ‌هاي‌ بزرگ‌، كشمكش‌هاي‌ دراز وخونريزي‌هاي‌ سهمگين‌،بسيار ديده‌ است‌، اما هيچ‌ كدام‌ به‌ اندازه‌ اين‌ رويداد كوتاه‌،بحث‌انگيز و عبرت‌آموز نبوده‌ است‌. انديشه‌ و رفتار امام‌ حسين‌(ع) در همة‌ ابعاد اسوه‌مي‌باشد. و راهي‌ كه‌ حسين‌ (ع) در تعريف‌ زندگي‌ نشان‌ داد، راه‌ حريت‌ و عزت‌ است‌ وپرچمي‌ كه‌ برافراشت‌، فرا راه‌ آزاديخواهان‌ و عزت‌ جويان‌ تا قيام‌ قيامت‌ است‌. رسالت‌سياسي‌ حسين‌ (ع) در آن‌ دوران‌ تاريك‌ اين‌ بود كه‌ سلطنت‌ شوم‌ امويان‌ را رسوا سازد وسرزمين‌هاي‌ اسلام‌ و مرزهاي‌ قرآن‌ و مصالح‌ اهل‌ قبله‌ را از آنان‌ بستاند تا اسلام‌ ومسلمانان‌ از آن‌ فتنه‌ و تباهي‌ خلاصي‌ يابند. 
در اين‌ نوشتار برآنيم‌ تا روز شمار حوادث‌ زندگي‌ امام‌ حسين‌ (ع) را با تكيه‌ بربخش‌ آخر زندگاني‌ آن‌ حضرت‌ ؛ يعني‌ دورة‌ آغاز قيام‌ تا شهادت‌ حسين‌ (ع) با بهره‌گيري‌از منابع‌ و اطلاعات‌ موجود مورد بررسي‌ قرار دهيم‌. 
 
از ولادت‌ تا امامت‌ (50 - 4 هجري‌) 
ولادت‌ امام‌ حسين‌(ع) 
سومين‌ پيشواي‌ شيعيان‌ در روز سوم‌ شعبان‌ سال‌ چهارم‌ هجري‌ در مدينه‌ ديده‌ به‌جهان‌ گشود. پس‌ از ولادت‌ آن‌ حضرت‌، پيامبر (ص) از ديدار وي‌ خرسند شد و او را«حسين‌» ناميد. حسين‌ (ع) از نظر والائي‌ نسب‌ و حسب‌ از چنان‌ مقامي‌ برخوردار است‌كه‌ هيچ‌كس‌ به‌ آن‌ مقام‌ نمي‌رسد. چراكه‌ آن‌ حضرت‌ از حيث‌ نسب‌ ممتازترين‌ انسان‌ است‌و جدش‌ رسول‌ خدا (ص)، مادرش‌ حضرت‌ فاطمه‌ زهرا3، پدرش‌ علي‌ مرتضي‌، برادرش‌حسن‌ مجتبي‌، خواهرش‌ زينب‌ كبري‌ و همسرش‌ ـ بنا بر برخي‌ روايات‌ ـ شهر بانودختربزرگ‌ يزدگرد پادشاه‌ ساساني‌ است‌ و اين‌ نسب‌ براي‌ احدي‌ نيست‌. رشيد ،طبيب‌،زكي‌ ثار الله‌ و سيد الشهداء از القاب‌ ايشان‌ است‌ و كنيه‌ آن‌ امام‌ ابي‌ عبدالله‌ است‌. 
امام حسين‌ (ع) در عصر پيامبر (ص) (11-4 ه) 
امام‌ حسين‌ (ع) حدود هفت‌ سال‌ از عمر شريف‌ خود را در زمان‌ حيات‌ پيامبرگرامي‌ اسلام‌ سپري‌ كرد. روايت‌هاي‌ بسياري‌ در مورد مقام‌ ارجمند حسن‌ و حسين‌ درپيشگاه‌ پيامبر (ص) وجود دارد، كه‌ منابع‌ اهل‌ سنت‌ و شيعه‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرده‌اند.رسول‌خدا (ص) سخت‌ به‌ حسين‌ و برادرش‌ اظهار علاقه‌ كرده‌ و با جملاتي‌ كه‌ درباره‌ آن‌هافرمودند، گوشه‌اي‌ از فضايل‌ آن‌ها را براي‌ اصحاب‌ بازگو كردند. اكنون‌ در آثار حديثي‌،شمار زيادي‌ فضيلت‌ براي‌ امام‌ حسين‌ (ع) نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ بسياري‌ از آن‌ها نظير«الحسن‌ و الحسين‌ سيدا شباب‌ اهل‌ الجنه‌» متواتر بوده‌ و يا فراوان‌ نقل‌ شده‌ است‌. 
امام حسين‌(ع) در عصر خلفا (ابو بكر ـ عمر ـ عثمان‌، 11 ـ 35 ه) 
امام‌ حسين‌ (ع) پس‌ از رحلت‌ پيامبر (ص) با حوادث‌ تلخ‌ و ناگواري‌ چون‌ ماجراي‌سقيفه‌ بني‌ ساعده‌ و غصب‌ خلافت‌ اسلامي‌، غصب‌ فدك‌ و شهادت‌ مادرش‌ حضرت‌زهرا(س‌) روبه‌ رو گرديد. در عصر حكومت‌ خلفا كه‌ حدود بيست‌ وپنج‌ سال‌ به‌ طول‌انجاميد، همراه‌ پدر بزرگوارش‌ امام‌ علي‌ (ع) در ابعاد گوناگون‌ و جبهه‌هاي‌ مختلف‌ ازحريم‌حق‌ و عدالت‌ دفاع‌ مي‌كرد و با استفاده‌ از هر فرصتي‌ به‌ مبارزه‌ با جناح‌ باطل‌ و افشاي‌ماهيت‌ دشمن‌ و مقابله‌ با تبليغات‌ انحرافي‌ دشمنان‌ مي‌پرداخت‌. بنا به‌ اظهار منابع‌،حسين‌(ع) در دوره‌ خلفا به‌ سبب‌ عنايات‌ و عواطف‌ مشهوري‌ كه‌ از رسول‌ خدا(ص) نسبت‌به‌ او ديده‌ بودند، بسيار مورد احترام‌ بود. 
از جمله‌ وقايعي‌ كه‌ حسين‌ (ع) در دورة‌ خلافت‌ ابوبكربن‌ ابي‌ قحافه‌ (13-11 ه.ق‌)در آن‌ مشاركت‌ داشت‌، اين‌ بود كه‌ آن‌ حضرت‌ كه‌ در آن‌ هنگام‌ دوران‌ كودكي‌ را مي‌گذراند،همراه‌ برادرش‌ حسن‌ (ع) در معيت‌ مادرشان‌ حضرت‌ زهرا3 براي‌ مطالبه‌ فدك‌، نزدابوبكر رفتند و به‌ عنوان‌ شاهد، گواهي‌ دادند كه‌ فدك‌ از آن‌ فاطمه‌3 است‌. به‌ گونه‌اي‌ كه‌خليفه‌ پذيرفت‌ ولي‌ با مداخله‌ عمر گواهي‌ آنان‌ مورد قبول‌ واقع‌ نشد. يكي‌ ديگر از مواردفعاليت‌ حسين‌(ع)، همراهي‌ با اقدامات‌ پدر براي‌ گرفتن‌ حق‌ خود (خلافت‌ و رهبري‌ امت‌)بود. در دوران‌ خلافت‌ عمر بن‌ خطاب‌ (23-13 ه .ق‌) نيز روايت‌هاي‌ بسياري‌ در مورداعتراض‌ حسين‌ (ع) به‌ خليفه‌ در مورد غصب‌ مقام‌ خلافت‌ آمده‌ است‌. 
در مورد شركت‌ امام‌ حسين‌ (ع) در فتوحات‌ دوران‌ خلفا اتفاق‌ نظر وجود دارد،برخي‌ منابع‌ معتقدند كه‌ آن‌ حضرت‌ و برادرش‌ امام‌ حسن‌ (ع) در فتح‌ طبرستان‌ و شمال‌آفريقا مشاركت‌ فعال‌ داشته‌اند. نكته‌ ديگري‌ كه‌ در دوران‌ خلافت‌ عمر در مورد امام‌حسين‌ (ع) مطرح‌ است‌، ازدواج‌ آن‌ حضرت‌ با شهربانو ،يكي‌ از دختران‌ يزدگرد سوم‌،آخرين‌ پادشاه‌ ساساني‌ است‌، كه‌ در اين‌ مورد هم‌ نظرات‌ مختلف‌ و گاه‌ متضادي‌ ابرازشده‌است‌. 
امام‌ حسين‌ (ع) كه‌ در دوران‌ خلافت‌ عثمان‌ بن‌ عفان‌ (35-23 ه .ق‌) دوران‌جواني‌ را مي‌گذراند، در همراهي‌ با پدر و برادرش‌ ،هيچ‌ گاه‌ خلافت‌ و روش‌ عثمان‌ رانپذيرفت‌، بنا به‌ اظهار منابع‌، وقتي‌ خليفه‌ سوم‌، ابوذر غفاري‌ ـ يكي‌ از صحابه‌ پيامبر (ص) ـ را به‌ سبب‌ اعتراض‌ به‌ روش‌ وي‌ از مدينه‌ به‌ ربذه‌ تبعيد كرد، با وجود دستور خليفه‌ مبني‌ برعدم‌ بدرقه‌ ابوذر، علي‌ (ع) همراه‌ جمعي‌ از ياران‌ ،از جمله‌ حسن‌ و حسين‌ علیهماالسلام به‌ بدرقه‌ ابوذر شتافتند و در همان‌ هنگام‌ امام‌ حسين‌ (ع) طي‌ سخناني‌، آشكارا مخالفت‌ خود را با روش‌عثمان‌ اعلام‌ كرد. در ماه‌هاي‌ پاياني‌ خلافت‌ عثمان‌ و زماني‌ كه‌ شورشيان‌، خانة‌ خليفه‌ رامحاصره‌ كردند و مانع‌ رسيدن‌ آب‌ به‌ خانه‌ خليفه‌ شدند، كساني‌ كه‌ قدرت‌ داشتند تا راهي‌از ميان‌ شورشيان‌ باز كرده‌ و به‌ خانه‌ عثمان‌ آب‌ برسانند، امام‌ حسن‌ و حسين‌ علیهماالسلام 8 بودند. 
امام حسين‌ (ع) در دوره‌ خلافت‌ امام علي‌(ع) (40-36 ه) 
پس‌ از قتل‌ عثمان‌ مردم‌ به‌ خانة‌ علي‌ (ع) هجوم‌ بردند و خواهان‌ بيعت‌ با آن‌حضرت‌ شدند. امام‌ ـ كه‌ در ابتدا حاضر به‌ پذيرش‌ خلافت‌ نبود، پس‌ از اصرار فراوان‌ مردم‌و قبول‌ شرايط‌ امام‌ از سوي‌ مردم‌ ـ زمام‌ امور خلافت‌ را در دست‌ گرفت‌ و در طول‌ چهارسال‌ و نه‌ ماه‌ خلافت‌ خويش‌، در دو بخش‌ اقدامات‌ اصلاحي‌ (اجراي‌ عدالت‌ و از بين‌ بردن‌فاصله‌هاي‌ نارواي‌ طبقاتي‌) و اقدامات‌ سياسي‌ و نظامي‌ (جنگ‌ با سه‌ گروه‌ ناكثين‌،قاسطين‌ و مارقين‌) به‌ فعاليت‌ پرداخت‌. حسين‌ (ع) در اين‌ دوران‌ در تمام‌ فعاليت‌هاي‌سياسي‌، اجتماعي‌، فرهنگي‌ و نظامي‌ مشاركت‌ فعال‌ داشت‌. به‌ نوشتة‌ منابع‌ تاريخي‌ درجريان‌ جنگ‌ جمل‌ (با گروه‌ پيمان‌ شكن‌ يا ناكثين‌) كه‌ در سال‌ سي‌ و ششم‌ هجري‌ قمري‌در نزديكي‌ بصره‌ رخ‌ داد، امام‌ حسين‌ (ع) نقش‌ مهمي‌ داشت‌، چنان‌ كه‌ فرماندهي‌ جناح‌راست‌ سپاه‌ امير المومنين‌ را برعهده‌ داشت‌ و رشادت‌هاي‌ زيادي‌ از خود نشان‌ داد. 
در جنگ‌ امام‌ علي‌ (ع) با گروه‌ قاسطين‌ يا ظالمين‌ (جنگ‌ صفين‌) كه‌ از ماه‌ رجب‌سال‌ 36 هجري‌ قمري‌ آغاز و در صفر سال‌ 37 هجري‌ قمري‌ با ماجراي‌ حكميت‌ پايان‌يافت‌، حسين‌ (ع) قبل‌ از جنگ‌ با خطبه‌هاي‌ آتشين‌ خود، مردم‌ كوفه‌ را براي‌ مقابله‌ بامعاويه‌ بسيج‌ مي‌كرد و در جريان‌ جنگ‌ نيز شجاعت‌ها و دلاوري‌هاي‌ زيادي‌ از خود نشان‌داد، چنان‌ كه‌ امام‌ علي‌ (ع) پيوسته‌ مراقب‌ بود تا آسيبي‌ به‌ آن‌ حضرت‌ وبرادرش‌حسن‌8 نرسد و هميشه‌ مي‌فرمود: «براي‌ حفظ‌ نسل‌ رسول‌ خدا (ص) مراقب‌ آنان‌باشيد.» 
از آن‌ حضرت‌ خطبه‌اي‌ در جنگ‌ صفين‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ ضمن‌ آن‌ مردم‌ را به‌جنگ‌ ترغيب‌ مي‌كردند. امام‌ حسين‌ (ع) در همان‌ مراحل‌ مقدماتي‌ جنگ‌ صفين‌، درگرفتن‌ مسير آب‌ از دست‌ شاميان‌ نقش‌ داشت‌. امام‌ علي‌ (ع) پس‌ از آن‌ پيروزي‌فرمود:«هذا اول‌ فتح‌ ببركة‌ الحسين‌.» بعد از پايان‌ جنگ‌ و ماجراي‌ حكميت‌ نيز امام‌حسين‌ (ع) يكي‌ از شاهداني‌ بود كه‌ امام‌ علي‌ (ع) براي‌ نظارت‌ بر روند مذاكرات‌ او رابرگزيد. 
امام‌ حسين‌ (ع) در جنگ‌ نهروان‌ با گروه‌ مارقين‌ (خوارج‌) كه‌ در سال‌ 38 هجري‌قمري‌ صورت‌ گرفت‌، نيز نقش‌ فعال‌ داشته‌ و سمت‌ فرماندهي‌ بخشي‌ از سپاه‌ را به‌ عهده‌داشته‌ است‌. 
آن‌ حضرت‌ در دورة‌ خلافت‌ علي‌ (ع) ضمن‌ نقش‌ پر تلاش‌ در امور نظامي‌ در امورديگر نيز مشاركت‌ فعال‌ داشت‌ كه‌ از آن‌ جمله‌ مي‌توان‌ به‌ آموزش‌ و تعليم‌ قرآن‌، رسيدگي‌به‌ نيازمندان‌، حل‌ وفصل‌ امور سياسي‌، قضايي‌ و اجتماعي‌ اشاره‌ كرد. 
حسين‌ (ع) در دوره‌ خلافت‌ و امامت‌ برادرش‌ (50-40 ه) 
پس‌ از شهادت‌ حضرت‌ علي‌ (ع) در بيست‌ و يكم‌ ماه‌ رمضان‌ سال‌ 40 هجري‌قمري‌، بنا به‌ وصيت‌ آن‌ حضرت‌، مسلمانان‌ با فرزند بزرگ‌ ايشان‌ حسن‌ (ع) به‌ عنوان‌خليفه‌ بيعت‌ كردند. حسين‌ (ع) در طول‌ دوران‌ كوتاه‌ خلافت‌ پدرش‌ و دوران‌ ده‌ ساله‌امامت‌ برادر بزرگوارش‌، پيوسته‌ در كنار آن‌ حضرت‌ قرار داشت‌؛ هنگام‌ حركت‌امام‌حسن‌(ع) براي‌ جمع‌ آوري‌ سپاه‌ به‌ منظور مقابله‌ با معاويه‌، امام‌ حسين‌ (ع) همراه‌برادر بود و پس‌ از آنكه‌ امام‌ مجتبي‌ مجبور به‌ صلح‌ با معاويه‌ شد، با برادرش‌ حسين‌ (ع) دراين‌ مورد به‌ مشورت‌ پرداخت‌. 
 
از امامت‌ حسين‌ (ع) تا آغاز قيام‌ (61-50 ه) 
امام‌ حسين‌ (ع) در عصر خلافت‌ معاويه‌ (60-40 ه .ق‌) 
پس‌ از صلح‌ امام‌ حسن‌ (ع) با معاويه‌ و بعد از آن‌كه‌ حضرت‌ به‌ ناچار از خلافت‌كناره‌گيري‌ كرد، معاوية‌ بن‌ ابوسفيان‌ نوزده‌ سال‌ و هشت‌ ماه‌ (60-40 ه .ق‌) بر مسندخلافت‌ نشست‌. حدود ده‌ سال‌ از اين‌ دوران‌ مقارن‌ با امامت‌ امام‌ حسن‌ (ع) و حدود ده‌سال‌ ديگر هم‌ زمان‌ با امامت‌ امام‌ حسين‌ (ع) بود. امام‌ حسين‌ در دورة‌ امامت‌ برادرش‌، به‌طور كامل‌ از سياست‌ وي‌ دفاع‌ كرد. آن‌ حضرت‌ در برابر در خواست‌هاي‌ مكرر مردم‌ عراق‌،براي‌ آمدن‌ آن‌ حضرت‌ به‌ كوفه‌، حتي‌ پس‌ از شهادت‌ برادرش‌، حاضر به‌ قبول‌ رأي‌ آنان‌نشده‌ و فرمودند:«تا وقتي‌ معاويه‌ زنده‌ است‌ نبايد دست‌ به‌ اقدامي‌ زد.» معناي‌ اين‌ سخن‌آن‌ بود كه‌ امام‌ در فاصله‌ ده‌ سال‌ به‌ اجبار حكومت‌ معاويه‌ را تحمل‌ كردند. 
اگر چه‌ امام‌ خود را متعهد به‌ پيمان‌ صلح‌ با معاويه‌ مي‌دانست‌ و نمي‌خواست‌ پيمان‌شكني‌ كند ولي‌ در مواقع‌ لازم‌ به‌ مبارزه‌ با معاويه‌ و عمالش‌ مي‌پرداخت‌ كه‌ از آن‌ جمله‌مي‌توان‌ به‌ پاسخ‌ قاطع‌ امام‌ به‌ نامة‌ معاويه‌ ـ كه‌ به‌ دنبال‌ گزارش‌ مروان‌ بن‌ حكم‌(حاكم‌مدينه‌) در مورد فعاليت‌هاي‌ امام‌ براي‌ آن‌ حضرت‌ فرستاده‌ بود، و نيز سخنراني‌ كوبندة‌ امام‌حسين‌ (ع) در مراسم‌ حج‌ سال‌ 58 هجري‌ قمري‌ در جمع‌ گروه‌ كثيري‌ از صحابه‌ و تابعين‌در افشاي‌ حكومت‌ بني‌ اميه‌ ومصادره‌ اموال‌ به‌ منظور غيرمشروع‌ جلوه‌ دادن‌ حكومت‌معاويه‌ و مخالفت‌ شديد امام‌ با انتصاب‌ يزيد به‌ ولايتعهدي‌ ازسوي‌ معاويه‌ ـ اشاره‌ كرد. 
امام حسين‌ (ع) از قيام‌ تا شهادت‌ (رجب‌ سال‌ 60 تا محرم‌ سال‌ 61 ه) 
پانزدهم‌ رجب‌ سال‌ 60 هجري‌ (مرگ‌ معاويه‌ و آغاز خلافت‌ يزيد) 
معاويه‌ بن‌ ابوسفيان‌ در نيمة‌ ماه‌ رجب‌ سال‌ 60 هجري‌ قمري‌ در شام‌ از دنيا رفت‌.هنگام‌ مرگ‌ وي‌ فرزندش‌ يزيد در حوارين‌ به‌ سر مي‌برد. معاويه‌ وصيت‌ نامه‌اي‌ به‌ اين‌مضمون‌ خطاب‌ به‌ يزيد نوشت‌: «به‌ اطلاع‌ او برسانيد كه‌ من‌ بر او جز از چهار مرد بيم‌ ندارم‌و آنان‌ حسين‌ بن‌ علي‌ و عبدالله‌ بن‌ عمر و عبدالرحمن‌ بن‌ ابوبكر و عبدالله‌ بن‌ زبيرهستند، اما حسين‌ بن‌ علي‌، خيال‌ مي‌كنم‌ مردم‌ عراق‌ او را رها نكنند و وادار به‌ خروج‌ كنند.اگر چنين‌ كرد بر او در گذر...» يزيد چون‌ به‌ دمشق‌ رسيد و زمام‌ امور خلافت‌ را در دست‌گرفت‌ به‌ نوشتة‌ يعقوبي‌ «به‌ عامل‌ مدينه‌، وليد بن‌ عتبه‌ بن‌ ابي‌ سفيان‌ نوشت‌: هنگامي‌ كه‌نامه‌ام‌ به‌ تو رسيد، حسين‌ بن‌ علي‌ و عبدالله‌ بن‌ زبير را احضار كن‌ و از آن‌ دو بيعت‌ بگير،پس‌ اگر زير بار نرفتند، آن‌ دو را گردن‌ بزن‌ و سرهاي‌ آن‌ دو را نزد من‌ بفرست‌، مردم‌ را نيزبه‌ بيعت‌ فراخوان‌ و اگر سرباز زدند، همان‌ حكم‌ را درباره‌ آنان‌ اجرا كن‌.» 
بيست‌ وهفتم‌ رجب‌ سال‌ 60 هجري‌ 
(ملاقات‌ امام‌ حسين‌ (ع) با وليد بن‌ عتبه‌ ولي‌ مدينه‌) 
چون‌ نامة‌ يزيد به‌ وليد بن‌ عتبه‌، فرماندار مدينه‌ رسيد، وليد با مروان‌ حكم‌ (والي‌سابق‌ مدينه‌) در اين‌ مورد به‌ مشورت‌ پرداخت‌.«مروان‌ گفت‌: از ناحية‌ عبدالله‌ بن‌ عمروعبدالرحمن‌ بن‌ ابوبكر مترس‌ كه‌ آن‌ دو خواستار خلافت‌ نيستند، ولي‌ سخت‌ مواظب‌حسين‌ بن‌ علي‌ و عبدالله‌ بن‌ زبير باش‌ و هم‌ اكنون‌ كسي‌ بفرست‌، اگر بيعت‌ كردند كه‌ چه‌بهتر و گرنه‌ پيش‌ از آنكه‌ خبر آشكار شود و هر يك‌ از ايشان‌ جايي‌ بگريزد و مخالفت‌ خودرا ظاهر سازد گردن‌ هر دو را بزن‌. » وليد، عبدالله‌ بن‌ عمر و بن‌ عثمان‌ را كه‌ نوجواني‌ بود،دنبال‌ امام‌ حسين‌ (ع) و عبدالله‌ بن‌ زبير فرستاد. هنگامي‌ كه‌ پيام‌ آور والي‌ مدينه‌ نزد امام‌آمد ،آن‌ حضرت‌ متوجه‌ مرگ‌ معاويه‌ گرديد، لذا تني‌ چند از دوستان‌ و غلامان‌ خويش‌ راجمع‌ كرد و همراه‌ خود به‌ دار الاماره‌ برد تا در صورت‌ وجود خطر آنان‌ را به‌ كمك‌ بطلبد. 
طبري‌ مي‌نويسد:«حسين‌ بيامد و بنشست‌، وليد نامه‌ را به‌ او داد كه‌ بخواند و خبرمرگ‌ معاويه‌ را داد و او را به‌ بيعت‌ خواند. حسين‌ گفت‌ :انالله‌ انا اليه‌ راجعون‌، خدا معاويه‌ رارحمت‌ كند و تو را پاداش‌ بزرگ‌ دهد، اينكه‌ گفتي‌ بيعت‌ كنم‌، كسي‌ همانند من‌ به‌ نهاني‌بيعت‌ نمي‌كند، گمان‌ ندارم‌ به‌ بيعت‌ نهاني‌ من‌ بس‌ كني‌ و بايد آن‌ را ميان‌ مردم‌ علني‌كنيم‌. گفت‌: آري‌. گفت‌: وقتي‌ ميان‌ مردم‌ آيي‌ و آنها را به‌ بيعت‌ خواني‌ ما را نيز به‌ بيعت‌بخوان‌ كه‌ كار يكجا شود. وليد كه‌ سلامت‌ دوست‌ بود گفت‌: به‌ نام‌ خداي‌ برو تا با جمع‌ مردم‌بيايي‌.» امام‌ پس‌ از خارج‌ شدن‌ از فرماندهي‌ مدينه‌ تصميم‌ به‌ خروج‌ از مدينه‌ و حركت‌به‌سوي‌ مكه‌ گرفت‌. 
همان‌ شب‌ عبدالله‌ بن‌ زبير از مدينه‌ خارج‌ شد، فرداي‌ آن‌ روز ماموران‌ حكومتي‌دنبال‌ او رفتند و شب‌ بعد نيز امام‌ حسين‌ (ع) تصميم‌ به‌ ترك‌ مدينه‌ گرفت‌ و خواهرش‌زينب‌ و ام‌ كلثوم‌ و برادر زادگانش‌ و برادرانش‌، جعفر و عباس‌ و عموم‌ افراد خانواده‌اش‌ كه‌ درمدينه‌ بودند، همراه‌ ايشان‌ رفتند غير از محمد بن‌ حنفيه‌ كه‌ در مدينه‌ ماند. ابن‌ عباس‌ هم‌چند روز پيش‌ از آن‌ به‌ مكه‌ رفته‌ بود. 
بيست‌ وهشتم‌ رجب‌ سال‌ 60 هجري‌ (خروج‌ امام‌ از مدينه‌ به‌ سوي‌ مكه‌ ) 
امام‌ حسين‌ (ع) در شب‌ يكشنبه‌ دو روز مانده‌ از ماه‌ رجب‌ سال‌ 60 هجري‌ به‌اتفاق‌ همراهان‌ از مدينه‌ عازم‌ مكه‌ شدند؛ حضرت‌ هنگام‌ خروج‌ از مدينه‌ وصيت‌ نامه‌اي‌نوشت‌ و به‌ برادرش‌ محمد حنفيه‌ داد وپس‌ از حمد وثناي‌ خداوند اهداف‌ و انگيزه‌هاي‌ خودبراي‌ خروج‌ از مدينه‌ را بيان‌ فرمودند. 
 
سوم‌ شعبان‌ سال‌ 60 هجري‌ (ورود امام‌ حسين‌ (ع) وهمراهانش‌ به‌ مكه‌) 
امام‌ و يارانش‌ در شب‌ جمعه‌ سوم‌ شعبان‌ سال‌ 60 هجري‌ قمري‌ وارد شهر مكه‌شدند. «هنگامي‌ كه‌ امام‌ وارد مكه‌ شد، مردم‌ شهر بسيار خشنود شدند و حتي‌ ابن‌ زبير، كه‌خود داعية‌ رهبري‌ داشت‌ در نماز امام‌ و مجلس‌ حديث‌ او شركت‌ مي‌كرد. مكه‌ پايگاه‌ ديني‌اسلام‌ بود و طبعا توجه‌ بسياري‌ را به‌ خود جلب‌ مي‌كرد. در آنجا امام‌ با افراد وشخصيت‌هاي‌ مختلف‌ در تماس‌ بود وعلل‌ عدم‌ بيعت‌ خود با يزيد را بيان‌ مي‌كرد. درهمين‌ روزها كه‌ دمشق‌ نگران‌ كساني‌ بود كه‌ بيعت‌ نكرده‌ و در حجاز بودند، در كوفه‌ حوادثي‌مي‌گذشت‌ كه‌ از طوفان‌ سهمگين‌ خبر مي‌داد. 
شيعيان‌ علي‌ (ع) كه‌ درمدت‌ بيست‌ سال‌ حكومت‌ معاويه‌ صدها تن‌ كشته‌ داده‌بودند و همين‌ تعداد يا بيشتر از آنان‌ در زندان‌ به‌ سر مي‌بردند، همين‌ كه‌ از مرگ‌ معاويه‌آگاه‌ شدند ، نفسي‌ راحت‌ كشيدند. ماجراجوياني‌ هم‌ كه‌ ناجوان‌ مردانه‌ علي‌ (ع) را كشتند وگِرد پسرش‌ را خالي‌ كردند تا دست‌ معاويه‌ در آنچه‌ مي‌خواهد باز باشد، همين‌ كه‌ معاويه‌ به‌حكومت‌ رسيد و خود را از آنان‌ بي‌ نياز ديد به‌ آنان‌ اعتنايي‌ نكرد، از فرصت‌ استفاده‌ كردندو در پي‌ انتقام‌ برآمدند تا كينه‌اي‌ كه‌ از پدر در دل‌ دارند از پسر بگيرند .دسته‌بندي‌شروع‌شد شيعيان‌ علي‌ در خانة‌ علي‌ سليمان‌ بن‌ صرد خزاعي‌ گرد مي‌آمدند. سخنراني‌هاآغازشد. 
سرانجام‌ تصميم‌ گرفتند تا امام‌ را به‌ كوفه‌ دعوت‌ كنند. در مدت‌ امامت‌ سه‌ ماهه‌امام‌ حسين‌ (ع) نامه‌هاي‌ فراواني‌ از كوفه‌ براي‌ آن‌ حضرت‌ رسيد كه‌ مضمون‌ نامه‌ها اين‌بود: «كوفه‌ و عراق‌ آماده‌ براي‌ آمدن‌ شماست‌. ما همه‌ در انتظار تو هستيم‌ و تو را ياري‌خواهيم‌ كرد.» يعقوبي‌ مي‌نويسد:«حسين‌ به‌ مكه‌ رفت‌ و چند روزي‌ بماند .مردم‌ عراق‌ به‌ اونامه‌ نوشتند و پي‌ در پي‌ فرستادگاني‌ روانه‌ كردند و آخرين‌ نامه‌اي‌ كه‌ از ايشان‌ بدو رسيد،نامه‌هاي‌ ابن‌ هاني‌ و سعيد بن‌ عبدالله‌ حنفي‌ بود:«بنام‌ خداي‌ بخشاينده‌ مهربان‌، به‌حسين‌ بن‌ علي‌، از شيعيان‌ با ايمان‌ و مسلمانش‌، اما بعد، پس‌ شتاب‌ فرما كه‌ مردم‌ تو راانتظار مي‌برند و جز تو پيشوايي‌ ندارند، شتاب‌ فرما والسلام‌.» 
 
پانزدهم‌ رمضان‌ سال‌ 60 هجري‌ (اعزام‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ به‌ كوفه‌) 
وقتي‌ كه‌ تعداد نامه‌هاي‌ كوفيان‌ از حد متعارف‌ گذشت‌، حسين‌ (ع) لازم‌ ديدعراقيان‌ را بيش‌ از اين‌ منتظر نگذارد. بنابراين‌ پاسخي‌ بدين‌ مضمون‌ براي‌ كوفه‌نوشت‌:«هاني‌ وسعيد آخرين‌ فرستادگاني‌ بودند كه‌ نامه‌هاي‌ شما را براي‌ من‌ آوردند. به‌ من‌نوشته‌ايد نزد ما بيا كه‌ رهبري‌ نداريم‌. من‌ برادر و پسر عمويم‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ را نزد شمامي‌فرستم‌ تا مرا از حال‌ شما و آنچه‌ در شهر شما مي‌گذرد خبر دهد» 
 
پنجم‌ شوال‌ سال‌ 60 هجري‌ (ورود مسلم‌ به‌ كوفه‌) 
امام‌، مسلم‌ بن‌ عقيل‌ را همراه‌ تني‌ چند به‌ سوي‌ كوفه‌ روانه‌ كرد. مسلم‌ پس‌ ازپيشامدهاي‌ بسيار در پنجم‌ شوال‌ سال‌ 60 هجري‌ وارد شهر كوفه‌ شد. چون‌ مسلم‌ به‌ كوفه‌رسيد، مردم‌ نزد وي‌ آمدند و با او بيعت‌ كردند .و پيمان‌ بستند و قرار نهادند و اطمينان‌ دادندكه‌ او را ياري‌ و پيروي‌ و وفاداري‌ كنند. 
 
يازدهم‌ ذي‌ القعده‌ سال‌ 60 هجري‌ (رسيدن‌ نامه‌ مسلم‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع)) 
مسلم‌ پس‌ از ورود به‌ كوفه‌ در خانة‌ «مختار بن‌ ابي‌ عبيده‌ ثقفي‌» ساكن‌ شد .مردم‌كوفه‌ دسته‌ دسته‌ به‌ خانة‌ مختار مي‌آمدند و مسلم‌ نامه‌ حسين‌ را براي‌ آنان‌ مي‌خواند وآنان‌ مي‌گريستند و بيعت‌ مي‌كردند. درمورد تعداد افرادي‌ كه‌ درمدت‌ اقامت‌ مسلم‌ در كوفه‌با وي‌ بيعت‌ كردند ميان‌ مورخان‌ اتفاق‌ نظر وجود ندارد. بيشترين‌ رقم‌ را حدود يك‌ صدوبيست‌ هزار نفر و كمترين‌ رقم‌ را دوازده‌ هزار نفر نوشته‌اند. مسلم‌ وقتي‌ استقبال‌ مردم‌ وآمادگي‌ آنان‌ را براي‌ ياري‌ امام‌ مشاهده‌ كرد نامه‌اي‌ به‌ اين‌ مضمون‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع)نوشت‌:«براستي‌ كه‌ مردم‌ اين‌ شهر گوش‌ به‌ فرمان‌ و در انتظار رسيدن‌ تواند.» بنابراين‌ امام‌تصميم‌ گرفت‌ تا از حجاز روانه‌ عراق‌ شود. 
در آن‌ روزها اوائل‌ ذي‌ الحجه‌ امام‌ از حادثه‌ ديگري‌ آگاه‌ شد كه‌ او را به‌ بيرون‌ رفتن‌از حجاز مصمم‌تر ساخت‌ او دانست‌ كه‌ فرستادگان‌ يزيد خود را به‌ مكه‌ رسانده‌اند تا درمراسم‌ حج‌ بر وي‌ حمله‌ كنند و ناگهان‌ او را بكشند. 
 
هشتم‌ ذي‌ الحجه‌ سال‌ 60 هجري‌ (حركت‌ امام‌ از مدينه‌ به‌ عراق‌ ) 
امام‌ حسين‌ (ع) پس‌ از دريافت‌ نامة‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و احساس‌ خطر از دژخيمان‌يزيد، احرام‌ حج‌ خود را به‌ عمره‌ تبديل‌ كرد و پس‌ از انجام‌ مراسم‌ عمره‌ از احرام‌ بيرون‌ آمدو در روز سه‌ شنبه‌ روز ترويه‌ (هشتم‌ ذي‌ الحجه‌ سال‌ 60 ه . ق‌) پس‌ از شصت‌ وپنج‌ روزاقامت‌ در مكه‌ به‌ اتفاق‌ حدود هشتادو شش‌ نفر مرد از شيعيان‌ و دوستان‌ و خانواده‌ خود ازمكه‌ بيرون‌ آمده‌ و به‌ سوي‌ عراق‌ حركت‌ كرد. از سوي‌ ديگر خبر ارسال‌ نامه‌هاي‌ مردم‌كوفه‌ و دعوت‌ از امام‌ حسين‌ (ع) براي‌ آمدن‌ به‌ آن‌ شهر يزيد را نگران‌ ساخت‌ و پس‌ ازمشورت‌ با مشاوران‌ خود تصميم‌ گرفت‌ تا «نعمان‌ بن‌ بشير» را از حكومت‌ كوفه‌ معزول‌ و«عبيدالله‌ بن‌ زياد» حاكم‌ بصره‌ را با حفظ‌ سمت‌ به‌ حكومت‌ كوفه‌ منصوب‌ نمايد. 
عبيدالله‌ پس‌ از دريافت‌ فرمان‌ يزيد مبني‌ بر انتصاب‌ وي‌ به‌ حكومت‌ كوفه‌ به‌اتفاق‌ تعدادي‌ از همراهانش‌ به‌ صورت‌ مخفيانه‌ وارد كوفه‌ شد تا ضمن‌ آزمايش‌ واكنش‌مردم‌ و ميزان‌ علاقه‌ آنان‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع)، رهبران‌ مخالفان‌ يزيد را شناسايي‌ نمايد.مردم‌ كوفه‌ كه‌ با استبداد شديد عبيدالله‌ بن‌ زياد مواجه‌ شدند به‌ تدريج‌ مسلم‌ را تنهاگذاشته‌ و از بيعت‌ خود عقب‌ نشيني‌ كردند. 
مدتي‌ بعد، پس‌ از شناسايي‌ محل‌ استقرار مسلم‌، ايشان‌ از خانة‌ مختار به‌ خانة‌«شريك‌ بن‌ اعور» رفت‌. شريك‌ چند روز بعد درگذشت‌ و مسلم‌ به‌ خانة‌ «هاني‌ بن‌ عروه‌»رفت‌. اما عبيدالله‌ كه‌ به‌ وسيله‌ جاسوسان‌ خود از مخفي‌ گاه‌ مسلم‌ و ارتباط‌ او با ياران‌ وهوادارنش‌ مطلع‌ شده‌ بود، هاني‌ را احضار و پس‌ از شكنجه‌ زنداني‌ نمود. 
 
هشتم‌ ذي‌ الحجه‌ سال‌ 60 هجري‌ (خروج‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ با چهار هزار نفر ازهمراهانش‌ از كوفه‌) 
همين‌ كه‌ خبر دستگيري‌ و زنداني‌ شدني‌ هاني‌ در شهر منتشر شد، مسلم‌ دانست‌كه‌ ديگر درنگ‌ جايز نيست‌ و بايد از نهان‌گاه‌ بيرون‌ آيد و جنگ‌ را آغاز كند. پس‌ جارچيان‌خود را فرستاد تا مردم‌ را آگاه‌ سازند. نوشته‌اند از هيجده‌ هزار تن‌ كه‌ با او بيعت‌ كرده‌ بودندچهار هزار تن‌ در خانه‌ هاني‌ و خانه‌هاي‌ اطراف‌ گرد آمده‌ بودند. مسلم‌ آنان‌ را به‌ دسته‌هايي‌ تقسيم‌ كرد و هر دسته‌اي‌ را به‌ يكي‌ از بزرگان‌ شيعه‌ سپرد. دسته‌اي‌ از اين‌ جمعيت‌به‌ قصر ابن‌ زياد روانه‌ شدند، ولي‌ ابن‌ زياد موفق‌ شد آن‌ مردم‌ بي‌ تدبير را با ايجاد اختلاف‌و استفاده‌ از حربه‌ تهديد متفرق‌ سازد. نتيجه‌ اين‌ شد كه‌ در شامگاه‌ آن‌ روز جز سي‌ تن‌ با اونماندند. چون‌ نماز مغرب‌ را خواند. يك‌ تن‌ از ياران‌ خود را همراه‌ نداشت‌. 
مسلم‌ چون‌ نماز شام‌ را خواند و خود را تنها ديد در كوچه‌هاي‌ كوفه‌ سرگردان‌ شد، درحالي‌ كه‌ گروه‌ زيادي‌ در جستجوي‌ وي‌ بودند، تا سرانجام‌ زني‌ به‌ نام‌ «طوعه‌» كه‌ از شيعيان‌علي‌ (ع) بود او را درون‌ خانه‌ برد و پناه‌ داد. اما شب‌ هنگام‌ پسر وي‌ از وجود مسلم‌ در خانه‌مطلع‌ شد و به‌ ماموران‌ عبيدالله‌ خبر داد. همين‌ كه‌ ابن‌ زياد پناهگاه‌ مسلم‌ را دانست‌،«محمد اشعث‌» را با شصت‌ يا هفتاد تن‌ براي‌ دستگيري‌ وي‌ فرستاد .مسلم‌ پس‌ ازدرگيري‌ با ماموران‌ ابن‌ زياد ونشان‌ دادن‌ رشادت‌ها و شجاعت‌هاي‌ بسيار مجروح‌ ودستگير شد و در روز نهم‌ ذي‌ الحجه‌ سال‌ 60 هجري‌ قمري‌ به‌ همراه‌ هاني‌ به‌ دستور ابن‌زياد به‌ شهادت‌ رسيد. 
امام‌ حسين‌ (ع) در مسير خود از مدينه‌ به‌ كربلا ابتدابه‌ منزل‌ «ذات‌ عرق‌ »رسيد كه‌در ذات‌ عراق‌ «بشر بن‌ غالب‌ اسدي‌» كه‌ از عراق‌ مي‌آمد با سيد الشهداء ملاقات‌ كرد و ازاوضاع‌ عراق‌ باخبر شد. در همين‌ منزل‌ بود كه‌ فرزدق‌ رسيد وسئوال‌ كرد: يابن‌ رسول‌ الله‌ درموقع‌ حج‌ چرا عجله‌ كردي‌ ؟امام‌ پاسخ‌ داد: اگر من‌ شتاب‌ نمي‌كردم‌ در مكه‌ مرا دستگيرمي‌كردند و با ريختن‌ خون‌ من‌ در خانه‌ خدا احترام‌ كعبه‌ را از بين‌ مي‌بردند. آن‌ گاه‌ حضرت‌از اوضاع‌ كوفه‌ وعراق‌ سوال‌ كرد، فرزدق‌ پاسخ‌ داد: دلهايشان‌ با تو و شمشيرهايشان‌ عليه‌توست‌.» 
سپس‌ كاروان‌ امام‌ از ذات‌ عراق‌ به‌ سمت‌ «حاجز» (كه‌ واديي‌ است‌ در مكه‌ كه‌ مردم‌كوفه‌ وبصره‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ مدينه‌ از اين‌ راه‌ مي‌روند و منزل‌ و فرودگاه‌ حجاج‌ است‌)حركت‌ كرد. در اين‌ منزل‌ بود كه‌ امام‌ نامه‌اي‌ به‌ اهل‌ كوفه‌ نوشت‌ (و آن‌ در واقع‌ پاسخ‌ نامة‌مسلم‌ بن‌ عقيل‌ بود) و خبر حركت‌ امام‌ و همراهانش‌ ازمكه‌ به‌ سمت‌ عراق‌ به‌ اهالي‌ اطلاع‌داده‌ شد.و سپس‌ حسين‌ (ع) نامه‌ را به‌ «قيس‌ بن‌ مسهر صيداوي‌» داد تا همراه‌ عبدالله‌بن‌ يقطر به‌ كوفه‌ برساند. قيس‌ وهمراهش‌ چون‌ به‌ قادسيه‌ رسيدند، جاسوسان‌ عبيدالله‌آنان‌ را شناسايي‌ كردند،و «حصين‌ بن‌ نمير تميمي‌» را دستگير كرد و چون‌ قيس‌ نامه‌ راخورده‌ بود و حاضر به‌ افشاي‌ متن‌ نامه‌ نشد، به‌ دستور ابن‌ زياد او را از بالاي‌ ساختمان‌دارالاماره‌ كوفه‌ به‌ پايين‌ پرتاب‌ كردند و به‌ شهادت‌ رسيد. امام‌ و همراهانش‌ سپس‌ از حاجزبه‌« عيون‌» آمدند (و آنجا فرودگاه‌ زوار بصره بود كه‌ در آن‌ گودال‌هايي‌ وجود داشت‌ كه‌ آب‌در آنها جمع‌ شده‌ بود.) در اين‌ محل‌ «عبدالله‌ بن‌ مطيع‌ عدوي‌» به‌ حضور امام‌ رسيد و امام‌را از عزيمت‌ به‌ كوفه‌ منع‌ كرد. امام‌ در پاسخ‌ فرمود:«احترام‌ به‌ خدا و رسول‌ (ص) و قريش‌ وعرب‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ من‌ زير بار زور نروم‌» و حركت‌ كرد. 
سپس‌ كاروان‌ امام‌ از عيون‌، به‌ منزل‌ «حزيمه‌» رسيد و يك‌ شب‌ در اين‌ منزل‌اقامت‌ گزيد وآن‌ گاه‌ راهي‌ «زرود» از منازل‌ معروف‌ بين‌ مكه‌ و كو فه‌ شدند. در اين‌ محل‌امام‌ با «زهير بن‌ قين‌ بجلي‌» كه‌ عازم‌ سفرحج‌ بود، ملاقات‌ كرده‌ و زهير سرانجام‌به‌حسين‌(ع) پيوست‌. بنا به‌ نوشته‌ پاره‌اي‌ از منابع‌ در همين‌ منزل‌ امام‌ از شهادت‌مسلم‌بن‌ عقيل‌ و هاني‌ بن‌ عروه‌ و تغيير كوفه‌ مطلع‌ شد. بسيار نگران‌ و پريشان‌ حال‌ شد وبا صداي‌ بلند گريست‌. 
در هر حال‌ حسين‌ (ع) چون‌ از كشته‌ شدن‌ مسلم‌ و هاني‌ و نيز قتل‌ دو پيكي‌ كه‌ به‌كوفه‌ فرستاده‌ بود، مطلع‌ گشت‌، همراهان‌ خود را فرا خواند و چون‌ مي‌خواست‌ ذمة‌ مردم‌همراهش‌ را از تعهد، آزاد سازد به‌ آنان‌ گفت‌:«خبر جانگدازي‌ به‌ من‌ رسيده‌ است‌، مسلم‌ وهاني‌ كشته‌ شده‌اند. شيعيان‌ ما را رها كرده‌اند. حالا خود مي‌دانيد، هر كه‌ نمي‌خواهد تاپايان‌ با ما باشد، بهتر است‌ راه‌ خود را بگيرد و برود» گروهي‌ رفتند اين‌ گروه‌ مردمي‌ بودندكه‌ دنيا را مي‌خواستند، گروهي‌ هم‌ ماندند و آنان‌ مسلمانان‌ راستين‌ بودند. 
پس‌ از حركت‌ از «زرود» امام‌ و همراهانش‌ هنگام‌ غروب‌ به‌ سرزمين‌ «ثعلبيه‌»رسيدند. به‌ نوشتة‌ برخي‌ منابع‌ «عبدالله‌ بن‌ سليمان‌» و «خدري‌ بن‌ مشعل‌» و احتمالا«عبدالله‌ بن‌ سليم‌» و «المنذري‌ بن‌ مشعل‌» كه‌ پس‌ از پايان‌ مراسم‌ حج‌ قصد داشتند خودرا به‌ امام‌ برسانند در بين‌ راه‌ با مردي‌ از قبيله‌ بني‌ اسد روبه‌ رو شدند و از وي‌ اوضاع‌ كوفه‌ راپرسيدند، گفت‌: من‌ بيرون‌ نيامدم‌، مگر شاهد قتل‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و هاني‌ بن‌ عروه‌ بودم‌.ديدم‌ كشته‌ آنها را در بازار روي‌ زمين‌ مي‌كشيدند. 
آنان‌ پس‌ از ملاقات‌ خود را به‌ كاروان‌ امام‌ رسانيده‌ و از آن‌ حضرت‌ خواستند كه‌ ازاين‌ سفر منصرف‌ شود، ولي‌ امام‌ نپذيرفت‌ و فرمود: قضاي‌ الهي‌ جاري‌ مي‌شود و من‌مامورم‌ به‌ اين‌ سفر بروم‌. پاره‌اي‌ از منابع‌ هم‌ برخورد امام‌ حسين‌ (ع) و فرزدق‌ را در اين‌محل‌ مي‌دانند. درهر حال‌ امام‌ و همراهانش‌ از ثعلبيه‌ به‌ طرف‌ منزل‌ «شقوق‌» حركت‌كردند. در اين‌ محل‌ هم‌ امام‌ با مردي‌ كه‌ از كوفه‌ مي‌آمد، برخورد كرد و از وي‌ خبر حوادث‌كوفه‌ را گرفت‌ . 
در اين‌ منزل‌ امام‌ جنايات‌ بني‌ اميه‌ و كشتار اصحاب‌ پيامبر (ص) و دوستان‌علي‌(ع) را براي‌ حاضران‌ متذكر شد. سپس‌ كاروان‌ امام‌ و همراهانش‌ در منزلي‌ به‌ نام‌«زباله‌» وارد شد. در اين‌ سرزمين‌ مردي‌ خبر قتل‌ «قيس‌ بن‌ مسهر صيداوي‌» را داد و بازهم‌ امام‌ در حالي‌ كه‌ بسيار متاثر بود، در جلسه‌اي‌ كه‌ تشكيل‌ داد، همراهان‌ خود را درجريان‌ حوادث‌ قرار داد و از آنان‌ خواست‌ هر كه‌ مي‌خواهد برگردد.سپس‌ قافله‌ از زباله‌حركت‌ كرد تا به‌ منزل‌ «بطن‌ العقبه‌» پيش‌ رفتند و پس‌ از اقامت‌ كوتاهي‌ به‌ طرف‌ منزل‌«شراف‌» يا «اشراف‌» حركت‌ كردند دراين‌ منزل‌ شب‌ را ماندند كاروان‌ پس‌ از استراحت‌مقداري‌ آب‌ برداشتند و نزديك‌ نيم‌ روز راه‌ پيمودند؛ كه‌ با سپاه‌ اعزامي‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد به‌فرماندهي‌ «حر بن‌ يزيد رياحي‌» روبه‌ رو شدند. امام‌ و اصحابش‌ به‌ سمت‌ «ذوحسم‌»حركت‌ كردند. 
در اينجا بود كه‌ حر راه‌ بر كاروان‌ امام‌ بست‌. امام‌ فرمود: «اين‌ مردم‌ مرا به‌ سرزمين‌خود خوانده‌اند تا با ياري‌ آنان‌ بدعت‌هايي‌ را كه‌ در دين‌ خدا پديد آمده‌ است‌ ،بزدايم‌. اين‌نامه‌هاي‌ آنهاست‌ و دستور داد تا دعوت‌ نامه‌هاي‌ مردم‌ كوفه‌ را به‌ حر نشان‌ بدهند، حال‌ اگرپشيمان‌ اند بر مي‌گردم‌» حر گفت‌: «من‌ از جمله‌ نامه‌ نگاران‌ نيستم‌ و از اين‌ نامه‌ها هم‌خبري‌ ندارم‌. امير من‌،مرا مامور كرده‌ است‌، هرجا تو را ديدم‌، راه‌ بر تو گيرم‌ و تو را نزد اوببرم‌.» بديهي‌ است‌ كه‌ امام‌ حسين‌ (ع) پيشنهاد وي‌ را نمي‌پذيرد و او هم‌ امام‌ را رهانمي‌كند تا به‌ حجاز برگردد و حتي‌ به‌ او اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ در منزلي‌ آباد و پر آب‌ و علف‌فرودآيد. 
سرانجام‌ پس‌ از مذاكرات‌ بسيار موافقت‌ شد تا كاروان‌ امام‌ به‌ راهي‌ برود كه‌ نه‌ به‌سوي‌ مكه‌ باشد و نه‌ به‌ سوي‌ كوفه‌، تا دستور جديد عبيدالله‌ بن‌ زياد برسد. در همين‌ منزل‌(ذوحسم‌) بود كه‌ امام‌ خطبه‌ بسيار مهمي‌ ايراد كرد و به‌ برخي‌ اهداف‌ خود از قيام‌ اشاره‌كردند.در گرماي‌ ظهر امام‌ دستور داد تا يارانش‌ سپاهيان‌ حر را كه‌ بسيار تشنه‌ بود، سيراب‌سازند و در حالي‌ كه‌ سيدالشهداء و همراهانش‌ به‌ طرف‌ قادسيه‌ پيش‌ مي‌رفتند،حر بالشكريانش‌ به‌ فاصله‌ كوتاهي‌ آنان‌ را تعقيب‌ مي‌كرد تا اينكه‌ به‌ سرزمين‌ وسيعي‌ به‌ نام‌«بيضه‌» رسيدند. در اين‌ منزل‌ امام‌ براي‌ سپاه‌ حر خطبه‌اي‌ خواند وقايع‌ را براي‌ آنان‌ به‌روشني‌ بيان‌ كرد .سپس‌ قافله‌ مكه‌ از بيضه‌ وارد سرزميني‌ به‌ نام‌ «الرهيمه‌» شد.در اينجا بامردي‌ از اهل‌ كوفه‌ به‌ نام‌ «ابوهرم‌» ملاقات‌ كرد، و در پاسخ‌ به‌ سوال‌ وي‌ در مورد علت‌خروج‌ از مكه‌، انگيزة‌ قيام‌ و حركت‌ خود را بيان‌ فرمودند. 
كاروان‌ امام‌ سپس‌ به‌ محلي‌ به‌ نام‌ «عذيب‌» رسيدند و امام‌ از اصحاب‌ خود پرسيد:راه‌ از كدام‌ طرف‌ است‌؟ بنا به‌ اظهار برخي‌ از منابع‌، «طرماح‌ بن‌ عدي‌ الطائي‌» كه‌ از كوفه‌آمده‌ بود، راه‌ را به‌ امام‌ نشان‌ داد و از آن‌ حضرت‌ خواستند تا بازگردد. امام‌ در پاسخ‌ فرمود:خداوند تو را جزاي‌ خير بدهد، اما من‌ معاهده‌اي‌ با اين‌ مردم‌ و عهدي‌ با خدا دارم‌ كه‌ بايدبدان‌ عمل‌ كنم‌» اين‌ سخن‌ها را گفتند و رفتند تا به‌ منزل‌ «قصر بني‌ مقاتل‌» رسيدند. درمنزل‌ قصر بني‌ مقاتل‌ امام‌ با «عبدالله‌ بن‌ حر جعفي‌» ملاقات‌ كردند و از وي‌ خواست‌ كه‌در اين‌ سفر همراه‌ او باشد ولي‌ او قبول‌ نكرد و از امام‌ خواست‌ تا اسب‌ و شمشير او را بپذيرد.حسين‌ (ع) ديگر اعتنايي‌ به‌ او نكرد. پس‌ از حادثه‌ عاشورا وي‌ پيوسته‌ تأسف‌ مي‌خورد كه‌چرا چنان‌ توفيق‌ بزرگي‌ را از دست‌ داده‌ است‌. 
حسين‌ و همراهانش‌ پس‌ از برداشتن‌ آب‌ بسيار، شبانه‌ از قصر بني‌ مقاتل‌ به‌ طرف‌«نينوا» (از قراء كوفه‌) حركت‌ كردند و صبحگاهان‌ به‌ اين‌ محل‌ رسيدند. اينجا بود كه‌قاصدي‌ به‌ نام‌ «مالك‌ بن‌ نسر كندي‌» نامه‌اي‌ از عبيدالله‌ بن‌ زياد به‌ اين‌ مضمون‌ براي‌حر آورد: «چون‌ اين‌ نامه‌ و فرستادة‌ من‌ رسيد بر حسين‌ سخت‌ بگير و او را جز در بيابان‌ بي‌پناهگاه‌ و بي‌ آب‌ فرود نياور، من‌ فرستاده‌ خود را مامور كردم‌ كه‌ با تو باشد و او تو را رهانخواهد كرد تا مرا از اجراي‌ اوامر آگاه‌سازد». 
 
دوم‌ محرم‌ سال‌ 60 هجري‌ (ورود امام‌ حسين‌ (ع) و يارانش‌ به‌ سرزمين‌ كربلا) 
پس‌ از رسيدن‌ نامه‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد، حر تغيير رويه‌ داد و قصد داشت‌ تا مانع‌ ازحركت‌ امام‌ شود؛ زيرا نينوا نه‌ آب‌ داشت‌ و نه‌ آباداني‌ و با دستور عبيدالله‌ هماهنگي‌ لازم‌ راداشت‌ . اما پس‌ از گفتگوهاي‌ بسيار امام‌ و همراهانش‌ به‌ طرف‌ سرزمين‌ كربلا حركت‌كرده‌ و روز چهارشنبه‌ اول‌ محرم‌ يا پنج‌ شنبه‌ دوم‌ محرم‌ سال‌ 60 هجري‌ قمري‌، در اين‌سرزمين‌ فرود آمدند. به‌ نوشته‌ منابع‌ چون‌ ابي‌ عبدالله‌ وارد سرزمين‌ كربلا شدند، اسب‌ آن‌حضرت‌ قدم‌ از قدم‌ برنداشت‌. حضرت‌ فرمودند: اين‌ سرزمين‌ را چه‌ مي‌نامند؟ گفتند:كربلا، امام‌ ضمن‌ خواندن‌ اشعاري‌، دستور داد تا خيمه‌ها را در آن‌ محل‌ سرپاكنند. 
عبيدالله‌ بن‌ زياد پس‌ از اطلاع‌ از رسيدن‌ امام‌ حسين‌ (ع) و يارانش‌، نامه‌اي‌ به‌ اين‌مضمون‌ به‌ امام‌ نوشت‌: «اي‌ حسين‌! به‌ من‌ خبر رسيده‌ كه‌ به‌ كربلا وارد شده‌اي‌، يزيد بن‌معاويه‌ براي‌ من‌ نوشته‌ كه‌ بر بستر نرم‌ نخوابم‌ و آرام‌ نگيرم‌، و غذاي‌ سير نخورم‌ تا تو را به‌خداي‌ خبير ملحق‌ سازم‌ (بكشم‌)، يا آن‌ كه‌ تسليم‌ من‌ و حكم‌ يزيد مي‌شوي‌. والسلام‌»حضرت‌ نامه‌ را خواند و همان‌ دم‌ آن‌ را به‌ دور افكند. پيك‌ گفت‌: پاسخ‌ نامه‌ را بده‌. امام‌فرمودند: «اين‌ نامه‌ پاسخ‌ ندارد» ابن‌ زياد پس‌ از آنكه‌ از بي‌ اعتنايي‌ حسين‌ (ع) به‌ نامة‌خود مطلع‌ شد، بسيار خشمگين‌ شد و به‌ جمع‌ آوري‌ سپاه‌ براي‌ جنگ‌ با امام‌ حسين‌ (ع)پرداخت‌. 
 
سوم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (ورود عمر بن‌ سعد و سپاهيانش‌ به‌ كربلا) 
عبيدالله‌ بن‌ زياد براي‌ مقابله‌ با امام‌ حسين‌ (ع) و مجبور كردن‌ وي‌ به‌ پذيرفتن‌بيعت‌ با يزيد«عمربن‌ سعد ابن‌ ابي‌ وقاص‌» را در رأس‌ چهار تا شش‌ هزار نفر (به‌ اختلاف‌منابع‌) به‌ كربلا فرستاد و عمر در روز سوم‌ محرم‌ سال‌ 60 هجري‌ وارد كربلا شد و بلافاصله‌مذاكرات‌ خود را با امام‌ آغاز كرد عمر، حسين‌ (ع) را خوب‌ مي‌شناخت‌ و مي‌دانست‌ كه‌ اومرد سازش‌ نيست‌، ولي‌ بيشتر مايل‌ بود تا كار بدون‌ جنگ‌ و با مصالحه‌ به‌ پايان‌ برسد.بنابراين‌ پس‌ از آنكه‌ نخستين‌ گفتگو بين‌ او و امام‌ صورت‌ گرفت‌، نامه‌اي‌ به‌ ابن‌ زيادنوشت‌ كه‌ خدا را شكر كه‌ فتنه‌ آرام‌ گرفت‌ و جنگ‌ برنخاست‌، چراكه‌ من‌ از حسين‌ پرسيدم‌كه‌ چرا به‌ اينجا آمده‌اي‌؟ گفت‌: مردم‌ اين‌ شهر از من‌ دعوت‌ كرده‌اند كه‌ نزد آنها بيايم‌، حالاكه‌ شما نمي‌خواهيد برمي‌ گردم‌» اما ابن‌ زياد در پاسخ‌ نامه‌ ابن‌ سعد نوشت‌: كار را برحسين‌ سخت‌ گير و آب‌ را بر او و يارانش‌ ببند، مگر اينكه‌ حاضر شوند با شخص‌ من‌ به‌ نام‌يزيد بيعت‌ كند. 
پنجم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (ورود شبث‌ بن‌ ربعي‌ با چهار هزار نفر سپاه‌ به‌ كربلا) 
عبيدالله‌ بن‌ زياد پس‌ از اين‌ كه‌ احساس‌ كرد عمر بن‌ سعد در مقابله‌ با امام‌ مصمم‌نيست‌، شبث‌ بن‌ ربعي‌ را در رأس‌ چهار هزار نفر نيروي‌ جنگي‌ به‌ كربلا فرستاد، شبث‌ روزپنجم‌ محرم‌ وارد كربلا شد و تحت‌ فرمان‌ عمر بن‌ سعد قرار گرفت‌. به‌ نوشتة‌ منابع‌ ابن‌زياد در فاصلة‌ روزهاي‌ سوم‌ تا دهم‌ محرم‌ افراد ديگري‌ را به‌ همراه‌ جنگجويان‌ به‌ كربلافرستاد. از جمله‌ سنان‌ ابن‌ انس‌ نخعي‌ را با چهار هزار نفر، عروة‌ بن‌ قيس‌ را با چهار هزارنفر شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌ را با چهار هزار نفر و نصر مازني‌ را با سه‌ هزار نفر براي‌ جنگ‌ باامام‌ به‌ كربلا عازم‌ نمود. 
 
هفتم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (رسيدن‌ دستور عبيدالله‌ بن‌ زياد مبني‌ بر بستن‌ آب‌برسپاه‌ امام‌) 
نامه‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد مبني‌ بر بستن‌ آب‌ بر روي‌ حسين‌ و يارانش‌ در صورت‌ خودداري‌ از بيعت‌ در روز هفتم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ قمري‌ به‌ عمر بن‌ سعد رسيد و عمر«عمر بن‌ حجاج‌» را با پانصد سوار مامور كرد تا با استقرار دركنار رودخانه‌ فرات‌ مانع‌ ازدسترسي‌ سپاه‌ امام‌ به‌ آب‌ شوند. بنابراين‌ از روز هفتم‌ محرم‌ تشنگي‌ نيز بر مشكلات‌ امام‌و همراهانش‌ اضافه‌ شد. 
 
نهم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (ورود شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌ به‌ كربلا) 
در روز نهم‌ محرم‌ «شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌» در راس‌ چهار هزار نفر سپاهي‌ واردكربلا شد .شمر حامل‌ نامه‌اي‌ از ابن‌ زياد براي‌ عمر بن‌ سعد بود. بدين‌ مضمون‌ كه‌ بدون‌فوت‌ وقت‌ جنگ‌ را با حسين‌ شروع‌ كند. شمر ضمن‌ تلاش‌ براي‌ تحريك‌ جنگ‌ و قتل‌امام‌ حسين‌ (ع) امان‌ نامه‌اي‌ هم‌ براي‌ پسران‌ ام‌ البنين‌ (عباس‌ ،عبدالله‌، جعفر و عثمان‌)آورد، آنان‌ نپذيرفتند. در عصر روز نهم‌ محرم‌ (تاسوعا) زمينه‌ براي‌ آغاز جنگ‌ فراهم‌ شد وعمر كه‌ بيمناك‌ بود مبادا رقيبش‌ شمر سمت‌ فرماندهي‌ كل‌ را از دست‌ وي‌ خارج‌ كندشخصا تيري‌ در كمان‌ گذاشت‌ و سوي‌ خيمه‌هاي‌ امام‌ حسين‌ (ع) پرتاب‌ كرد و ديگران‌ رابه‌ شهادت‌ طلبيد كه‌ اولين‌ تير را وي‌ پرتاب‌ كرده‌ است‌. 
در اين‌ هنگام‌ امام‌ حسين‌ (ع) برادرش‌ عباس‌ را نزد عمر فرستاد و تقاضاي‌ يك‌شب‌ مهلت‌ كرد، كه‌ مورد موافقت‌ قرار گرفت‌. شكي‌ نيست‌ كه‌ امام‌ مايل‌ به‌ جنگ‌ نبود و تاآخرين‌ لحظات‌ كوشيد تا وجدان‌ خفته‌ اين‌ مردم‌ دنيا خواه‌ را با سخناني‌ كه‌ سراسر خيرخواهي‌ و دلسوزي‌ و روشنگري‌ بود، بيدار سازد. به‌ آنان‌ گفت‌: كه‌ اين‌ آخرين‌ فرصتي‌ است‌كه‌ براي‌ انتخاب‌ زندگي‌ آزاد به‌ آنان‌ داده‌ مي‌شود. اگر اين‌ فرصت‌ را از دست‌ بدهند ديگر،هيچگاه‌ روي‌ رستگاري‌ را نخواهند ديد. اگر به‌ اين‌ عزت‌ پشت‌ پا زنند، به‌ دنبال‌ آن‌ زندگي‌پر مذلتي‌ در انتظار ايشان‌ است‌ . 
براي‌ همين‌ بود كه‌ نخستين‌ ساعات‌ روز دهم‌ محرم‌ نيز به‌ پيغام‌ بردن‌ و سخن‌گفتن‌ و خطبه‌ خواندن‌ گذشت‌. خطبه‌هاي‌ امام‌ در ساعات‌ آخر بيش‌ از آنكه‌ نشان‌ دهنده‌روح‌ آزادگي‌ و شرف‌ و پرهيزگاري‌ باشد، نمايانگر اوج‌ دلسوزي‌ بر مردم‌ گمراه‌ و تلاش‌انساني‌ براي‌ نجات‌ مردم‌ است‌. جاي‌ هيچ‌ ترديدي‌ نيست‌ كه‌ سخنان‌ و اقدامات‌ امام‌براي‌ رهايي‌ از چنگ‌ دشمن‌ و يا بيم‌ از كشته‌ شدن‌، گفته‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ بوي‌آشتي‌طلبي‌ و خير خواهي‌ و دوستي‌ طلبي‌ مي‌دهد. 
با فرا رسيدن‌ شب‌ نهم‌ محرم‌ عمر بن‌ سعد نماينده‌اي‌ را نزد امام‌ حسين‌ (ع)فرستاد و پيغام‌ داد: يك‌ امشب‌ را من‌ به‌ شما مهلت‌ مي‌دهم‌، اگر تا صبح‌ تسليم‌ شدي‌ من‌به‌ ابن‌ زياد خبر مي‌دهم‌، شايد تو را آزاد بگذارد و گرنه‌ پس‌ از گذشت‌ شب‌ نمي‌توانم‌ ازجنگ‌ خودداري‌ كنم‌. حسين‌ همان‌ پاسخي‌ را داد كه‌ مكرر فرموده‌ بود: «من‌ مرگ‌ با عزت‌را بهتر از زندگي‌ با ذلت‌ مي‌دانم‌». در آن‌ شب‌ (شب‌ عاشوراي‌ سال‌ 61 هجري‌ قمري‌)امام‌ حسين‌ بار ديگر يارانش‌ را در رفتن‌ و يا ماندن‌ در كنار وي‌ و شهادت‌ مخير گذارد وساعاتي‌ را به‌ ذكر و عبادت‌ حق‌ تعالي‌ گذراند تا اينكه‌ فرداي‌ آن‌ روز يكي‌ ازاستثنايي‌ترين‌ روزهاي‌ تاريخ‌ دميد. 
 
دهم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (آغاز درگيري‌ سپاه‌ امام‌ حسين‌ (ع) با لشكر ابن‌ زياد) 
با دميدن‌ فجر روز دهم‌ سال‌ 61 هجري‌ قمري‌ سرانجام‌ آنچه‌ نبايد بشود، شد؛ ياآنچه‌ بايد روي‌ دهد، آغاز گرديد. عاشورا منشأ يك‌ سلسله‌ وقايع‌ تاريخي‌ و مظهرصحنه‌اي‌ خونين‌ است‌ كه‌ آن‌ همه‌ مقدمات‌ براي‌ اين‌ روز است‌ . اين‌ همه‌ موخرات‌ كه‌ درآينده‌ اتفاق‌ افتاد. اثر وقايع‌ اين‌ روز تاريخي‌ است‌ اصحاب‌ اندك‌ امام‌ حسين‌ (ع) در آن‌صحراي‌ خشك‌ در محاصره‌ انبوهي‌ از دشمنان‌ قرار گرفته‌ بودند، صفوف‌ سپاهيان‌ دوطرف‌ براي‌ آغاز جنگي‌ نابرابر آراسته‌ شد. در يك‌ سوي‌ ميدان‌ حدود هفتاد و دو نفر سوار وپياده‌ مهياي‌ جانبازي‌ بودند و در سوي‌ ديگر حدود بيست‌ ودو هزار نفر لشكر ماجراجوي‌پست‌ فطرت‌ انتقام‌ جوي‌ كينه‌ توز و منافق‌ قرار داشتند كه‌ هر آن‌ انتظار مي‌كشيدند با قتل‌فرزند پيامبر (ص) اموال‌ و دارايي‌هاي‌ او را به‌ غنيمت‌ بگيرند. قبل‌ از شروع‌ جنگ‌ عمر بن‌سعد بار ديگر حسين‌ (ع) را به‌ بيعت‌ با يزيد فرا خواند، پاسخ‌ حسين‌ همان‌ بود كه‌ بارهافرموده‌ بود: «مرگ‌ با عزت‌ در نظر حسين‌ بهتر است‌ از زندگي‌ با ذلت‌». 
آرايش‌ سپاه‌ امام‌ حسين‌ (ع) در روز عاشورا چنين‌ بود كه‌ «زهير بن‌ قين‌» را درميمنه‌ سپاه‌ قرار داد. «حبيب‌ بن‌ مظاهر اسدي‌» را به‌ فرماندهي‌ ميسره‌ لشكر گماشت‌.پرچم‌ را به‌ دست‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ سپرد . به‌ دستور امام‌ در خندقي‌ كه‌ قبلا اطراف‌خيمه‌ها كنده‌ بودند، آتش‌ روشن‌ كردند. عمر بن‌ سعد نيز صفوف‌ سپاه‌ خود را آراست‌، درحالي‌ كه‌ حدود بيست‌ تا سي‌ هزار قشون‌ در اختيار داشت‌. فرماندهي‌ ميمنه‌ سپاه‌ را به‌«عمربن‌ حجاج‌ بن‌ زبيدي‌» داد و شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌ عادي‌ را به‌ فرماندهي‌ ميسره‌ سپاه‌منصوب‌ كرد، بر پيادگان‌ «عروه‌ بن‌ قيس‌ الحمس‌» را امير كرد و بر رجاله‌ها و كلوخ‌ اندازها«شبث‌ بن‌ ربعي‌» را گماشت‌ و پرچم‌ را به‌ دست‌ «ذويد»، غلام‌ خود داد. 
پس‌ از آرايش‌ صفوف‌ دو سپاه‌، امام‌ حسين‌ (ع)، زهير بن‌ قين‌، برير بن‌ خضير و حربن‌ يزيد رياحي‌ (كه‌ به‌ سپاه‌ امام‌ ملحق‌ شده‌ بود) هر كدام‌ خطبه‌اي‌ در حقانيت‌ خاندان‌اهل‌ بيت‌ و عدم‌ مشروعيت‌ بني‌ اميه‌ و يزيد ايراد كردند. 
جنگ‌ آغاز شد و در جنگي‌ نابرابر ياران‌ حسين‌ (ع) به‌ قلب‌ سپاه‌ دشمن‌ حمله‌بردند و تا ظهر عاشورا تعدادي‌ از آنان‌ به‌ شهادت‌ رسيدند و افراد باقيمانده‌، نماز ظهر را به‌امامت‌ امام‌ حسين‌ (ع) خواندند. سپس‌ به‌ جنگ‌ با دشمن‌ پرداختند و تا حدود دو ساعت‌بعدازظهر همگي‌ به‌ شهادت‌ رسيدند. بنا به‌ اظهار منابع‌ اولين‌ كسي‌ كه‌ در جنگ‌ با دشمن‌تن‌ به‌ تن‌ كشته‌ شد، حر بن‌ يزيد رياحي‌ بود و آخرين‌ شهيد عباس‌ (ع) بود .در اين‌ روزحتي‌ طفل‌ شش‌ ماهة‌ امام‌ نيز شربت‌ شهادت‌ نوشيد. 
سرانجام‌ امام‌ حسين‌ (ع) پس‌ از آنكه‌ اهل‌ بيت‌ را امر به‌ صبر و بردباري‌ كرد، خودبه‌ ميدان‌ جنگ‌ شتافت‌ و طي‌ خطبه‌ هايي‌ ضمن‌ دعوت‌ لشكر عمر به‌ تفكر و تدبر، برفضائل‌ خود و اهل‌ بيت‌ و مقام‌ خود و برادرش‌ حسن‌ (ع) در نزد پيامبر را برشمرد. سپس‌فرمود: «اي‌ گروه‌ دغا در ريختن‌ خون‌ پسر پيامبر شتاب‌ مكنيد كه‌ به‌ زيان‌ شما تمام‌خواهد شد، اي‌ ناكس‌ مردم‌ زشت‌ خو! سوگند به‌ خداي‌ بزرگ‌ كه‌ آن‌ زنازاده‌ ما را بر آن‌داشت‌ كه‌ بين‌ لباس‌ ذلت‌ و شهادت‌ يكي‌ را انتخاب‌ كنيم‌. اي‌ مردم‌! ما هرگز دستخوش‌ذلت‌ نمي‌ شويم‌....» سپس‌ با شجاعت‌ ودلاوري‌ بي‌ نظير به‌ قلب‌ سپاه‌ دشمن‌ حمله‌ برد وپس‌ از وارد شدن‌ جراحات‌ بسيار بر بدن‌ مباركش‌ و تحمل‌ ضربات‌ شمشير، نيزه‌ و كمان‌ به‌شهادت‌ رسيدند. 
سر آن‌ حضرت‌ را «شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌ »يا «سنان‌ بن‌ انس‌» از پيكر جدا كرد،خولي‌ به‌ كوفه‌ نزد ابن‌ زياد برد. جنگ‌ در حدود ساعت‌ چهار بعد از ظهر خاتمه‌ يافت‌. 
سپاهيان‌ ابن‌ زياد پس‌ از شهادت‌ امام‌ حسين‌ (ع) به‌ خيمه‌هاي‌ خانوادة‌ امام‌ حمله‌بردند،آنها را غارت‌ نمودند و به‌ آتش‌ كشيدند و زنان‌ و كودكان‌ را در بيابان‌ آواره‌ كردند.ساعت‌هاي‌ آخر روز سپري‌ مي‌شد. ديوانه‌ هايي‌ كه‌ از خشم‌ و شهوت‌ و مال‌ و جاه‌ دنيا،جسم‌ و روحشان‌ را پر كرده‌ بود،پس‌ از آنكه‌ كشتند و سوختند وبردند و در مقابل‌ خودكوچكترين‌ مقاومتي‌ از زن‌ و مرد نديدند، يكباره‌ به‌ خود آمدند و دانستند كه‌ كاري‌ زشت‌كرده‌اند و از خود پرسيدند: سيد جوانان‌ بهشت‌ را براي‌ خشنودي‌ مردي‌ تبهكار به‌ خاك‌ وخون‌ كشيديم‌. پشيمان‌ شدند، اما ديگر دير شده‌ بود. 
كوفه‌ يك‌ بار ديگر خواري‌ خود را به‌ زشت‌ترين‌ صورت‌ به‌ تاريخ‌ نشان‌ داد. 
 
يازدهم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (حركت‌ كاروان‌ اسراء از كربلا به‌ كوفه‌) 
فرداي‌ روز عاشورا يعني‌ در يازدهم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ قمري‌، به‌ دستورعمربن‌ سعد زنان‌ و كودكان‌ اهل‌ بيت‌ را از اطراف‌ جمع‌ آوري‌ كرده‌ و به‌ اسارت‌ گرفتند وپس‌ از آن‌كه‌ عمر بن‌ سعد بركشته‌هاي‌ سپاه‌ خود نماز خواند و آنان‌ را دفن‌ كرد، اسراي‌ اهل‌بيت‌ را حركت‌ داده‌، همراه‌ لشكريان‌ خويش‌ به‌ كوفه‌ و نزد عبيدالله‌ بن‌ زياد بردند.خطبه‌هاي‌ آتشين‌ حضرت‌ زينب‌ (س‌) و امام‌ سجاد (ع) رسواگر چهره‌ زشت‌ بني‌ اميه‌ دركوفه‌ وشام‌بود.  
اول‌ صفر سال‌ 61 هجري‌ قمري‌ (ورود اسراي‌ اهل‌بيت‌ (ع) به‌ دمشق‌ نزد يزيدبن‌معاويه‌) 
بيستم‌ صفر سال‌ 61 هجري‌ (بازگشت‌ اهل‌ بيت‌ (ع) از شام‌ به‌ مدينه‌)

 

 
نتيجه‌ 
بررسي‌ منابع‌ و ماخذ تاريخي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ قيام‌ امام‌ حسين‌ (ع) حركتي‌آگاهانه‌ و با برنامه‌ بوده‌ است‌ و زمينه‌ها و انگيزه‌هاي‌ آن‌ را مي‌توان‌ در موارد زير بر شمرد: 
1 - زمينه‌هاي‌ قيام‌ امام‌ حسين‌ (ع)، به‌ دوران‌ خلافت‌ خليفة‌ سوم‌ (عثمان‌) وقدرت‌گيري‌ بني‌ اميه‌ و تسلط‌ آنان‌ بر بخش‌هايي‌ از جهان‌ اسلام‌ باز مي‌گردد. 
2 - امام‌ براي‌ خودداري‌ از بيعت‌ با يزيد بن‌ معاويه‌ كه‌ مردي‌ فاسق‌، فاجر و نالايق‌بود، قيام‌ كرد. 
3 - حسين‌ (ع) به‌ منظور عمل‌ به‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر قيام‌ كرد؛ زيراتسلط‌ يزيد بر مسلمانان‌ و ادعاي‌ خلافت‌، منكري‌ روشن‌ بود كه‌ امام‌ نمي‌توانست‌ درمقابل‌ آن‌ ساكت‌ باشد. 
4 - جواب‌ مثبت‌ امام‌ به‌ مردم‌ كوفه‌، و تلاش‌ براي‌ تشكيل‌ حكومت‌ اسلامي‌ وجمع‌ آوري‌ نيرو براي‌ انجام‌ يك‌ قيام‌ مسلحانه‌ عليه‌ يزيد از ديگر انگيزه‌هاي‌ قيام‌ بود.
 
 
نهضت‌ حسين‌ (ع) آثار و نتايج‌ مهمي‌ بر جا گذاشت‌ كه‌ به‌ اختصار مي‌توان‌ به‌موارد زير اشاره‌ كرد: 
1 - رسوا ساختن‌ ماهيت‌ يزيد و حزب‌ بني‌ اميه‌. 
2 - احياي‌ فرهنگ‌ شهادت‌ و ايثار در ميان‌ مسلمانان‌. 
3 - قيام‌ امام‌ حسين‌ (ع) الگويي‌ براي‌ قيام‌ها و انقلاب‌هاي‌ جهان‌ اسلام‌ شد وحتي‌ در قيام‌ غير مسلمانان‌ نيز آثار مثبتي‌ بر جاي‌ گذاشت‌ . 
4 - تغيير افكار و جايگزين‌ نمودن‌ اخلاق‌ بلند نظرانه‌ و عالي‌ انساني‌ به‌ جاي‌اخلاق‌ جاهلي‌ حاكم‌ در آن‌ روزگار.
 
قاسم‌ فتاحي‌ 
كيوان‌ لؤلوئي‌
 
منابع‌:
 
1. ابن‌ اثير، عزالدين‌ بن‌ الاثير: كامل‌ (تاريخ‌ بزرگ‌ اسلام‌ و ايران‌)، ترجمه‌ عباس‌ خليلي‌،به‌ اهتمام‌ دكتر سادات‌ ناصري‌،به‌ تصحيح‌ دكتر مهيار خليلي‌، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌،1344، جلدهاي‌ 7-3. 
2. ابن‌ العبري‌، غريغوريوس‌ ابوالفرج‌ اهرون‌، تاريخ‌ مختصر الدول‌ ،ترجمه‌ دكتر محمدعلي‌ تاج‌ پور، دكتر حشمت‌ الله‌ رياضي‌، تهران‌، اطلاعات‌، 1364. 
3. احمدي‌، حبيب‌ الله‌: امام‌ حسين‌ (ع) الگوي‌ زندگي‌، قم‌ انتشارات‌ فاطميا، 1381 . 
4. اديب‌ عادل‌: زندگاني‌ تحليلي‌ پيشوايان‌ ما، ترجمه‌ اسدالله‌ مبشري‌، تهران‌، دفتر نشرفرهنگ‌ اسلامي‌، ج‌ پنجم‌، 1366. 
5. ابن‌ اعثم‌ كوفي‌، ابو محمد احمد بن‌ علي‌: الفتوح‌، ترجمه‌ محمد بن‌ احمد مستوفي‌هروي‌، به‌ تصحيح‌ غلامرضا طباطبائي‌ مجد، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، چ‌دوم‌، 1374. 
6. اوليايي‌، مصطفي‌: امام‌ حسين‌ (ع) و پاكبازان‌ راه‌ عشق‌، همدان‌، شهر انديشه‌، 1379 . 
7. پيشوايي‌، مهدي‌: سيماي‌ پيشوايان‌ در آينه‌ تاريخ‌، قم‌، انتشارات‌ دار العلم‌، 1375. 
8. جعفريان‌، رسول‌: حيات‌ فكري‌ و سياسي‌ امامان‌ شيعه‌ (ع)، قم‌ ،انصاريان‌، 1379. 
9. حسين‌ خاني‌، نورالله‌: خورشيد بر نيزه‌، تهران‌، انتشارات‌ مسعي‌: 1379. 
10. خراساني‌، محمد هاشم‌ بن‌ محمد علي‌: منتخب‌ التواريخ‌، تهران‌، كتابفروشي‌اسلاميه‌، 1347 . 
11. دستغيب‌، عبد الحسين‌: سيد الشهداء، تهران‌، اعلايي‌، چ‌ چهارم‌، 1367. 
12. دلشاد تهراني‌، مصطفي‌: مدرسه‌ حسيني‌ ،تهران‌، انتشارات‌ دريا، 1379. 
13. دينوري‌، ابو حنيفه‌ احمد بن‌ داود: اخبار الطوال‌، ترجمه‌ دكتر محمود مهدوي‌ دامغاني‌،تهران‌، نشر ني‌، چ‌ سوم‌، 1368. 
14. سپهر، ميرزا محمد تقي‌ ا(لسان‌ الملك‌): ناسخ‌ التواريخ‌ (در احوالات‌ حضرت‌سيدالشهداء (ع))، تهران‌، كتابفروشي‌ اسلاميه‌، 1351. 
15. سحاب‌ تفرشي‌، ابوالقاسم‌: زندگي‌ خامس‌ آل‌ عبا ابا عبدالله‌ حسين‌ (ع)، تهران‌،ابن‌سينا، 1338. 
16. شهيدي‌، سيد جعفر: پس‌ از پنجاه‌ سال‌، تهران‌، امير كبير، 1358. 
17. شيخ‌ مفيد: الارشاد، ترجمه‌ سيد هاشم‌ رسولي‌ محلاتي‌، تهران‌، انتشارات‌ علميه‌اسلاميه‌، بي‌ تا، 2 ج‌. 
18. صاحبي‌، محمد جواد، مقتل‌ الشمس‌، قم‌، انتشارات‌ هجرت‌، چ‌ دوم‌ ،1373. 
19. صالحي‌ كرماني‌، محمد رضا: الفباي‌ فكري‌ امام‌ حسين‌ (ع)، تهران‌، كانون‌ انتشار،1351. 
20. طبرسي‌، شيخ‌ جليل‌ ابومنصور احمد بن‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌: احتجاج‌، ترجمه‌ حسن‌مصطفوي‌، تهران‌، كتابخانه‌ سنايي‌، چ‌ سوم‌، مقدمه‌ مترجم‌ 1357 هـ.ق‌ . 
21. طبري‌، محمد بن‌ جرير: تاريخ‌ طبري‌ (تاريخ‌ الرسل‌ و الملوك‌)، ترجمه‌ ابوالقاسم‌پاينده‌، تهران‌، انتشارات‌ اساطير، چ‌ سوم‌، 1369، جلدهاي‌ 7-3. 
22. عمادزاده‌ اصفهاني‌، حسين‌: زندگاني‌ امام‌ حسين‌ (ع)، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌، چ‌دوم‌، 1364، ج‌ اول‌ . 
23. غفوري‌، علي‌: سرگذشت‌ وشهادت‌ امام‌ حسين‌ (ع)، تهران‌، انتشارات‌ فجر، 1369. 
24. فاضل‌، جواد: معصوم‌ پنجم‌ (حسين‌ بن‌ علي‌ سيد الشهداء) تهران‌، انتشارات‌ علمي‌،1337. 
25. فياض‌، علي‌ اكبر: تاريخ‌ اسلام‌، دانشگاه‌ تهران‌، چ‌ سوم‌، 1367. 
26. قمي‌، شيخ‌ عباس‌: منتهي‌ الامال‌، تهران‌، انتشارات‌ هجرت‌، 1365، ج‌ اول‌ . 
27. كمپاني‌، حسين‌: حسين‌ (ع)كيست‌؟ تهران‌، انتشارات‌ فروغي‌، 1344. 
28. مجلسي‌، محمد تقي‌: بحار الانوار، ترجمه‌ محمد جواد نجفي‌، تهران‌، كتابفروشي‌اسلاميه‌، 1355. 
29. مجلسي‌، علامه‌ محمد باقر: جلاء العيون‌، تهران‌، انتشارات‌ قائم‌، بي‌ تا . 
30. محمدي‌ اشتهاردي‌ ،محمد: نگاهي‌ بر زندگاني‌ امام‌ حسين‌ (ع) تهران‌، سازمان‌عقيدتي‌ سياسي‌ ارتش‌، تاريخ‌ مقدمه‌ 1373. 
31. مستوفي‌، حمدالله‌: تاريخ‌ گزيده‌، به‌ كوشش‌ ادوارد براون‌، تهران‌، دنياي‌ كتاب‌ ،1361. 
32.مسعودي‌، علي‌ بن‌ حسين‌: مروج‌ الذهب‌ و معادل‌ الجوهر، ترجمه‌ ابوالقاسم‌، پاينده‌،تهران‌، بنگاه‌ ترجمه‌ و نشر كتاب‌، 1360. 
33. مطهري‌، مرتضي‌: فريادهاي‌ شهيد مطهري‌ بر تحريف‌هاي‌ عاشورا، به‌ كوشش‌محمد حسين‌ حق‌ جو، قم‌، نشر روح‌،1360. 
34. مظاهري‌، حسين‌: زندگاني‌ چهارده‌ معصوم‌:، تهران‌، انتشارات‌ پيام‌ آزادي‌، 1373. 
35. منشي‌، محمود: سلام‌ بر حسين‌ (ع) تهران‌، انتشارات‌ نوين‌ ،چ‌ ششم‌ ،1357. 
36. وحيد قاسم‌ ،اسعد: در جستجوي‌ حقيقت‌ ،ترجمه‌ سيد محمد جواد مهري‌، قم‌، نشربنياد معارف‌ اسلامي‌ ،1372. 
37.يعقوبي‌، احمد بن‌ ابي‌ يعقوب‌ (ابن‌ واضع‌ يعقوبي‌)، تاريخ‌ يعقوبي‌ ترجمه‌ محمدابراهيم‌آيتي‌، انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، چ‌ ششم‌، 1371.

جلوه هاي رفتاري امام حسين (ع) در عرصه ي مديريت

 
يکي از مؤلفه هاي قابل توجّه امام حسين در تعميق و استحکام نهضت، که خود در مديريت اثر بخش حائز اهميت است، ميزان تأثيرگذاري و ثمردهي عملکردهاست. في المثل، يکي از توصيه هاي ولايي امام به «مسلم بن عقيل» (ع) قبل از حرکت آن سفير به کوفه اين بوده است که: منزل متنفذترين شيعيان کوفه را، قرارگاه نهضت قرار دهد.
 
 
 
مقدمه
يکي از مصاديق عزّت و افتخار و متغير تأثيرگذار در تنظيم و استحکام ساختار روابط انساني و نوسازي جامعه بر اساس الگوي علوى، مديريت مکتبي است. اين نوع مديريت از عناصر به هم پيوسته ي «دانش» و «خلاّقيت» ترکيب مي يابد؛ که بر حول محور تعهّد و مسئوليت ديني تحقق مي پذيرند. به بياني ديگر مي توان گفت که «علم» و «تعهد» دو بال پرواز مديريت مکتبي هستند؛ پرنده ي بدون بال، از حيثيت پرندگي خارج مي گردد و در حد قطعاتي از چوب و سنگ و اشياي جامد ديگر، تنزّل مي يابد. همانگونه که پرنده ي تک بال نيز، ناقص بوده، نيروي پروازش در نيمه ي ناقص وي محبوس مي گردد؛ لذاست که يوسف (ع) با تأکيد بر دو عنصر «حفظ» و «علم» براي اثبات شايستگي خود در احراز رياست عاليه ي خزانه کشور مصر، مي فرمايد: اجعلني علي خزاين الارض انّي حفيظ عليم.(1)
بنابراين در مديريت مکتبى، حفيظ بودن (صيانت از بيت المال بر اساس آموزه هاي ايدئولوژيک) و عليم بودن (دانش اداره ي امور مردم) از مؤلّفه هاي اصلي و ثابت و از متغيرهاي مستقل تأثيرگذار در دوران تأسيس، استقرار، تثبيت و استمرار نظام حکومتيِ پايدار است.
خلاقيت مديريتي نيز از «بلوغ رشد» يعني بلندترين نقطه ي علم بر مي خيزد. زيرا علم در نقطه ي اوج خود، حيثيت هنري مي يابد، زيبا مي شود و به بار خلق و ابداع مي نشيند. با توجّه به اهميّت مديريت مکتبي و تأثير آن در رضايتمندي رعايا (شهروندان) و شکوفايي استعدادهاي خلاّق و نقش غير قابل انکار اين نوع مديريت در فراهم سازي قسط اسلامي و عدالت علوى، در اين مقاله، حماسه ي افتخار آفرين عاشورا را از دريچه ي مديريت مکتبي به تماشا مي نشينيم و گوشه هايي از مديريت مکتبي حضرت را تقديم نظر شيفتگان مديريت مکتبي مي کنيم. 
شايان ذکر است که يکي از مؤلفه هاي قابل توجّه امام حسين در تعميق و استحکام نهضت، که خود در مديريت اثر بخش حائز اهميت است، ميزان تأثيرگذاري و ثمردهي عملکردهاست. في المثل، يکي از توصيه هاي ولايي امام به «مسلم بن عقيل» (ع) قبل از حرکت آن سفير به کوفه اين بوده است که: منزل متنفذترين شيعيان کوفه را، قرارگاه نهضت قرار دهد. در آن برهه از تاريخ شخصيت هايي مانند «سليمان بن صرد خزاعي»، «مسلم بن عوسجه»، «مسيب بن نجبه»، «رفاعة بن شداد» و... از متنفذترين شيعيان کوفه بودند، امّا «مختار ثقفي» علاوه بر نفوذ شهري از يک امتياز ديگري نيز برخوردار بود؛ او داماد «نعمان بن بشير»، امير منصوب بني اميه در کوفه بود. مسلم بن عقيل با نصب العين قرار دادن رهنمودهاي امام، خانه ي مختار را به عنوان قرارگاه نهضت انتخاب کرد و اين امر در منفعل کردن نعمان بن بشير و اتخاذ موضع مسالمت آميز نعمان در قبال نهضت شيعيان کوفه و در نتيجه، گسترش دامنه ي نهضت در کوفه، نقش به سزايي داشته است. 
همچنين به خاطر رعايت اصل مخفي کاري تاکتيکي در تحقق اهداف مکتبى، در تنفيذ مأموريت مسلم بن عقيل مؤکّدا توصيه کرده بود که در جريان اين مأموريت حساس، اصل مخفي کاري را رعايت کند، مسلم نيز در راستاي اجراي اهداف مکتبي پيشوا، مسير مأموريت مکه به کوفه را به گونه اي طراحي کرده بود که مأموران و مزدبگيران بني اميه، بويي از حرکت او نبرند و روند اهداف مرحله اي حضرت را در اين مأموريت به مخاطره نيندازند. مسلم بن عقيل، با مطمح نظر قرار دادن نقطه نظرات مدبّرانه امام در رعايت مخفي کاري تشکيلاتي (تقواي سياسي) پس از عزل نعمان بن بشير، امير مسالمت جو و خويشتندار کوفه از سوي يزيد و ورود «عبيدالله بن زياد» و متعاقب آن، پيوستن تعداد معتنابهي از مهره هاي ذي نفوذ و سياسي کارِ کوفه مانند «شبث بن ربعي» و «عمروبن حجاج» به حکومت و انفعالِ تعداد ديگري از نيروهاي مرعوب و واپسگرا و ريزش رو به تزايد نيروها و در نتيجه، سنگين شدن کفه ي ترازوي قدرت به نفع بني اميّه، ديگر فعّاليّت علني را به مصلحت اهداف مأموريت نديد و قرارگاه تبليغاتي و عملياتي نهضت را از منزل مختار به منزل هاني بن عروه ي مرادي تغيير داد. 

توبه از منظر قرآن و روایات

   
 
 
توبه در لغت 
 
توبه در لغت به معنای رجوع و بازگشت است. بازگشت در امور فیزیکی معنای روشنی دارد، یعنی این که انسان راهی را برود و سپس آن راه را بر گردد، اما در امور نفسانی و قلبی هم توبه معنای خاص خود را دارد، توبه یعنی روح و نفس انسان که مدتی از حیات خود را با یک سری از صفات و خصلت ها گذرانده و سپری کرده و با آن ها همدم بوده است، به دلیل یک انقلاب و تحول درونی آن ها را ترک کند و بر گردد.
 مراحل توبه و پاكسازى
از نشانه‌هاى رحمت و لطف وسيع الهى، نعمت توبه و پذيرش توبه از سوى خداوند است، توبه به معنى ترك گناه، بازگشت به سوى خدا و عذرخواهى در پيشگاه خداوند است.
 
عذرخواهى بر سه گونه است؛
گاهى عذر آورنده مى‌گويد: من اصلاً فلان كار را انجام نداده‌ام. گاهى مى‌گويد: من به آن جهت اين كار را انجام دادم. و گاهى مى‌گويد: اين كار را انجام دادم ولى خطا كردم و بد كردم و اينك پشيمانم. اين همان توبه است.
 توبه در اسلام داراى شرايطى است؛ 1- ترك گناه، 2- پشيمانى از گناه، 3- تصميم بر انجام ندادن دوباره گناه، 4- تلافى و جبران گناه.(1)
 
توبه همچون بيرون آوردن لباس چركين از بدن و پوشيدن لباس پاك و تميز است. توبه همچون شستشوى بدن آلوده و عطر زدن است.
قرآن در آغاز سوره هود مى‌فرمايد:
و ان استغفروا ربكم ثم توبوا اليه (2)؛ و از پروردگار خود آمرزش بطلبيد، سپس به سوى او بازگرديد.
آوردن استغفار و توبه در يك آيه، حاكى از آن است كه اين دو با هم تفاوت دارند، اولى به معنى شستشو و دومى به معنى كسب كمالات است. انسان نخست بايد خود را از گناهان پاك سازد و سپس خود را به اوصاف الهى بيارايد، نخست هرگونه معبود باطل را از قلب خود بزدايد و سپس معبود حق را در آن جاى دهد، به قول حافظ:
                                                           تا نفس، مبرّا ز نواهى نكنى                          دل، آئينه نور الهى نكنى
 
هنگامى كه بندگانم از تو درباره من سوال كنند، (بگو) من نزديكم به دعا كننده به هنگامى كه مرا مى‌خواند پاسخ مى‌گويم، پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند و به مقصد برسند.
 
 استغفار و توبه در قرآن
توبه و استغفار در قرآن-در قرآن، ذات پاك خداوند، 91 بار غفور، «بسيار آمرزنده» و 5 بار غفّار، «بسيار بخشنده» ياد شده و در آيات بسيارى، مردم به استغفار و طلب آمرزش از درگاه خدا دعوت شده‌اند. و بيش از 80 بار سخن از توبه و پذيرش توبه به ميان آمده است. در اينجا به ذكر چند آيه مى‌پردازيم:
 1- والّذين اِذا فَعَلوا فاحِشَة اَو ظلموا اَنفُسهم ذكروا الله فَاستَغفروا لِذُنوبِهم(3)؛ و از نشانه‌هاى پرهيزكاران آن است كه: هرگاه مرتكب عمل زشتى شوند، يا به خود ستم كنند، به ياد خدا مى‌افتند و براى گناهان خود از خدا طلب آمرزش مى‌كنند.
 2- و من يَعمَل سُوء او يَظلِم نَفسَه ثُمّ يَستغفِرِ الله يَجد الله غَفوراً رَحيماً(4)؛ كسى كه كار بدى انجام دهد، يا به خود ستم كند، سپس از خداوند طلب آمرزش نمايد، خداوند را آمرزنده و مهربان خواهد يافت.
 3- وعد الله الّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَهم مَغفِرةٌ و اجرٌ عظيم(5)؛ خداوند به آنها كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند وعده آمرزش و پاداش عظيمى داده است.
 4- قُل يا عِبادِىَ الَّذينَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله يَغفرُ الذُّنوبَ جَميعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحيم(6)؛ بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌ايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسيار بخشنده و مهربان است.
 تعبيراتى كه در اين آيه آمده مانند: «بندگان من»، «نااميد نشويد»، «رحمت خدا»، «آمرزش همه گناهان»، «غفور و رحيم بودن خدا»؛ همه حكايت از وسعت دامنه استغفار و پذيرش توبه و گستردگى رحمت الهى مى‌كند، به خصوص تعبير به "عبادى"؛ «بندگان من»، كه بيانگر آن است كه همه از خوب و بد، بندگان خدا هستند و خداوند به آنها آنچنان مهربان است كه آنها را بندگان خودش خوانده است. بنابراين چشم‌انداز اميد به آمرزش، بسيار وسيع و گسترده است.
5- و اِذا سَئَلكَ عِبادِى عَنّى فَانّى قَريبٌ اُجيبُ دَعوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَليَستجيبوا لِى وليُؤمِنوا بى لَعلَّهُم يَرشُدون (7)؛ هنگامى كه بندگانم از تو درباره من سوال كنند، (بگو) من نزديكم به دعا كننده به هنگامى كه مرا مى‌خواند پاسخ مى‌گويم، پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند و به مقصد برسند.
 
از لطايف و نكات بس توبه
يار ظريف در نزديك بودن خدا به انسان اين كه در اين آيه خداوند هفت بار، امور را به ذات پاك خود، بدون واسطه نسبت داده است: بندگان من، درباره من، من نزديكم، مرا مى‌خواند، من پاسخ مى‌گويم، دعوت مرا اجابت كند، به من ايمان آورد.
                     يار نزديكتر از من به من است                                وين عجب بين كه من از وى دورم
 6- ... و تُوبُوا اِلى اللهِ جَمعياً اَيُّها المُؤمِنون (8)؛ اى مؤمنان! همگى به سوى خدا باز گرديد.
 7- وَ هُو الّذى يَقبِلُ التَّوبَة مِن عِبادِه (9)؛ و خدا كسى است كه توبه بندگانش را مى‌پذيرد.
 8- ... اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابِين (9)؛ قطعاً خداوند توبه كنندگان را دوست دارد.
 9- يا ايّها الَّذينَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً(10)؛ اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد توبه حقيقى و خالص كنيد.
 10- و هُو الَّذى يَقبلُ التَّوبَة عَن عِبادِه و يَعفُوا عَنِ السّيّئات (11)؛ او كسى است كه توبه بندگانش را مى‌پذيرد و از گناهان مى‌گذرد.
 
11- اَفَلا يَتُوبُونَ اِلَى الله و يَستَغفِروُنَه و اللهُ غَفُورٌ رَحيم (12)؛ آيا توبه نمى‌كنند و به سوى خدا باز نمى‌گردند و از او طلب آمرزش نمى‌نمايند. خداوند آمرزنده مهربان است.
در اين آيه با استفهام انكارى كه بيانگر تاكيد است، خداوند انسان‌ها را به سوى توبه و استغفار دعوت مى‌نمايد و با ذكر دو صفت "غفور" و "رحيم" بودنش، عواطف آنها را تحريك مى‌نمايد تا شايد به سوى خدا باز گردند و با آب استغفار، گناهانشان را بشويند و در پرتو توبه بر كمالات و فضايل انسانى خود بيفزايند.
 
  توبه از ديدگاه روايات
با بررسى و تجزيه و تحليل روايات مربوط به توبه و استغفار، مطالب متنوع و جامعى، پيرامون توبه به دست مى‌آيد كه در اينجا به طور خلاصه به بخش مهمى از آن مى‌پردازيم:
 1- توبه راستين
 
توبه راستين پنج ركن دارد:
- ترك گناه.
- پشيمانى از گناهان سابق.
- تصميم بر ترك گناه.
- جبران گناهانى كه قابل جبران است با اداى حق الله و حق النّاس.
- استغفار با زبان.
 
 توبه نصوح چيست؟
خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:
تُوبُوا الى الله تَوبَة نَصُوحاً(13)؛ به درگاه الهى توبه نصوح كنيد.
امام صادق عليه السلام در تفسير واژه «نصوح» چنين فرمودند:هو الذَّنبُ الّذى لا يَعودُ فيه اَبداً(14)؛ آن توبه‌اى است كه هرگز به آن گناه باز نگردد.
و امام هادى عليه السلام در معنى توبه نصوح فرمود:ان يكونَ الباطِنُ كالظاهِر و افضِل من ذلك (15)؛ توبه نصوح، آن است كه باطن انسان مانند ظاهر بلكه بهتر از ظاهر باشد.
رسول خدا صلّى الله عليه وآله در معنى نصوح فرمودند:
ان يَتُوب التائِب ثمّ لايَرجع فى ذَنبٍ كما لايَعود اللَبن الى الضَّرع (16)؛ توبه كننده، هرگز به گناه باز نگردد، چنانكه شير به پستان باز نمى‌گردد.
جبران گناهان گاهى به مرحله‌اى مى‌رسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكى‌ها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد
امام على عليه السلام در معنى نصوح مى‌فرمايد:
نَدمٌ بِالقَلب و استِغفار باللّسان و القَصد على ان لا يَعود(17)؛ پشيمانى قلبى و عذرخواهى با زبان، و تصميم جدى و مداوم بر ترك گناه.
 
 2- شرائط صحت و كمال توبه
 
شخصى براى خودنمايى در محضر على عليه السلام گفت: "استغفر الله". حضرت على عليه السلام به او فرمود: مادرت به عزايت بنشيند آيا مى‌دانى استغفار (تنها به زبان نيست و) از درجه اعلى است؟ سپس فرمود: استغفار و توبه داراى شش ركن است:
- پشيمانى از گناهان قبل،
- تصميم بر ترك گناه،
- اداى حق مردم،
- اداى حق الله،
- ذوب شدن گوشت بدن كه از غذاى حرام روييده شده با حزن و اندوه،
- بدن سختى طاعت خدا را بچشد همانگونه كه شيرينى گناه را چشيده است.(18) در اين هنگام بگو: استغفر الله.(19)
 
جبران گناهان گاهى به مرحله‌اى مى‌رسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكى‌ها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد.
 
 
 به عنوان مثال اگر كسى مدت‌ها پدر يا مادرش را آزرده و اكنون توبه كرده، تنها قطع آزار كافى نيست. بلكه بايد با شيرينى محبت خود، تلخى آزار را جبران كند.
 امام سجاد عليه السلام در مورد توبه فرمودند:
انّما تَوبَة، اَلعَمل و الرُّجوع عن الاَمر و ليستِ التَّوبة بِالكَلام (20)؛ توبه يعنى كار شايسته و بازگشت از انحراف، نه لقلقه زبان.
يكى ديگر از شرايط توبه، جبران ضايعات گناه است.
قرآن در اين باره مى‌فرمايد:
اِلاّ الَّذينَ تابُوا مِن بَعدِ ذلِك وَ اَصْلحوا؛ مگر كسانى كه بعد از اين توبه كنند و به اصلاح و جبران بپردازند.
جمله "واصلحوا" بيانگر اين است كه شرط مهم توبه اصلاح و جبران ضايعات گناه است.
يكى ديگر از شرايط كمال توبه اقرار به گناه است، تا آنجا كه امام باقر عليه السلام فرمودند:
والله ما ينجو من الذّنب الاّ من اقربه؛ سوگند به خدا از گناه نجات پيدا نمى‌كند، مگر كسى كه به گناه اعتراف كند.(21)
هر گروهى داراى يك نوع توبه هستند... توبه بندگان خاص و ممتاز، توبه كردن از لحظات غفلت از خدا و متوجه شدن به غير خداست و توبه توده مردم، توبه از گناهان است.
 
و حضرت على عليه السلام مى‌فرمايد:
المُقرّ بالذَّنبِ تائِب (22)؛ اعتراف كننده به گناه، توبه كننده است.
 
 3- انواع توبه و مراحل توبه
 
امام صادق عليه السلام در ضمن گفتارى در مورد توبه فرمودند:
و كل فرقة من العباد لهم توبة ... و توبة الخاص، من الاشتغال بغير الله تعالى و توبة العام من الذنوب (23)؛ هر گروهى داراى يك نوع توبه هستند... توبه بندگان خاص و ممتاز، توبه كردن از لحظات غفلت از خدا و متوجه شدن به غير خداست و توبه توده مردم، توبه از گناهان است.
 مطلب ديگر اين كه، پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك گناه،مرحله نخستين توبه است، مراحل دوم توبه آن است كه توبه كننده از هر نظر به حالت روحانى قبل از گناه درآيد.
همچون بيمار و كسى كه تب دارد، كه با خوردن دارو، تب او قطع مى‌شود، ولى بعد از اين مرحله نياز به داروهاى تقويتى دارد تا با استفاده از آنها، بنيه جسمى او به مرحله قبل از بيمارى برسد و شايد سخن امام باقر عليه السلام بر همين اساس باشد كه فرمود:
التائِبُ من الذَّنب كَمَن لا ذَنبَ له و المُقيم على الذّنب و هو مستغفِرٌ منه كالمُستَهز(24)؛ توبه كننده از گناه همانند كسى است كه گناه ندارد و آن كس كه در گناه بماند و در عين حال استغفار كند همانند مسخره كننده است.
 
 4- وسعت دامنه پذيرش توبه
 
چنانكه قبلاً ذكر شد، خداوند مى‌فرمايد:
... لا تَقنطوا مِن رَحمَة الله اِنّ اللهَ يَغفِر الذُّنوبَ جَميعاً(25)؛ از رحمت خدا نااميد نشويد، خداوند همه گناهان را مى‌آمرزد.
اين آيه با صراحت بيان مى‌دارد كه راه توبه به روى همه كس باز است. تا آنجا كه نقل شده «وحشى» قاتل حضرت حمزه (عليه السلام) با شنيدن اين آيه به حضور پيامبر (صلّى الله عليه وآله) آمد و اظهار توبه كرد.پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله) توبه او را پذيرفت ولي فقط به او فرمود: از چشم من غايب شو، چرا كه من نمى‌توانم به تو نگاه كنم.
 رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مى‌فرمايد:
در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.
بعضى سؤال كردند: آيا اين آيه درباره وحشى است يا شامل همه مسلمين مى‌شود؟ پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: همه را شامل مى‌شود.(26)
وسعت و دامنه پذيرش توبه تا آنجاست كه روايت شده: شخصى در محضر حضرت رضا (عليه السلام) گفت: خدا لعنت كند كسى كه با على (عليه السلام) جنگيد. امام رضا (عليه السلام) به او فرمود:
قل الاّ مَن تاب و اَصلح (27)؛ بگو مگر كسى كه توبه كرد و خود را اصلاح نمود.
و اين بيانگر لطف الهى نسبت به گنهكاران است اصولاً اسلام راه بازگشت به سوى خدا را به روى هيچ كس نمى‌بندد، حتى در مورد عذاب سخت شكنجه گران مى‌فرمايد:
اِنّ الَّذينَ فَتَنُوا الْمُؤمِنينَ والمُؤمِناتِ ثُمَّ لَم يَتُوبُوا فَلَهم عَذابُ جَهنَّم(28)؛ براى آنان كه زنان و مردان با ايمان را شكنجه دادند، ولى توبه ننمودند عذاب دوزخ است.
جمله "ثم لم يتوبوا" حاكى از پذيرش توبه شكنجه گران است.
 
 5- محبت خاص خدا به توبه كنندگان
 
در قرآن مى‌خوانيم:
اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابين(29)؛ خداوند قطعاً توبه كنندگان را دوست مى‌دارد.
امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:هر گاه مردى در شب تاريك شتر و توشه‌اش را در سفر گم كند و سپس پيدا كند، چقدر خوشحال مى‌شود، خداوند بيشتر از او نسبت به توبه كننده فرحناك مى‌شود.(30)
و در سخن ديگر فرمودند:
الله افرح بتوبة عبده من العقيم الوالد، و من الضال الواجد، و من الظمان الوارد(31)؛ خداوند به توبه بنده‌اش فرحناك‌تر است از مرد عقيمى كه داراى فرزند شود و از شخصى كه گمشده‌اش را پيدا كند، و از تشنه‌اى كه به آب مى‌رسد.
رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) فرمودند:هيچ موجودى در پيشگاه خدا، محبوب‌تر از مرد يا زن توبه كننده نيست.(32)
نيز فرمودند: التائبُ حَبيب الله (33)؛ توبه كننده، محبوب خدا است.
 
6- سرزنش از تاخير توبه
 
انسان، هر لحظه مامور به توبه است و فرمان توبوا، «توبه كنيد» او را به تعجيل در توبه دعوت مى‌نمايد، بنابراين تاخير در توبه تاخير در انجام فرمان الهى است و چنين كسى در هر لحظه به عنوان ترك كننده فرمان خدا به حساب مى‌آيد.
 
امام جواد عليه السلام مى‌فرمايد:
تَاخير التُّوبَة اِغتِرار، و طُول التَسويف حَيرَة(34)؛ تاخير توبه نوعى غرور و بى‌خبرى و طولانى نمودن آن نوعى حيرت و سرگردانى است.
 امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلندسلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيده‌اند.
مردى از اميرمؤمنان على عليه السلام درخواست موعظه كرد، آن حضرت به او فرمود:
لا تَكُن ممّن يَرجوا الا خِرة بِغَير العَمَل و يُرَجِّى التَّوبَة بِطُول الاَمَل (35)؛ از كسانى مباش كه بدون عمل، اميد سعادت آخرت را دارند، و توبه را با آرزوهاى دراز به تاخير مى‌اندازند.نيز فرمودند: لا دينَ لِمُسَوّف بِتَوبته(36)؛ آن كس كه توبه را به آينده موكول مى‌كند، دين ندارد.
 امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
ايّاكَ و التَّسويف فَانَّه بَحرٌ يُغرَقُ فيه الهَلْكى (37)؛ از تاخير انداختن (توبه) بپرهيز، زيرا تاخير انداختن توبه (همچون) دريايى است كه درمانده در آن غرق مى‌گردد.
بايد توجه داشت كه توبه هنگام مرگ، ارزشى ندارد، چنان كه ايمان و توبه فرعون هنگام غرق شدن پذيرفته نشد و در آيه 18 سوره نساء به اين مطلب تصريح شده است.
محمد همدانى مى‌گويد، از حضرت رضا (عليه السلام) پرسيدم: چرا خدا، فرعون را غرق كرد، با اين كه ايمان آورد و به توحيد اعتراف كرد؟آن حضرت در پاسخ فرمود:
لانَّه آمَنَ عند رُؤيَة البَاءس، و الايمانُ عِند رؤيَةِ البَاسِ غَير مَقبُول (38)و (39)؛ زيرا فرعون هنگام ديدن عذاب، ايمان آورد. و ايمان در اين هنگام پذيرفته نيست.
و اين را نيز نبايد از نظر دور داشت كه در روايات متعدد آمده هرگاه مؤمن گناهى مرتكب شود، تا هفت ساعت به او مهلت داده مى‌شود كه اگر در اين هفت ساعت توبه كرد، گناه او در نامه عمل ثبت نمى‌گردد، در بعضى از روايات به جاى هفت ساعت از صبح تا شب ذكر شده است، امام صادق عليه‌السلام فرمودند:
إنّ العبد اذا اذنب ذنباً اُجِّل من غَدوَةٍ الى الليل فانْ استغفر الله لم يكتب عليه (40)؛ بنده وقتى كه گناه كند، از بامداد تا شب مهلت دارد اگر در اين مدت از درگاه خدا طلب آمرزش كرد، آن گناه بر او نوشته نشود.
 
 7- نتايج درخشان توبه
 
توبه و قبولى توبه از نعمت‌ها و مواهب كم نظير الهى است و داراى آثار و نتايج بسيار درخشانى است.توبه حقيقى آنچنان انسان گنهكار را دگرگون مى‌كند، كه گويى اصلاً گناه نكرده است. چنانكه امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
التائب من الذنب كمن لا ذنب له (41)؛ توبه كننده از گناه مانند آن است كه گناهى نكرده است.
توبه حقيقى موجب پرده‌پوشى و نابودى آثار گناه مى‌گردد، امام صادق عليه السلام فرمودند:
هنگامى كه بنده توبه حقيقى كرد، خداوند او را دوست مى‌دارد، و در دنيا و آخرت گناهان او را مى‌پوشاند، هر چه از گناهان كه دو فرشته موكل بر او برايش نوشته‌اند از يادشان ببرد و به اعضاى بدن وحى مى‌كند كه گناهان او را پنهان كنيد.و به نقاط زمين (كه او در آن گناه كرده) فرمان مى‌دهد گناهان او را پنهان كنيد.
فيلقى الله حين اَلقاه و ليس شَيى يَشهد عليه بشىء من الذّنوب (42)؛ پس توبه كننده با خدا ملاقات كند به گونه‌اى كه هيچ چيز نيست كه در پيشگاه خدا گواهى بدهد كه او چيزى از گناه را انجام داده است.در آيه 8 سوره تحريم كه به توبه نصوح امر شده، به پنج ثمره و نتيجه توبه حقيقى اشاره شده كه عبارتند از:
1- بخشودگى گناهان.
2- ورود در بهشت پر نعمت الهى.
3- عدم رسوايى در قيامت.
4- نور ايمان و عمل، در قيامت به سراغ توبه كنندگان آمده و پيشاپيش آنها حركت نموده و ايشان را به سوى بهشت، هدايت مى‌كنند.(43)
5- توجه آنها به خدا بيشتر مى‌گردد، و تقاضاى تكميل نور و آمرزش كامل گناه خود مى‌كنند.
بطور خلاصه، توبه حقيقى انسان را محبوب خدا مى‌كند، آن هم به عنوان محبوب‌ترين بندگان، چنانكه امام كاظم عليه السلام مى‌فرمايد:
و اَحَبّ العِباد الى الله تعالى المُفَتَّنون التَّوابون(44)؛ و محبوب‌ترين بندگان در پيشگاه خدا، آنهايى هستند كه در فتنه (گناه) واقع شوند و بسيار توبه كنند.
و در روايت ديگرى از امام معصوم نقل شده (45) كه خداوند به توبه كنندگان، سه موهبت عطا كرده كه اگر يكى از آنها را به همه اهل آسمان‌ها و زمين مى‌داد همه آنها نجات مى‌يافتند:
1- بشارت به آنها كه خداوند آنان را دوست دارد،(46) و كسى كه خدا او را دوست بدارد او را عذاب نمى‌كند.
2- حاملين عرش خدا و ره‌يافتگان در جوار عرش كبريايى خداوند براى توبه كنندگان، طلب آمرزش مى‌كنند و مقامات عالى را براى آنها آرزو مى‌نمايند.(47)
3- گناهان توبه كنندگان به حسنات و پاداش‌ها، تبديل مى‌گردد و خداوند به آنها نويد رحمت و امن داده است.(48)
در پايان بحث توبه، با امام سجاد عليه السلام همنوا شويم كه در فرازى از مناجات خود از مناجات‌هاى پانزده‌گانه‌اش به پيشگاه خداوند چنين عرض مى‌كند:
الهى انت فَتَحت لِعبادك باباً الى عَفوِك، سمّيتَه التّوبه، فقلت: توبوا الى الله توبة نصوحاً، فما عذر مَن اغفل دخول الباب بعد فتحه؟ (49)؛ اى خداى من! تو آن كسى هستى كه درى به سوى عفوت براى بندگانت گشوده‌اى و نام آن را توبه نهاده‌اى و (در قرآن) فرموده‌اى: به سوى خدا باز گرديد و توجه خالص كنيد، اكنون عذر كسانى كه از وارد شدن به اين در گشوده غفلت كرده‌اند، چيست؟
در توبه يكى از اركان مهم، جبران گناه است، كه موجب شستن آثار گناه شده و موجب زدودن رسوبات گناه مى‌گردد
  جبران گناه
در توبه يكى از اركان مهم، جبران گناه است، كه موجب شستن آثار گناه شده و موجب زدودن رسوبات گناه مى‌گردد.از اين جبران، در اسلام با عنوان «كفارات و تكفير» «پوشاندن و پاك كردن» ياد مى‌شود.«تكفير» در مقابل «اِحباط» است، احباط يعنى انسان با ارتكاب گناه، كارهاى نيك خود را پوچ و بى اثر كند، ولى تكفير يعنى انسان با كارهاى نيك، آثار گناهان از چهره جان خود بزدايد، به عبارت روشن‌تر توبه داراى دو مرحله است:
1- قطع و ترك گناه (پاكسازى).
2 - تقويت جان با اعمال نيك (بهسازى).
همانند بيمارى كه درمان او داراى دو بعد است، يكى خوردن داروى‌هاى درمان كننده،دوم خوردن داروهاى نيروبخش، تا آثار و ضايعات بيمارى را از بين ببرد.جبران گناهان گاهى به مرحله‌اى مى‌رسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكى‌ها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد. به عنوان مثال اگر كسى مدت‌ها پدر يا مادرش را آزرده و اكنون توبه كرده، تنها قطع آزار كافى نيست. بلكه بايد با شيرينى محبت خود، تلخى آزار را جبران كند.
 
 
جبران گناه از ديدگاه قرآن
 
 - و يَدْرؤُونَ بِالحَسَنَةِ السَّيّئة (50)؛ (انديشمندان) با كارهاى نيك، كارهاى بد خود را از بين مى‌برند.
- اِلاّ مَن تابَ و آمن و عَمل صالِحاً اُولئِك يُبدِّل الله سيِّئاتِهم حَسَنات (51)؛ مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، كه خداوند گناهان اين گروه را به حسنات تبديل مى‌كند.
- و اَقِم الصَّلوةَ طَرَفَى النَّهار و زُلَفاً مِنَ الليل اِنَّ الحَسَنات يُذهِبْن السَّيّئات (52)؛ نماز را در دو طرف روز و اوايل شب برپا دار، چرا كه نيكى‌ها، بدى‌ها را بر طرف مى‌سازد.
 - اِنْ تَجتَنِبُوا كَبائِرَ ما تَنهَون عَنه نُكَفِّر عَنكُم سيِّئاتِكم (53)؛ اگر از گناهان كبيره‌اى كه از آن نهى شده‌ايد، اجتناب كنيد گناهان كوچك شما را مى‌پوشانيم.
- والَّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَنُكَفِّرنَّ عَنهُم سَيِّئاتِهم(54)؛ كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادند، قطعاً گناهان آنان را مى‌پوشانيم.
 منظور از پوشاندن گناه چيست؟
- ... فَالَّذينَ هاجروا وَ اُخرِجوا مِن دِيارِهم و اُوذوا فى سَبيلى و قاتَلوا وَ قُتلوا لاُكَفِّرنَّ عَنهم سَيِّئاتهم (55)؛ پس آنها كه در راه خدا هجرت كردند و از خانه‌هاى خود بيرون رانده شدند، و در راه من آزار ديدند و جنگ كردند و كشته شدند سوگند ياد مى‌كنم كه گناهان آنها را مى‌پوشانم و محو مى‌كنم.
از آيات فوق چنين نتيجه مى‌گيريم كه:
توبه‌اى مورد قبول است و موجب محو گناهان مى‌گردد كه با ايمان، عمل صالح، نماز، هجرت، جهاد و شهادت همراه باشد وگرنه ضايعات گناهان سابق، جبران نخواهد شد.
در روايات بطور صريح تاكيد شده كه در توبه ترك گناه و پشيمانى، كفايت نمى‌كند. بلكه بايد آثارى را كه گناهان در زندگى انسان پديد آورده‌اند با كارهاى نيك، جبران و اصلاح نمود.
 
  جبران گناه از ديدگاه روايات
در روايات بطور صريح تاكيد شده كه در توبه ترك گناه و پشيمانى، كفايت نمى‌كند. بلكه بايد آثارى را كه گناهان در زندگى انسان پديد آورده‌اند با كارهاى نيك، جبران و اصلاح نمود.
اين جبران در چهره‌هاى مخصوصى بروز مى‌كند، تا عامل تربيت و تكامل انسان گردد. براى تكميل اين بحث، به روايات زير توجه كنيد:
- رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مى‌فرمايد:
اتَّقِ الله حيث كنت و خالط الناس بخلق حسن و اذا عملت سيئة فاعمل حسنة تمحوها(56)؛ در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.
- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
التّائب إذا لم يَستبن اثر التّوبة فلَيس بِتائب: يرضى الخصماء و يُعيد الصّلوات و يتواضع بين الخَلق يتّقى نفسه عن الشهوات(57)؛ هرگاه نشانه‌هاى توبه، از توبه كننده آشكار نگردد، او توبه كننده حقيقى نيست. (آشكار شدن نشانه‌هاى توبه اين است كه:) آنها را كه ادعاى حقى بر او دارند راضى كند، نمازهاى قضا شده‌اش را اعاده نمايد، در برابر مؤمنان متواضع باشد، و خود را از طغيان هوس‌هاى نفسانى حفظ نمايد ...
- اميرمؤمنان على عليه السلام فرمودند:
ثَمَرة التّوبة إستدراك فَوارط النّفس (58)؛ ميوه و اثر توبه، جبران ضايعات نفس است.
- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
ما احسن الحَسنات بَعد السّيئات (59)؛ چقدر كارهاى نيك، بعد از گناهان شايسته و زيبا است.
- امام كاظم عليه السلام فرمودند:
من كفارات الذّنوب العِظام إغاثة المَلهوف و التّنفيس عن المَكروب (60)؛ از كفارات گناهان بزرگ، پناه دادن به انسان‌هاى پريشان و گرفتار و زدودن اندوه از اندوهگين است.
 - شخصى از رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) پرسيد: كفاره گناه غيبت چيست؟
حضرت فرمودند:تَستَغفر لِمَن إغتَبته (61)؛ براى كسى كه او را غيبت كرده‌اى، از خدا طلب آمرزش كن.
- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
ثلاث كفّارات: إفشاء السّلام و إطعام الطّعام و التّهجُد باللّيل و النّاس نيام (62)؛ سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلند سلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيده‌اند.
- امام باقر عليه السلام فرمودند:
اربع مَن كنّ فيه و كان مِن قَرنه الى قَدمه ذُنوباً بَدّلها الله حَسنات: الصِّدق والحَياء و حُسنُ الخُلق و الشّكر(63)؛ اگر كسى داراى چهار خصلت باشد هر چند از سر تا قدمش را گناه فرا گرفته باشد خداوند آن گناهان را به نيكى تبديل مى‌كند: راستگويى، شرم و حيا، نيك خلقى، روحيه شكرگزارى.
- شخصى به حضور رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: گناهانم بسيار شده‌اند و اعمال نيكم اندك است. پيامبر اكرم فرمود:
اكثر السّجود فانّه يحطّ الذّنوب كما تحطّ الرّيح وَرق الشجر (64)؛ سجده‌هاى بسيار بجا بياور چرا كه سجده، گناهان را آنچنان مى‌ريزد كه باد، برگ‌هاى درخت را مى‌ريزد.
 
 هماهنگى جبران با گناه
جبران گناه، با كارهاى نيك، ممكن است به صورت‌هاى گوناگون مانند كمك‌هاى مالى، جهاد در راه خدا، روزه گرفتن، شب زنده‌دارى و ... انجام گيرد، ولى مناسب آن است كه جبران هر گناه متناسب با همان گناه باشد. مثلاً بى‌حجابى و ناپاكى را با حفظ كامل عفت و پاكدامنى، جبران كرد. گناه غيبت را با كنترل و مراقبت زبان، جبران نمود. گناه ظلم و بى رحمى را با احسان به مظلومان و دستگيرى از بينوايان، تلافى نمود. گناه چشم‌چرانى را با عفت چشم و نگاه‌هايى كه براى آن پاداش است مانند نگاه به قرآن و به چهره عالم و نگاه به چهره پدر و مادر، جبران نمود. چنانكه از بعضى روايات اين مطلب استفاده مى‌شود؛
 امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:
كفارة عمل السّلطان قَضاء حوائِج الاِخْوان (65)؛ كفاره و جبران (گناه) كارمندى حاكم ظالم، رسيدگى و برآوردن نيازمندى‌هاى برادران(مردم) است.
واژگان کلیدی :  توبه ، هماهنگی جبران با گناه ، منظور از پوشاندن گناه چیست  ، جبران گناه از دیدگاه قرآن ، جبران گناه ، توبه نصوح چیست ، توبه از دیدگاه روایات ، استغفار ، پیامبر اسلام ( ص ) ، توبه راستین پنج رکن دارد ، استغفار و توبه در قرآن ، لطایف و نکات بعد از توبه ، مراحل توبه و پاکسازی ، توبه در لغت ، توبه از منظر قرآن 
پي‌نوشت‌ها:
1- مفردات راغب، ص 76.
2- هود / 3.
3- آل عمران / 135.
4- نساء / 110.
5- مائده / 9.
6- زمر / 53.
7- بقره / 186.
8- نور / 31.
9- شورى / 25.
10- بقره / 222.
11- تحريم / 8.
12- تحريم / 8.
13- مائده / 74.
14- تحريم / 8.
15- كافى، ج 2 ص 432.
16- بحار، ج 6 ص 22.
17- مجمع البيان، ج 10 ص 318.
18- تحف العقول / ص 149.
19- از علامه مجلسى قدس سره نقل شده كه چهار ركن اول شرايط صحت توبه است، و دو ركن بعد دو شرط كمال توبه مىباشد.
20- نهج البلاغه، حكمت 417.
21- كشف الغمه، ج 2 ص 313.
22- وسائل الشيعه، ج 11 ص 347.
23- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 345.
24- مصباح الشريعه، ص 97.
25- كافى، ج 2 ص 435، در قرآن 8 بار ذات پاك خدا با عنوان تَوّاب رَحيم توصيف شده اين عنوان بيانگر آن است كه: اگر بنده اى توبه خود را شكست، باز نااميد نشود و مجدداً توبه كند، چرا كه خداوند بسيار توبه پذير است.
26- زمر / 53.
27- سفينة البحار (وحشى). تفسير فخر رازى، ج 27 ص 4.
28- وسائل الشيعه، ج 11 ص 266.
29- بروج / 10.
30- بقره / 222.
31- كافى، ج 2 ص 435.
32- ميزان الحكمه، ج 1 ص 541.
33- سفينة البحار، ج 1 ص 127، عيون اخبار الرضا، ج 2 ص 29.
34- جامع السعادات، ج 3 ص 51.
35- بحار، ج 6 ص 30.
36- نهج البلاغه، حكمت 150.
37- غرر الحكم، ميزان الحكمة، ج 4 ص 589.
38- بحار، ج 78 ص 164.
39- بحار، ج 6 ص 23.
40- از آيات 50 و 51 سوره يونس استفاده مىشود كه به هنگام نزول عذاب درهاى توبه بسته است، چرا كه توبه در چنين حالى شبيه توبه اجبارى و اضطرارى است و چنين توبه اى بى ارزش است.
41- كافى، ج 2 ص 437.
42- كافى، ج 2 ص 435.
43- كافى، ج 2 ص 431.
44- نمونه، ج 24 ص 292.
45- كافى، ج 2 ص 432.
46- كافى، ج 2 ص 432.
47- بقره، 222.
48- مؤمن / 7 9.
49- فرقان / 68 70.
50- بحار، ج 94 ص 142.
51- رعد / 22.
52- فرقان / 70.
53- هود / 114.
54- نساء / 31.
55- عنكبوت / 7.
56- آل عمران / 195.
57- بحار، ج 71 ص 242. وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.
58- بحار، ج 6 ص 35، ميزان الحكمة، ج 1 ص 548.
59- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 348.
60- وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.
61- شرح نهج البلاغه (حديدى)، ج 18 ص 135.
62- وسائل الشيعه، ج 15 ص 583.
63- بحار، ج 77 ص 52.
64- بحار، ج 71 ص 332.
65- بحار، ج 85 ص 162، ميزان الحكمة، ج 3 ص 477، وسائل الشيعه، ج 15 ص 584.
 
منبع: گناه شناسى، محسن قرائتى، تنظيم و نگارش: محمدى اشتهاردى .

انحراف جامعه در عصر امام حسین علیه السلام

 
نخستین زمینه انحراف جامعه در عصر امام حسین علیه السلام، پایین بودن سطح آگاهی و فرهنگ مردم بود. اگرچه چند دهه از بعثت پیامبر می گذشت و مرزهای اسلام تا مناطق دوردست گسترده شده بود، هنوز فرهنگ و باورهای اسلامی از مدینه به دورترین نقاط سرزمین های اسلامی، از جمله شام، نرسیده و ایمان به قلب های مردم آن بلاد راه نیافته بود. تهدید یکی از ابزار مهم و کارآمد حکومت معاویه برای اجرای اغراض شیطانی اش بود. کارگزاران معاویه به محض اطلاع از مخالفت عده ای، آنان را دستگیر و زندانی و شکنجه می کردند و در نهایت می کشتند.
 بازدید : 15  منبع : آذرخش كربلا , محمدتقی، مصباح یزدی
پیوسته این پرسش برای ما شیعیان مطرح بوده است که چرا و چگونه مسلمانان، و به خصوص کسانی که مدت ها در محضر امیر مؤمنان علیه السلام بوده اند و از تعالیم ایشان بهره مند شده اند، و نیز کسانی که، خود، امام حسین علیه السلام را برای تصدی امر ولایت و حکومت دعوت کرده بودند، در برابر سیدالشهدا شمشیر بستند و با آن وضع فجیع، ایشان را به شهادت رساندند؟! این امر چنان عجیب است که اگر هر ساله ماجرای کربلا را بارها بازگو نمی کردند، به سادگی باورپذیر نبود که چنین واقعه ای امکان پذیر باشد.
 
پیش تر اشاره شد که برای پاسخ به این پرسش، باید از واقعه عاشورا قدری به عقب بازگردیم و وضع جامعه صدر اسلام را به خصوص از زمانی که بنی امیه در شام قدرت را به دست گرفتند، بررسی کنیم. همچنین خاطرنشان کردیم که در جامعه اسلام ضعف هایی وجود داشت و این ضعفها زمینه ای بود برای سیاست مدارانی چون معاویه، تا با استفاده از آنها و به کمک عوامل و ابزارهایی به مقاصد خویش دست یابند. با توجه به آنچه گذشت، روشن شد که بیشتر این ضعفها به پایین بودن سطح اطلاعات دینی و فرهنگ مردم و حکم فرمایی فرهنگ قبیله ای بر جامعه باز می گشت؛ به گونه ای که اگر رئیس قبیله ای کاری انجام می داد، دیگران کورکورانه از او پیروی می کردند.
 
به طور کلی در این فصل موضوعاتی چون زمینه های اجتماعی انحراف جامعه در عصر امام حسین علیه السلام، ابزارها و روشهای معاویه برای منحرف ساختن جامعه، علل انفعال جامعه در برابر فعالیتهای معاویه، مقابله با انحراف جامعه و فعالیت مخفی امام حسین علیه السلام در زمان معاویه را بررسی می کنیم.
 
زمینه های اجتماعی انحراف جامعه
1.پایین بودن سطح فرهنگی
 
نخستین زمینه انحراف جامعه در عصر امام حسین علیه السلام، پایین بودن سطح آگاهی و فرهنگ مردم بود. اگرچه چند دهه از بعثت پیامبر می گذشت و مرزهای اسلام تا مناطق دوردست گسترده شده بود، هنوز فرهنگ و باورهای اسلامی از مدینه به دورترین نقاط سرزمین های اسلامی، از جمله شام، نرسیده و ایمان به قلب های مردم آن بلاد راه نیافته بود.
 
البته باید دانست ارتقای سطح معرفت و تربیت اسلامی، به سادگی تحقق نمی یابد؛ به ویژه در منطقه ای مانند شام با حاکمی همچون معاویه.
 
2.روح زندگی قبیله ای
 
یکی دیگر از زمینه هایی که معاویه در تثبیت حکومت خویش از آن سود جست، روح زندگی قبیله ای بود. زندگی قبیله ای اقتضا می کرد که اگر رئیس قبیله در کاری پیش قدم می شد، همه افراد قبیله، یا دست کم اکثریت آنان، به راحتی از او پیروی می کردند. البته این روحیه را نمی توان به طور کلی امری منفی تلقی کرد؛ چرا که در صدر اسلام، اگر رئیس قبیله ای به پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله ایمان می آورد، سایر افراد قبیله نیز به سادگی و بی هیچ مقاومتی مسلمان می شدند، و اگر رئیس قبیله مرتد می شد، مردم آن قبیله نیز بی چون و چرا از او پیروی می کردند. بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله نیز همین رخ داد و افراد قبایل به راحتی به اقتفای رؤ سایشان از اسلام برمی گشتند.[1]
 
3.ضعف ایمان
 
یکی دیگر از زمینه هایی که معاویه از آن بهره می برد، ضعف ایمان مردم بود. عوامل گوناگونی دست به دست هم داد تا طی نیم قرن پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و اله زمینه رشد دین و دین داری در جامعه تضعیف شود و از شمار افراد دین باور کاسته گردد. امام حسین علیه السلام در حدیثی وضع دین داری جامعه آن روز را چنین ترسیم می کند:
 
الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون؛[2]مردم بردگان دنیا هستند و دین مانند لیسه ای بر زبانشان است. مادامی که دنیا و معاششان دایر باشد، از دین داری دم می زنند و هنگامی که امتحان آنان را جدا می کند، دین داران اندک می شوند.
 
مدعیان دین داری فراوان اند، ولی تا زمانی بر این ادعای خود پایدار هستند که دین به دنیایشان صدمه نزند. اما اگر مجبور باشند میان دین و دنیا یکی را برگزینند و با حفظ دین دنیا از دستشان برود، دین داران اندک شمار خواهند بود. از سویی، کسانی که ایمانی ضعیف دارند، در معرض خطرند که شیاطینی مانند ابوسفیان از آنان به خوبی سوء استفاده کنند. این ضعف، به خصوص در منطقه شام که مردم آن فاقد مربیان دینی بودند، بیشتر مشهود بود؛ به طوری که داستان های عجیبی درباره نادانی و جهالت آنان در تاریخ ثبت شده است. حتی در مدینه نیز - که مردم در سایه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله تربیت شده بودند و هنوز مدت زیادی از وفات ایشان نگذشته بود - واقعه غدیر به فراموشی سپرده شد. اینها و پاره ای موارد دیگر، زمینه هایی بود که معاویه برای رسیدن به اهداف خویش از آنها بهره می برد.
 
ابزارها و عوامل انحراف جامعه
معاویه در زمینه های یاد شده از ابزارها و عواملی چند برای پیشبرد اهداف خویش بهره جست. البته بهره گیری از این ابزارها و عوامل، امر تازه ای نبود. سیاست مداران دنیا معمولا از اعصار گذشته تا دوران معاصر، از این ابزارها سود جسته اند. معاویه نیز این عوامل را به خوبی می شناخت و با شیوه استفاده از آنها به خوبی آشنا بود. این عوامل عبارت اند از:
 
1.تبلیغات
 
همه سیاست مداران می کوشند به مدد تبلیغات، اذهان و افکار مردم را به جهتی که می خواهند سوق دهند. البته با گذشت زمان و با تغییر فرهنگ جوامع، کیفیت به کارگیری ابزارهای تبلیغاتی و دگرگون می شود. در سده اول هجری، عوامل تبلیغاتی در جامعه اسلامی، همچون امروز، مسائلی نظیر اومانیسم، پلورالیسم یا حقوق بشر نبود: تنها اسلام حاکم بود و مردم به خدا و پیغمبر صلی الله علیه و اله معتقد بودند، و قرائتهای گوناگون از دین رونقی نداشت. ولی در جامعه آن روز عوامل و ابزارهای دیگری بود که در تبلیغات می توانستند از آنها به خوبی استفاده کنند. از جمله ابزارهای تبلیغاتی مورد استفاده در آن زمان، هنر و ادب، و به ویژه شعر بود. شعر در میان عربهای آن عصر جایگاهی بس مهم داشت. معاویه می کوشید شاعران معروف و برجسته ای را به کار گیرد تا اشعاری در مدح او و مذمت مخالفانش بسرایند و در میان مردم منتشر کنند. یکی از برجسته ترین این شاعران، اخطل نصرانی بود..[3] وی شاعری بسیار زبردست به شمار می آمد و شاگردانی را نیز برای این کار تربیت می کرد. البته در میان مؤمنان و متدینان، قرآن و حدیث از هر چیز دیگری اهمیت بیشتری داشت و از این روی، معاویه سعی داشت تا کسانی را برای جعل حدیث گرد آورد. از این جمله می توان ابوهریره را نام برد. او یکی از جاعلان و حدیث سازان معروف است که برخی علمای اهل تسنن نیز درباره حدیث سازی او کتاب نوشته اند. ابوهریره احادیثی جعل می کرد و به پیامبر صلی الله علیه و اله نسبت می داد، و مردم ساده لوح نیز باور می کردند. معاویه همچنین از کسانی که «قراء» نامیده می شدند، بهره می گرفت. «قاری» در آن زمان، بسیار پر ارج بود. او تنها به قرائت قرآن با لحن و تجوید نمی پرداخت؛ بلکه در آن عصر، علمای بزرگ دین را قاری می نامیدند. ایشان کسانی بودند که قرآن را به خوبی می خواندند، آن را تفسیر می کردند و غالبا حافظ قرآن بودند.[4] معاویه از هر سه دسته قراء، شاعران و محدثان بهره گرفت تا دستگاه تبلیغاتی منسجم و همه جانبه ای را به نفع حکومت خویش به راه اندازد.
 
2.تطمیع
 
معاویه کسانی را که نمی توانست با شعر، حدیث و قرآن فریب دهد، با ابزار تطمیع مسخر خویش می ساخت. او رؤسای قبایل را بیشتر از طریق وعده پست و مقام و اعطای هدایا و جوایز سنگین فریب می داد و آنان را به سوی خود جذب می کرد. هنگامی که معاویه برای رئیس قبیله ای کیسه های زر می فرستاد، کمتر کسی یافت می شد که بتواند در برابر آنها مقاومت و خویشتن داری کند.
 
3.تهدید
 
تهدید یکی از ابزار مهم و کارآمد حکومت معاویه برای اجرای اغراض شیطانی اش بود. کارگزاران معاویه به محض اطلاع از مخالفت عده ای، آنان را دستگیر و زندانی و شکنجه می کردند و در نهایت می کشتند. این تهدیدها و آزار و اذیتها، به خصوص درباره اهل بیت علیهم السلام با قساوت و شقاوت بسیار همراه بود.[5]
 
معاویه با استفاده از این عوامل و ابزارها جامعه را به سوی اهداف شیطانی خود منحرف ساخت. البته او هر یک از این عوامل را در جای مناسب آن به کار می گرفت؛ از شاعران، محدثان و قاریان به مثابه عوامل و ابزارهای تبلیغ دستگاه حکومت خود بهره می برد و رؤ سای قبایل و اشخاص جامعه را با پول و مقام تطمیع می کرد و آنجا که این عوامل کارگر نبودند، از تهدید و ارعاب سود می جست.
 
معاویه حدود چهل سال بر سرزمین شام حکومت کرد. از زمان خلیفه دوم تا سال چهلم هجری حکومتش منحصر به منطقه شام بود و بعد از سال چهلم هجری و شهادت علی علیه السلام و صلح امام حسن علیه السلام، در مقام خلیفه کل سرزمین های اسلامی در آنجا استقرار داشت. او سعی داشت مردم شام را آن گونه که خود می خواهد تربیت کند و در راه رسیدن به اهداف خویش، از عوامل و ابزارهای مذکور به نحو کامل فایده می برد. او مقدمات این کار را از ابتدای حکمرانی خود بر شام آماده ساخته بود و افراد را شناسایی و آزمایش کرده و تجربه کافی را در این راه به دست آورده بود، و به محض دست یابی به خلافت، اهداف خود را دنبال کرد.
 
پی نوشت ها
 
[1] ر.ک: ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 13 - 16.
 
[2] محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج 75، ص 116.
 
[3] زبیر بن بکار، اخبار الموفقیات، تحقیق دکتر سامی مکی العانی، ص 228.
 
[4] ر.ک: ابن قتیبه، المعارف، ص 528 - 532.
 
[5] ر. ک: محمد بن جریر، طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج 6، ص 132؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج 1، ص 43 - 45.

پیشینه تاریخی قیام عاشورا

 
واقعه عاشورا، از نظر عمق فاجعه و وسعت مصیبت و با توجه به دیگر جوانب آن در تاریخ کم نظیر و بلکه بی نظیر است. آیا کسانی که کمر به قتل امام حسین علیه السلام و یارانش بستند، مردمانی غیر مسلمان بودند که از خارج مرزهای سرزمین های اسلامی آمده بودند؟ آیا آنان که با فرزندان پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله چنین کردند، از کفار یا مشرکان یا از یهود و نصارا بودند؟ در اینجا به دنبال تحلیل این موضوع هستیم.
 
 منبع : آذرخش كربلا , محمدتقی، مصباح یزدی
واقعه عاشورا، از نظر عمق فاجعه و وسعت مصیبت و با توجه به دیگر جوانب آن در تاریخ کم نظیر و بلکه بی نظیر است. البته این نه بدان معناست که هرچه در مقاتل نگاشته شده و هرچه مرثیه خوانان می گویند، صحیح است. بلکه ممکن است بسیاری از این مطالب سند قابل اعتمادی نداشته باشد، با این حال، مسائلی قطعی در این واقعه هست که اگر تنها به همین موارد توجه کنیم، روشن خواهد شد که در حق امام حسین علیه السلام و خاندانش چه رفتارهای دور از انصاف، قساوت آمیز، دور از انسانیت و حتی دور از خوی و خصلت عربی صورت گرفته است؛ زیرا عرب ها در میان اقوام و ملل دنیا به پاره ای ویژگی های خود می بالند و آنها را از صفات برتر خود می شمارند. میهمان نوازی، یکی از این ویژگیهاست که از قدیم برای عرب ها شناخته شده بود. آنان هم اکنون نیز کم بیش این گونه اند. البته بسیاری از مردمان دیگر نیز که به صورت قبیله ای زندگی می کنند، میهمان نوازند اما این ویژگی در میان عربها از قدیم برجسته تر بوده است. اگر کسی بر عربی وارد می شد و چیزی در منزل او نمی خورد و نمی آشامید، این به منزله جنگ با او تلقی می شد. آن قدر پذیرایی از مهمان را لازم می دانستند که اگر کسی بر آنها وارد می شد، حتما باید چیزی در خانه آنان تناول می کرد.[1] با این همه، کوفیان با پافشاری بسیار، جمعی را به دیار خود دعوت کردند، ولی در کربلا از دادن یک جرعه آب، حتی به طفل شش ماهه این میهمانان امتناع ورزیدند. چنین میهمان نوازی و قساوتی را در کجای تاریخ می توان یافت؟
 
اما این حادثه عظیم و این مسائل شگفت انگیز چگونه رخ داد؟ آیا کسانی که کمر به قتل امام حسین علیه السلام و یارانش بستند، مردمانی غیر مسلمان بودند که از خارج مرزهای سرزمین های اسلامی آمده بودند؟ آیا آنان که با فرزندان پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله چنین کردند، از کفار یا مشرکان یا از یهود و نصارا بودند؟
 
پاسخ تاریخ به این پرسشها منفی است با اینکه قرآن می فرماید: لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود،[2] هیچ سند تاریخی ای یهودیان را قاتلان حسین علیه السلام و یارانش نمی داند. همچنین تا به حال کسی نگفته است که محاربان سیدالشهدا علیه السلام نصرانی بودند؛ چنان که به طور قطع قاتلان سیدالشهدا علیه السلام زرتشتی یا مشرک نیز نبودند؛ بلکه مسلمانان، و تنها مسلمانان کوفه بودند که فاجعه کربلا را آفریدند.[3] بدین ترتیب این سؤ ال مطرح می شود که چگونه مسلمانان، خود به چنین عمل فجیعی دست زدند و چنین معصیت بزرگ و جنایت عظیمی مرتکب شدند؟
 
برای یافتن پاسخ این پرسش، باید به تحلیل و بررسی مختصر برخی حوادث صدر اسلام، از بعثت پیامبر صلی الله علیه و اله و عصر خلفا تا شهادت امام حسین علیه السلام، بپردازیم.
 
نفوذ منافقان در میان اصحاب پیامبر
در زمان حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله، در میان مسلمانان کسانی بودند که اسلام را چندان قبول نداشتند و بنا به دلایلی و برخلاف میل باطنی و از روی کراهت اسلام را پذیرفته بودند و تظاهر به مسلمانی می کردند. قرآن در این زمینه آیات فراوانی دارد، و حتی سوره ای به نام آنان با عنوان «منافقون » نازل شده است. خدای تعالی در آیات متعدد قرآن درباره حالات منافقان سخن گفته است؛ از جمله اینکه آنان واقعا ایمان نیاورده اند، آنان دروغ گو هستند، نماز را با تنبلی و کسالت می خوانند، ریاکارند، کم به ذکر خدا می پردازند. آیات زیر بر این دسته از اوصاف آنان دلالت دارند:
 
إذ جاءک المنافقون قالوا نشهد إنک لرسول الله و الله یعلم إنک لرسوله و الله یشهد إن المنافقین لکاذبون؛[4]وقتی که منافقون نزد تو آمدند، گفتند: ما گواهی می دهیم که تو رسول خدا هستی؛ و خدا می داند که تو رسول او هستی و خدا شهادت می دهد که منافقان دروغ گویان اند.
 
...وإذا قاموا إلی الصلاة قالوا کسالی یراؤن الناس و لا یذکرون الله إلا قلیلا؛[5] وقتی که به نماز برمی خیزند، با کسالت نماز می خوانند و خدا را یاد نمی کنند مگر اندکی.
 
شواهد بسیاری وجود دارد که قرآن کسانی را که ایمان ضعیفی داشتند و ایمان آنان به حد نصاب نمی رسیده، جزو منافقان به شمار آورده است. بسیاری از ایشان افزون بر اینکه ایمان واقعی نداشتند، به پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله نیز حسد می بردند، چنان که قرآن می فرماید:
 
ام یحسدون الناس علی ما آتاهم الله من فضله؛[6]آنان به آنچه خدای تعالی از فضلش به مردم داده، حسد می ورزند.
 
بنابر شواهد و مدارک تاریخی، بعضی از افراد قریش وقتی نام پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله را در اذان می شنیدند، ناراحت می شدند، از جمله وقتی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله مکه را فتح کرد و دستور داد بلال اذان بگوید، یکی از قریشیان با شنیدن نام پیامبر صلی الله علیه و اله در اذان ناراحت شد و گفت: خوشا به حال پدرم که از دنیا رفت و این ندا را نشنید.[7] دو عشیره قریش در حکم پسر عمو بودند. اینان درباره پیامبر صلی الله علیه و اله می گفتند: این نیز عموزاده ماست: طفل یتیمی بود، در خانواده فقیری بزرگ شد، حال به جایی رسیده که در کنار اسم خدا، نام او را می برند؛ و از این وضعیت ناراحت می شدند.[8] برخی از این افراد، پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و اله در حدود بیست و پنج سال در جامعه اسلامی به منصبهایی رسیدند. گروهی از ایشان کسانی بودند که بعد از فتح مکه مسلمان شدند. اینان تا فتح مکه حدود بیست سال در مقابل پیامبر ایستاده بودند ولی بالاخره خدای تعالی پیامبرش را بر ایشان پیروز کرد و رسول اکرم صلی الله علیه و اله - به رغم تمام دشمنیها و کینه توزیهایی که در حق او روا داشتند - دست محبت بر سرشان کشید و آنان را «طلقاء» (آزادشدگان ) نامید. حضرت زینب نیز بعد از واقعه عاشورا در اوج قدرت بنی امیه این امر را یادآور شده، بنی امیه را با عنوان «طلقاء» می خواند.[9]
 
خباثت بنی امیه ذاتی بود. آنان به قدری ناپاک بودند که در وجودشان اثری از نورانیت دیده نمی شد. شخصیت بارز و مشهور این گروه در آن زمان ابوسفیان بود. خباثت این گروه تا حدی است که همه بنی امیه در زیارت عاشورا لعن شده اند: «اللهم لعن بنی امیة قاطبة البته ممکن است افراد انگشت شماری همچون «عمر بن عبدالعزیز» از این گروه مستثنا باشند، اما در مجموع، آنان انسان های بدسرشتی بودند. در روایات نقل شده است که منظور از «الشجرة الملعونة» در قرآن، بنی امیه اند.
 
این گروه از همان آغاز دعوت پیامبر صلی الله علیه و اله، با آن حضرت بنای مخالفت گذاشتند. بنی امیه و بنی هاشم دو تیره از قریش و بنی عبدمناف بودند که پیش از اسلام نیز با یکدیگر اختلاف خانوادگی داشتند، ولی از زمانی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله از میان بنی هاشم به رسالت مبعوث شد، دشمنی بنی امیه با بنی هاشم بالا گرفت و بنی امیه تا جایی که در توان داشتند، مسلمانان و پیغمبر صلی الله علیه و اله را در مکه آزار دادند. پس از اینکه مسلمانان به مدینه مهاجرت کردند و حکومت تشکیل دادند، توانستند بعضی از حقوق خود را از بنی امیه و سایر مشرکان بازگیرند. زمانی که کاروان تجارتی قریش به سرپرستی ابوسفیان در مسیر شام بود، مسلمانان برای استرداد بخشی از اموال خود به این کاروان حمله بردند، که این ماجرا به جنگ بدر انجامید. بعد از این واقعه، جنگ و نزاع میان مسلمانان و قریش تا فتح مکه ادامه یافت. اما هنگامی که مسلمانان مکه را فتح کردند و ابوسفیان و طرفدارانش مغلوب شدند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله خانه وی را پناهگاه قرار داده، فرمودند که هر کس به خانه ابوسفیان پناه برد، در امان است. ایشان با این اقدام کوشیدند تا دلهای آنان را به مسلمانان نزدیک، و از فساد و خرابکاری آنان جلوگیری کنند. به همین دلیل کسانی مانند ابوسفیان را که در آن روز پناه داده شدند «طلقاء» یعنی آزادشدگان پیامبر صلی الله علیه و اله خواندند. اما با وجود اینکه بنی امیه در پناه اسلام قرار گرفتند و در ظاهر مسلمان شدند، هیچ گاه از دشمنی قلبی شان با بنی هاشم و شخص پیامبر صلی الله علیه و اله کاسته نشد و هرگز ایمان واقعی در قلب آنان راه نیافت. آنان هرچند برای حفظ مصالح خود تظاهر به اسلام کرده، نماز می خواندند و در اجتماعات مسلمانان شرکت می جستند، ولی ایمان قلبی نداشتند.
 
سرانجام پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله رحلت کرد. هنوز جنازه ایشان دفن نشده بود که بعضی از مسلمانان، به دلایلی، در سقیفه گرد آمدند و ابوبکر را به جانشینی پیغمبر صلی الله علیه و اله برگزیدند و با او بیعت کردند. از آنجا که ابوبکر از تیره های قوی قریش نبود، به دلیل تعصبات قبیله ای، بسیاری از تیره های نیرومند قریش، این امر را برنمی تافتند در این میان، ابوسفیان که با اسلام و مسلمانان دشمنی قلبی داشت فرصت را غنیمت شمرد و نزد عباس، عموی پیامبر صلی الله علیه و اله، رفت و گفت: «چه نشسته ای که ما، بنی عبدمناف را کنار زدند! علی را که پیامبر به خلافت برگزیده بود، کنار گذاشتند و فردی از طایفه تیم، جانشین پیغبر شد. این چه مصیبت است! »، سپس فریاد زد: «ای فرزندان عبدمناف! حق خود را بگیرید. «انی لا ری عجاجة لا یطفئها الا الدم؛ من طوفانی می بینم که جز خون چیزی آن را فرو نمی نشاند».[10]
 
سپس به همراه عباس نزد امیر المؤمنین آمدند و گفتند ما با ابوبکر بیعت نمی کنیم، و آماده ایم که با شما بیعت کنیم. امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «ای مردم، امواج فتنه را با کشتی های نجات بشکافید و دست از این فخرفروشیها بردارید. [اگر من امروز برای رسیدن به خلافت اقدامی می کنم (مانند کسی هستم که میوه نارسی را بچیند و چنین کاری مثل زراعت در زمین دیگری است. اگر حرف بزنم، مرا متهم می کنند که در پی مقام هستم، و اگر سکوت کنم، می گویند علی از مرگ هراس دارد. هیهات که این سخن بعد از [نبردهای من با قهرمانان عرب و پیکار در میدان های سهمگین) صحیح باشد. به خدا سوگند، انس فرزند ابوطالب به مرگ از انس طفل به پستان مادر بیشتر است. بلکه اسراری را از آینده می دانم که اگر برای شما افشا کنم مانند طنابی که در چاهی گود رها شود و در مسیر خود با اضطراب به دیوارهای چاه برخورد می کند، شما هم مضطرب خواهید شد [و تحمل شنیدن آنها را نخواهید داشت. ]»[11] بدین ترتیب، افتخار آنان این بود که از قریش و از بزرگان مکه هستند، و این افتخارات را به رخ یکدیگر می کشیدند، و از همین روی، نمی پذیرفتند که طایفه ای همچون تیم، بر آنان حکومت کند. امام علی علیه السلام نیز با تاءکید بر لزوم حفظ مصالح اسلام آنان را دعوت به آرامش کرده، از اختلاف و تفرقه برحذر می داشتند. حضرت امیر علیه السلام، همچنین ابوسفیان را به خوبی می شناخت و می دانست که اگر مجالی بیابد قصد دارد انتقام خون کشتگان بدر را از مسلمانان بازگیرد.
 
ابوسفیان در دوران خلافت ابوبکر و عمر، همواره در کمین فرصتی بود تا حکومت را به دست گیرد: گاه اشکال تراشی می کرد، و گاه با ابوبکر و عمر درگیر می شد و به مشاجره لفظی با آنان می پرداخت، به گونه ای که در برخی مواقع کار به فحاشی و سخنان زشت و تند می انجامید؛[12] ولی با این همه فرصت مناسبی پیدا نکرد. او سرانجام بر آن شد که به سرزمینی دور از حجاز برود و فعالیت خود را برای فراهم کردن زمینه های تشکیل حکومتی به نام اسلام ادامه دهد. به همین منظور خلیفه دوم را قانع ساخت که معاویه را در مقام والی به شام بفرستد. شاید خلیفه دوم نیز از توطئه چینیهای بنی امیه به ستوه آمده بود و در نتیجه برای دور کردن آنان از مرکز خلافت، حکومت شام را به معاویه واگذار کرد. این امر، ابوسفیان را به نفوذ در آینده کشور اسلامی امیدوار ساخت.
 
زمانی که عمر از دنیا رفت، مردم طبق نقشه ای از پیش طراحی شده، که بنی امیه نیز در طرح آن سهیم بودند، با عثمان بیعت کردند. پس از این ماجرا، بار دیگر ابوسفیان امیدوار شد که به قدرت دست یابد؛ چرا که عثمان از بنی امیه و از خویشاوندان نزدیک او بود. با انتخاب عثمان به خلافت، ابوسفیان اقوام و نزدیکان خود را در خانه عثمان جمع کرد و به آنان گفت: «ای فرزندان امیه، حکومت را مانند چوگان بازی [توپ] از همدیگر دریافت کنید. سوگند به کسی که ابوسفیان به او سوگند می خورد، نه عذابی در کار است و نه حسابی، نه بهشتی و نه جهنمی، نه برانگیخته شدنی و نه قیامتی».[13] او با چنین سوگندی - و نه سوگند به خداوند کعبه - بهشت و دوزخ را نفی، و تصریح می کند که جدال ما بر سر حکومت و ریاست است: تا به حال بنی هاشم ریاست کرده اند، و از این پس نوبت با بنی امیه است؛ امروز که حکومت در دستان بنی امیه قرار گرفته است، باید آن را با قدرت نگه دارند؛ و حکومت باید به صورت میراثی در این خانواده باقی بماند.
 
اما مسلمانان ساده لوح این حقیقت را در نمی یافتند. آنان، که شمارشان نیز اندک نبود، نمی دانستند که ابوسفیان ایمان ندارد. فرزند ابوسفیان، معاویه، نیز مانند پدر بود و در مواردی عقیده خود را آشکار ساخته بود. چنان که زبیر بن بکار نقل کرده است، شبی مغیره نزد معاویه بود که صدای اذان برخاست. معاویه با شنیدن شهادت به رسالت پیامبر صلی الله علیه و اله، چنان ناراحت شد که گفت: ببین محمد چه کرده است که نام خود را کنار نام خدا گذاشته است. یزید، پسر معاویه هم در حال مستی آنچه در دل داشت با صراحت به زبان آورد:
 
لعبت هاشم بالملک فلا                 خبر جاء و لا وحی نزل[14]
 
«بنی هاشم با سلطنت بازی کردند والا نه وحیی نازل شده و نه خبری از آسمان آمده است».
 
پی نوشت ها
 
[1] ر.ک: حسین الحاج حسین، حضار، العرب فی عصر الجاهلیه، ص 89 و 90.
 
[2] «مسلما یهودیان را دشمن ترین مردم با مؤمنان خواهی یافت » مائده (5)، 82.
 
[3] مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ص 73.
 
[4] منافقون (63)، 1.
 
[5] نساء (4)، 142.
 
[6] نساء (4)، 54.
 
[7] ابن هشام، السیرة النبویه، ج 4، ص 413.
 
[8] برخی منابع ابوسفیان را گوینده این سخن معرفی می کنند. ر. ک: قطب الدین راوندی، قصص الانبیاء، ص 294.
 
نظیر این مطلب درباره معاویه نیز نقل شده است. ابن ابی الحدید می گوید: احمد بن طاهر در کتاب اخبارالملوک نقل کرده است: معاویه شنید مؤ ذن اذان می گوید همین که مؤ ذن گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله، معاویه به تمسخر گفت: ای پسر عبدالله، خدا پدرت را بیامرزد! چه بلند همت بودی و برای خود نپسندیدی مگر اینکه نام تو همراه نام پروردگار جهانیان باشد (شرح نهج البلاغه، ج 10، ص 101.)
 
همچنین زبیر بن بکار به نقل از مطرف بن مغیره ماجرای مشابهی نقل کرده است. مغیرة بن شعبه از جمله استانداران معاویه بود فرزندش مطرف نقل کرده که سالی به همراه پدرم به شام رفتیم و مدتی در آنجا بودیم. هر روز پدرم نزد معاویه می رفت و هنگام برگشتن از تدبیر و زرنگی معاویه سخن می گفت، تا اینکه شبی از نزد او به محل اقامتمان آمد و شام نخورد و گفت از نزد کافرترین و خبیث ترین مردم آمده ام. گفتم: پدر چه می گویی؟ گفت: امروز به معاویه گفتم: یا امیرالمؤمنین به هدفی که داشتی رسیدی و گمان می کنم دیگر بنی هاشم مزاحم تو نباشند. بهتر است به آنان نیکی کنی تا اجر و پاداش ببری و نام نیکی از خود به یادگار بگذاری. در این هنگام معاویه گفت: هیهات، هیهات! چگونه امید باقی ماندن نام نیک داشته باشم، در حالی که ابوبکر آمد و حکومت کرد و رفت؛ نامش نیز با او رفت. نام عمر نیز با رفتن او رفت؛ ولی هر روز پنج بار نام ابن ابی کبشه (لقبی که مشرکان به پیامبر می دادند) را فریاد می کشند و می گویند: اشهد ان محمدا رسول الله. من هدفی جز دفن این نام ندارم. (اخبار الموفقیات، تحقیق دکتر سامی مکی العانی، ص 577.)
 
[9] سید بن طاووس، اللهوف فی قتلی الطفوف، ص 182.
 
[10] محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 328.
 
[11] ایها الناس شقوا اءمواج الفتن بسفن النجاة و عرجوا عن طریق المنافرة و ضعوا تیجان المفاخرة. .. مجتنی الثمرة لغیر وقت إیناعها کالزارع بغیر اءرضه فإ ن اءقل یقولوا حرص علی الملک و ان اءسکت یقولوا جزع من الموت. هیهات من اللتیا و التی و الله لابن ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه بل اندمجت علی مکنون علم لو بحث به لاضطربتم اضطراب الا رشیة فی الطوی البعیدة (ابن ابی الحدید. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 213).
 
[12] مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 314.
 
[13] «یا بنی امیه تلقفوها تلقف الکره فو الذی یحلف به ابوسفیان ما من عذاب و لا حساب و لا جنة و لا نار و لا بعث و لا قیامة  (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 53).
 
[14] علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه، ج 2، ص 21.

برخی رخدادهای پس از ظهور با یادکرد مبانی اسلامی آن

 
 
از جمله اتفاقات زندگی آینده بشر، ظهور منجی است که این مسئله با پیچیدگی ها و ویژگی های خاصی رخ خواهد داد. در این نگاشته با استفاده از متون دینی یعنی قرآن و روایات و با بهره گیری از روش تحلیل واژگان و جملات، برخی رخدادهای پس از ظهور به ترتیب وقوع آن ها، استقصاء گردیده، با رویکردی تبیینی تلاش شد تا برخی مبانی اسلامی آن نیز قبل از یادکرد آن ها با عنوان چارچوب نظری بحث، ذکر گردد، رخدادهای زیادی پس از ظهور به وقوع می پیوندند که مهمترین آنها عبارتند از: قیام حضرت به همراه یاران خویش، رجعت برخی افراد، تشکیل حکومتِ اسلامیِ فراگیر و مبارزه با ظلم و بی عدالتی و در سایه آن برقراری نظام عدل جهانی، نیز از بین رفتن بدعت ها و مواردی از این دست که این موارد در پرتوی رخدادهای ویژه آن زمان است؛ مانند: تغییراتی در انسان ها از لحاظ بهره هوشی، نیز تحول شگرف در دانش و خروج آن از حالت تک بُعدی و توام بودن آن با ارتقای معنوی افراد، فراگیر شدن استفاده از نیروهای فراماده برای یاوران حضرت، وفور نعمت ها و ایجاد برکت به گونه ای که افراد زنده آرزو می کنند که ای کاش مردگان آن ها هم از این شرایط بهره مند می شدند، ایجاد و شیوع رضایت عمومی بین مردم و مواردی مانند آن که می توان آن ها را جزو یافته های این نگاشته به شمار آورد، اما شاید بتوان سمت و سوی همه رخدادهای پس از ظهور را در یک عبارت خلاصه کرد و آن ایجاد حکومت اسلامی فراگیر و در پی آن ایجاد تمدن اسلامی است، به عبارت دیگر تمامی وقایعی که پس از ظهور حضرت به وقوع می پیوندند در پروسه غلبه دین خدا بر سایر ادیان، برای تشکیل این حکومت و تمدن اسلامی جنبه مقدمی، تمهیدی و تکمیلی دارند به گونه ای که حتی دشمنان حضرت که با ایشان از در جنگ وارد می شوند نیز به دلیل نپذیرفتن حکومت حضرت است، بدیهی است جنگ های حضرت، برای اجبار انسان ها نبوده، بلکه برای آزادی اعتقادات است تا ایشان با تکمیل عقل خود و فراگیری محسنات دین اسلام بدان گرویده، آن را از روی اختیار خود پذیرا شوند.
 
 
خداوند باری تعالی برای بشر روندی تکاملی در نظر گرفته که با ظهور آخرین منجی الهی و غلبه دین او بر سایر ادیان، نیز گرویدن فوج فوج مردم به آن، تکمیل و نهایی خواهد شد.
 
اساساً تمامی رخدادهای پس از ظهور، برای به صلاح و کمال رساندن انسان هاست، از این رو حتی انجام آبادانی دنیا هم به جهت ارتباطی است که دنیا با آخرت دارد، زیرا در دین اسلام همیشه جنبه مقدمی دنیا برای آخرت مورد توجه است. (ورام، 1410، ج 1: 183)
 
از سوی دیگر روحیه انسان به گونه ای است که اگر خوبی های چیزی را بشناسد، بدان باور داشته، آن را خواهد پذیرفت، همچنین هر شخصی خواهان رشد، ارتقاء و طالب کمال خود است، اما این کمال تنها در سایه دین و آموزه های آن تحصیل خواهد شد چراکه هیچ کس قادر به آوردن برنامه جامعی برای انسان نیست که سعادت دنیا و آخرت وی را به صورت توام و کامل تامین نماید و تنها خدای باری تعالی است که در قالب دین، این برنامه سعادتبخش را به بشر ارزانی داشته است. (رک به نحل -56) (برای توضیح بیشتر نک: فضل الله، 1419، ج13: 240)
 
افزون برموارد یادشده، برای راهنمایی بشر، نیازمند هادی هستیم و این هادی کسی جز معصوم نیست، همچنانکه قرآن کریم از راهبری معصوم با عبارت "اهدنا الصراط المستقیم" (فاتحه-6) یاد کرده، چراکه نبوت یعنی نشان دادن راه و امامت یعنی راهبری و رساندن به مطلوب و مقصد (جمعی از نویسندگان، 1382، ج1: 536) که حضرت، این رسالت را به خوبی و تمام و کمال انجام می دهند، به عبارت دیگر همچنانکه قرآن کریم نقشه راه همه امامان معصوم و پیامبر اکرم(ص) بوده ولی این مسئله درباره حضرت، با ویژگی های خاصی همراه است چراکه شرایط زمانی و محیطی عصر ظهور، یاورانشان، پذیرش مردم و دانش آ ن ها، آمادگی ایشان برای ظهور، نیز شرایط سختی که در زمان پیش از ظهور و نزدیک ظهور بروز می کند؛ از جمله ویژگی ها و تفاوت های عصر حضرت، با سایر ائمه هدی(ع) به شمار می رود که موارد یادشده باعث تغییر در رفتار امام، نسبت به سائر ائمه(ع) بوده، باعث خواهد شد تا شرایط متفاوتی از جهت رخدادها به وقوع بپیوندد که مهمترین و اصلی ترین آنها، ایجاد حکومت اسلامی با ویژگی های خاص خود و ایجاد تمدن اسلامی خواهد بود.
 
جایگاه و اهمیت بحث
این بحث از چند جهت حائز اهمیت است:
 
اول؛ اینکه مطابق برخی روایات، این عصر، عصر حکومت عدالت در جامعه انسانی است، اهمیت این مسئله تا بدانجاست که قرآن کریم هم، هدف از ارسال رُسُل را برقراری عدالت در جوامع انسانی دانسته، زیرا ـ همچنانکه پیشتر ذکر آن گذشت ـ به صلاح و کمال رساندن انسان تنها از راه برقراری و پیاده سازی آموزه های اسلامی خواهد بود که آن هم نیازمند ابزارهایی است که مهم ترین آنها حکومت عدالت محورِ اسلامی است. (برای توضیح بیشتر نک: مکارم شیرازی، 1371، ج 23: 372)
 
دوم؛ مسئله امید به آینده ای نیکوست که برای بشر همیشه به صورت یک خواسته و آرزوی دیرین بوده، زیرا تمایل انسان این است که هر روز او بهتر از روز گذشته اش باشد و بر همین اساس است که مهم ترین اقدام حضرت، بعد از پیروزی و تسلط بر همه جهان، تشکیل دولت اسلامی و به دست گیری حکومت و حکمرانی به عدالت، بر سراسر دنیاست، بدیهیست شیرین ترین زندگی، زمانی خواهد بود که عدالت اجتماعی بر جامعه انسانی حاکم باشد، چیزی که هیچگاه در طول تاریخ با این حدود و ثغور محقق نشده، همچنانکه مردم اعصار مختلف، همیشه شاهد نابسامانی، فساد، تباهی، جنگ ها، بی عدالتی و مواردی از این دست در جهان بوده اند؛ دولت ها، احزاب و سازمان های بسیاری را نیز مشاهده کرده اند که ادعای خدمت به مردم، ایجاد صلح، آرامش، امنیت و بهبود وضع اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی در دنیا را داشته اند ـ غیر از معصومین ـ اما در عمل چیزی جز تباهی، ستم و جنگ از آنها مشاهده نکرده اند، در همین راستاست فرمایش نبی مکرم اسلام(ص) که فرمود: "خوشا به حال کسانی که آن زمان را درک کنند"، (حویزی، 1415، ج 2: 505) زیرا جامعه پر از ظلم و ستم، زندانی بیش نخواهد بود، شاهد آن هم روایت دیگری از نبی مکرم اسلام(ص) است که ایشان هنگام ظهور منجی را زمان فراگیری ظلم و ستم در دنیا معرفی فرمودند، (طبرسی، 1417، ج 2: 226) یعنی زمانی که مردم، همگی منجی را فرا خوانده، از سایر حکومت ها برای برقراری عدالت نا امید شوند.
 
اهمیت سوم؛ فراگیر بودن حکومتِ عدالت محور حضرت است؛ چرا که اگر تنها در گوشه ای از دنیا حکومت عدل برقرار بوده، در بقیه جاها ظالمان حاکم باشند باز هم دنیا روی خوشی را نخواهد دید، همچنانکه نبی مکرم اسلام(ص) بر فراگیر بودن حکومت عدل حضرتش تاکید فرموده و امام صادق(ع) نیز آن را تاویل آیه 55 سوره مبارکه نور دانستند. (طبرسی، 1373، ج 7: 240)
 
اهمیت چهارم؛ آماده سازی خود است، زیرا اگر انسان از وقوع چیزی در آینده خبر داشته باشد، طبیعتا برای آن کسب آمادگی خواهد کرد، بدیهیست حضرت در زمان ظهور برای اجرای برنامه های الهی خود، نیازمند یاورانی هستند و خوشا به حال کسانی که برای آن روز خود را آماده کرده اند.
 
اهمیت پنجم؛ تحقق وعده های الهی برای حاکم کردن مستضعفان، برچیده شدن بساط کافران (قصص -5) و تحقق پیروزی کامل حق بر باطل (اسراء -81) خواهد بود، به عبارت دیگر کافران و مستکبران تصور نکنند که قدرت ظاهری و دنیایی آنها همیشگی است و مستضعفان هم امید خود را از دست نداده، دست از تلاش بر نداشته، تسلیم قدرت های مادی زورگو نگردند.
 
مبانی و چار چوب نظری بحث
به طور کلی می توان گفت هدف اصلی تلاش ها و حرکت های حضرت، به سعادت رساندن مردم است، ایشان از ابزارهای لازم برای تحصیل این مهم استفاده می کنند و تمامی مبانی ای که در ادمه می آید نیز همگی بر پایه همین مسئله و در راستای آن خواهند بود، هر چند نگارنده گاه ناچار شده به همراه بیان مبانی، برخی مصادیق آن را نیز برای تبیین بهتر مطلب، ذکر کند که در واقع همان بیان رخدادهاست اما در قسمت رخدادها، وقایع به صورت مبسوطتر ذکر خواهند شد، به هرحال برخی از مبانی یادشده عبارتند از:
 
یکم: سعادت اخروی در گروی هدایت دنیوی
 
همه انبیاء و فرستادگان الهی به دنبال یک هدف، یعنی رساندن بشر به سعادت دو دنیا بوده اند حتی هدایت دنیوی پیامبران و امامان نیز برای دستیابی مردم به سعادت دو دنیاست، حضرت نیز چنین کرده، در تلاشند تا با هدایت مردم در دنیا، ایشان را به رستگاری توامان دنیوی و اخروی نائل سازند، ناگفته نماند که اعتقاد به آخرت در صورتی در کردار آدمی تأثیر می گذارد که بین زندگی دنیا و زندگی آخرت رابطه ای وجود داشته باشد، زیرا در غیر این صورت، تأثیری بر کردار او در زندگی دنیا نخواهد داشت، همچنانکه قرآن و روایات، بر پیوستگی و رابطه تنگاتنگ دنیا و آخرت تاکید کرده اند، یعنی رابطه بین اعمال اختیاری آدمیان در دنیا و سعادت یا شقاوت ایشان در آخرت. (نک: مدرسی، 1419، ج 9: 372 به بعد)
 
دوم: هدایت دنیوی در سایه برخوردای از حکومت عدل اسلامی
 
تامین این مسئله، نیازمند بستر لازم است و آن، تنها با حکومت دینی، تامین خواهد شد، زیرا حکومت زر و زور و ظلم و ستم هیچگاه به سعادت مردم نمی اندیشد بلکه حکومت را وسیله ای برای نیل به اهداف شیطانی خود می داند، همچنانکه رفتارهای حکومت های غیر الهیِ موردِ اشاره قرآن، چنین اند، مانند حکومت فرعون، (نازعات – 24 و اعراف – 127 و جز آن) نمرود (بقره – 258 و انبیاء – 59 به بعد و جز آن) و جز آن ها، همچنانکه تلاش ایشان در راستای تحقیر و تحمیق مردم بود، تا از این رهگذر بر گرده ایشان سوار شده، به مقاصد نامشروع و شوم خود دست یابند، در برابر، این حکومت پیامبران است که ایجاد امنیت و عدالت اجتماعی در راس همه تلاش های ایشان بوده، در همین راستا می توان به حکومت پیامبرانی چون سلیمان (نمل – 15 به بعد)، یوسف، (یوسف -56 به بعد) پیامبر اکرم (ص)، نیز امیر مومنان(ع) و امام حسن(ع) اشاره کرد.
 
با عنایت به مقدمه یادشده و تبیین این نکته که همه معصومان از پیامبران گرفته تا امامان معصوم، همگی در یک نقطه ـ یعنی پیاده سازی احکام الهی در جامعه برای به سعادت رساندن مردم با استفاده از حکومت الهی ـ مشترکند، آشکار می شود که این امر در سیره حضرت نیز همچنان سریان و جریان خواهد داشت، به عبارت دیگر این مساله امر جدیدی نبوده، بلکه از ابتدای حیات بشر که به صورت جمعی بوده، وجود داشته و تا امروز نیز همچنان ادامه دارد، البته حکومت حضرت با سایر حکومت های دینی معصومان تفاوت هایی نیز دارد که در ادامه مقاله به برخی از آنها اشاره خواهد شد. یادکرد این نکته نیز خالی از فایده نیست که در زمان غیبت امام معصوم، دکترین جانشینی فقیه از امام معصوم به عنوان نزدیکترین حکومت به حکومت ایشان، در همین راستا بوده، آبشخور آن نیز مسئله یادشده است، زیرا بدیهی است در زمان عدم دسترسی به معصوم، عقل، خود حکم می کند که باید کسی که نزدیکترین ویژگی ها را به امام معصوم دارد در راس امور و حکومت قرار گیرد.
 
سوم: نیازمندی حکومت اسلامی به رهبری شایسته
 
اساسا هر حرکت بزرگ و عظیمی نیازمند راهبری رهبری قدرتمند و توانمند است که در عصر ظهور این رهبری از آنِ حضرت، خواهد بود، همچنانکه پیامبر اکرم(ص) نیز بر این مطلب تاکید کردند. (صدوق، 1395، ج1: 19 به بعد) زیرا راهبری این رهبر بایستی به گونه ای باشد که از اهداف اسلامی خارج نگردد، براین اساس، باید گفت که رهبری قیام جهانی آن عصر هرگز از مفهوم صحیح اسلامی اش منحرف نمی شود؛ والا نقض غرض خواهد شد.
 
چهارم: نیازمندی حکومت مهدوی به کارگزاران شایسته
 
ایجاد حکومت اسلامی بدون داشتن کارگزاران شایسته برای اداره امور آن، امری غیر ممکن است، از اینرو حضرت برای تحقق حکومت اسلامی، به گزینش کارگزاران شایسته پرداخته و این افراد را به کار می گمارد. (نعمانی، 1397،ص 244)
 
پنجم: سمت و سوی خدایی همه رفتارها در حکومت مهدوی
 
انسان های خدایی همه کارهایشان را بر مدار حق و رضای او تنظیم می کنند از اینرو می توان گفت بسیاری از وقایعی که در آن زمان رخ می دهد بر همین پایه استوار ست، به عنوان مثال هم مومن و هم کافر داد و ستد می کنند اما هدف مومن کسب روزی حلال، رضای خدا و دستیابی به آخرت است (مانند نور -37) در حالی که کافر فقط امورات دنیوی خود را مد نظر دارد، شاهد آن، امیرالمومنین(ع) است که زراعت می کرد، چاه حفر می کرد و... و کافران هم همین امورات را انجام می دهند اما حضرت این کارها را برای دستیابی به رضای خدا و برای دستگیری از فقرا و بی نیازی مادی خود انجام می داد ولی کافران تنها امورات دنیایی خود را از این موارد مد نظر دارند و این مصداق این آیه شریفه است که: "سَابِقُوا إِلَی ' مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّکمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا کعَرْضِ السَّمَآءِ وَ الارْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ ءَامَنُوا بِاللَهِ وَ رُسُلِهِ." که این مساله در زمان حضرت، به صورت کامل خود محقق می گردد.
 
ششم: مبارزه با ظلم، ستم و بی عدالتی
 
به طور کلی همیشه و در همه زمان ها گروه خداجویان با گروه مطیعان شیطان، در تقابل با یکدیگر بوده و خواهند بود، حکومت حضرت نیز از مسئله مبرا نخواهد بود، شاهد این مساله عباراتی است نظیر: "مُبیر الظالمین" (ابن طاوس، 1409، ج 1: 59) که در دعای ندبه و مانند آن آمده که حکایت از مبارزه حضرت با ظالمین و از بین رفتن آنها توسط ایشان دارد، از سوی دیگر بیانگر این نکته نیز هست که "ظالمین" نیز با حضرت پیکار کرده برای ادامه حیات ظالمانه خویش و براندازی حکومت صالحانه حضرت تلاش می کنند.
 
افزون بر موارد یادشده در دعای فرج می خوانیم "تُمتعه فیها طویلا" (طوسی، 1411، ج 2: 631) یعنی زندگی آنقدر شیرین می شود که خواسته ما زندگی کردن و زنده ماندن است، اما چرا این چنین دعا می کنیم؟ این به دلیل عدالت و مواردی از این دست است زیرا زندگی با عدالت برای همگان شیرین است.
 
هفتم: تصرف در تکوین و خروج ماده از حالت کنونی
 
بر اثر تصرف ولایی حضرت در عالم ماده، ماهیت برخی چیزها که اکنون موجود است، نیز رفتارها و کارکردهای آنها، متفاوت می شود به گونه ای که ضررها از بین رفته، در برخی موارد حتی تبدیل به فائده می شوند همچنانکه در روایتی آمده که گزند هر جنبنده ای گرفته می شود به گونه ای که طفلی دست خود را در دهان افعی می کند ولی به وی آسیبی نمی رسد (ابن طاوس، 1416، ص: 173) که همه این موارد بر اثر ظهور حضرت و تصرف ایشان در موجودات آن زمان خواهد بود.
 
البته در این مطلب نباید استبعاد کرد زیرا چنین امری در دنیای کنونی نیز رخ داده، مثلا انسان توانسته با ارسال سیگنال هایی به مغز یک گاو وحشی، وی را رام کند. ( اربابی، 1372، ص: 58 به بعد، نیز رک: ابن طاووس، 1416، ص 203)
 
هشتم: تفاوت حکومت مهدوی با سایر حکومت های دینی ائمه (ع)
 
شاید این سوال مطرح شود که این مبانی در مورد همه ائمه هدی(ع) و نیز نبی مکرم اسلام(ص) هم وجود داشته، پس تفاوت این مساله در زمان ظهور با زمان ائمه(ع) چگونه خواهد بود؟
 
در پاسخ باید گفت حکومتی که اهل بیت پیامبر و شخص ایشان به دنبال آن بودند با حکومت مورد پیگیری حضرت، در ماهیت و اهداف تفاوتی ندارند بلکه تفاوت در شرایط، مقتضیات مردم آن روز، دانش آن ها و مواردی از این دست است؛ به عنوان مثال، دانش در زمان حضرت، پیشرفت قابل ملاحظه ای خواهد داشت به گونه ای که مردم به واسطه دانش خود، درک جامعی از آموزه های دین یافته، آمادگی پذیرش در ایشان بالا می رود، افزون بر اینکه شرایط در آن دوره به گونه ای خواهد بود که مردم از دست حکومت های خودساخته و جائر به تنگ آمده، خود مصلح جهانی را طلب خواهند کرد که در این حالت با ظهور حضرت، مردم در زیر پرچم ایشان جمع خواهد شد، البته این به معنای عدم مواجهه حضرت با هیچ مشکلی در این راه نیست، یا این تصور که همه مردم بدون هیچ مقاومتی به ایشان می پیوندند! بلکه این مقاومت وجود خواهد داشت اما اجماعی به نفع حضرت شکل خواهد گرفت که راه را برای رسیدن حضرت به هدف تسریع و تسهیل خواهد نمود.
 
اتفاقات پس از ظهور
پس از بیان برخی مبانی نظری بحث، اینک به برخی از مصادیق رخدادهای پس از ظهور به ترتیب وقوع آن ها پرداخته می شود.
 
1.اعلام ظهور و قیام حضرت
 
امام زمان(عج) مانند پیامبر اکرم(ص) برای هدایت و راهنمایی مردم، نخست اعلان دعوت عمومی کرده، در آغاز ظهورش، با آگاهی دادن به مردم از پیام انقلاب خود، با ایشان اتمام حجت می کند، در این میان عده ای با پذیرفتن دعوتش راه سعادت را در پیش گرفته، عده ای نیز به مخالفت بر می خیزند که حضرت در برابر اینان قیام مسلحانه می کند، همچنانکه امام جواد(ع) نیز به این مسئله اشاره فرمودند. (مجلسی، 1403، ج 52: 283)
 
2.رجعت
 
رجعت به معنای بازگشت برخی مردگان به دنیا و حیات مجدد آنها همزمان با ظهور حضرتست (اشکوری، 1373، مقدمه، ص: 76 و طبرسی، 1372، ج 7: 367) که این معنا در فرهنگ دینی ما جایگاه ویژه ای دارد برخی آیات در این باره عبارتند از: بقره - 243، نور -55، کهف – 47، نحل – 38 -39، نمل -83، قیامت – 40 و جز آن، مرحوم طبرسی نیز ذیل آیه 105 سوره انبیاء، صالحان را یاران حضرت دانسته که برخی از ایشان در زمان حضرت زندگی دوباره یافته، در رکاب ایشان قرار می گیرند (طبرسی، 1372، ج 7: 106 و مفید، 1413، ص 346) و برخی روایات (مانند صدوق، 1378، ج 2: 201) نیز به این مساله اشاره دارند، (برای توضیح بیشتردر این باره رک به: نجفی، 1371، ج14: 57) این مسئله، در دعای عهد نیز مورد تاکید قرار گرفته، آنجا که از خدا می خواهیم در صورت مرگمان زودتر از زمان ظهور حضرت، مجددا زنده شده، به یاری او برخیزیم. (مجلسی، 1423، ص: 303) (برای توضیح بیشتر درباره مسئله رجعت و زوایای مختلف آن رک به: "الإیقاظ من الهجعة بالبرهان علی الرجعة" نگاشته شیخ حر عاملی)
 
2.1.رجعت کنندگان
 
ائمه هدی(ع) نیز رجعت خواهند کرد که در زیارت جامعه بدان اشاره شده (طوسی، 1407، ج6: 98) که اولین ایشان امام حسین(ع) (کلینی، 1429، ج 15: 476) و سپس سایر ائمه هدی(ع) هستند. (برای توضیح بیشتر در این باره نک: قزوینی، 1378،ص 792)
 
درباره سایر مردمان هم در روایتی از امام صادق(ع) آمده که از اصحاب کهف هفت نفر (مجلسی، 1403، ج52: 346) و از پشت کعبه هفده نفر زنده می شوند: پنج تن از قوم موسی(ع) مانند یوشع وصی موسی، مؤمن آل فرعون، نیز سلمان فارسی، ابودجانه انصاری و مالک اشتر". (عیاشی، 1380، ج2: 32 و عاملی، 1425، ج3: 550) آیه 159 سوره نساء هم به افرادی از اهل کتاب اشاره دارد که در زمان فرود آمدن حضرت عیسی (ع) به زمین حیات مجدد می یایند، ناگفته نماند که رجعت کنندگان محدود به موارد یادشده نیست و حتی برخی انسانها ظالم نیز رجعت خواهند کرد. (ر ک به: نمل - 83)
 
3.ایمان آوردن اهل کتاب در پرتوی اقتدای حضرت مسیح به امام زمان (عج)
حضرت مسیح، در آخر الزمان از آسمان فرود آمده، پشت سر حضرت، نماز می گزارد که در پی آن همه مسیحیان به حضرت ایمان خواهند آورد. (طبرسی، 1412، ج 1: 302)
 
4.کشتار سفیانی و تعیین جایزه از سوی او برای قتل شیعه
در برخی روایات، به نبرد سفیانی با حضرت اشاره شده، حتی این نکته بیان شده که وی برای کسانی که سر یک نفر شیعه را بیاورند جایزه تعیین می کند، (فیض کاشانی، 1371، ص: 258) اما عاقبت، سفیانی دستگیر می شود، در حالی که منادی حضرت ندا سر می دهد: زخمی ها را نکشید و فراری ها را دنبال نکنید! پس حضرت با آنها همانند سیره امیرمومنان(ع) رفتار می کند. (نیلی، 1426، ص100 به بعد)
 
5.استفاده از نیروهای فراماده برای نبرد
5.1. یاری رسانی موجودات فراماده مثل جن و ملک
 
امام علی(ع) بر یاری رسانی فرشتگان و جنیان به حضرت مهدی(ع) تاکید کردند، (دیلمی، 1412، ص286) امام صادق(ع) نیز به همراهی سیزده هزار فرشته که با نوح پیامبر در کشتی، با ابراهیم خلیل در آتش و با عیسی هنگام عروج به آسمان همراه بودند، همچنین چهار هزار فرشته که بر سرزمین کربلا فرود آمده بودند تا در رکاب امام حسین(ع) بجنگند ولی اذن این کار را نیافتند، اشاره کردند، (ابن قولویه، 1356، ص120) در کلام امام باقر(ع) نیز از فرشتگان یاری رسان پیامبر در جنگ بدر یاد شده که تعدادشان پنج هزار فرشته بوده و به کمک حضرت خواهند شتافت. (نوری، 1408، ج2: 448)
 
5.2.استفاده از دانش و تسخیر نیروهای فراماده
 
رشد دانش در زمان حضرت به گونه ایست که از نیروهای فراماده، هم برای جنگ و هم در غیر آن، استفاده می شود البته این مسئله پیش از حضرت نیز در مواردی وجود داشته، همچنانکه قرآن کریم به آوردن تخت بلقیس توسط شخصی که به بخشی از "علم الکتاب" برخوردار است، اشاره دارد، (نمل – 40) این در حالیست که حضرت دارای "علم الکتاب" بوده، این کار برای ایشان و برای افراد زیر مجموعه ایشان بسیار ساده تر است که این به برکت ظهور حضرت، نیز افزایش دانش ایشان خواهد بود، بنابراین در آن روز همه چیز بر مدار مادی نخواهد گردید، بیان این نکته نیز خالی از فایده نیست که در روایتی نیز آمده که حضرت در هر اقلیمی از زمین مردی را گماشته، به او می فرماید عهد تو در کف دستت است به آن نگاه کرده، سپس بدان عمل کن! که این روایت نیز بر عبور حضرت از امور مادی و استفاده از فراماده تاکید دارد. (طبری، 1413، ص: 467) ناگفته نماند که در عصر کنونی نیز انسان هایی به قدرت های شگفت آوری از عملکرد مغز دست یافته اند که برای بشر عادی رسیدن به چنین جایگاهی دور از فهم انسان می نماید. (برای توضیح بیشتر در این باره رک به: پکلیس، 1373، ص 53 به بعد) در همین زمینه است رشد آگاهی شیعیان، به گونه ای که چیزی برای ایشان پنهان نخواهد ماند و در صورت قصد کسی برای خبرگیری از خانواده اش، وی بدون دخالت وسیله ای از ایشان آگاه می شود. (حلی، 1421، ص 141)شایان گفتن است که فهم ما از دوران ظهور امری نسبی است همچنانکه برای انسان مثلاً قرن دو میلادی سخن از ماهواره، اینترنت، تلفن همراه و موشک، امری بس مشکل و درکش برای مردم آن زمان امری صعب است، عصر ظهور نیز چنین خواهد بود و این به جهت درک کم ما از دوران ظهور است، همچنانکه در روایتی نیز بر این مسئله تاکید شده است. (نعمانی، 1397، ص 321 )
 
6.تحقق حکومت اسلامی فراگیر با ویژگی های خاص
اصل تحقّق حکومت جهانی مبتنی بر عدالت و خدا محوری، بخشی از این نوید قرآن است که: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ ءَامَنُواْ مِنکمُ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فی الْأَرْض» [نور-55] افزون بر آن، روایاتی منظور از موعودِ استخلاف، (وعده داده شده به جانشینی و حکومت در روی زمین) را حضرت مهدی(عج) دانسته اند، (صدوق، 1395، ج1: 595) در روایتی از رسول اکرم(ص) نیز بر فتح شرق و غرب و حکومت فراگیر حضرت در سراسر کره خاکی تاکید شده، (صدوق، 1404، ص1) نیز استقرار کامل دین اسلام و غلبه اسلام بر سایر دین ها، (توبه- 32 و33) از جمله آثار این حکومت فراگیر به شمار می رود، اما این حکومت ویژگی های دیگری نیز دارد که به صورت مختصر بدان ها اشاره می شود:
 
6.1. از بین رفتن فقر، ظلم و اندوه در پرتوی عمل به سنت پیامبر
 
پس از قیام جهانی حضرت، در روزگار حاکمیت آن عدالت گستر راستین، فقر و نیاز از جامعه بشری رخت بربسته، آفت و محرومیت از بین می رود؛ عقده های روانی مردم حل و زدوده شده، حزن و اندوه به سرور و شادمانی مبدل می گردد، دیگر نه ظالمی وجود دارد و نه مظلوم و ستمدیده ای! آرمان ها و آرزوهای مسلمانان متقی، محقق شده، زمین مهد صلح و آزادی گردیده، (قزوینی، 1387، ص 795) در پرتوی پیاده سازی دین اسلام به صورت کامل، به سنت پیامبر نیز به صورت کامل عمل می شود. (فتال نیشابوری، 1375، ج 2: 265) این مسئله در زیارت حضرت در سرداب مقدس نیز مورد تاکید قرار گرفته است. (مجلسی، 1403، ج 99: 85)
 
6.2.گزینش افراد لایق
 
گزینش استانداران لایق برای تمام بلاد و استان ها با برنامه کار و دستورات لازم، در حکومت حضرت، آثار مثبت زیادی را به همراه دارد که آباد شدن تمام زمین به واسطه کوشش و جدیت آنان، فراگیری عدل و دانش، مهربان شدن مردم با هم، فراگیر شدن امنیت عمومی و بروز عبادت صحیح و خالصانه (نور - 55)، بهبود وضع اقتصادی مردم به طوری که مستحق زکات پیدا نمی شود، (امینی، 1379، ص 319) از جمله کارکردهای این گزینش به شمار می رود.
 
6.3.ایجاد حکومت مقتدر
 
حضرت برای حکمرانی خود نیازمند اقتدار است، اساساً یکی از دلایل رفتار ظالمانه حکومت های جائر با مردم، برای به کرسی نشاندن منویات خود، نداشتن اقتدار است. (ابن مشهدی، 1419، ص: 477) در روایتی نیز بر یاری شدن حضرت بوسیله رعب و ترسی که خدا در دل دشمنان حضرت می اندازد تاکید شده (نوری، 1408، ج12: 335) که این مسئله نیز می تواند برای حضرت ایجاد اقتدار نماید.
 
6.3.1.مولفه های ایجاد حکومت مقتدر
 
اما حکومت مقتدر، نیازمند مولفه هایی است که به صورت مختصر و با رویکرد حکومت مهدوی بدان ها پرداخته می شود:
 
یکم. قانون جامع
 
یک انقلاب برای در هم شکستن وضع موجود و برقراری وضع مطلوب، به دو برنامه نیاز دارد: 1. برنامه برای از بین بردن ناهنجاری های موجود؛ 2. قانون مناسب برای حرکت جامعه به طرف وضعیت مطلوب و رسیدن به حالت آرمانی. در قسمت اول، حضرت هنگام ظهور ابتدا مردم را دعوت به دین و امامت می کند و اگر کسی مخالفت کرد با وی مقابله می کند که این روش بر گرفته از قرآن است، (بقره- 193) برنامه حضرت در بخش دوم نیز، عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) است، همچنانکه پیامبر اکرم(ص) بر همسانی سیره و سنت خود با حضرت، تاکید کردند. (صدوق، 1395، ج 2: 411)
 
دوم. رهبری
 
شرط دیگر برای پیدایش و استمرار یک انقلاب، وجود رهبر و پیشوایی آگاه، توان مند و دلسوز است تا با آشنایی کامل از اهداف، برنامه ها، زمینه ها و موانع، با مدیریتی صحیح و قاطع، حرکت انقلاب را راهبری کرده، تا آخرین نفس آن را ادامه دهد که حضرت خود این رهبری را عهده دار می شوند. (صدوق، 1395، ج 1: 264)
 
سوم. یاوران
 
شرط دیگر یک انقلاب، وجود یارانی فداکار است که در کلام امام جواد (ع) بر وجود چنین افرادی در کنار حضرت تاکید شده است. (صدوق، 1395، ج 2: 382)
 
چهارم. آمادگی و پذیرش عمومی در پرتوی تکامل عقل
 
از دیگر شرایط یک انقلاب و تحقق آن، پذیرش مردم است که در پرتو تکمیل عقول ایشان محقق می گردد، بدیهی است که اگر مردم آن را نپذیرند، حتماً به سرانجام مطلوب خود نخواهد رسید؛ نمونه ی آن، قیام خونین کربلاست که مردم نخواستند و به شهادت امام حسین(ع) منتهی شد. البته وظیفه امام حسین(ع) بر اساس دستور خدا، حرکت و قیام بود ولی چنانچه با پذیرش عمومی مردم همراه می شد برکات بسیار بیشتری را در بر می داشت. (عده ای از علماء، 1363، ص 6)پذیرش و اقبال مردم نیز در سایه معجزات حضرت (مفید، 1413، ج 2: 383) و محاجه ایشان با اهل تورات بر پایه تورات و با اهل انجیل بر مبنای انجیل، به گونه ای که جای هیچ گونه شک و تردیدی برای ایشان باقی نمی ماند، (نعمانی، 1397، ص237) و نیز تکامل عقول است که به معنای جمع و کامل شدن سپاهیان عقل است همچنانکه در حدیثی از امام صادق(ع) بر زدوده شدن جهل از بشر و به تکامل رسیدن فهم و درک انسان تاکید شده، چراکه دیگر در گرداب هوس نادانی و.... که جزو جنود جهل هستند گرفتار نشده، ضمن آزادی از بند آن ها، به فطرت سالم و اصلی باز می گردد. (صدوق، 1362، ج 2: 589)
 
6.4.ویژگیهای یاوران حضرت در حکومتش
 
6.4.1.افزایش بصیرت و چشم و گوش شیعیان
 
در عصر ظهور افزایش قدرت حواس مانند چشم و گوش، برای شیعیان رخ می دهد، تا آنجا که امام صادق(ع) بر دیدن شیعیان و شنیدن سخنان حضرت از سوی شیعیان، بدون تغییر مکان و هیچ واسطه ای تاکید کردند. (کلینی، 1407، ج 8: 241)
 
6.4.2.زدوده شدن ضعف و سستی از یاوران حضرت و افزایش قدرت ایشان
 
 امام سجاد(ع) در توصیف یاوران حضرت بر دور شدن ضعف و سستی از آنان (مجلسی، ج52: 326) و محکم شدن دل های ایشان همچون پاره های آهن، نیز افزایش قدرت جسمی آن ها در حد چهل مرد، تاکید فرمودند. (مجلسی، 1403، ج52: 317)
 
6.5.برقراری عدالت اجتماعی
 
امام کاظم(ع) مقصود آیه شریفه: "اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یحْی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها"(حدید- 17) را زنده شدن زمین به وسیله باران ندانستند بلکه آن را عدالت پس از ستم ـ یعنی زمان ظهور حضرت ـ عنوان فرمودند. (فیض کاشانی، 1415، ج5: 135)
 
6.6.رواج اصلاح و از بین رفتن فساد
 
قرآن کریم می فرماید: "لَقَدْ کتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُها عِبادِی الصَّالِحُونَ" (انبیاء - 105) در آن زمان، شرایط به گونه ای است که انسان ها حتی به ملکوت هم دسترسی می یابند که این در پرتو عمل صالح (مجلسی، 1403، ج92: 465) و نبود مانع، یعنی شیطان و هوای نفس خواهد بود. (حویزی، 1415، ج1: 735)
 
7.رشد شگفت انگیز دانش و عقول
دانش و عقول مردم در زمان حضرت، با انسان های دیگر زمان ها بسیار متفاوت است، امام کاظم(ع) بر این مسئله تاکیدکرده فرمودند: "یا بُنَی عُقُولُکمْ تَضْعُفُ عَنْ ذَلِک وَ أَحْلَامُکمْ تَضِیقُ عَنْ حَمْلِهِ وَ لَکنْ إِنْ تَعِیشُوا فَسَوْفَ تُدْرِکونَه" (عریضی، 1409؛ ص325) که مراد از «عقول» در روایت، همان است که آن را سطح فکری و فرهنگی می نامیم، منظور از «احلام» نیز همان اخلاص، نیروی اراده و مسئولیت پذیری است، همچنین سطح بالای دانش را نیز می توان در کلام امام باقر(ع) یافت که فرمودند: به حضرت، علم و کتاب به ارث داده می شود، (نعمانی، 1397، ص323) تکمیل علوم در زمان حضرت از دو حرف به 27 حرف را نیز به مطلب یادشده اضافه نمایید. (راوندی، 1409، ج 2: 841)
 
8.از بین رفتن بدعت ها
امام صادق(ع) یکی از رخدادهای پس از ظهور را از بین رفتن بدعت ها از دین و آشکار شدن دین کامل دانستند (استرآبادی، 1406، ص: 339) که در پرتوی حکومت مهدوی رخ داده و از اهداف این حکومت است.
 
9.رشد توامان معنویت و علم (تک بُعدی نبودن رشد علم)
 در حکومت مهدوی، علم در خدمت رشد معنوی و کمال انسان هاست، اما در جهان مادی کنونی، علم، دست آویزی برای تسلط و به زنجیر کشیدن دیگر ملت هاست، زیرا در حکومت مهدوی رضایت الهی مدنظر است اما در بسیاری از حکومت های دنیای امروز بویژه غرب، هوای نفس حاکم است که این نکته از دیگر تفاوت های ماهوی حکومت مهدوی با حکومت های جائر کنونی است.
 
10.تغییر در کیفیت قضاوت
نکته دیگری که بر زندگی و هدایت مردم تاثیر بسزایی دارد قضاوت عادلانه قاضیان است به گونه ای که ایشان هیچگاه بر خلاف حق حکم نخواهد کرد و این به دلیل آن است که قضات آن زمان، از دو ویژگیِ خودسازی و امدادهای غیبی بهره مندند، بنابراین به ناحق حکم نمی کنند، البته در برخی روایات به علم ائمه(ع) به واقع، در زمان قضاوت اشاره شده، ولی ایشان هیچگاه از این علم برای قضاوت استفاده نمی کردند، ولی حضرت اینچنین نبوده، از این علم خود استفاده می کنند، شاهد قرآنی آن، یادکرد این کتاب از علمی است که خدا به حضرت داود و سلیمان داده، (ص- 26 و نمل- 15 و انبیا- 79)، نیز در روایتی آمده که حضرت دل ها و بین کتف های قضات را مسح می کنند که باعث می شود تا ایشان به درستی قضاوت کنند، ( عیاشی، 1380، ج 2: 60) همچنین درباره قضات حضرت آمده که آنان با نگاه کردن به کف دست خود حقیقت امر را در می یابند. (نعمانی، 1397، ص: 319)
 
11.جلوگیری از طغیان مردم
بر اثر سایه افکندن نیروی ولایت بر همه مردمان تمامی نیروها و امکانات تحت پوشش حضرت قرار گرفته، توسط ایشان کنترل می شود تا مردمان از طغیان دور بمانند، (رک به: عیاشی، 1380، ج 2: 61) همچنین غنا و سیری دل مردم، (اربلی، 1381، ج 2: 483) از دیگر عواملی است که ایشان را از طغیان دور می دارد.
 
12.پذیرش بدون اجبار دین خدا از سوی عموم مردم، در سایه پیشرفت علوم
این مسئله در کمال اختیار و بدون اجبار و اکراه، صورت می پذیرد، به عبارت دیگر آن عصر، زمان تحقق این آیه شریفه است که:"وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یکونَ لَهُمُ الْخِیرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ (احزاب - 36)" زیرا مردم، دینی که خدا برای ایشان پسندیده (آل عمران - 19) را پذیرا خواهند شد که این مسئله بر اثر فزونی دانش مردم و پی بردن ایشان به محسنات این حکومت و دین، بیش از هر زمان دیگری خواهد بود، امیرالمومنین(ع) می فرمایند مردم نسبت به چیزی که آگاهی لازم را از آن ندارند دشمنند، (سید رضی، 1414، ص: 15) بنابراین اگر کسی خوبی چیزی را بداند مشروط به مغرض و هواپرست نبودن، ضمن تایید آن خوبی، پیرو آن نیز خواهد شد، البته علوم کنونی در مقایسه با علوم زمان حضرت بسیار کم است (اسراء - 85) چراکه در زمان حضرت، علم، 27 حرف خواهد شد، یعنی 25 حرف به این دو حرف کنونی، اضافه خواهد شد، (حلی، 1421، ص: 320) بنابراین مردم با افزایش دانش خود، دین را بهتر درک کرده، این مسئله باعث خواهد شد پذیرش آنها درباره دین نیز تقویت شده، در نتیجه آنها به سمت دین سرازیر شوند. (نصر -2)همچنین بشر به عجز خود پی برده و بر اثر آن، تسلیم خدا می شود، اساسا و به طور کلی بشر همه چیز را از طبیعت فرامی گیرد، از همین روست که هر کشفی، او را با خدای متعال آشناتر و نزدیک تر می گرداند، مشروط برآنکه به این مساله توجه لازم را داشته باشد، قرآن کریم نیز در قالب یک مثال به این نکته اشاره کرده و آن داستان قتل هابیل توسط قابیل است چراکه قابیل بعد از قتل، نمی دانست با جنازه برادر چه کند؟ تا اینکه کلاغی وی را راهنمایی کرد، (مائده - 31) پس در این داستان، به جهل انسان و فراگیری وی از طبیعت و منشا دانش او یعنی طبیعت اشاره شده، همچنانکه قابیل نیز پس از دریافت دانش، به جهل و ناتوانی خود اعتراف کرد، (مائده -31) بشر در زمان حضرت نیز چنین شرایطی خواهد داشت و بر پایه همین اعتراف و علمی که به دست می آورد تسلیم دین خدا شده و ایمان می آورد.
 
13.فراهم شدن بیشتر بسترهای تکامل انسان نسبت به سایر زمان ها
در زمان حضرت، زمینه ها برای تکامل انسان فراهم تر است اما این مساله نیازمند مقدماتی است چراکه انسان موجودی چند بُعدی بوده، در صورت اقناع درست این ابعاد، تکامل انسان نیز در پرتوی آنها اتفاق خواهد افتاد، به عنوان مثال می توان به مواردی چون: شکوفایی دانش و صنعت (مجلسی، 1403، ج52: 326) گسترش فرهنگ اسلامی، آموزش قرآن و معارف اسلامی (مجلسی، 1403، ج52: 352)، ساختن مساجد و در سایه آن، رشد معنویت و اخلاق، (همان، ج52، ص330)، گسترش امنیت در قضاوت ها و راه ها (همان، ج52، ص345)، شکوفایی اقتصاد و رفاه اجتماعی (همان، ج52، ص390) بویژه مسئله عمران، آبادانی و پیشرفت در کشاورزی و دامپروری (صدوق، 1395، ج1: 331، و مجلسی، 1403، ج52: 316)، بهداشت و درمان [همان، ج53: 62] و مانند آن اشاره کرد که همگی در راستای همین مساله هستند، چراکه برخورداری افراد جامعه از سلامت روحی و جسمی، عامل بسیار مهمی برای رشد و ارتقای معنوی انسان و نیز یاری خدا خواهد بود، شاهد بر نکته اخیر اینکه در برخی آیات و روایات ـ که بحث نعمت ها یا نقمت ها مطرح شده ـ خطابات آن متوجه جمع است نه فرد و این خطاب جمعی، نیز کاربرد واژه "قوم" در برخی آیات، نشان دهنده آن است که تصمیمات جمعی افراد، بر روند تغییرات در جامعه و ایجاد یا از بین رفت نعمت ها تاثیر مستقیم دارد، (مانند: مائده-65 و اعراف- 96 و شوری - 30 و روم - 41 و رعد - 11 و جز آن، نیز رک به: شریف رضی، 1414، ص: 257) از همین روست که حضرت؛ کمر به اصلاح جامعه می بندند تا در پرتو آن تکامل انسان نیز محقق گردد، بدیهی است تحصیل موارد یادشده در کنار هم، راه را برای تکامل انسان هموارتر و آسان تر خواهد کرد.
 
14.رضایت عمومی
رضایت زمانی حاصل می شود که ظلم و ستم برچیده شود و این نیز مبتنی بر عدالت خواهی دولت مردان و داشتن نیت خدایی ایشان همراه با پیشرفت و ترقی مادی و پیاده سازی دین اسلام است که در روایتی از رسول اکرم(ص) مورد تاکید قرار گرفته، (ابن حیون، 1409، ج 3: 385) نیز در زیارت هایی که درباره حضرت رسیده به زندگی اصیل و درست انسان در پرتو فروغ جاودانه تعالیم ایشان اشاره شده (کفعمی، 1418، ص: 286) تا جایی که حتی افراد مریض و ضعیف به دلیل بازیابی توانایی و سلامت خود در آن روز در شادی چنین حکومتی سهیم اند. (راوندی، 1409، ج 2: 839)
 
15.وفور نعمت و برکت
مثلاً در آن زمان کشاورزی بر اثر فراوانی باران رونق می یابد همچنانکه در روایتی بر ارسال برکت از سوی خداوند برای حضرت از آسمان تاکید شده است. (نجم الدین، 1378، ص 204)
 
همچنین در روایاتی بر برخورداری حضرت از نعمت های بی نظیر در تاریخ، نیز تراکم و انباشت ثروت در آن زمان (طبری، 1413، ص: 477) و آمدن خلیفه ای که بدون شمارش اموال را توزیع می کند، (ابن بطریق، 1407، ص: 425) و یافت نشدن نیازمند برای دادن صدقه و زکات بدو، تاکید شده است. (مفید، 1413، ج 2: 381)
 
جمع بندی
هدف اصلی از این نگاشته بررسی و استقصای برخی رخدادهای پس از ظهور و نیز گفتگو پیرامون چرایی آنها در خلال بیان مبانی آن، با استفاده از منابع اصیل اسلامی یعنی قرآن و روایات بود.
 
یافته های این پژوهش نشان داد که رخداد اصلی پس از ظهور حضرت، تشکیل حکومت عدل اسلامی از سوی ایشان، با مولفه هایی است که قرآن، روایات و نیز سیره پیامبر اکرم(ص) و سایر امامان بر آنها تاکید دارند، با این تفاوت که چنین حکومتی، هیچگاه در کره خاکی با این حدود و ثغور به وقوع نپیوسته است، در همین رابطه اما رخدادهای دیگری نیز به وقوع می پیوندند که رتبه آنها متاخر از رخداد تشکیل حکومت مهدوی است ولی در عین حال از مسئله حاکمیت و حکومت حضرت نیز جدا نبوده و بعضی از آنها جنبه مقدمی، تمهیدی، شکل دهندگی، تکمیلی و گاه معارض دارد، به عنوان مثال می توان به رجعت برخی مردگان اشاره کرد که ایشان به دنیا بازگشته، با قرار گرفتن در رکاب حضرت، ایشان را در رسیدن به اهداف اسلامی خود یاری می رسانند، در برابر، برخی نیز در صف معارضین حضرت قرار گرفته، با ایشان نبرد مسلحانه انجام می دهند، همچنین تغییر در سبک زندگی افراد، تغییر در نوع نگرش آنها به دنیا بر اثر دگرگونی اندیشه و رشد شگرف علم و حواس مادی، استفاده از نیروهای فراماده به صورت گسترده و گاه فراگیر و مواردی از این دست، از دیگر رخدادهایی است که با ویژگی های خاص خود، تنها به زمان ظهور حضرت اختصاص دارد.
 
درست است که این نگاشته به برخی از رخدادهای ظهور اشاره کرده ولی این بدان معنا نیست که استقصای نگارنده در این باره تام بوده، بلکه به احتمال زیاد، مواردی از دید نویسنده مخفی مانده است، همچنین تبیین مبانی ای که حضرت، عملکرد خود را بر پایه آنها قرار می دهد نیز همچنان جای گفتگو دارد زیرا آنچه ذکر شد تنها بخش کوچکی از این مسئله است، همچنین می توان روی برخی رخدادها به صورت ریز متمرکز شد به گونه ای که مثلا کیفیت و نیز چرایی آنها را بیشتر مورد بررسی و بحث قرار داد؛ این سوال که چگونه بشر بر نیروهای فراماده به صورت گسترده دست می یابد، چرا و چگونه حواس شیعیان به صورت معجزه آسایی تقویت می شوند به گونه ای که در هر جا امکان شنیدن صدای حضرت را دارند و مواردی از این دست، می توانند محملی برای بررسی بیشتر پیرامون رخدادهای پس از ظهور باشند.
 
منابع
 
1.قرآن کریم.
 
2.ابن بطریق، یحیی بن حسن، 1407، عمدة عیون صحاح الأخبار فی مناقب إمام الأبرار، قم، جامعة مدرسین، اول.
 
3.ابن حیون، نعمان بن محمد، 1409، شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار ع، قم، جامعه مدرسین، اول.
 
4.ابن طاووس، علی بن موسی، 1374، الطرائف، ترجمه داود إلهامی، قم، نوید اسلام، دوم.
 
5.ـــــــــــ، 1409، إقبال الأعمال، تهران، إسلامیه، اول.
 
6.ـــــــــــ، 1416، التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن، قم، صاحب الأمر، اول.
 
7.ابن قولویه، جعفر بن محمد، 1356، کامل الزیارات، نجف اشرف، دار المرتضویة، اول.
 
8.ابن مشهدی، محمدبن جعفر، 1419، المزار الکبیر، قم، دفتر انتشارات اسلامی، اول.
 
9.اربابی غلامرضا، 1372، عجایب حس ششم، تهران، گروه فرهنگی اربابی، اول.
 
10.اربلی، علی بن عیسی، 1381، کشف الغمة فی معرفة الأئمة ع، تبریز، بنی هاشمی، اول.
 
11.استرآبادی، علی، 1409، تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، قم، نشر إسلامی، اول.
 
12.اشکوری، محمد بن علی، 1373، تفسیر شریف لاهیجی، تهران، دفتر نشر داد، اول.
 
13.امینی ابراهیم، 1379، دادگستر جهان، قم، شفق، نوزدهم.
 
14.پکلیس ویکتور، 1373، توانایی های خود را بشناسید، ترجمه فرامرزی، تهران، پارسا، اول.
 
15.حلی، حسن بن سلیمان بن محمد، 1421، مختصر البصائر، قم، نشر إسلامی، اول.
 
16.حویزی، عبدعلی بن جمعه، 1415، تفسیر نور الثقلین، قم، اسماعیلیان، چهارم.
 
17.دیلمی، حسن بن محمد، إرشاد القلوب إلی الصواب، 1412، قم، شریف رضی، اول.
 
18.راوندی قطب الدین، سعیدبن هبة الله، 1409، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسه امام مهدی عج، اول.
 
19.رجالی تهرانی، علیرضا، 1387، یکصد پرسش و پاسخ پیرامون امام زمان عج، تهران، نبوغ، سوم.
 
20.شریف رضی، محمد بن حسین، 1414، نهج البلاغة (صبحی صالح)، قم، هجرت، اول.
 
21.شهرستانی، محمدبن عبدالکریم، 1387، تفسیرالشهرستانی المسمی بمفاتیح الأسرار و مصابیح الأبرار، تهران، مرکز البحوث و الدراسات للتراث المخطوط، اول.
 
22.صدوق اول، ابن بابویه، علی بن حسین، 1404، الإمامةوالتبصرةمن الحیرة، قم، مدرسة إمام مهدی عج، اول.
 
23.صدوق، ابن بابویه، محمد بن علی، 1362، الخصال، قم، جامعه مدرسین، اول.
 
24.ــــــــــــــــ، 1395، کمال الدین و تمام النعمة، تهران، اسلامیه، دوم.
 
25.ــــــــــــــــ، 1406، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، قم، شریف رضی، اول.
 
26.ــــــــــــــــ، 1378، عیون أخبار الرضا علیه السلام، تهران، نشر جهان، اول.
 
27.طبرسی، فضل بن حسن، 1372، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تهران، ناصر خسرو، سوم.
 
28.ــــــــــــــ، 1417، إعلام الوری بأعلام الهدی، قم، آل البیت ع، اول.
 
29.ــــــــــــــ، 1412، تفسیر جوامع الجامع، قم، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، اول.
 
30.طبری آملی صغیر، محمد بن جریر بن رستم، 1413، دلائل الإمامة، قم، بعثت، اول.
 
31.طوسی، محمدبن حسن، 1411، مصباح المتهجّد وسلاح المتعبّد، بیروت، مؤسسة فقه شیعة، اول.
 
32.ـــــــــــــــــــ، 1407، تهذیب الأحکام، تهران، إسلامیه، چهارم.
 
33.عاملی شیخ حر، محمدبن حسن، 1425، إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، بیروت، اعلمی، اول.
 
34.عده ای از علماء، 1363، الأصول الستة عشر، قم، دار الشبستری، اول.
 
35.عریضی، علی بن جعفر، 1409، مسائل علی بن جعفر و مستدرکات ها، قم، آل البیت ع، اول.
 
36.عیاشی، محمد بن مسعود، 1380، تفسیر عیاشی، تهران، علمیة، اول.
 
37.فتال نیشابوری، محمد بن احمد، 1375، روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، قم، رضی، اول.
 
38.فضل الله، محمد حسین، 1419، من وحی القرآن، بیروت، دار الملاک، اول.
 
39.فیض کاشانی، محمد بن شاه مرتضی، 1371، نوادر الأخبار فیما یتعلق بأصول الدین، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، اول.
 
40.ـــــــــــــ، 1415، تفسیر صافی، تهران، مکتبة الصدر، دوم.
 
41.قزوینی سیدمحمدکاظم، 1387، امام مهدی علیه السلام، از ولادت تا ظهور، ترجمه و تحقیق: علی کرمی و سید محمد حسینی، قم، الهادی، سوم.
 
42.کفعمی، ابراهیم بن علی عاملی، 1418، البلد الأمین و الدرع الحصین، بیروت، أعلمی، اول.
 
43.کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، 1429، کافی، قم، دار الحدیث، اول .
 
44.مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، 1403، بحار الأنوار، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، دوم.
 
45.ــــــــــــــــــ، 1423، زاد المعاد- مفتاح الجنان، بیروت، أعلمی، اول.
 
46.مجلسی نجم الدین، 1378، چشم اندازی به حکومت مهدی(عج)، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، سوم.
 
۱. مدرسی، محمدتقی، 1419، من هدی القرآن، تهران، دار محبی الحسین ع، اول.
48.مرکز فرهنگ و معارف قرآن (جمعی از نویسندگان)، 1382، دایرة المعارف قرآن کریم، قم، دفتر تبلیغات اسلامی قم، سوم.
 
49.مفید، محمدبن محمد، 1413، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، قم، کنگره شیخ مفید، اول.
 
50.مکارم شیرازی، ناصر، 1371، تفسیر نمونه، تهران، إسلامیة، دهم.
 
51.نجفی محمدجواد، 1371، ستارگان درخشان، سرگذشت حضرت صاحب الزمان عج، تهران، اسلامیه، پنجم.
 
52.نعمانی، ابن أبی زینب، محمد بن ابراهیم، 1397، الغیبة، تهران، صدوق، اول.
 
53.نوری، حسین بن محمد تقی، 1408، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، قم، مؤسسة آل البیت ع، اول.
 
54.نیلی نجفی،بهاءالدین،علی بن عبدالکریم، 1426، سرورأهل الإیمان فی علامات ظهورصاحب الزمان عج،قم،دلیل ما،اول.
 
55.ورام بن أبی فراس، مسعود بن عیسی، 1410، مجموعة ورّام، قم، مکتبه فقیه، اول.

مؤلفه‌های شخصیت سالم در قرآن

 
قرآن مجید شخصیت انسان را به گونه‌ای بیان نموده است که هم متمایز از حیوانات است و هم انسان‌ها را تنها به خاطر ویژگی‌های جسمانی در یک جایگاه به شمار نمی‌آورد، بلکه انسان‌های با ویژگی‌های روحی و روانی را در یک جایگاه شخصیتی معرفی می‌نماید. 
 از آنجا که ساختار روح و روان انسان با حیوانات متفاوت است و بدان سبب که حقیقت انسان به روح و روان اوست و از آن سو که قرآن شخصیت انسان را بر اساس باورها، انگیزه‌ها، اعمال و رفتارش ارزیابی می‌کند، بر همین اساس، روان‌شناسی شخصیت انسان سالم و صاحب قلب سلیم در نگاه قرآن از اهمیت خاصی برخوردار است؛ لذا بایسته، است ویژگی‌های شخصیت دارای سلامت و بهداشت روان در سه حوزه «قلب، عقل و رفتار» یعنی «گرایش و گروش، بینش و نگرش، روش و منش از منظر قرآن مجید» مورد ژرف‌کاوی قرار گیرد و ویژگی‌های شناختی،عاطفی و  رفتاری آن بررسی شود.
 
اول. ویژگی بینش و نگرش (عقل)
هر انسانی نیازمند شناخت نسبت به خود، جهان اطراف، مبدأ هستی و فرجام حیات است و شاید بتوان گفت که بزرگ‌ترین دغدغه همه اندیشمندان از آغاز تاکنون در سه چیز بوده است؛ «بدایت، هدایت و نهایت». ویژگی شناختی، بینش و نگرش انسان اعم از جهان‌بینی و اعتقادات و باورها را در بر می‌گیرد که لایه‌های درونی و زیرین فرهنگ هر جامعه‌اند و زیر بنای گرایش و گروش افراد را می‌سازند؛ یعنی ویژگی عاطفی بر ویژگی شناختی رویش می‌کند و عواطف، هیجانات، احساسات، عشق و نفرت را شامل می‌شود. نیز ویژگی رفتاری به نوعی ریشه در گرایش و گروش انسان دارد. پس می‌توان ویژگی شناختی را مهم‌ترین و اساسی‌ترین رکن حیات بشری به شمار آورد؛ بدین سبب است که پیامبران و رهبران آسمانی تلاش کرده‌اند تا با ارایه بینش درست‌، دقیق و عمیق، انسان‌ها را به سوی خدا دعوت نمایند و بر بال خرافات و تعصبات کور و جهل و عوام‌زدگی حرکت نکنند. این ویژگی در سه بخش قابل ارایه است:
 
الف. شناخت و ایمان به مبدأ
 
از منظر قرآن مجید، انسان دارای شخصیت سالم، نگاهی توحیدی به نظام هستی دارد و آن را دارای خالقی توانا، حکیم، دانا و قابل اتکال می‌داند؛ از این‌رو، آرامش باطنی دارد و می‌داند که همه امور در دست قدرت الهی است. در مقابل، انسان‌هایی قرار دارند که نگاهی شرک‌آلود، منافقانه یا کفر آلود دارند. افرادی که یا دچار تعدد شخصیت‌اند یا عمق نگاهشان محدود است. انسان دارای شخصیت سالم با شناخت و ایمان به مبدأ بر آن است که:
 
1ـ امکان شناخت آغاز هستی وجود دارد؛ آن هم با سیر در آفاق و مطالعه زمین؛
قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى (طه/50)؛ «گفت: پروردگار ما كسى است كه به هر چيزى، آفرينشى (در خور) او عطا كرده؛ سپس راه‏نمايى نموده است».
2ـ آفریننده هستی، نظام تکوین را بر اساس حکمت، علم و به اندازه آفریده است و همه موجودات هستی را در یک مجموعه کاملاً مرتبط و هماهنگ خلق نموده است؛ به گونه‌ای که هر یک از موجودات اعم از بسیط و مرکب در مجموعه هستی نقش شایسته خود را ایفا می‌کنند (1)؛
سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى (اعلی/1ـ3)؛ «نام پروردگار والاترت را تسبيح بگوى؛ (همان) كسى كه آفريده و مرتّب كرد و كسى كه معين كرد و رهنمون ساخت».
3ـ علم خداوند به افراد و امور و پدیده‌ها از هرکس و هر چیز حتی از خود موجودات بیشتر است:
الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّكَ وَاسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنشَأَكُم مِنَ الْأَرْضِ وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ فَلاَ تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى‏ّ (نجم/ 32)؛ «(همان) كسانى كه از گناهان بزرگ و [كارهاى‏] زشت پرهيز مى‏كنند، مگر گناه كوچك، كه پروردگارت گسترده‏ آمرزش است. او به شما داناتر است، آن‏گاه كه شما را از زمين پديد آورد و آن‏گاه كه شما در شكم‏هاى مادرانتان، جنين [= پنهان‏] بوديد؛ پس خودتان را [پاك و] رشد يافته نشمريد (و خودستايى نكنيد) كه او به كسى كه خودنگه‏دارى كند، داناتر است».
رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ إِن يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ أَوْ إِن يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً (اسراء/ 54)؛ «پروردگارتان به (حالات) شما داناتر است. اگر بخواهد (و شايسته باشيد)، بر شما رحمت مى ‏آورد و اگر بخواهد (و مستحق باشيد)، شما را عذاب مى‏ كند؛ و تو را بر آنان به عنوان كارساز (و نگهبان) نفرستاديم».
ـ ـوَاللَّهُ خَلَقَكُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْوَاجاً وَمَا تَحْمِلُ مِنْ أُنثَى‏ وَلاَ تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَمَا يُعَمَّرُ مِن مُعَمَّرٍ وَلاَ يُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتَابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌّ (فاطر/11)؛ «و خدا شما را از خاكى آفريد، سپس از آب اندك سيّال. سپس شما را به صورت جفت‏هايى قرار داد و هيچ ماده ‏اى باردار نمى‏ شود و نمى‏ زايد مگر به علم او و هيچ كهنسالى عمر طولانى نمى‏ كند و از عمرش كاسته نمى ‏شود، مگر اينكه در كتاب (علم الهى ثبت) است. در حقيقت، آن (كارها) بر خدا آسان است».
 
4ـ عالم محضر خداست و تمام لایه‌های وجودی موجودات در محضر و حوزه دانش اوست؛
أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى (علق/ 14)؛ «آيا ندانسته كه خدا (او را) مى‏ بيند؟».
إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ وَمَا يَخْفَى (اعلی/ 7)؛ «مگر آنچه را خدا بخواهد؛ [چرا] كه او آشكار و آنچه را پنهان مى‏ شود مى ‏داند».
وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يُوعُونَ (انشقاق/23)؛ «و خدا به آنچه (در ذهن) ذخيره مى‏ كنند، داناتر است».
 
5ـ ملک و پادشاهی نامحدود خداوند نشان قدرت بی پایان خداوند است؛
تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى‏ كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ (ملک/ 1ـ2)؛ «خجسته (و پايدار) است آن (خدايى) كه فرمان‏روايى فقط به دست اوست و او بر هر چيزى تواناست؛ (همان) كسى كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتر است و او شكست ‏ناپذير (و) بسيار آمرزنده است».
قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى‏ كُلِّ شَيْ‏ء قَدِيرٌ (آل‌عمران/ 26)؛ «بگو: «بار خدايا! به هر كه (شايسته بدانى و) بخواهى، فرمان‏روايى مى ‏بخشى؛ و از هر كه بخواهى، فرمان‏روايى را باز مى‏ ستانى؛ و هر كه را بخواهى، عزّت مى ‏دهى؛ و هر كه را بخواهى، خوار مى‏ گردانى؛ (همه) نيكى(ها) تنها به دست توست؛ كه تو بر هر چيزى توانايى».
ـ و رحمت همه از اوست و بسیار بخشنده است؛
رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّاب (آل‌عمران/ 8)؛ «(استواران در دانش مى‏ گويند:) [اى‏] پروردگار ما! پس از آنكه راهنمايى‏ مان كردى دل‏هايمان را كژ مگردان و از نزد خود رحمتى بر ما ببخش؛ [چرا] كه تنها تو بسيار بخشنده ‏اى».
 
6 ـ خداوند خلف وعده نمی‌کند؛
رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لاَرَيْبَ فِيهِ إِنَّ اللّهَ لاَيُخْلِفُ الْمِيعَادَ (آل‌‌عمران/ 9)؛ «[اى] پروردگار ما! در واقع تو گردآورنده‏ مردمانى، در روزى كه هيچ ترديدى در آن نيست؛ [زيرا] كه خدا از وعده‏ [خود] تخلف نمى‏ كند».
 
7ـ به خداوند می‌توان توکل کرد و او به تنهایی  بنده را کفایت می‌کند؛
وَيَقُولُونَ طَاعةٌ فَإِذَا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ وَاللّهُ يَكْتُبُ مَا يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى‌ اللّهِ وَكَفَى‏ بِاللّهِ وَكِيلاً(نساء/ 81)؛ «و (منافقان) مى‏گويند: «فرمان‏بردار[يم‏]»، [ولى‏] هنگامى كه از نزد تو بيرون مى ‏روند، گروهى از آنان، شبانه، بر خلاف آنچه تو مى‏ گويى، تدبير مى‏ كنند؛ و خدا آنچه را شبانه تدبير مى‏ كنند، مى‏ نگارد. پس، از آنان روى گردان و بر خدا توكّل كن و كارسازى خدا كافى است».
 
8 ـ خداوند به بندگانش بسیار نزدیک است و فریادشان را می‌شنود و اجابت می‌کند؛
وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِيْ وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَِ (بقره/ 186)؛ «و هنگامى كه بندگانم از تو درباره‏ من بپُرسند، پس (بگو:) در حقيقت من نزديكم، دعاى دعاكننده را به هنگامى كه [مرا] مى ‏خواند، پاسخ مى‏ گويم. پس بايد (دعوتِ) مرا بپذيرند و بايد به من ايمان بياورند، باشد كه آنان راه يابند (و به مقصد برسند)».
ب. شناخت نسبت به جهان هستی
 
دیدگاه انسان با شخصیت سالم نسبت به جهان هستی چنین است:
1ـ جهان هستی را هدفدار می‌داند که از روی حکمت جریان دارد؛
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى‏ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ (آل‌عمران/ 191)؛ «(همان) كسانى كه [در حال‏] ايستاده و نشسته و بر پهلوهايشان [آرميده‏]، خدا را ياد مى‏ كنند و در آفرينش آسمان‏ها و زمين تفكّر مى‏ كنند، (در حالى كه مى‏گويند: اى) پروردگار ما! اين‏[ها] را بيهوده نيافريده‏ اى؛ منزّهى تو؛ پس ما را از عذابِ آتش حفظ كن!»
و در مقابل، به ناپایداری دنیا ایمان دارد:
الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَواباً وَخَيْرٌ أَمَلاً (کهف/46)؛ «و (ياد كن) روزى را كه كوه‏ها را روان مى‏ گردانيم و زمين را آشكارا (و مسطّح) مى ‏بينى؛ و آن (مردم)ان را گردآورى مى‏ كنيم و هيچ يك از ايشان را فروگذار نمى ‏كنيم».
2ـ تسلیم قضای الهی است؛
كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ  لَكُمْ وَعَسَى‏ أَن تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى‏ أَن تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لاَتَعْلَمُونَ (بقره/ 216)؛ «جنگ بر شما مقرّر شد، حال آنكه برايتان ناخوشايند است؛ و چه بسا از چيزى ناخشنوديد و آن براى شما خوب است؛ و چه بسا چيزى را دوست مى‏ داريد و آن براى شما بد است. و خدا مى‏ داند و شما نمى‏ دانيد»،
با این حال، به تأثیر دعا در امورات کیهانی و زندگی انسانی باور دارد؛
‏وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ (غافر/ 60)؛ «و پروردگار شما گفت: مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم! در واقع، كسانى كه نسبت به پرستش من تكبّر مى‏ ورزند، به زودى با خوارى وارد جهنّم مى‏ شوند!».
ج. شناخت خود
 
شناخت انسان با شخصیت سالم از خود به قرار ذیل است:
 
1ـ استعداد خویش را می‌داند؛
لاَتُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَهَا لاَ تُضَارَّ وَالِدَةٌ بِوَلَدِهَا وَلاَمَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَعَلَى الْوَارِثِ مِثْلُ ذلِكَ فَإِنْ أَرَادَا فِصَالاً عَن تَرَاضٍ مِنْهُمَا وَتَشَاوُرٍ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا وَإِنْ أَرَدْتُّمْ أَن تَسْتَرْضِعُوا أَوْلاَدَكُمْ فَلاَجُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِذَا سَلَّمْتُمْ مَا آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَاتَّقُوا اللّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌَ (بقره/ 233)؛ «هيچ كس جز به اندازه توانايى‏ اش تكليف نمى‏ شود. هيچ مادرى به واسطه فرزندش ضرر نبيند (و به او زيان نرساند)؛ و نه كسى كه فرزند برايش متولد شده به واسطه فرزندش (ضرر نبيند و به او زيان نرسد) و بر وارث مانند اين (احكام، واجب) است. و اگر آن دو، با رضايت و مشورت يكديگر بخواهند [كودك را زودتر] از شير باز گيرند، پس هيچ گناهى بر آن دو نيست. و اگر خواستيد دايه‏ اى براى فرزندان خود بگيريد، پس هيچ گناهى بر شما نيست، هنگامى كه آنچه را (وعده) داده‏ ايد به طور پسنديده بپردازيد. و خودتان را از [عذاب] خدا نگه داريد و بدانيد كه خدا به آنچه انجام مى‏ دهيد، بيناست»
و خود را در برابر کارها مسئول می‌داند؛ و لاَّ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى‏ وَأَن لَّيْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى‏ (نجم/ 38ـ39)؛ «كه هيچ باربردارى بار سنگين (گناه) ديگرى را برنمى ‏دارد و اينكه براى انسان جز كوشش او نيست».
 
2ـ به خلیفه بودن انسان ایمان دارد؛
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَِ (بقره/ 30)؛ «(و ياد كن) هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان فرمود: در حقيقت، من در زمين، جانشينى [= نماينده‏ اى‏] قرار می ‏دهم. (فرشتگان) گفتند: آيا كسى را در آن قرار مى ‏دهى كه در آن فساد كند و خون‏ها بريزد؟ در حالى كه ما به ستايش تو تنزيه مى‏ گوييم و تو را پاك مى ‏شماريم! (پروردگار) گفت: در واقع من آنچه را نمى ‏دانيد، مى ‏دانم».
 
3ـ به ملاقات الهی ایمان دارد؛
يَاأَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ (انشقاق/ 6)؛ «اى انسان! در حقيقت، تو به سوى پروردگارت كاملاً تلاش مى‏ كنى (و رنج مى‏ كشى) و او را ملاقات مى ‏كنى»
و برای ملاقاتی ناب خود را مهیا می‌سازد؛
قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى‏ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (کهف/ 110)؛ «بگو: من فقط بشرى همانند شما هستم؛ به سوى من وحى مى ‏شود كه معبودتان معبودى يگانه است؛ و هركس به ملاقات پروردگارش همواره اميد دارد، پس بايد كار شايسته‏ اى انجام دهد و هيچ كس را در عبادت پروردگارش شريك نكند».
 
4ـ مرگ‌اندیش است و می‌داند که مرگ، او را در هر حال در بر خواهد گرفت؛
أَيْنََما تَكُونُوا يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِن عِندِكَ  قُلْ كُلٌّ مِنْ عِندِاللّهِ فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً (نساء/ 78)؛ «هر كجا باشيد، مرگ شما را درمى يابد اگر چه در برج‏هاى استوار [و مرتفع] باشيد. و اگر (پيشامد) خوبى به آن (ساده ‏دلان يا منافق)ان دررسد، مى‏ گويند: اين از طرف خداست. و اگر (حادثه) بدى به آنان دررسد، مى‏ گويند: اين از جانب توست. بگو: «همه [اينها] از طرف خداست. و اين گروه را چه شده است كه به فهم عميق سخن نزديك نيستند؟!».
كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ (عنکبوت/57)؛ «هر شخصى چشنده مرگ است؛ سپس فقط به سوى ما بازگردانده مى ‏شويد»
و در عین حال، به رحمت و مغفرت الهی امید دارد؛
وَلَئِن قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللّهِ وَرَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (آل‌عمران/ 157)؛ «و اگر [هم‏] در راه خدا كشته شويد يا بميريد، حتماً آمرزشى از جانب خدا و رحمت [او]، از [همه‏] آنچه آنان جمع مى‏ كنند بهتر است».
دوم. گرایش و گروش
از دیگر ابعاد شخصیت انسانی که در قرآن مجید مورد  دقت قرار گرفته، ویژگی‌های عاطفی انسان است. شادی و اندوه، خشم و کظم، انگیزه و انگیخته، گریه و خنده، بیم و امید در آیات قرآنی این نکته را تأکید دارد که شخصیت انسان در انگیزش و هیجان و عاطفه بایسته ژرف‌کاوی است و این نکته که شخصیت سالم قرآنی در بعد قلبی و عاطفی چه ویژگی‌هایی دارد، بسیار حایز اهمیت است. تأکید اسلام بر جایگاه قلب و بیان واژگانی چون فؤاد، صدر، قلب در قرآن و نیز اشاره به الهامات قلبی، به ویژه بیماری‌های قلبی با محوریت گرایش و گروش، نشان از آن دارد که تأثیر این بعد بر شخصیت سالم قرآنی فراوان است و آیات قرآنی بر آن گواه است. برخی از این موارد بدین قرار است:
 
1ـ ویژگی اعتدال در تحلیل دست‌آوردها و از دست داده‌ها از مهم‌ترین نشانه‌های آنان است که هم با پدیده داغدیدگی به سامان مواجه می‌شوند و هم با پیروزی‌ها به غرور و تکبر و فخرفروشی نمی‌افتند؛
لِكَيْلاَ تَأْسَوْا عَلَى‏ مَا فَاتَكُمْ وَلاَتَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لاَيُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍا (حدید/ 23)؛ «به ‏خاطر آنكه برآنچه از دستتان رفته تأسف مخوريد و به آنچه به شما داده است شادمان نَباشيد؛ و خدا هيچ متكبّر خيال‏پرداز فخرفروشى را دوست ندارد».
إِنَّ قَارُونَ كَانَ مِن قَوْمِ مُوسَى‏ فَبَغَى‏ عَلَيْهِمْ وَآتَيْنَاهُ مِنَ الْكُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُوْلِي الْقُوَّةِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لاَ تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْفَرِحِينَ (قصص/76)؛ «در واقع، قارون از قوم موسى بود و بر آنان ستم كرد؛ از گنج‏ها به او آن‏چنان داديم كه واقعاً (حملِ) خزينه‏ هاى او بر گروه پيوسته نيرومندى سنگين بود! (يادكن) هنگامى را كه قومش به او گفتند: شادمان مشو؛ [چرا] كه خدا شادمانانِ (سرمست) را دوست ندارد».
لاَتَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمَا أَتَوْا وَيُحِبُّونَ أَن يُحْمَدُوا بِمَا لَمْ يَفْعَلُوا فَلاَتَحْسَبَنَّهُم بِمَفَازَةٍ مِنَ الْعَذَابِ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌْ (آل‌عمران/ 188)؛ «هرگز مپندار كسانى كه بدانچه انجام داده ‏اند، شادى مى‏ كنند و دوست دارند كه به خاطر آنچه انجام نداده‏ اند، ستايش شوند. پس هرگز مپندار كه براى آنان نجاتى از عذاب است، و حال آنكه برايشان، عذابى دردناك است!».
 
2ـ آرامش روانی از نعمت‌های بزرگی است که در سایه ایمان و عمل صالح به دست می‌آید؛
الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (رعد/28)؛ «(همان) كسانى كه ايمان آورده‏ اند و دل‏هايشان با ياد خدا آرام مى‏ گيرد. آگاه باشيد كه تنها با ياد خدا دل‏ها آرامش مى ‏يابد!».
و دست یازیدن به گناه و ستم می‌تواند آن را به خطر اندازد؛
الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُم مُهْتَدُونَ (انعام/82)؛ «كسانى كه ايمان آوردند و ايمانشان را با ستم (= شرك) نياميختند، امنيت تنها براى آنهاست؛ و آنان ره‏يافتگان‏ اند!».
3ـ شاید بحث از سلامت روان یا بهداشت روانی از آن جهت حایز اهمیت است که بیماران فراوانی از بیماری روانی  رنج می‌برند و قرن ما قرن بیماری روانی نامبردار شده است. و عدم افسردگی‌، ترس و اضطراب از نشانه‌های شخصیت سالم در قرآن است؛
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ (بقره/ 38)؛ «گفتيم: «همگى از آن فرو آييد! و اگر رهنمودى از طرف من براى شما آمد، پس كسانى كه از رهنمود من پيروى كنند، پس نه هيچ ترسى بر آنان است و نه آنان اندوهگين مى‏ شوند».
بَلَى‏ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَلاَخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ (بقره/ 112)؛ «آرى، كسى كه چهره‏ ى [وجود]ش را براى خدا تسليم كند در حالى كه او نيكوكار است، پس فقط براى اوست پاداشش نزد پروردگار او؛ و نه هيچ ترسى بر آنان است و نه آنان اندوهگين مى ‏شوند».
وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ فَمَنْ آمَنَ وَأَصْلَحَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونََ (انعام/ 48)؛ «و (ما) فرستادگان را جز مژده‏ آور و هشدار دهنده نمى‏ فرستيم و كسانى كه ايمان آورند و اصلاح نمايند، پس نه هيچ ترسى بر آنان است و نه آنان اندوهگين مى ‏شوند».
أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لاَخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَهُمْ يَحْزَنُونَ (یونس/62)؛ «آگاه باشيد كه دوستان خدا نه هيچ ترسى بر آنان است، و نه آنان اندوهگين مى‏ شوند».
4ـ انسان سالم گناه نمی‌کند و اگر لغزشی داشته باشد، استغفار می‌کند و ناامید نمی‌شود؛
وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللّهُ وَلَمْ يُصِرُّوا عَلَى‏ مَا فَعَلُوا وَهُمْ يَعْلَمُونََ (آل‌‌عمران/ 135)؛ «و كسانى كه چون [كار] زشتى كنند يا بر خودشان ستم روا دارند، خدا را ياد مى‏ كنند. پس براى [پيامد] گناهانشان آمرزش مى ‏طلبند - و چه كسى جز خدا [پيامد] گناهان را مى‏ آمرزد؟ـ و بر آنچه انجام داده‏ اند، در حالى كه آنان مى ‏دانند (كه گناه است)، پافشارى نمى‏ كنند».
قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى‏ أَنفُسِهِمْ لاَتَقْنَطُوا مِن رَحْمَةِ‌اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (زمر/ 53)؛ «بگو: اى بندگان من كه در مورد خودتان زياده روى كرده‏ ايد! از رحمت خدا نااميد نشويد؛ [چرا] كه خدا تمام آثار (گناهان) را مى‌آمرزد؛ كه تنها او بسيار آمرزنده [و] مهرورز است».
 
 انسان سالم احساس حقارت ندارد؛
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ(تین/ 4)؛ «به يقين، انسان را در بهترين (نظام معتدل و) استوار آفريديم».
ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ (مؤمنون/ 14)؛ «سپس آب اندك سيّال را به صورت [خون بسته‏] آويزان آفريديم؛ و [خون بسته‏] آويزان را به صورت (چيزى شبيه) گوشت جويده شده آفريديم؛ و گوشت جويده شده را به صورت استخوان‏هايى آفريديم و بر استخوان‏ها گوشتى پوشانديم. سپس آن را به صورت آفرينش ديگرى پديد آورديم؛ و خجسته باد خدا كه بهترين آفرينندگان است!».
6ـ اگر انسان در مهار انگیزه‌های خود دچار شکست یا زیاده‌روی شود، از اهداف انسانی‌اش فاصله گرفته، به انحراف می‌افتد، اما از ویژگی‌های شخصیت سالم مهار انگیزه‌ها و جهت‌دهی آنها در مسیری درست است؛
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى (نازعات/ 40)؛ «و اما كسى كه از مقام پروردگارش ترسيده و نفس را از هوس منع كرده».
7ـ مهار خشم و خشونت ویژگی دیگر اوست؛
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (آل‌‌عمران/ 134)؛ «(همان) كسانى كه در راحتى و سختى (و خوشحالى و ناراحتى اموال خود را در راه خدا) مصرف مى‏ كنند و خشم شديد (خود) را فرو مى ‏برند؛ و از مردم درمى ‏گذرند؛ و خدا نيكوكاران را دوست دارد».
8 ـ برتری‌طلبی را برنمی‌تابد؛
تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَيُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الْأَرْضِ وَلاَ فَسَاداً وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (قصص/ 83)؛ «آن سراى آخرت است كه آن را براى كسانى قرار مى‏ دهيم كه هيچ برترى و فسادى در زمين نمى‏ خواهند؛ و فرجام (نيك) براى خودنگه‏داران است».
9ـ عدم حسادت نیز در وجود شخص سالم است؛
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى‏ مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُم مُلْكاً عَظِيماً(نساء/ 54)؛ «يا اينكه نسبت به مردم (= پيامبر و اهل بيتش)، بر آنچه خدا از فضلش به آنان عطا كرده، رشك مى ‏ورزند؟! و به يقين [ما] به خاندان ابراهيم (كه يهود از آنها هستند نيز) كتاب [الهى‏] و فرزانگى داديم و فرمان‏روايى بزرگى به آنان عطا كرديم».
10ـ تملّق‌پذیر نیست؛
لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمَا أَتَوْا وَيُحِبُّونَ أَن يُحْمَدُوا بِمَا لَمْ يَفْعَلُوا فَلاَتَحْسَبَنَّهُم بِمَفَازَةٍ مِنَ الْعَذَابِ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (آل‌عمران/ 188)؛ «هرگز مپندار كسانى كه بدانچه انجام داده ‏اند، شادى مى ‏كنند و دوست می‌دارند كه به خاطر آنچه انجام نداده‏ اند، ستايش شوند. پس هرگز مپندار كه براى آنان نجاتى از عذاب است و حال آنكه برايشان عذابى دردناك است!».
11ـ محبت و دوستی نسبت به خدا، خود و دیگران نشان سلامت است و شخص سالم نیز دوستدار دیگران است؛
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى‌ اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ (آل‌عمران/ 159)؛ «و به سبب رحمتى از جانب خدا با آنان نرم‏خو شدى؛ و اگر (بر فرض) تندخويى سخت‏دل بودى، حتماً از پيرامونت پراكنده مى ‏شدند. پس، از آنان درگذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار[ها] با آنان مشورت كن و هنگامى كه تصميم گرفتى، بر خدا توكّل كن؛ چرا كه خدا توكّل كنندگان را دوست مى‏ دارد».
 
مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِيَماهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى‏ عَلَى‏ سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَاللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً (فتح/29)؛ «محمد(ص) فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند، بر كافران سخت‏گير (و) در ميان خود مهرورزند؛ آنان را ركوع ‏كنان [و] سجده ‏كنان مى ‏بينى، در حالى كه بخشش و خشنودى ‏اى از خدا مى‏ جويند. نشانه آنان در چهره ‏هايشان از اثر سجده [نمايان‏] است؛ اين مثال آنان در تورات است و مثال آنان در انجيل است: همانند زراعتى كه جوانه‏ اش را بيرون آورده، پس آن را تقويت كرده و محكم گرداند، پس بر ساقه‏ هاى خود راست قرارگيرد، در حالى كه كشاورزان را شگفت زده كند تا كافران را به خاطر آنان به خشم آورد! خدا به كسانى از آنان كه ايمان آوردند و [كارهاى‏] شايسته انجام دادند، آمرزش و پاداش بزرگى را وعده داده است».
دوست‌دار خدا نیز هست؛
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِدُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْدَاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبَّاً لِلَّهِ وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِيعاً وَأَنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِِ (بقره/ 165)؛ «و برخى از مردم كسانى هستند كه از غير خدا، همانندهايى (معبودگونه) برمى‏ گزينند كه همانند دوستى خدا، آنها را دوست دارند. و[لى‏] كسانى كه ايمان آورده ‏اند خدا را بيش‏تر دوست دارند. و اگر (بر فرض) كسانى كه ستم كردند، بدانند در هنگامى كه عذاب را مشاهده مى‏ كنند (خواهند دانست) كه تمام قدرت از آنِ خداست! و به راستى خدا سخت كيفر است».
12ـ با داغدیدگی درست کنار می‌آید؛
الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ (بقره/ 156)؛ «(همان) كسانى كه هر گاه مصيبتى به آنان برسد، مى‏ گويند: در حقيقت ما از آنِ خداييم و ما فقط به سوى او بازمى‏ گرديم».
 
سوم. روش و منش
سومین ویژگی از ابعاد شخصیت سالم در قرآن مجید که نماد و نمود ارزش‌ها، باورها، انگیزه‌ها و اندیشه و تأثیر آنهاست، ویژگی رفتاری است. در قرآن مجید بسیار بر نقش عمل صالح در رستگاری و رسیدن به حیات طیبه تأکید شده است و انسان شایسته کسی به شمار آمده است که در کنار ایمان به خداوند و انجام عمل صالح، خیرخواه و مشفق بر بندگان بوده است و آنان را به نیکی‌ها دستور می‌دهد؛ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (عصر/ 3)؛ «مگر كسانى كه ايمان آورده و (كارهاى) شايسته انجام داده ‏اند و يك‌ديگر را به حق سفارش كرده و همديگر را به شكيبايى سفارش نموده ‏اند».
ویژگی‌های رفتاری صاحبان شخصیت سالم در نگاه قرآن چنان زیباست که الگوی رفتاری برای همه انسان‌ها در همه زمان‌ها و مکان‌ها هستند و از این حیث می‌توان ادعا کرد که انسان سالم در نگاه قرآن، محدود به زمان و مکانی خاص نیست و چنان که می‌آید، معیار شخصیت سالم، امری فرامنطقه‌ای و فرازمانی است؛ یعنی در زمان یا زمینی خاص قرار نگرفته تا دیگران از آن بی‌بهره مانند، بلکه چون در نگاه قرآن مجید، حقیقت انسان همان روح وی می‌باشد، می‌توان گفت شخصیت سالم قرآن، شخصیتی فرا زمانی و فرازمینی است. این امر اگر چه تشکیکی است و می‌توان به برخی از رفتارهای شایسته مزین باشد و در برخی از موارد دچار کاستی و سستی گردد. آنچه در نگاه قرآن، انسان سالم و الگو ارایه شده است، دارای این ویژگی‌ها است:
 
1ـ در مشکلات و سختی‌ها شکیبایی می‌ورزد و در اندیشه و عبادات و رفتار  پایبند به دین‌ است؛
لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ  قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَالْمَلاَئِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَآتَى الْمَالَ عَلَى‏ حُبِّهِ ذَوي الْقُرْبَى‏ وَالْيَتَامَى‏ وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ الْسَّبِيلِ وَالسَّائِلِينَ وَفِي الرِّقابِ وَأَقَامَ الصَّلاَةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُوا وَالصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَحِينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ‌ الَّذِينَ صَدَقُوْا وَأُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونََ (بقره/ 177)؛ «نيكى اين نيست كه رويتان را به سوى خاور و (يا) باختر نماييد، و ليكن نيكى (و نيكوكار) كسى است كه به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب (الهى) و پيامبران ايمان آورد و ثروت (خود) را، در حالى كه دوستش دارد، به مصرف نزديكان و يتيمان و بينوايان و در راه مانده و گدايان، و در [راه آزاد كردن] بردگان برساند و نماز را بر پا دارد و [مالياتِ] زكات را بپردازد؛ و (كسانى كه) چون عهد بستند، به عهد خود وفا دارند و در سختى (زندگى) و زيان (جسمى) و به هنگام سختى (جنگ) شكيبايند؛ آنان كسانى هستند كه راست مى‏ گويند و تنها آنان پارسا (و خود‌نگه‏دار) هستند» فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِيلاً (معارج/ 5)؛ «پس با شكيبايىِ نيكو شكيبا باش».
2ـ به آن آنچه می‌گوید عمل می‌کند و اگر به کاری توان عمل ندارد به دیگران دستور انجام آن را هم نمی‌دهد و از سویی، دچار تعدد شخصیت نیست؛
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِندَاللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَتَفْعَلُونَ (صف/2 و3)؛ «‌اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد! چرا مى‏ گوييد آنچه را كه انجام نمى‏ دهيد؟! نزد خدا (موجب) خشم بزرگ است اين‏كه بگوييد آنچه را كه انجام نمى ‏دهيد».
3ـ عدالت اجتماعی و اقتصادی را در سرلوحه کار خود دارد و زشتی گروهی مخالف، او را به ستمگری وادار نمی‌کند؛
يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلاَيَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى‏ أَلَّا تَعْدِلُوا إِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى‏ وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونََ (مائده/ 8)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد! قيام كنندگان براى خدا، [و] گواهى دهندگان به دادگرى باشيد؛ و البته كينه ‏ورزى گروهى، شما را وا ندارد بر اينكه عدالت نكنيد. عدالت كنيد! كه آن به خودنگه‏دارى نزديك‏تر است؛ و [خودتان را] از [عذاب‏] خدا حفظ كنيد؛ كه خدا به آنچه مى‏ كنيد، آگاه است».
4ـ قانون را رعایت می‌کند؛
فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَأَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنكُمْ وَأَقِيمُوا الشَّهَادَةَ لِلَّهِ ذلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَن كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً (طلاق/ 2)؛ «و هنگامى كه سرآمد (عدّه) آنان (به روزهاى پايانى) رسيد، پس آنان را به طور پسنديده نگاه داريد يا به طور پسنديده از آنان جدا شويد؛ و از شما (= مسلمانان) دو مرد عادل را گواه بگيريد و گواهى را براى خدا برپا داريد؛ اين (چيزى) است كه كسى كه به خدا و روز بازپسين ايمان مى‏ آورد، بدان پند داده مى ‏شود؛ و هركس خودش را از [عذاب] خدا حفظ كند، برايش محل خارج شدن (از مشكلات) قرار مى ‏دهد».
و حق را حتی علیه بستگان و وابستگان نزدیکش کتمان نمی‌کند؛
وَلاَتَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (بقره/ 42)؛ «و حق را با باطل نياميزيد؛ و حق را پنهان نكنيد، در حالى كه شما مى ‏دانيد».
 
5ـ پیش داوری نمی‌کند و حقیقت‌جوست؛
الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبَابِ (زمر/ 18)؛ «(همان) كسانى كه به سخن(ها) گوش فرامى ‏دهند و از نيكوترين آن پيروى مى‏ كنند، آنان كسانى هستند كه خدا راهنمايى ‏شان كرده و فقط آنان خردمندان‏ند».
و عدم پیروی از ظن و گمان در امور زندگی بر او حاکم است و می‌داند جز یقین، انسان را به راه حق‌، راهنمایی نیست؛
وَقَالُوا مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا الاَّ الدَّهْرُ وَمَا لَهُم بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّايَظُنُّونََ (جاثیه/ 24)؛ «و گفتند: «اين جز زندگى پست (دنياى) ما نيست؛ مى‏ميريم و زنده مى‏شويم و جز روزگار، ما را هلاك نمى‏كند».
و براى آنان هيچ علمى بدان (سخن) نيست، جز اين نيست كه آنان گمان مى‏برند؛
وَمَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لاَيُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً (نجم/ 28)؛ «و براى آنان بدان (مطلب) هيچ دانشى نيست؛ جز از گمان پيروى نمى‏كنند؛ و به راستى كه گمان چيزى را از حق بى ‏نياز نمى‏سازد».
 
6ـ با نادانی و تعصب از کسی یا گروهی پیروی نمی‌کند؛
وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً (اسراء/36)؛ «و از آنچه هيچ علمى بدان ندارى، پيروى مكن؛ [چرا] كه شنوایى و ديده و دل (سوزان)، همگى آنها از او پرسيده مى‏ شود».
 
7ـ مردم آزار نیست؛
وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِيناً (احزاب/ 58)؛ «و كسانى كه مردان با ايمان و زنان با ايمان را بدون آنكه چيز (بد)ى كسب كرده باشند، آزار مى‏ دهند، به يقين، [بارِ] تهمت و گناه آشكارى بردوش گرفته‏ اند».
و بدی را با خوبی پاسخ می‌دهد؛
وَالَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلاَنِيَةً وَيَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ (رعد/ 22)؛ «و كسانى كه در طلب (رضايت) ذات پروردگارشان شكيبايى مى‏ كنند و نماز را برپا مى‏ دارند و از آنچه به آنان «روزى» داده‏ ايم، پنهانى و آشكارا، (در راه خدا) مصرف مى ‏كنند و با نيكى، بدى را دور مى‏ سازند؛ آنان، برايشان فرجام [نيك‏] سراى [ديگر] است».
 
8 ـ آرامش در گفتار و رفتار دارد؛
وَاقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ إِنَّ  أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ (لقمان/ 19)؛ «و در راه رفتنت، مُعتدل باش و صدايت را فروكاه؛ [چرا] كه مسلماً ناپسندترين صداها صداى اُلاغ‏هاست!».
 
9ـ سخاوتمند است؛
وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوْا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلاَيَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى‏ أَنفُسِهِمْ وَلَوْكَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَِ (حشر/9)؛ «و (نيز) كسانى (از انصار) كه پيش از آن (مهاجر)ان در سراى (اسلام) و ايمان (= مدينه) جاى گرفته بودند، هركس به سوى آنان هجرت كرد، دوست مى ‏دارند و در سينه ‏هايشان نسبت به آنچه به آن (مهاجر)ان داده شده، نيازى نمى‏ يابند و (مهاجران) را بر خودشان برمى‏ گزينند (و ترجيح مى دهند) و گرچه آنان نيازمند باشند؛ و هركس از (بى‏ گذشتى و) آزمندى خودش نگاه داشته شود، پس تنها آنان رستگارند».
 
10ـ از حق دفاع می‌کند؛
لاَيُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَن ظُلِمَ وَكَانَ اللّهُ سَمِيعاً عَلِيماً (نساء/ 148)؛ «خدا بانگ زدن به بد زبانى را دوست ندارد؛ مگر كسى كه مورد ستم واقع شده باشد؛ و خدا شنواى داناست».
و از مظلوم نیز دفاع می‌کند؛
وَمَا لَكُمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَنَا مِن لَدُنْكَ وَلِيّاً وَاجْعَلْ لَنَا مِن لَدُنكَ نَصِيراً (نساء/ 75)؛ «و شما را چه شده كه در راه خدا و [در راه نجات‏] مردان و زنان و كودكانى كه (به دست ستمگران) تضعيف شده‏ اند، جنگ نمى‏ كنيد؟! [همان‏] كسانى كه مى‏ گويند: [اى‏] پروردگار ما! از اين آبادى (مكه) كه مردمش ستمگرند، ما را بيرون ببر و از طرف خويش براى ما سرپرست (و رهبر)ى تعيين فرما و از جانب خويش، ياورى براى ما قرار ده».
 
11ـ آسایش دیگران را بر آسایش خود ترجیح می‌دهد؛
وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوْا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلاَيَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى‏ أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (حشر/ 9).
 
12ـ در همه امور کم فروشی نمی‌کند؛
وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ الَّذِينَ إِذَا اكْتَالُوا عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ وَإِذَا كَالُوهُمْ أَو وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونََ (مطففین/ 1ـ3)؛ «واى بر كم فروشان! (همان) كسانى كه وقتى از مردم پيمانه مى‏ گيرند، به طور كامل مى‏ گيرند، و[لى‏] هنگامى كه براى آنان پيمانه مى ‏كنند يا براى آنان وزن مى‏ كنند، (مى ‏كاهند و) خسارت مى ‏زنند».
 
13ـ از دخالت در امور خصوصی مرد می‌پرهیزد و از تجسس، غیبت، تهمت و عیب‌جویی خودداری می‌کند؛
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلاَ تَجَسَّسُوا وَلاَ يَغْتَب بَعْضُكُم بَعْضاً أَيُحِبُ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ  لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌَ (حجرات/ 12)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد! از بسيارى از گمان‏ها بپرهيزيد؛ [چرا] كه برخى از گمان‏ها گناه است و (در كارهاى شخصى ديگران) تَجسُّس نكنيد؛ و برخى از شما برخى [ديگر] را غيبت نكند. آيا يكى از شما دوست دارد كه گوشت برادرش را در حالى كه مرده است، بخورد؟! پس آن را ناخوش مى ‏داريد؛ و خودتان را از [عذاب‏] خدا حفظ كنيد، كه خدا بسيار توبه‏ پذير [و] مهرورز است».
 
14ـ به دنیای همراه آخرت می‌اندیشد؛
وَابْتَغِ فِيَما آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلاَتَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلاَتَبْغِ الْفَسَادَ  فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لاَيُحِبُّ الْمُفْسِدِينَْ (قصص/ 77)؛ «و در آنچه خدا به تو داده، سراى آخرت را بجوى، و سهم خود را از دنيا فراموش نكن و همان گونه كه خدا به تو نيكى كرده، (به مردم) نيكى كن و در زمين فساد نجوى؛ [چرا] كه خدا فسادگران را دوست ندارد».
 
15ـ امانتدار است؛
وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ (مؤمنون/ 8 و معارج/ 32)؛ «و كسانى كه آنان امانت‏هايشان و پيمان‏هايشان را رعايت مى‏ كنند».
 
16ـ به پیمان وفادار است؛
لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ  قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَالْمَلاَئِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَآتَى الْمَالَ عَلَى‏ حُبِّهِ ذَوي الْقُرْبَى‏ وَالْيَتَامَى‏ وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ الْسَّبِيلِ وَالسَّائِلِينَ وَفِي الرِّقابِ وَأَقَامَ الصَّلاَةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُوا وَالصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَحِينَ‌ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوْا وَأُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَُ (بقره/ 177).
 
17ـ چشم‌چرانی یکی از انحرافات شایع در اخلاق جنسی است. در قرآن سلامت نفس بر آن تعلّق گرفته است که انسان چشم از افراد نامحرم فرو بندد و خود را از نگاه به ریب در همه حالات ممنوع باز دارد؛
قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكَى‏ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَايَصْنَعُونَ وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلاَيُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى‏ جُيُوبِهِنَّ وَلاَيُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَامَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِالتَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى‏ عَوْرَاتِ النِّسَاءِ وَلاَيَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (نور/30ـ31)؛ «(اى پيامبر!) به مردان مؤمن بگو ديدگانشان را (از نگاه حرام) فرو كاهند و دامانشان را (در امور جنسى) حفظ كنند؛ كه اين براى آنان [پاك كننده‏ تر و] رشدآورتر است؛ [چرا] كه خدا به آنچه با زيركى انجام مى ‏دهند آگاه است. و به زنان مؤمن بگو ديدگانشان را (از نگاه حرام) فروكاهند و دامان (عفت)شان را حفظ كنند و زيورشان را آشكار ننمايند، جز آنچه از آنها كه ظاهر است؛ و بايد روسرى‏ هايشان را بر گريبان‏هايشان (فرو) اندازند و زيورشان را آشكار ننمايند جز براى شوهرانشان، يا پدرانشان، يا پدران شوهرانشان يا پسرانشان يا پسران شوهرانشان يا برادرانشان يا پسران برادرانشان يا پسران خواهرانشان يا زنان (هم كيش)شان يا آنچه (از كنيزان) مالك شده‏ اند يا مردان (خدمتكار) تابع (خانواده) كه (از زنان) بى ‏نيازند يا كودكانى كه بر امور جنسى زنان آگاه نشده‏ اند و پاهايشان را (به زمين) نزنند تا آنچه از زيورشان پنهان مى ‏دارند، معلوم گردد. و اى مؤمنان! همگى به سوى خدا بازگرديد، باشد كه شما رستگار (و پيروز) شويد».
 
18ـ عفت را رعایت می‌کند؛ زیرا این ویژگی هم به عنوان مهارتی در کنترل انگیزه جنسی به شمار می‌رود و هم روشی برای پاک ماندن در آتش شهوت و غضب است؛
وَأَنكِحُوا الْأَيَامَى‏ مِنكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِن يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن  فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ وَلْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لاَيَجِدُونَ نِكَاحاً حَتَّى‏ يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَالَّذِينَ  يَبْتَغُونَ الْكِتَابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ فَكَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِي آتَاكُمْ وَلاَتُكْرِهُوا فَتَيَاتِكُمْ عَلَى الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ‌ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَن يُكْرِههُّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِن بَعْدِ إِكْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (نور/ 32ـ33)؛ «و افراد بى‏ همسرتان و شايستگان از بندگانتان و كنيزانتان را به ازدواج (يك‏ديگر) در آوريد. اگر نيازمند باشند، خدا از بخشش خود آنان را توانگر مى‏ سازد؛ و خدا گشايشگرى داناست. و كسانى كه (وسايل) ازدواج نمى ‏يابند، بايد خويشتن‏دارى كنند تا خدا از بخشش خود آنان را توانگر سازد. و از ميان آنچه (از بردگان) مالك شده‏ ايد، كسانى كه خواستار مُكاتبه (= قرارداد آزادى) هستند، پس با آنان مكاتبه كنيد (= قرارداد ببنديد)، اگر در (آزادى) ايشان نيكى مى ‏دانيد؛ و از مال خدا كه به شما داده، به آنان بدهيد. و كنيزان جوان‏سال خود را اگر پاك‏دامنى را مى‏ خواهند، بر تجاوزكارى (= زنا) وامَداريد تا (كالاى) ناپايدار زندگى دنيا را بجوييد؛ و هر كس آنان را (بر اين كار) وادار كند (و پشيمان شود،) پس بعد از وادار كردن آنان، خدا بسيار آمرزنده [و] مهرورز است».
هم بر عفت نگاه بسیار تأکید شده است و هم عفت دامن. هم عفت کلام اهمیت دارد تا در خشم و خشونت و هیجانات نفس از غیبت و تهمت باز دارد و هم عفت دل تا فراتر از حکم الهی به کسی اجازه ورود به حریم عاطفه را ندهد؛
هوَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ إِلَّا عَلَى‏ أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَامَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ فَمَنِ ابْتَغَى‏ وَرَاءَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْعَادُونَ  وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونََ (مؤمنون/5 ـ 8)؛ «و همان كسانى كه دامانشان را (در امور جنسى) حفظ مى ‏كنند مگر در مورد همسرانشان يا آنچه (از كنيزان) مالك شده‏ اند؛ كه در حقيقت، آنان (در اين موارد) سرزنش نمى ‏شوند و كسانى كه فراتر از اين مى ‏جُويند، پس تنها آنان تجاوزگرند و كسانى كه آنان امانت‏هايشان و پيمان‏هايشان را رعايت مى ‏كنند».
 
19ـ از مصرف مشروبات الکلی اجتناب می‌کند؛ زیرا حفظ عقلانیت و رعایت تعادل و اعتدال در رفتار، گفتار و رعایت بندگی بسیار مهم است؛
إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِاللّهِ وَعَنِ الصَّلاَةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونََ (مائده/ 91)؛ «شيطان به سبب شراب و قمار مى‏ خواهد در بين شما فقط دشمنى و كينه ايجاد كند و شما را از ياد خدا و از نماز بازدارد؛ پس آيا شما (به شراب‏خوارى و قماربازى) پايان مى ‏دهيد؟!».
 
20ـ سحرخیز و آمرزش خواه است؛ چه راز گویی و نیازجویی، با دلدار بودن و از غفلت عذر خواستن، قرب طلبیدن و از غربت نالیدن در میان اولیاء الهی رسمی همیشگی است؛
الصَّابِرِينَ وَالصَّادِقِينَ وَالْقَانِتِينَ وَالْمُنفِقِينَ وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارَِ (آل‌عمران/ 17)؛ «[همان پارسايانى كه‏] شكيبايان و راست‏گويان و [فرمان‏برداران‏] فروتن و مصرف‌كنندگان [در راه خدا] و آمرزش‏ خواهان در سحرگاهان ‏اند».
به نیایش هر روزه با پروردگار هستی می‌پردازد:
إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لاَإِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِكْرِيَ (طه/ 14)؛ «در حقيقت، من، خودِ خدا هستم؛ هيچ معبودى جز من نيست؛ پس مرا بپرست و نماز را براى ياد من، به پا دار».
 
21ـ کرامت خویش را  ارج می‌نهد و زندگی را درست معنا می‌کند و می‌داند که انسان مسافری است که مصاحب جسم خویش است نه صاحب جان خود. از این حیث، در سخت‌ترین شرایط و بدترین تنگناها خودکشی نمی‌کند؛
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَتَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَن تَكُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ مِنْكُمْ وَلاَ تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيماً (نساء/ 29)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد! اموالتان را در ميان خودتان به ناحق نخوريد؛ مگر اينكه داد و ستدى با رضايت [طرفين‏] شما (انجام گرفته) باشد. و خودتان را نكشيد؛ كه خدا نسبت به شما مهرورز است».
 
22ـ بسیار به یاد خداست؛
فَإِذَا قُضِيَتِ الصَّلاَةُ فَانتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَابْتَغُوا مِن فَضْلِ اللَّهِ وَاذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (جمعه/ 10)؛ «و هنگامى كه نماز پايان يافت، پس در زمين پراكنده شويد و از بخشش خدا بجوييد و خدا را فراوان ياد كنيد، باشد كه شما رستگار (و پيروز) شويد»  
رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِياً يُنَادِي لِلْإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّآتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَار (آل‌عمران/ 193)؛ «[اى‏] پروردگار ما! در واقع ما (صداى) دعوتگرى را شنيديم كه به ايمان فرا مى‏ خواند، كه «به پروردگارتان، ايمان آوريد.» پس ايمان آورديم. [اى ]پروردگار ما! پس پيامد (گناهان) ما را براى ما بيامرز و بدى ‏هاى ما را از ما بِزُدا؛ و ما را با نيكان (و در زُمره آنان) بميران».
 
23ـ در خوبی‌ها با مردم همکاری می‌کند؛
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَتُحِلُّوا شَعَائِرَاللّهِ وَلاَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ وَلاَالْهَدْىَ وَلاَالْقَلاَئِدَ وَلاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِن رَبِّهِمْ وَرِضْوَاناً وَإِذَا حَلَلْتُمْ فَاصْطَادُوا وَلايَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَن صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَن تَعْتَدُوا وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى‏ وَلاَتَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِِ (مائده/ 2)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد! (نه مراسم حج و) نشانه ‏هاى خدا و نه ماه‏[هاى] حرام و نه قربانى‏ هاى بى ‏نشان و نه نشان‏دار و نه قصدكنندگان خانه محترم [خدا] را در حالى كه بخششى و خشنودى ‏اى از پروردگارشان مى‏ جويند، (حرمت‏ شكنى نكنيد و) حلال ندانيد. و هنگامى كه از احرام بيرون آمديد، پس (مى ‏توانيد) شكار كنيد. و البته كينه‏ توزى عده‏ اى، براى اينكه شما را از (آمدن به) مسجد الحرام (در صلح حديبيه) بازداشتند، شما را وا ندارد كه تعدّى نماييد. و بر(اى) نيكوكارى و خودنگه‏دارى با يك‏ديگر همكارى كنيد و بر(اى) گناه و تعدّى با يك‏ديگر همكارى ننماييد و خودتان را از [عذاب] خدا نگه داريد، [چرا] كه خدا سخت‏ كيفر است».
 
24ـ به پدر و مادر نیکی می‌کند؛
وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى‏ وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ (لقمان/ 14)؛ «و به انسان درباره پدر و مادرش سفارش كرديم ـ مادرش به او باردارشد، درحالى كه سستى بر سستى (مى ‏افزود.) و از شير بازگرفتنش در دو سالگى بود ـ (و به اوگفتيم:) كه براى من و پدر و مادرت سپاس‏ گوى! كه فرجام (همه شما) فقط به سوى من است».
و وَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَوَضَعَتْهُ كُرْهاً وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً حَتَّى‏ إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى‏ وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَإِنِّي مِنَ الْمُسْلِمِينََ (احقاف/ 15)؛ «و به انسان سفارش كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند؛ مادرش با ناگوارى او را باردارى كرد و با ناگوارى او را بزاد، و باردارى او و از شير بازگرفتنش سى ماه است؛ تا اينكه به حدّ رشدش برسد و به چهل سالگى برسد، گويد: پروردگارا! به من الهام كن، كه نعمتت را كه بر من و بر پدر و مادرم ارزانى داشتى، سپاس‏گزارى كنم و اينكه [كار] شايسته ‏اى كه آن را مى ‏پسندى، انجام دهم؛ و براى من در نسلم شايستگى پديد آور. در واقع، من به سوى تو بازگشتم و در حقيقت، من از تسليم شدگان هستم».
 
25ـ با همسر حسن معاشرت دارد؛
وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً (فرقان/ 74)؛ «و كسانى كه مى‏ گويند: [اى‏] پروردگار ما! از همسران ما و نسل ما به ما روشنى چشمان ببخش و ما را پيشواى خودنگه‏داران قرار ده».
 
26ـ از عذاب الهی بیم دارد؛
وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَاماً (فرقان/ 65)؛ «و كسانى كه مى ‏گويند: «اى پروردگار ما! عذاب جهنّم را از ما برطرف گردان، كه عذابش ملازم دايمى است»
و همواره در خوف و رجاست و بسیار توبه‌کننده است؛
هذَا مَا تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ (ق/ 32)؛ «اين چيزى است كه (بدان) وعده داده مى‏ شويد، براى هر توبه كار (خود)‌نگه‏دار».
 
27ـ عظمت الهی او را چنان در بر گرفته که خود را نمی‌بیند و حتی غیر خدا در نگاهش کوچک است و خداوند در جانش بسیار بزرگ؛ «عظم الخالق فی انفسهم وصغر ما دونه فی اعینهم» (نهج البلاغه /خ193).
 
اهل فروتنی است؛
وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً (فرقان/ 63)؛ «بندگان (خاص خداى) گسترده‏ مهر، كسانى هستند كه فروتنانه بر زمين راه مى ‏روند و هنگامى كه نادانان ايشان را مخاطب سازند، به آنان سلام (خداحافظى) گويند»
و متکبر نیست و رفتار متکبرانه هم ندارد؛
وَلاَتُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلاَتَمْشِ في الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لاَيُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ (لقمان/ 18)؛ «و از مردم، رُخت را (متكبّرانه) برنتاب؛ و در زمين با سرمستى و تكبّر راه نرو، [چرا] كه خدا هيچ متكبّر خيال‏پردازِ فخرفروشى را دوست ندارد».
 
28ـ میانه‌روی در بخشش و انفاق دارد؛
وَالَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ ‌يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذلِكَ قَوَاماً (فرقان/67)؛ «و كسانى كه هرگاه (اموال خود را در راه خدا) مصرف مى ‏كنند، زياده‏روى نمى‏ كنند و تنگ نمى‏ گيرند و (انفاق آنان روشى) معتدل بين آن [دو] است».
نتیجه
بی‌تردید، الگوی کامل و عینی شخصیت سالم قرآنی ، شخصیت الهی و ملکوتی پیامبر گرامی اسلام(ص)، امامان معصوم: و حضرت فاطمه(س) می‌باشند. از آنجا که خداوند معجزه علمی جاودانه وحیانی به نبی مکرم اسلام(ص) عنایت فرمود، الگوی عملی در شخصیت سالم نیز در ائمه اطهار: ارایه کرد و به این سبب که هر چه انسان در عمل به دین و اندیشه در آموزه‌های دینی، خالصانه‌تر گام بردارد، در رسیدن به شخصیت سالم کامیاب‌تر است. و از آنجا که رسیدن به مقام سعادتمندی جز با قلب سلیم ممکن و میسور نیست «إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (شعراء/ 89) و از آن رو که همه انسان‌ها در رسیدن به مقام مورد دعوت پیامبران الهی قرار دارند و از سویی، شخصیت انسان‌ها تحت آموزه‌های پیامبران به کمال نهایی می‌رسد، می‌توان نتایج زیر را از مجموع آیات قرآنی ارایه نمود.
ویژگی‌های شخصیت سالم در قرآن مجید در سه بعد عقل (بینش و نگرش)، قلب (گرایش و گروش) و رفتار (روش و منش) بیان و تبیین شده است.
شخصیت سالم قرآنی‌، الگوی همه جانبه برای همه انسان‌ها در زمان‌ها و مکان‌های مختلف است و محدود به زمان یا مکان خاصی نیست.
سلامت روان و بهداشت روان افراد تحت تأثیر الگوهای فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی جوامع مختلف قرار دارد، اما  بر اساس عرف اجتماعی و فرهنگی جوامع، متغیرهای آن متفاوت نیست؛ اگرچه شاید جامعه‌ای رفتاری، را سالم بداند، در حالی‌که آن رفتار سالم نیست یا از سلامت کامل برخوردار نیست. ایمان به خداوند (مبدأ)، قیامت (معاد) و فرشتگان الهی، کتاب‌های آسمانی، پیامبران الهی، جهان غیب و عمل صالحِ برآمده از ایمان عمیق ، سلامت روان را میسر و ممکن می‌سازد.
تنها مرجع ارایه الگو در شخصیت سالم انسانی، پیام‌آوران آسمانی‌اند که در عین انسان بودن و بشر خواندن خود، در سه حوزه عاطفه، شناخت و رفتار، بهترین الگوی سلامت روان بوده‌اند.
 
پی نوشت: 
 
1.فضل الله، محمد حسین، من وحی القرآن، 20/ 221
 
منبع:
روان‌شناسي شخصيت سالم از منظر قرآن، بهروز يدالله پور- مهناز فاضلي كبريا، قرآن و علم ، شماره 10، بهار و تابستان  1391 (با تلخیص)
در دسترس در پایگاه  پژوهشکده فرهنگ ومعارف قرآن

حکمت 207 نهج البلاغه: ضرورت حلم و بردباری

 
متن نهج البلاغه ترجمه محمد دشتی
وَ قَالَ (علیه السلام): إِنْ لَمْ تَكُنْ حَلِيماً فَتَحَلَّمْ، فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلَّا أَوْشَكَ أَنْ يَكُونَ مِنْهُمْ.
ارزش همانند شدن با خوبان (اخلاقى، اجتماعى):
و درود خدا بر او، فرمود: اگر بردبار نيستى، خود را به بردبارى بنماى، زيرا اندك است كسى كه خود را همانند مردمى كند و از جمله آنان به حساب نيايد.
 
 

نقش نماز در روابط اجتماعي

 
 
مقدمه:
انسان موجودي است مدني الطبع و چند بُعدي. فطرتش او را به طيف‌گرايي مي‌كشاند و او را از بُعد درون گرايي به برون گرايي گسيل مي‌دارد. هجرت آدم از جنّت و سكونت در ارض، و يا به قول مادّيون، هبوط او از غار به دشت و سير مراحل كوچ به روستا، شهرك، شهر و دست يابي به تمدّن و تشكيل انجمن، شورا و مجمع نظريه جمع گرايي را تأييد مي‌كنند.
گر چه «نماز» ارتباط انسان با خداوند منّان است، عامل پيوند همبستگي انسانها بايكديگر نيز مي‌باشد. در طول تاريخ يك قانون و يك سنّت حاكم بوده است و آن اينكه:
روابط اجتماعي آدم‌هاي يك مجموعه كه بر اساس ماديّات و جذب منافع، علي الظاهر استوار بوده است دوامي نيافته و چند صباح بعد، شيرازه ارتباط از هم گسيخته است.
ليكن ارتباطات جمعي كه بر پايه خدا و خدا محوري استوار بوده و مفاهيم:
1 ـ واعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرقوا (آيه 103 سوره آل عمران)
2 ـ يا ايهاالذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون (آيه 200 سوره آل عمران)
را جزو دستور كار جمع خود قرار داده است، علاوه بر ايجاد حس اعتماد بين مجموعه، پايداري را در پي داشته است.
مظهر اعلاي اين ارتباط جمعي را در مسجدالحرام و مسجدالنبي (ص) كه از اقوام و ملل با زبان‌هاي متفاوت گرد مي‌آيند مشاهده مي‌كنيم.
راهكارهاي اجرايي ارتباط جمعي در پرتو نماز
عوامل ذيل و راز و رمزهاي نماز به عنوان راهكارهاي اجرايي در تحقق ارتباط جمعي مرتبط با نماز قلمداد شده است:
1) نقل است پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ بعد از اتمام نماز، رو به مأمومين مي‌نشست تا بعد از ارتباط با خدا، ارتباط عاطفي با مخلوق هم پيدا شود و اگر مأمومي ديده نمي‌شد، سراغ او را مي‌گرفتند، در صورتي كه بيمار يا گرفتار بود، مشكل او را مرتفع مي‌ساختند.
2) سفارش شده است دست خالي به مسجد نرويد، زيرا نيازمنداني كه به مسجد مراجعه مي‌كنند نوميد از خانه خدا بيرون نروند، پرداخت زكوه مال به فقرا، به همراه اقامه نماز، جمع بين حُسن‌هاست. عملكرد حضرت علي ـ عليه السّلام ـ كه در حال ركوع، انگشترش را به سائل داد، تأييدي بر ايجاد عاطفي بين مصلّي و مستمند مي‌باشد.[1]
3) در سوره شوري آيه 28 در بيان صفات مؤمنين آمده است: «والذين استجابوا لربهم و اقاموا الصلوه و امرهم شوري بينهم و مما رزقناهم ينفقون» مشورت، پس از امر برپايي نماز اشاره شده است و قطعاً مشورت و شورا وابسته به يك مجموعه است و تسهيل روابط جمعي را در پي خواهد داشت. در دوران قيام ملّت عليه طاغوت، در سال‌هاي 57 و 1356 مشورت, در مسجد صورت مي‌گرفت.
4) انسان به غير از برادر تني، به برادر ديني هم نياز دارد و بر اساس آيه 11 سوره توبه، مشركين، اگر توبه كنند و نماز برپاي دارند و زكوه را پرداخت كنند در جايگاه برادر ديني قرار خواهند گرفت. يكي از پلهاي ارتباطي براي وصول به سيستم برادر ديني، نماز است.
5) ارزش انسان اين گونه توصيف شده است: انسان مخلوقي است كه به همراه خلق به سوي خالق همسو با طبيعت خلقت، حركت مي‌كند و نماز اين توصيف را معني مي‌بخشد.
6) مصلّي اگر نماز فُرادي بخواند با زبان خود مي‌گويد: «اياك نعبد و اياك نستعين» فقط تو را عبادت مي‌كنيم و فقط از تو كمك مي‌جوئيم. بيان اين گونه، از اتصال انسان با ديگران حكايت مي‌كند[2]. و اگر اين گونه نمي‌بود بايد مي گفت: «اياك اعبد و اياك استعين». همين نمازگزار كه به تنهايي نماز مي‌خواند، به لحاظ ارتباط با همنوعان و خيرخواهي براي همگان، مي‌گويد «اهدنا الصراط المستقيم» ما را به راه راست هدايت كن. همين بيان بندگان خواهي در سلام آخر نماز مشهود است: السلام علينا و علي عباد الله الصالحين» سلام بر نمازگزاران و بر بندگان نيكوكار خداوند. شهيد مطهري مي‌فرمايد: « در سوره حمد كه جزء قطعي نماز است مي‌گوئيم «اياك نعبد و اياك نستعين» خدايا ما تنها تو را مي‌پرستيم، خدايا ما تنها از تو كمك و استعانت مي‌جوئيم. يعني مي‌گوئيم: خدايا من تنها نيستم، من با همه مسلمانهاي ديگر هستم. ضمناً انسان، وابستگي و پيوستگي خودش به جامعه اسلامي را در حال عبادت و بندگي اعلام مي‌كند. خدايا، من فرد نيستم، تك نيستم، من عضوم، جزئي از كل و عضوي از پيكر هستم. «ما هستيم، نه من». در دنياي اسلام «من» وجود ندارد «ما» وجود دارد. [3]
7) اقامه‌گر نماز، اعلام صلح و صفا با همه بندگان صالح خدا مي‌كند. اعلام همزيستي مسالمت آميز با همه افراد شايسته مي‌كند. در حال نماز مي‌گويد: من با هيچ بنده شايسته‌اي سر جنگ ندارم، چون اگر با بنده شايسته‌اي سر جنگ داشته باشم خود ناشايسته‌ام.
8) در مسأله10402 رساله توضيح المسائل امام (ره) آمده است: مستحب است، كه انسان صبر كند نماز را به جماعت بخواند نماز جماعت، از نماز اوّل وقت فُرادي كه آن را طول بدهند، بهتر مي‌باشد. اين سه معيار، حكايت‌گر از عنايت ويژه به ارتباط جمعي و ارتباط انسانها مي‌باشد، كه جماعت بر تكروي رجحان دارد.
9) براي اتصال قطره به دريا، شارع مقدّس توصيه مي‌كند، زماني كه جماعت برپا مي شود و نمازگزار نمازش را فُراداي خوانده است، دوباره با جماعت خواند.[4]
10) نمازگزاراني كه به بيماري وسواس مبتلا هستند، مرض، آنها را با دواي جماعت حلّ مي‌كند و بدين طريق مي‌فرمايد: كسي كه در نماز وسواس دارد و فقط در صورتي كه نماز را با جماعت بخواند از وسواس راحت مي‌شود، بايد نماز را با جماعت بخواند. [5]
11) در عيد فطر كه شادماني روزه داران بعد از يك ماه روزه داري فراهم مي‌شود، شارع مبين توصيه مي‌كند، نماز عيد را در زمان غيبت امام ـ عليه السّلام ـ به جماعت و به قصد رجاء بخوانند. [6]همين سفارش در عيد قربان نيز به چشم مي‌خورد تا پيوند نمازگزاران عيد قربان استحكام بيشتري يابد.
12) «يدالله مع الجماعه» بينش فقهي، براي رفع خشكسالي و نزول باران و فرود آمدن رحمت الهي از آسمان، به نماز استسقاء فرمان مي‌دهد تا دل شكسته مردمان، دفع صد بلا كند. گرچه نمازهاي مستحبي از جماعت استثناء است، ولي در نماز استسقاء، جماعت را توصيه مي‌كند تا ارتباط دلها را بيشتر با هم پيوند دهد. [7]
13) در بخشنامه فقهي، اصل جماعت است و فُرادي گويي فرع. در صورتي كه نمازگزار به نماز مستحبي اشتغال دارد و از سوي ديگر نماز جماعت برپا شده، در صورتي كه اطمينان ندارد كه اگر نماز را تمام كند به جماعت مي‌رسد، به نماز گزار اجازه داده است نماز را رها كند و برود به دريا بپيوندد و مشغول نماز جماعت شود.
14) فرامين مستحبي، پيرامون اقامه نمازهاي واجب به صورت جماعت، ثواب مضاعف به تعداد اينكه، اگر يك نفر به امام جماعت اقتدا كند، هر ركعت از نماز آنان ثواب 150 نماز را دارد و اگر دو نفر اقتدا كنند، هر ركعت ثواب 600 نماز دارد، و يا حاضر نشدن به جماعت، از روي بي اعتنايي جايز نيست، و يا شايسته نيست كه نمازگزار بدون عذر، نماز جماعت را ترك كند. همه و همه، از نقش كاربردي صلوه بر محور ارتباط جمعي، حكايت مي‌كند.
راهکارهاي اجرايي انضباط اجتماعي در پرتو نماز
قبل از ارائه راهكارهاي اجرايي انضباط اجتماعي، ضروري مي‌نمايد پيرامون واژه «انضباط» كنكاشي داشته باشيم.
انضباط از باب انفعال در فرهنگ‌هاي لغات به معاني ذيل آمده است:
1ـ سامان گرفتن، خوب نگاه داشته شدن، نظم داشتن.
2ـ سامان پذيري، آراستگي، نظم و ترتيب.
3ـ پيروي كامل از دستورهاي نظامي، «ديسيپ لين در زبان فرانسويDISICPLINE» مقابل بي انضباطي (فرهنگ معين)
4ـ پيوستگي (غياث اللغات)
5ـ نظم و انتظام و ترتيب و درستي، عدم هرج و مرج (ناظم الاطباء)
در اسرار الصلوه ص 491 تأليف حاج ميرزا جواد ملكي تبريزي، (ترجمه رضا رجب زاده) آمده است:
حكمت اصلي در تشريع نماز جماعت، اتحاد قلوب مؤمنين در امر خداست. و براي اين اتحاد، فوايد بسياري از قوت اسلام و مسلمين و غير آن، مي‌باشد. گذشته از اين، نماز جماعت در تكميل نفوس، و قوّت آنها، در سير الي الله و جلب فيوضات الهي، بسيار مؤثر است.
مَثَل اجتماع قلوب، مَثَل اتصال آبهاي قليل به يكديگر است كه چون به يكديگر متصّل شوند از صورت آب قليل خارج شده و كُر مي‌شوند، كه ديگر به اندك نجاستي، طهارتش را از دست نمي‌دهد.
مسأله نظم، در زندگي يك اصل است و نظم، عامل پيشرفت و بي نظمي، عامل شكست انسانها در طول حيات بوده است.
آدم بي‌نظمي كه،به موقع خود را به ايستگاه راه آهن نرساند لكوموتيو وقطار، از دسترسي او خارج مي‌شود.
داوطلب بي نظمي كه، خود را به جلسه آزمون ورودي دانشگاه به موقع نرساند، از ورود به دانشگاه محروم مي‌گردد.
در سوره ماعون مي‌خوانيم «فويل للمصلين، الذين هم عن صلاتهم ساهون» واي بر نمازگزاراني كه براي نمازشان بي‌نظمند. نه ارزش براي آن قائلند، نه به اوقاتش اهميّت مي‌دهند، نه اركان و شرائط و آدابش را رعايت مي‌كنند و نماز را از وقت فضيلتش به تأخير مي‌اندارد. در اين پيام وحي تهديد به بي‌انضباطي را مشاهده مي‌كنيم. [8]
و امّا راهكارهاي اجرايي ذيل، تقويت و انسجام انضباط اجتماعي را موجب مي‌شود:
1) وقت شناسي براي برپائي نمازهاي يوميه در موعد مقرر و آن هم تأكيد بر احراز دخول وقت، در انسان ايجاد نظم مي‌كند.
[1] . 114 نكته درباره نماز, محسن قرائتي, ص 83.
[2] . تفسير نمونه, آيت الله مکارم شيرازي, ج1, ص 44.
[3] . گفتارهاي معنوي, شهيد مطهري, ص 94 ـ 95.
[4] . مسأله 1403 توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[5] . مسأله 1405 توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره)
[6] . مسأله 1407 توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره)
[7] . مسأله 1407 توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره)
[8] . تفسير نمونه, همان, ج 27، ص 36.
@#@
2) اگر نمازگزار پيش از وقت. نماز بخواند و در بين نماز بفهمد كه وقت داخل شده چون بي نظمي كرده تنبيه مي‌شود و نمازش باطل اعلام مي‌گردد. [1]
3) اگر مصلّي نماز عصر را پيش از نماز ظهر و نماز عشاء را پيش از نماز مغرب عمداً بخواند چون ترتيب را بهم زده است نمازش باطل است.[2]
4) چنانچه نمازگزار، ترتيب نماز كه خود يك اصل است را عمداً بهم بزند، في المثل سوره را پيش از حمد بخواند يا سجود را پيش از ركوع به جا آورد، چون مرتكب بي‌نظمي شده، نمازش از درجه اعتبار، ساقط مي‌گردد. رعايت موالات هم در نماز، از اين قاعده مستثني نيست. نمازگزار نبايد بين اجزاء نماز همانند ركوع، سجود و تشهد به اندازه‌اي فاصله بيندازد كه بگويند نماز نمي‌خواند.[3]
5) اطاعت مأموم از امام، انضباط اجتماعي را در افراد پرورش مي‌دهد. مأموم نبايد تكبيره الاحرام را پيش از امام بگويد.[4] نبايد عمداً پيش از امام به ركوع و سجود برود، در اين صورت مرتكب معصيت شده، ولو نمازش را صحيح منظور نمايند.[5] چنانچه پيش از امام، سهواً سر از ركوع بردارد و امام هم در حال ركوع باشد، ؟ منظور ايجاد نظم و وحدت رو بين نمازگزاران، بايد؟ ركوع برگردد. عليرغم اينكه ركوع، ركن است و افزايش ركن، باعث ساقط شدن نماز از درجه اعتبار مي‌شود، ارفاق شده و نماز مأموم را باطل اعلام نمي‌كنند.[6]
6) اگر در صف‌هاي جماعت جا باشد، كراهت دارد انسان تنها بايستد [7] در دريا، گروهي كه با هم شنا كنند زيبا نخواهد بود شناگري در گوشه‌اي تنها شنا كند. قطعاً به هنگام خطر جان سالم بدر نخواهد برد.
7) نماز، انسان را از كار زشت و فحشاء باز مي‌دارد. اگر انسان نماز خواند و مرتكب فحشاء و منكر شد از عدم نظم و هماهنگي بين دل و زبان سرچشمه مي‌گيرد.
هرگز حديث حاضر و غايب شنيده‌اي؟ من در ميان جمع و دلم جاي ديگرست؟
8) در آيه 31 سوره اعراف مي‌خوانيم: «خذوا زينتكم عند كل مسجد» زينت مساجد جلوه‌اي از آراستگي و انضباط اجتماعي است[8].
9) پاكي از مصاديق آراستگي و اصول انضباطي است. لباس نمازگزار بايد پاك باشد، اگر كسي عمداً با بدن يا لباس نجس نماز بخواند نمازش مردود و مطرود است. [9]
10) پرهيز نمازگزار از لباس غصبي، زمينه رعايت حقوق و نظم اجتماعي را فراهم مي‌كند. در صورت عدم توجّه به غصب و عمد در كار، نمازش محلي از اِعراب نخواهد داشت. [10]
11) به هنگام انجام غسل جنابت غسل و بهره‌وري از آن براي نماز، چنانچه نمازگزار از سيستم غسل ترتيبي استفاده كند و عمداً‌ به ترتيب سر و گردن، طرف راست و طرف چپ بدن را نشويد غسل او«هباء منثوراً»خواهد ‌بود. [11]
12) رعايت آداب و حضور مردم در نماز جمعه، علاوه بر ايجاد ارتباط جمعي بين نمازگزاران، با برپائي همايش عبادي ـ سياسي مردم و گردهمايي معنوي آنان، درس انضباط اجتماعي و استواري را به ما مي‌آموزد.
13) ويل دورانت مورخ و دانشمند آمريكائي، درباره زيبايي نماز، در جوامع اسلامي كه نشأت گرفته از انضباط اجتماعي است، در كتاب « تاريخ تمدن، عصر ايمان»‌ مي‌گويد:
در جامعه‌هاي اسلامي، مؤذن از گلدسته بالا مي‌رود و به وسيله اذان مسلمانان را به نماز دعوت مي‌كند. به راستي چه نيرومند و شريف است كه مردم را پيش از طلوع آفتاب به بيداري دعوت مي‌كند. چه خوب است، انسان به هنگام نيمروز از كار باز ايستد و چه بزرگ و با شكوه است كه خاطر انسان در سكوت شب به جانب خداوند توجّه كند. چه خوش آهنگ است، صداي مؤذن كه جانهاي محبوس در پيكر خاكي را، به سوي خالق بخشنده و مهربان دعوت مي‌كند. هنگام نماز، هر مسلماني بايد از كار خود دست بردارد، خود را تطهير كند، رو به جانب كعبه بايستد، رسوم و تشريفات نماز را به همان صورت كه مسلمانان ديگر، در اوقات مختلف روز عمل مي‌كنند به انجام‌برساند. [12]
14) در راه تحقق بخشيدن به انضباط اجتماعي، عوامل بازدارنده‌اي همانند اعتقاد به امتيازات نژادي و طبقاتي و ملّي گرايي وجود دارد. نماز اين عوامل بازدارنده را از ميان برمي‌دارد زيرا در صفوف نماز، نمازگزاران از هر نژاد، رنگ و مليّت كه باشند برابرند. در كناز هم بر خاك مي‌افتند و با هم برمي‌خيزند. [13]
به تعبير مقام معظم رهبري: نماز يك زنگ بيداري و يك هشدار در ساعات مختلف شبانه روز است، به انسان برنامه مي‌دهد و از او تعهد مي‌خواهد، به روز و شبش معنا مي‌دهد و از گذشت لحظه‌ها حساب مي‌كشد. جمع‌بندي راهكارهاي اجرايي در تسهيل روابط جمعي و تقويت انضباط اجتماعي، مي‌تواند فرهنگ بي‌تفاوتي را، كه يكي از ابزارهاي موفقيت دشمن در زمينه‌ي تهاجم فرهنگي اوست، حذف نمايد و به عبارت ديگر، حذف فرهنگ بي تفاوتي از طريق راهكارهاي اجرايي، مصوّبه فقاهت اسلامي موجب استمرار و بيمه‌ي انقلاب اسلامي و حاكميت صالحان و خنثي شدن ترفند دشمنان اسلام و نظام جمهوري اسلامي خواهد شد. حُسن ختام اين نوشتار را با حُسن مطلع همايش و عنوان اجلاس به پايان مي‌بريم كه زندگي بدون نماز، يعني حيات بدون تحرّك، سرباز بدون اسلحه، آبشار بدون آب، كوه بدون قلّه، هواي بدون اكسيژن، آتش بدون حرارت و باد بدون برودت.
در زندگي بدون نماز، انسان بصورت ميّت متحرك، ماشين كوكي و همانند عشق دروغين درمي‌آيد.
آخرين نظريه فلاسفه شرق و غرب اين گونه عنوان شده است كه: زندگي مادّي، زماني از پوچي و سرگرداني نجات مي‌يابد كه به دامان «نماز» پناه ببرد.
[1] . مسأله 745 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[2] . مسأله 755رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[3] . مسأله 114 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[4] . مساله 1467 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[5] . مساله 1470 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[6] . مسأله 1471، رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[7] . مساله 1488 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[8] . 114 نكته درباره نماز, محسن قرائتي, ص 102.
[9] . مساله 799 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني‌(ره).
[10] . مساله 815 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني(ره).
[11] . مساله 361 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني(ره).
[12] . نماز از ديدگاه دانشمندان و متفكران, رحيم كارگر يار محمدي, ص30.
[13] . نماز هيأت تحريريه مؤسسه در راه حق, بخش اول قم 1361.

رايطه عبادت با دنياگرائي!

 
 
رهبانيّت ممنوع
از جمله اعمالي كه در مسيحيت بعنوان يك نوع عبادت ممتاز و مقدس بحساب مي‏آمد «رهبانيّت» بود، و رهبانيت به معناي ترس و خوف است، و راهبان را هم بدين جهت راهب مي‏نامند، كه از ترس اينكه مبادا گرفتار مظاهر دنيا و امور مادّي و روابط عصيان آلود با افراد شوند، راه زهد و كناره‏گيري از اجتماع را بر مي‌گزيدند و قيد همه چيز را مي‏زدند و به كوه و صحرا پناه مي‌بردند؛ و در غار كوه يا درّه‏اي بعبادت و نيايش پروردگار مي‌پرداختند!
در هر صورت، رهبانيت و چنين زهد گرايي، و انزواطلبي، و كناره‏گيري از جامعه و مسئوليت‏هاي اجتماعي را، اسلام ممنوع و محكوم نمود، و اسلام چنين عملي را روا نمي‌دارد، كه انسان فقط در فراز و نشيب‏ها سر خود را بگيرد و از معركه بيرون رود، و خويش را از زير بار مسئوليت‏ها آزاد سازد؛ بلكه هر مسلمان وظيفه دارد، صرف نظر از اينكه گليم خود را از آب در مي‌آورد، سعي كند كه غريق‏ها و افراد ديگري را كه گرفتار مشكلات و بحران‏ها مي‌شوند نجات دهد.
در صدر اسلام هم، هر گاه چنين عقيده و فكري در مسلمانان بوجود مي‌آمد، رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آن را سخت محكوم و ممنوع اعلام مي‌فرمودند:
»انس بن مالك» مي‌گويد: وقتي «عثمان بن مظعون» صحابي معروف پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرزند خويش را از دست داد، آنقدر محزون و افسرده خاطر گشت، كه روابط و معاشرت خود را با افراد ترك گفت، و در خانه نشست و انزوا گزيد و به عبادت پرداخت!
داستان عثمان به گوش پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ رسيد، و كسي را به سراغ او فرستاد؛ و پيغام داد كه: خداوند چنين كاري را براي ما مقرّر نفرموده، رهبانيت و ترك دنيا براي امت من، تنها جهاد در راه خدا است.[1]
آري، رهبانيت اسلام، تنها جهاد است، و اگر كسي واقعاً بخواهد خود را از قيد و بندها و علايق و روابط دنيايي آزاد سازد، و داراي چنين بذل و بخششي گردد، كه به خاطر خدا و احياي سنتّ‏هاي اصيل دين، دست از خواسته‏ها و لذائذ بشويد، شايسته است كه دست از جان و هستي خود بشويد، و آن را در ميدان جنگ و جهاد در راه خدا بذل و بخشش نمايد، چه اينكه پيامبر عاليقدر اسلام فرمود:
ان اللّه تعالي لم يكتب علينا الرهبانية، انما رهبانية امتّي الجهاد في سبيل اللّه.[2]
باري، عبادات اسلامي هرگز يك سري عبادات يك بعدي و معنوي نيستند و قرآن كريم هر گاه نماز را كه يك عبادت معنوي صرف است، يادآور مي‌شود و اقيموا الصلاة مي‌گويد، فوراً به دنبال آن، آتُوا الزكاة را نيز كه يك عبادت مالي و اجتماعي و تربيتي است، و هم بعد الهي دارد و هم بعد مردمي، عنوان و توصيه مي‌كند.
وقتي احكام حج را بيان مي‏كند، كشتن حيوان و قرباني را نيز جزو آن مي‌شمارد و مي‌گويد: و اطعموا البائس الفقير.[3]
فقير و تهيدست را نيز اطعام و سير نماييد، و بالاخره در اسلام، اطعام و انفاق، بعنوان يك سلسله عبادات و وظايف مالي، امر به معروف و نهي از منكر؛ دلجويي از مستمندان، عيادت بيماران، برقراري صلح و آشتي، و پيوند و روابط انساني با افراد جامعه، به منظور يك سلسله عبادات اجتماعي معرفي گرديده است.
و بايد گفت: تفرقه‌گرايي و پراكنده‏گي، و قطع رابطه از افراد اجتماع، بر خلاف وظايف يك مسلمان راستين است، زيرا اسلام تمام افراد امت خويش را برادر يكديگر، و آنان را همچون اعضاي يك پيكر مي‌داند.
اگر دين چنان است كه بيان داشتيم، و عبادات آن هم داراي اين همه ابعاد گسترده و زندگي ساز و تحرّك آفرين است، پس چگونه «لِنين» پيشواي مرام كمونيسم مي‌گفت:
دين افيون و مايه تخدير ملت هاست، بنابراين، دين و پيشوايان آن؛ اعصاب مظلومان و فقراء را تخدير مي‌كنند، و آن‏ها را تسليم ظلم و ستم مي‌نمايند![4]
حال چه چيز سبب شده، كه چنين افكار و عقايدي بوجود آيد، و عدّه‏اي بعنوان رهبران و پيشوايان فكري و مسلكي داراي اينگونه مرام و عقايدي شوند؟ در اين باره چهار مطلب را به عنوان علت و يا زمينه‏ي پيدايش اينگونه عقايد انتقادآميز مي‏توان در نظر گرفت:
محتواي يك بعدي انجيل
1) مطالب يك بعدي انجيل كنوني كه افراد را به ترك دنيا و توجه به جنبه‏هاي معنوي صرف دعوت نموده است!
چنانكه انجيل نقل مي‌كند، حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ به جواني كه به او ايمان آورده بود فرمود: اگر مي‌خواهي به مقام كامل دين و ايمان دست يابي، برو تمام دارايي خويش را به فروش و قيمت آنرا ميان فقراء تقسيم نموده، آنگاه بيا و متابعت مرا اختيار كن، و نيز به شاگردانش مي‏گفت: شما از آنچه مي‏خوريد و مي‏آشاميد بحث نكنيد، و به آن اهميت هم ندهيد، چون درباره چنين مسائلي افرادي بحث و گفتگو مي‏كنند، كه ايمان نداشته باشند![5]
باز انجيل مي‏گويد: «در برابر شرّ ايستادگي نكنيد، بلكه اگر كسي به طرف راست صورت شما سيلي زد، طرف چپ را به طرف او بگيريد، كسي كه بخواهد با تو دشمني كند و پيراهنت را بگيرد، تو رداء خود را نيز به او بده، هر كس تو را تا يك ميل به زير بار خود كشيد، تو ميل دوم را نيز با او برو!»[6]
آري، چنين تعليماتي با آثار عملي آن سبب مي‌شد، كه وضع زندگي مسيحيان اروپا؛ و مخصوصاً افرادي كه در «روسيه» به سر مي‏بردند و با نظام «اَقطاع» و «تِيُول»[7] دست به گريبان بودند، با هزاران نوع مشكلات از قبيل فقر و بيماري‏ها و محروميت‏ها مواجه گرديدند!
»در هر سال هزاران نفر از گرسنگي؛ ميليون‏ها نفر از بيماري سل و بيماري‏هاي ديگر مي‏مردند، فشار سرما به همين نسبت نفوس خلق را از ميان مي‏برد، در حاليكه صاحبان تيول؛ از دسترنج اين مردم بينوا در آغوش ناز و نعمت به انواع فسق و فجور و عيش و نوش بسر مي‏بردند، و از هر گونه لذتي كه به خيال كسي خطور كند بهره‏مند مي‏شدند و هر زمان كه يكي از زحمتكشان به فكر آن مي‏افتاد كه نگاهي به اطراف خود بيفكند، يا لحظه‏اي درباره‌ي آن همه ظلم و بيداد كه بر او وارد مي‏شد انديشه‏اي كند، كشيشان و رجال دين به سراغ او مي‏شتافتند؛ و اين عبارت را به او تذكر مي‌دادند:
»هر كس به گونه‌ي راست تو لطمه زد، گونه‌ي چپ را به سويش بگردان، هر كس قَبايت را برد، پيراهنت را نيز به او واگذار ! ...»
و با خواندن و دميدن اينگونه افسون‏ها، جامعه را از فكر نهضت و انقلاب مي‌ترسانيدند؛ و اعصاب آن‏ها را با وعده‌ي نعمت‏هاي اخروي تخدير مي‌كردند، و بهشت را در نظر آن‏ها به عنوان مزد تحمّل ظلم و صبر در بدبختي مي‌آراستند.
روي اين اصول، دين در روسيه دشمن حقيقي خلق بود، و سخن «كارِل مارْكس» كه مي‌گويد: «دين افيون و مايه ي تخدير جامعه است» كاملاً بر چنين ديني و اين گونه اوضاعي صدق مي‌كرد.[8]
 
اعمال رجال دين
2) علت دوم بدبيني به دين را، اعمال خرافي و طاقت فرساي راهبان و رجال كليسا مي‌توان دانست، زيرا اُسقفان و راهبان اعمال و رياضت‏هايي داشتند؛ كه صرف نظر از اينكه براي افراد جامعه قابل عمل نبود؛ بلكه موجب وحشت و ترس آن‏ها از دين نيز مي‌گرديد!
تاريخ در اين باره مي‌نويسد: كار تاركين دنيا در كليسا، تا آزار و اذيت به جسم مي‌رسيد، گفته شده: راهب «ماكارِيُوس» شش ماه در مخزن آب خوابيده بود، كه جسم برهنه او را حيوانات ريز از قبيل پشه نيش بزنند و او را به مرگ نزديك كنند؛ وي هميشه به عنوان رياضت مقدار زيادي آهن به همراه خود داشت، و رفيق او «يوسيبيس» دو برابر ماكاريوس آهن با خود حمل مي‌كرد، يوسيبيس سه سال در چاه كم آب زندگي مي‌كرد؛ راهب يوحنّا سه سال بر روي يك پا ايستاده بود و نمي‌خوابيد و نمي‏نشست، هرگاه خيلي خسته مي‌شد به سنگي تكيه مي‌كرد.
روحانيت اروپا از اختيار همسر خودداري مي‏كرد؛ و فكر مي‌كرد نزديك شدن به زن گناه است، معتقد بود كه، برخورد با زن و صحبت كردن با او، روح را ضعيف مي‏كند، بدين جهت نه تنها از زن دوري مي‏جستند؛ بلكه از مادر و خواهر خود هم فرار مي‌كردند![9]
باري، اين‏ها نمونه هايي بود از وضع كليسا و رجال آن كه موجب بدبيني افراد نسبت به دين مسيحيت شده بود.
 
ناآگاهي از قرآن!
3) جهت ديگري را كه موجب اين گونه مطالب ناروا از جانب كمونيست‏ها شده، عدم آگاهي آنان از قرآن و احكام اسلام، و نارسايي تبليغات اسلامي در سطح وسيع و همه جانبه بايد دانست. بايد توجه داشت:
1ـ در اسلام هر كس عمل شايسته‏اي انجام دهد، مرد باشد يا زن، به طور مساوي پاداش آن را خواهد ديد؛ و پاداش و مزد هيچ مسلمان فعالي ضايع و ناديده گرفته نمي‏شود. قرآن در اين باره مي‏فرمايد:
اني لا اضيع عمل عامل منكم، من ذكرٍ أوْ أُنثي.[10]
من عمل هيچ عمل كننده‏اي از شما را خواه مرد باشد يا زن ضايع نمي‏كنم.
2ـ اسلام ظلم پذيري، و تن دادن به ذلت و محروميت را بر كسي روا نداشته، بلكه آن را موجب مؤاخذه و عذاب در پيشگاه پروردگار شمرده است! قرآن مي‏گويد: «فرستادگان خدا، وقت جان دادن؛ مردمي را كه زير بار ظلم رفته‏اند، مورد مؤاخذه و عتاب قرار مي‏دهند و مي‏پرسند: زندگي خود را در دنيا چگونه گذرانده‏ايد؟»
آنان در جواب مي‏گويند: ما مستضعف و توسري خور بوديم. فرشتگان مي‌گويند: آيا عرصه‌ي جهان، وسيع و پهناور نبود، تا از آن محيط ظلم و بي داد، و ذلت و خفقان هجرت كنيد، و به سرزمين عدل و امن وارد شويد؟
آنان اهل دوزخند، و به عاقبت بد خويش محكوم خواهند شد![11]
3ـ قرآن كريم درباره‏ي كساني كه به داد مظلومان نمي‌رسند، و در راه نجات آنان نمي‏كوشند و پيكار نمي‌كنند، با لحن عتاب‏آميز مي‌فرمايد:
ما لكم لا تقاتلون في سبيل اللّه و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان.[12]
[1] . سفينة البحار، ج1، ص540.
[2] . سفينة البحار،ج1، ص540.
[3] . حج/28.
[4] . النظام الشيوعي، ص52 و 54.
[5] . العبادة في الاسلام، ص176.
[6] . انجيل متي، باب 5، آيات 41ـ38.
[7] . منظور از اقطاع و تيول در اينگونه موارد، واگذاري زمين است از طرف اشراف به طبقات زحمتكش براي زندگي، نه به آن شكل صحيح اسلامي كه با نظر امام و حكومت اسلام برقرار مي‌گردد.
[8] . برهان قرآن، ص226.
[9] . تاريخ اخلاق اروپا، العبادة في الاسلام، ص178، تفصيل اينگونه مطالب را در كتاب «دنيا در خطر سقوط» مطالعه فرماييد.
[10] . آل عمران/195.
[11] . نساء/97.
[12] . نساء/75.
@#@
چه شده كه در راه خدا، و براي نجات و آزادي مردان و زنان و كودكان محروم و گرفتار، قتال و جهاد نمي‌كنيد؟!
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرموند:
من اصبح ولايهتم بامور المسلمين فليس منهم، و من سمع رجلاً ينادي يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم.[1]
هر كس سر از خواب بردارد، و در فكر چاره‌جويي و گره‌گشايي كارهاي مسلمانان نباشد، مسلمان واقعي نيست، و هر كس ناله‏ي مظلومي را بشنود كه مسلمانان را به ياري و كمك خود مي‌طلبد، و به داد او نرسد، و به او پاسخ مثبت ندهد، و به ياري او نشتابد، مسلمان نيست!
با اين وجود، آيا باز هم مي‌توان گفت، اسلام دستور صبر در برابر ستم مي‌دهد، و طبقه‏اي را به ناتواني و محروميت دعوت مي‌نمايد؟!
درباره‏ي كار و فعاليت؛ و بهره برداري از منافع و منابع و مواهب دنيا، عمران و آبادي بخشيدن به زمين، و اساساً تأمين و تنظيم زندگي دنيا، در قرآن مجيد آيات و دستورات فراواني وجود دارد؛ كه به عنوان نمونه قسمتي از آن را اكنون از نظر مي‌گذرانيم:
1ـ فاذا قضيت الصلاة فانتشروا في الارض، و ابتغوا من فضل اللّه.[2]
آنگاه كه نماز به پايان رسيد، در زمين پراكنده شويد؛ و از فضل الهي (مال) با تلاش به چنگ آوريد.
2ـ و جعلنا النهار معاشاً[3]
روز را براي فعاليت و كسب معاش، و تأمين احتياجات زندگي قرار داديم.
3ـ و ابتغ فيما اتاك اللّه الدار الاخرة، و لا تنس نصيبك من الدنيا[4]
بوسيله‏ي آنچه خدا به تو داده، آخرت را طلب كن، و بهره و نصيب خود را هم از دنيا فراموش مكن.
4ـ و لقد مكناكم في الارض، و جعلنا لكم فيها معايش[5]
ما شما را در زمين جاي داده و مكنت و قدرت عمل بخشيديم، و در آن براي شما اسباب زندگي را قرار داديم.
5ـ هو الذي انشأكم من الارض، و استعمر كم فيها[6]
اوست خدايي كه شما را از زمين پديد آورد، و از شما خواست كه آن را آباد سازيد.
در مورد توزيع و تنظيم مال و ثروت و منافع و مواهب مادي اين جهان نيز؛ در قرآن و روايات اسلامي، دستورات و قواعد فراواني وجود دارد، و براي اين كه باز هم حق طبقات محروم و زحمتكش جامعه از بين نرود، در اسلام احتكار، اسراف، اتراف، اجحاف و تجاوز و حق كشي‏ها و نابساماني‌هايي كه موجب تضييع حقوق ديگران شود جلوگيري شديد به عمل آمده است.
 
ميانه روي در عبادت
چنانكه افراط و تفريط؛ و تند و كند روي، در بسياري از امور، مورد انكار و انزجار قرار گرفته، در عبادت نيز از افراط كه انسان را به ورطه‌ي خطر مي‌كشاند، و از تفريط كه وي را از كاروان معنويت عقب مي‌اندازد، نهي گرديده، و به جاي آن اقتصاد و ميانه روي مورد سفارش و ستايش قرار گرفته است.
بدين مناسبت پيامبر گرامي اسلام مي‌فرمايد: «احكام اين دين متين استوار است، بنابراين با مدارا و ملايمت در راه آن سير كنيد، و عبادت خدا را بر بندگان تحميل ننماييد؛ كه همچون سوار وامانده، نه به مقصد مي‌رسيد، و نه براي شما قوّت و قدرتي مي‌ماند!».
امام صادق ـ عليه السلام ـ مي‌فرمايد: «عبادت را با اكراه و اجبار بر خود تحميل نكنيد».[7]
در بيان ديگر فرموده است: «من جوان بودم، و در حال طواف تلاش و فعاليت زياد داشتم، به طوري كه عرق از سر و رويم مي‌ريخت؛ آنگاه پدرم به من برخورد كرد و فرمود: خدا اگر بخواهد بنده‏اي را داخل بهشت كند، باعمال اندك او هم راضي مي‌گردد.»[8]
پيامبر عاليقدر اسلام مي‌فرمود: «من براي شريعت سهل و آسان برگزيده شده‏ام»[9]
باري؛ چنانكه از افراط و تندروي در عبادات جلوگيري به عمل آمده، و از اينكه افراد يكسره به جنبه‌ي معنويات و رهبانيت بپردازند نهي گرديده، همان طور از اينكه افراد وظايف عبادي و معنوي خود را هم به طور كلي كنار بگذارند، و فقط دنيا و منافع آنرا هدف و محبوب و معبود خويش قرار دهند، سر زنش و تنّفر به عمل آمده و از نظر پيشوايان اسلام چنين افرادي (خود باختگان و تاركين معنويات) ملعون و منفور شناخته شده‏اند. امام صادق ـ عليه السلام ـ مي‏فرمايند:
ملعون ملعون... من عبد الدينار و الدرهم.[10]
كسيكه درهم و دينار را مورد پرستش خود قرار دهد؛ (و به خاطر آن خضوع و كرنش كند، چنانكه مقابل خدا ركوع و سجده مي‏كند) معلون است، ملعون است.
 
نه رهبانيت، نه تجمل زياد
براي بيان اين معني و مطالب بالا، داستان علي ـ عليه السلام ـ را با دو برادر بصري، مي‌توان شاهد آورد، زيرا آن داستان گوياي اين حقيقت است، كه هم زياده‌روي در امور مادّي و دنيوي مذموم و ناپسند است، و هم كناره‏گيري از دنيا و انتخاب رهبانيت و افراط در عبادت.
داستان چنين است كه، علي ـ عليه السلام ـ پس از پايان «جنگ جمل» وارد بصره شد، و در يكي از روزهاي اقامت خود، به عيادت يكي از ياران خود به نام «علاء بن زياد حارثي» رفت.
امام وقتي خانه‏ي وسيع و مجلّل علاء را ديد، شگفت‌مندانه فرمود: اين خانه با اين وسعت و بزرگي براي دنياي تو به چه كار مي‌خورد؟ در صورتي كه در آخرت به چنين خانه‏اي محتاج‌تري، در حالي كه اگر بخواهي مي‏تواني بوسيله ي اين خانه ي وسيع، مهمان‌نوازي كني، صله‏ي رحم نمايي، و در اين خانه حقوق مسلمان را بپردازي، تا بدين وسيله به خانه‏ي وسيع آخرت دست يابي.
آنگاه علاء از برادرش «عاصم» كه لباس كهنه پوشيده، و به انزوا خزيده بود، در حضور علي شكايت كرد، كه به دستور حضرت او را حاضر نمودند، و حضرت او را اين طور مورد ملامت قرار داد:
اي دشمن جان خويش! شيطان بر تو مسلط شده و عقل تو را ربوده است. چرا به زن و فرزند خود رحم نكردي؟ آيا مي‏پنداري خدايي كه نعمت‏هاي پاكيزه‏ي دنيا را براي تو حلال كرده؛ كراهت دارد كه تو از آن بهره‏مند شوي؟[11]
اما عاصم، بياني دارد كه مي‏خواهد وضع خود را با زندگي علي ـ عليه السلام ـ از نظر خوراك و لباس و عبادت مقايسه كند، كه حضرت او را متوجه اين اشتباه بزرگ مي‏كند و مي‏فرمايد: حساب من از تو جداست، زيرا:
ان اللّه تعالي فرض علي ائمة الحق ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس، كيلا يتبيغ بالفقير فقره.
خداي متعال بر پيشوايان حق مقرر فرموده، كه ضعيف‏ترين افراد ملت خويش را مقياس زندگي شخصي قرار دهند؛ و آن طور زندگي كنند، كه تهي‌دست‏ترين مردم سختي فقر را بتوانند تحمّل كنند.[12]
علي ـ عليه السلام ـ با اين بيان از طرفي رهبانيت و كناره‏گيري از اجتماع و مسئوليت‏هاي زندگي را ممنوع و مذموم معرفي كرده، و از طرف ديگر راه بهره برداري از دنيا و مواهب آن را، و اين كه خانه و دارايي دنيا چگونه مي‌تواند وسيله‏ي تحصيل خانه‏ي آخرت و وسيله‏ي خير و سعادت اين جهان و جهان آخرت قرار گيرد بيان فرموده است.
بنابراين؛ يك مسلمان پيرو اهلبيت ـ عليهم السلام ـ هم بايد از مواهب و نعمت‏هاي دنيا بهره برداي نمايد، و هم به وسيله‏ي مال و ثروتي كه در اختيار دارد آخرت و مقام معنوي خويش را فراهم نمايد.
[1] . اصول كافي، ج2، ص164.
[2] . جمعه/10.
[3] . نباء/11.
[4] . قصص/77.
[5] . اعراف/10.
[6] . هود/61؛ به اثر ديگر مؤلف، طرح‌هايي از اقتصاد اسلامي مراجعه فرماييد.
[7] . اصول كافي، ج2، ص86.
[8] . همان
[9] . العبادة في الاسلام، ص188.
[10] . اصول كافي، ج1، ص170.
[11] . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج11، ص32.
[12] . نهج البلاغه، خ200، ص663.

کرامات معتبر امام کاظم عليه السلام

 
امام كاظم ـ عليه السّلام ـ در سال 128 هـ ق در ابواء ـ نام منزلي بين مكه و مدينه ـ متولد شده و در بغداد در سال 25 رجب سال 183 در سنّ پنجاه و پنج سالگي در زندان سندي بن شاهك رحلت نموده و مادرش ام ولد يا حميدة بربريه بوده است. بنابراين 35 سال پس از درگذشت پدر بزرگوارش امامت كرده و كنيه آن حضرت ابو ابراهيم، ابوالحسن، ابو علي و شهرتش عبد صالح و معروف به كاظم بود است.[1]
امّا معجزات آن امام بسيار زياد بوده كه از باب:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
پس به قدر تشنگي بايد چشيد
 
فقط به چند نمونه از آنها اشاره مي‌شود:
1. از علي بن يقطين نقل شده كه هارون مردي را طلب كرد كه به وسيلة او امر موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ را باطل كند و در مجلس او را وامانده و خجل كند، مرد افسونگري را آوردند و چون سفره گستردند كه سحري در نان‌ها اعمال كرد كه هر چه آن جناب (امام كاظم ـ عليه السّلام ـ ) مي‌خواست ناني بردارد از جلويش مي‌پريد و هارون از خوشي و خنده به اهتزاز در آمد. حضرت بدون معطلي سر بلند كرد و به صورت شيري كه به پرده‌اي منقش بود فرمود: اي شير خدا دشمن خدا را بگير. عكس مانند بزرگترين درندگان شد و افسونگر را دريد. هارون و يارانش غش كرده افتادند و از هول آن منظره عقل از سرشان پرواز كرد چون به هوش آمدند هارون به حضرت امركرد تو را به حقي كه من بر تو دارم دستور بده دوباره اين صورت آنچه خورد برگرداند، حضرت فرمود اگر عصاي موسي ريسمان‌ها و عصاهاي ساحران را كه بلعيد برگرداند او هم اين مرد را برمي‌گرداند.[2]
2. از زكريا بن آدم نقل شده كه حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرمود: پدرم از كساني بود كه در گهواره سخن مي‌گفت.[3]
3. يعقوب سراج گفت: حضور حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ شرفياب شده ديدم آن حضرت كنار گهواره ابوالحسن موسي ـ عليه السّلام ـ (امام كاظم) ايستاده و مدتي با كودك گهواره خود رازهايي مي‌گفت. من نشستم تا حضرت از رازهاي نهاني فارغ شده، آنگاه به احترام حضرت از جا برخاستم به من فرمود: نزديك مولاي خود بيا و بر او سلام كن من حسب الامر نزديك رفته عرض سلام كردم كودك گهواره كه بر پيران عالم استادي توانا بود سلام مرا به زبان فصيحي پاسخ داد و فرمود هم اكنون به خانه برو و نام دخترت كه ديروز نامگذاري كرده‌اي تغيير بده زيرا آن نامي است كه خدا دوست نمي‌دارد. آري چنان بود دختري داشتم و او را حميراء ناميده بودم حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: فرمان فرزندم را به كار بند كه نجات در آن است.[4]
4. عبدالله افطح (برادر امام كاظم ـ عليه السّلام ـ ) در امر امامت با حضرت كاظم ـ عليه السّلام ـ منازعه كرد و حضرت آتشي افروخت و ساعتي در وسط آن نشست و با مردم سخن گفت سپس برخاست و به عبدالله فرمود اگر تو هم امامي چنين كن و از آتش بيرون آمد.[5]
5. از ابراهيم بن سعيد روايت شده كه گفت: مقداري از درندگان را در حجرة حضرت موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ كردند كه آن حضرت را بخورند پس آن درندگان براي حضرت خاضع شدند و دُم جنباندند و حضرت را به امامت خوانده و از شرّ هارون الرشيد براي او به خدا پناه بردند چون اين خبر به هارون رسيد حضرت را آزاد كرده گفت: مي‌ترسم من و مردم و اطرافيانم را شيفته خود كند.[6]
6. رافعي گويد پسر عموئي داشتم به نام حسن بن عبدالله كه مردي منزوي و از همه مردم معاصرش پارساتر بود و گاهي از اوقات طوري با سلطان روبرو مي‌شد كه او را امر به معروف و نهي از منكر مي‌كرد. روزي به مسجد وارد شده در آنجا حضرت ابوالحسن موسي ـ عليه السّلام ـ نيز تشريف داشت، حضرت به او اشاره كرده چون نزديك آمد فرمود: اي ابو علي چقدر اين رويه‌اي كه براي خودت انتخاب نمودي مورد علاقه من است و مرا مسرور مي‌كند. ليكن بايد بگويم معرفتت كم است بهتر آن است درصدد معرفت برآئي. عرض كرد: فداي تو معرفت چيست؟ فرمود: فقه بياموز و حديث فراگير. عرض كرد: از چه كسي؟ فرمود: از فقهاء مدينه آنگاه آنچه فراگرفته‌اي به من عرضه دار تا صحت و سقم آن را برايت بيان كنم.
پسر عموي من حسب الامر به فرا گرفتن فقه و حديث پرداخت و تقريراتي كه ياد گرفته و نوشته بود حضور حضرت عرضه داشت حضرت نپذیرفت و فرمود: باز هم در کسب  معرفت کوشش کن  او پس از این هشدار امام مطیع امام بود و از آن حضرت دور نمي‌شد تا آنكه روزي حضرت به خارج شهر تشريف مي‌برد در راه با آن جناب ملاقات وعرض كرد: فداي شما اينكه در پيشگاه خدا حجت بر شما تمام مي‌كنم كه بايد مرا بدانچه معرفت آن واجب است دلالت فرمائي. حضرت ـ عليه السّلام ـ حقوق امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ و آنچه بايد بدان معرفت پيدا كرد و نيز حقوق حسن و حسين و محمّد بن علي و جعفر بن محمّد و امامت آنها را بيان كرد و ساكت ماند. وي پرسيد: امروز پيشواي مردم كيست؟ فرمود: اگر او را به تو معرفي كنم از من مي‌پذيري؟ عرض كرد: آري. فرمود: امام بر حق و پيشواي خلق، امروز منم. عرض كرد: براي ادعاي خود دليلي هم داريد؟ فرمود: نزديك فلان درخت رفته بگو موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ  مي‌گويد نزديك ما بيا وي پيام حضرت را به درخت رسانيد بلافاصله زمين را شكافته خدمت حضرت رسيد حضرت باز اشاره كرده به محل اول خود بازگشت.[7]
 
معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:
1ـ كشف الغمه، ج3، دارالكتب الاسلامي، بيروت،1401 ق، ص 12.
2ـ عيون اخبار الرضا، ج1، انتشارات اسلاميه، تهران، 1396 هـ . ق، ص 52.M}
 
پی نوشت ها:
[1] . شيخ مفيد، الارشاد، چاپ انتشارات علميه اسلاميه، تهران. ص 207.
[2] . شيخ حر عاملي، اثبات الهداة، دار الكتب الاسلاميه، تهران، 1357.
[3] . همان، ص 557.
[4] . شيخ مفيد، الارشاد، انتشارات اسلاميه، تهران، 1351. ص 362.
[5] . شيخ حر عاملي، اثبات الهداة، دار الكتب الاسلاميه، تهران، 1357.  ص 572.
[6] . همان، ص 567 و 568.
[7] . شيخ مفيد، الارشاد، انتشارات اسلاميه، تهران، 1351. ص 567.

ادله جامعيت و جاودانگي قرآن كريم در نهج البلاغه

 
 
جامعيت و جاودانگي قرآن كريم از مهمترين مباحث زير بنايي، جهت‏شناخت اين كتاب الهي و يكي از موضوعات بحث‏انگيز امروزي است. قطعا تشريح و بررسي دقيق و عميق اين موضوع مي‏تواند بر ادعاهاي پوچ در اين زمينه خط بطلان كشد.
در پرتو مساله جامعيت، موضوع وجود تمامي علوم مختلف در قرآن كه از نظريه‏هاي افراطي به شمار مي‏آيد حجيت قرآن كريم و نظريه اهل حديث در اين باره و نقد و بررسي اين ديدگاه مورد بحث قرار مي‏گيرد.
نهج البلاغه، اخوالقرآن و بهترين و نابترين منبعي است كه مي‏تواند ره پويان طريق را در شناخت صحيح و حقيقي قرآن مجيد ياري دهد.
در نگاه اميرمؤمنان علي عليه السلام، قرآن نسخه‏اي جامع و جاوداني است كه از نيازهاي بشر براي رسيدن به سرمنزل سعادت و كمال، فروگذار نكرده است. حضرت در موارد گوناگون و به شيوه‏هاي زيبا و حكيمانه به ترسيم اين ويژگي پرداخته است ; در يكي از خطبه‏هاي نهج‏البلاغه[1] با استناد به آيات قرآن، جامعيت آن را بوضوح تشريح كرده است.
حضرت بعد از آنكه درباره دو راي مختلف صادر شده از دو قاضي سخن مي‏گويد، با استفهام انكاري مي‏پرسد: «آيا خداوند دين ناقصي فرو فرستاده و در تكميل آن از آنان مدد جسته است؟ آيا آنها شريك خدايند و بر خدا لازم است‏به گفته ايشان رضايت دهد؟ يا اينكه خداوند دين را كامل نازل كرده، اما پيغمبرصلي الله عليه وآله در تبليغ و اداي آن كوتاهي ورزيده است؟»
آنگاه با استشهاد به آيات قرآن بصراحت‏به اين شبهه پاسخ مي‏دهد: والله سبحانه يقول: « مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ»[2]و قال: فيه تبيان لكل شي‏ء[3]و ذكر ان الكتاب يصدق بعضه بعضا، و انه لا اختلاف فيه فقال سبحانه: « وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافًا كَثِيرًا »[4]
خداوند مي‏فرمايد: «در قرآن از هيچ چيز فروگذار نكرده‏ايم‏»و نيز مي‏فرمايد: «در قرآن بيان همه چيز آمده است‏»و ياد آور شده است كه آيات قرآن، يكديگر را تصديق مي‏كنند و اختلافي در آن وجود ندارد، چنانكه مي‏فرمايد: «اگر قرآن از ناحيه غير خدا بود، اختلافات فراواني در آن مي‏يافتند.»
مرحوم طبرسي رحمه الله در ذيل آيه 38 سوره انعام به ذكر يكي از اين اقوال پرداخته، مي‏نويسد: «مراد از كتاب، قرآن است; چرا كه شامل جميع نيازهاي دنيوي و اخروي آدمي است; چه مفصل بيان شده باشد و چه مجمل; اما مجمل آن در لسان پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله تشريح شده و حق تعالي ما را مامور به تبعيت از او كرده است; چنانكه فرمود: «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا »[5]و شما آنچه را رسول حق دستور مي‏دهد(منع يا عطا مي‏كند) بگيريد و هرچه را نهي مي‏كند، واگذاريد.»[6]
بنابراين، قرآن مجيد از بيان معارفي كه موجب سعادت حقيقي انسان در دنيا و آخرت مي‏باشد، فروگذار نكرده است. [7]
علامه طباطبايي در تفسير آيه 82 نساء پس از برشمردن مفاهيم آيه مي‏نويسد: «از آنجا كه قرآن اختلاف قبول نمي‏كند، تغيير و تحول، نسخ و باطل و غيره را هم نمي‏پذيرد; از اين رو لازم مي‏آيد كه شريعت اسلامي تا روز واپسين استمرار داشته باشد.»[8]
حضرت در ادامه خطبه 18 در چندين عبارت بسيار زيبا در حالي كه ظاهر و باطن قرآن را معرفي مي‏كند، تاييدي ديگر بر جامعيت قرآن ارائه مي‏دهد:
«ان القرآن ظاهره انيق [9] و باطنه عميق‏»
ظاهر قرآن زيبا و شگفت آور و باطن آن ژرف و پرمايه است، پس عموم و خواص مردم مي‏توانند بهترين و بيشترين بهره را از اين كتاب ببرند.
استاد محمد تقي جعفري در اين خصوص مي‏نويسد: «مقصود از عمق معاني، دشوار بودن و حالت معمايي نيست، بلكه قرآن همه مسائل نهايي مربوط به انسان و جهان را در آياتي كه كلمات آن ساده و زيباست، مطرح كرده است. از طرفي، عبارت بعدي امام‏عليه السلام كه مي‏فرمايد: لا تفني عجائبه و لا تنقضي غرائبه و لا تكشف الظلمات الا به; «نكات شگفت آور آن فاني نگردد و اسرار نهفته آن پايان نپذيرد و هرگز تاريكيهاي جهل و ناداني جز به آن رفع نشود.»، حاكي از استمرار جاوداني محتويات قرآن است.»[10]
امام عليه السلام در يكي ديگر از سخنان حكيمانه خويش مي‏فرمايد: واعلموا انه ليس علي احد بعد القرآن من فاقة ولا لاحد قبل القرآن من غني [11] ; «آگاه باشيد! هيچ كس پس از داشتن قرآن، فقر و بيچارگي ندارد و هيچ كس پيش از آن، غنا و بي نيازي نخواهد داشت.»
بيان كوتاه اما پر معناي حضرت متضمن اين معناست كه اين نسخه الهي از چنان غناي فرهنگي برخوردار است كه پيروان خود را بي نياز از هرگونه مكتب و مسلكي مي‏كند; درحالي كه ديگر مكاتب فكري و كتب بشري قادر به پاسخگويي نيازهاي اخلاقي و معنوي بشر نيستند.
در وصف ديگري از قرآن بصورتي شيوا و دلنشين مي‏فرمايد: «ثم انزل عليه الكتاب نورا لا تطفا مصابيحه و سراجا لا يخبو توقده و بحرا لا يدرك قعره و منهاجا لا يضل نهجه و شعاعا لا يظلم ضوؤه و فرقانا لا يخمد برهانه و تبيانا لا تهدم اركانه.»[12] سپس كتاب آسماني يعني قرآن را بر او نازل فرمود; نوري كه خاموشي ندارد، چراغي كه افروختگي آن زوال نپذيرد، دريايي كه اعماقش را درك نتوان كرد، راهي كه گمراهي در آن وجود ندارد، شعاعي كه روشني آن تيرگي نگيرد، جداكننده حق از باطل كه درخشش دليلش به خاموشي نگرايد و بنياني كه اركان آن منهدم نگردد.»
هدف حضرت از بيان اين عبارات آن است كه دوران حقايق و مفاهيم قرآن محدود و موقت نيست و آيات و دستوراتش پيوسته نوين و جاوداني اند، تا آنجا كه مفهوم آياتي كه درباره گروه معيني نازل شده، عموميت داشته همگان را در موارد مشابه و تا روز واپسين دربرمي‏گيرد. [13]
از امام صادق‏عليه السلام روايت‏شده كه فرمود: «اگر چنين بود كه آيه‏اي درباره قومي نازل مي‏گشت و با از بين رفتن آن قوم، آيه هم از بين مي‏رفت، از قرآن چيزي باقي نمي‏ماند ولكن قرآن تا زماني كه آسمانها و زمين برپاست، اول تا آخر آن جريان و سريان دارد.»[14]
 
ارتباط قرآن و علوم مختلف
بنابر اصل جامعيت قرآن، برخي اين مجموعه عظيم الهي را حاوي كليه علوم و مسائل مورد نياز بشر پنداشته و در پي ايجاد رابطه مابين كليه علوم نوين با قرآن برآمده‏اند.
آيت الله معرفت اين پندار را افراطي مي‏داند و مي‏گويد: «اين ادعا كه هرآنچه بشر به آن رسيده يا مي‏رسد مانند دستاوردهاي علمي، فني، فرهنگي و... از قرآن بوده، و يا ريشه قرآني دارد، ادعايي گزاف و بي اساس است. مقصود از كمال و جامعيت قرآن، جامعيت در شؤون ديني، اعم از اصول و فروع آن است; يعني آنچه در رابطه با اصول ، معارف و احكام و تشريعات، بطور كامل در دين مطرح گشته است; به عبارت ديگر هرآنچه كه در زمينه سلامت و سعادت معنوي، روحي و اخلاقي انسان است، در برنامه‏ها و اهداف قرآن قرار دارد، اما روشهاي اجرايي، ساختاري و اجتماعي براي پياده كردن اين برنامه‏ها به عهده انسانهاست.
بايستي به اين نكته توجه داشت كه دليل ادعاي قرآن كريم به كمال،در« الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ[15]‏»ويا«تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْء »[16]برعهده داشتن تشريع مطالب است; چنانچه از زاويه تكوين چنين مي‏گفت، بايد انتظار مي‏داشتيم كه هرآنچه بشر از علوم طبيعي، تجربي و... نياز دارد بطور كامل در قران آمده باشد و يا حداقل ريشه‏اش در قرآن باشد; ولي منظور قرآن از «بيان هرچيز»و «كامل بودن دين‏»آن است كه قرآن هرآنچه را در زمينه شريعت است،براي ما طرح‏و پايه‏ريزي‏كرده‏است. [17]
آيه « وَلا رَطْبٍ وَلا يَابِسٍ إِلا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ‏»[18] نيز كه برخي براي تاييد صحبت‏خود مبني بر اينكه در قرآن همه علوم بشري و طبيعي نهفته است، بدان تمسك جسته‏اند، زماني مورد قبول است كه «كتاب مبين‏»را «قرآن‏»فرض كنيم، حال آنكه مفسران آن را «لوح محفوظ‏»تفسير كرده‏اند; يعني هرآنچه در عالم وجود تحقق مي‏يابد، در آن لوح محفوظ ثبت مي‏گردد. طبق شواهد ارائه شده مفسران، منظور از «كتاب مبين‏»در آيه فوق «قرآن‏»نيست.
آية‏الله معرفت جايي ديگر در تاييد صحبت‏خود، دخالت قرآن در امور مربوط به علوم طبيعي را كه بشر خود بايستي بدان برسد، دور از شان قرآن كريم دانسته مي‏گويد: از طرفي شان قرآن و دين اقتضا نمي‏كند در اموري كه مربوط به يافته‏هاي خود بشر است، دخالت كندو حتي راهنمايي كردن او هم معنا ندارد; زيرا خداوند به انسان عقل و خرد ارزاني داشته و فرموده:« وَعَلَّمَ آدَمَ الأسْمَاءَ كُلَّهَا »[19] يعني به انسان اسماء را آموخته است. منظور از اسماء حقايق اشياست; يعني ما به انسان قدرت پي بردن به تمام حقايق هستي را داده‏ايم و براي آنكه جنبه جانشيني‏او در زمين به منصه ظهور برسد، بايد خود جوشيده و به فعليت‏برسد.
خداوند انسان را توانمند و خردورز و كاوشگر آفريده است. از طرف ديگر ميدان تاثير پذيري را در طبيعت‏بازگذاشته است:
« وَسَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأرْضِ‏»[20]همين كافي است كه بشر بتواند با تصرف در طبيعت‏به طرف سازندگي دنيوي حركت كند و لزومي ندارد كه خداوند فرمول شيمي يا مسائل رياضي را توضيح دهد. [21]
واضح است كه شارع در برخي موارد در مسائل غير شرعي نيز دستوراتي داده است، زيرا خدايي كه « يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ ‏»[22] است، به هنگام بيان مطالبي از اسرار طبيعت‏به صورت اشاره و كنايه صحبت مي‏كند و اين تراوشاتي است كه به هنگام بيان مناسب شرعي عرضه مي‏شود. از ديدگاه ديگر، اين موضوع از تفضل خداي تعالي بر بشر خبر مي‏دهد. بطوري كه وظيفه خداي سبحان بيان اين امور نبوده است; بلكه از روي تفضل و لطف اشاراتي كرده است.
از اين رو، وظيفه شرع، دخالت در آنچه عقل بشر بدان مي‏رسد، نبوده است. البته در احكام تعبدي بشر كه شرع دستور عمل يا احتياط را داده، عقل بشر توان پي بردن به واقعيت آن عمل را نداشته است و چنانچه اين توان را مي‏يافت، قطعا آنچه را شرع دستور داده، پياده مي‏كرد. در نتيجه در اسلام احكامي وجود دارد كه صرفا جنبه تعبدي دارد و با پيشرفت علم، احكام آن قابل تغيير نيست.
 
دليل عقلي بر جامعيت قرآن كريم
آنچه گذشت دلايل نقلي متقني بر جامعيت قرآن مجيد بود. در ميان بيانات گهربار حضرت علي‏عليه السلام به دليل عقلي بر اين مطلب رهنمون مي‏شويم; امام عليه السلام در جايي مي‏فرمايد:
«و اكمل به دينه و قبض نبيه صلي الله عليه وآله و قد فرغ الي الخلق من احكام الهدي به فعظموا منه سبحانه ما عظم من نفسه فانه لم يخف عنكم شيئا من دينه و لم يترك شيئا رضيه او كرهه الا و جعل له علما باديا و آية محكمة تزجر عنه او تدعو اليه فرضاه فيما بقي واحد و سخطه فيما بقي واحد.» [23]
پيامبرش را هنگامي از اين جهان برد كه از رساندن احكام و هدايت قرآن به خلق فراغت‏يافته بود; پس خداوند را آنگونه بزرگ بداريد و تعظيم كنيد كه خود بيان كرده است; زيرا حكمي از دين خود را بر شما پنهان نگذاشت و هيچ مطلبي را كه مورد رضايت و خشنوديش باشد وانگذاشت، جز اينكه نشاني آشكار و آيه‏اي محكم كه از آن جلوگيري يا به سوي آن دعوت كند، برايش قرار داد. پس رضايت و خشم و قانون او در گذشته و حال و آينده درباره همه يكسان است.»
مسلما وقتي پيامبري براي هدايت‏بشر فرستاده مي‏شود و خاتم پيامبران معرفي مي‏گردد، كتاب آسماني او نيز كه معجزه ابدي هم نام گرفته، بايد تامين كننده اين هدف باشد، و الا هدف الهي مهمل جلوه مي‏كند; بنابراين لازم است پيامبر تا به انجام رساندن اين هدف در ميان امت‏باشد تا تمامي احكام دين خدا كه متضمن تكامل و تعالي و هدايت انسان است، به مردم عرضه گردد.
از طرف ديگر، بايستي اين احكام چنان واضح و روشن باشند كه دقيقا مبين اوامر و نواهي الهي كه سعادت بشر در گرو آن است ، باشند.
همچنين، از نظر عقلي، جامعيت قرآن اقتضا مي‏كند كه دستورات آن متغير نبوده دستخوش تحولات زمان قرار نگيرد. سخن آخر امام عليه السلام دقيقا گوياي همين مطلب است: «احكام الهي تا قيامت تغيير نمي‏پذيرد، بلكه حكم هر مساله مطابق ست‏با آنچه در عهد رسول اكرم‏صلي الله عليه وآله در قرآن و سنت‏بيان شده است.»[24]
 
 
حجيت قرآن كريم در نهج البلاغه و نظريه اهل حديث
حجيت قرآن كريم از جمله مسائلي است كه مورد اختلاف بسياري از علما و انديشمندان فرقه‏هاي اسلامي و غير اسلامي بوده است. منظور از حجيت قرآن كريم آن است كه اين كتاب آسماني از هرجهت‏براي همگان قابل درك و فهم است و در مقام استنباط و استناد مي‏توان بدان تكيه كرد و آن را مورد عمل و دليل و مبنا قرار داد.
آيت‏الله خويي درباره حجيت ظواهر قرآن كريم كه برخي از علماي حديث [25] بر آن اشكال وارد كرده‏اند، مي‏نويسد:«ظواهر قرآن، حجيت و مدركيت دارد و ما مي‏توانيم در موارد مختلف به معناي ظاهري آن تكيه كرده، آن را مستقلا مورد عمل قرار دهيم و در گفتار و نظريات و استدلالهاي خويش به آن تمسك جوييم; زيرا ظواهر قرآن براي عموم مردم، حجت و مدرك است.»[26] وي سپس پنج دليل را براي اثبات اين موضوع مطرح مي‏كند.
بدين ترتيب قرآن كريم از همه جهات براي بشر حجت است و دليل محكمي براي او در پيشگاه حق تعالي است.
اين مطلب در نهج‏البلاغه بوضوح ديده مي‏شود. حضرت در خطبه 183 مي‏فرمايد: فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق حجة الله علي خلقه اخذ عليه ميثاقهم و آرتهن عليه انفسهم اتم نوره و اكمل به دينه; «قرآن امر كننده و نهي كننده است و - برحسب ظاهر خاموش است ولي - در واقع - گويا و حجت و برهان خدا بر بندگان است كه از ايشان بر آن پيمان گرفت و آنها را در گرو آن قرار داد. نور آن را تمام گردانيد و دين خود را به سبب آن كامل كرد».
 
در اين قسمت، توجه به جند نكته ضروري است:
اول: حضرت، قرآن را به عنوان حجت‏خدا بر خلق معرفي مي‏كند. بديهي است، از آنجا كه قرآن كريم معجزه اصلي است و شامل كليه دستورات سعادت بخش براي بشر است، از جانب خداوند منان حجت‏بر تمام انسانهاست. [27] از اين رو اگر پيروان اين كتاب آسماني بدان عمل كنند، در آخرت نيز دليلي بر اعمال خويش در پيشگاه حق تعالي خواهند داشت.
دوم: خداوند از بندگان خود بر فراگرفتن و عمل به قرآن كريم پيمان گرفت. ابن ابي الحديد در اين باره مي‏نويسد: «از آنجا كه خداوند سبحان در عقول مكلفان، ادله توحيد، عدل و از جمله مسائل نبوت را قرار داد و نبوت پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله را عقلا اثبات كرد، به مانند گيرنده ميثاق از مكلفان است‏به تصديق دعوتش و قبول قرآني كه نازل گشت، بدين صورت، نفوس آنها را مرهون بر وفا قرار داد كه در اين حال، آنكه مخالفت كند به خود زيان رسانده و تا ابد هلاك شده است.»[28]
برخي ديگر از شارحان نهج البلاغه در ذيل اين عبارت گفته‏اند« كه خدا به واسطه نبي اكرم‏عليه السلام از بندگانش پيمان گرفت كه به قرآن عمل كنند.»[29]
همچنين احتمال دارد مراد از آن، قضيه ذريه قبل از خلقت آدم‏عليه السلام باشد كه در اخبار هم آمده است. [30]
تفسير اين عبارت، به هر صورتي كه باشد، مبين اين مطلب است كه نفوس بندگان با خداوند در پذيرش قرآن - بعنوان كتابي الهي براي هدايت و سعادت بشري پيمان بسته‏اند; به طوري كه حضرت دقيقا بيان مي‏دارد كه خداوند نفوس و ارواح عباد را مرهون وفا به اين امر قرار داد.
زماني نفوس، مرهون رعايت‏حق تعالي و اطاعت از او و دستوراتش - كه همگي در كتاب آمده - مي‏شوند كه اين كتاب از حجيت لازم برخوردار باشد.
سوم: اين كتاب را كامل كننده دين مبين اسلام معرفي كرد. اين گفته حضرت دقيقا گوياي اين است كه:« الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دِينًا »[31] ; امروز دين شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمت را تمام كردم و بهترين آيين را كه اسلام است، برايتان برگزيدم.
 اين مطلب نشان از آن دارد كه قرآن مجيد زيربناي دين جاوداني اسلام است; پس لازم است از جامعيت، جاودانگي و حجيت‏برخوردار باشد.
امام علي‏عليه السلام در جايي ديگر فرموده است: «انا حجيج المارقين و خصيم الناكثين المرتابين و علي كتاب الله تعرض الامثال [32] ; من با خارج شوندگان از دين احتجاج و با شك كنندگان در دين دشمني مي‏كنم; كارهاي مشتبه به حق، به قرآن عرضه مي‏گردد.»
اين عبارت تفسيرهاي مختلفي دارد; علامه مجلسي مي‏گويد: «احتمال دارد مراد از امثال، حجتها يا احاديث‏باشد; يعني آنچه در مخاصمه با مارقان و مرتابان بدانها احتجاج مي‏شود، بايد به كتاب خدا عرضه گردد تا صحت و فساد آن روشن شود و يا آنچه درباره عثمان به من استناد مي‏دهند، بايد بر كتاب خدا عرضه گردد.»[33]
ابن ابي الحديد و خويي مراد حضرت از اين سخن را همان گفته خداوند مي‏دانند كه فرمود:« هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ...» [34] ; اين دو گروه(مؤمن و كافر) كه در دين خدا با هم به جدل برخاستند، مخالف و دشمن يكديگرند.[35]
در شان نزول اين آيه روايتي است از امام حسين‏عليه السلام كه نضربن مالك آن را نقل كرده است. نضر مي‏گويد: «به امام‏عليه السلام گفتم: يا ابا عبدالله از قول خداوند در آيه «هذان خصمان اختصموا في ربهم‏»به من خبر ده! پس فرمود: ما و بني اميه درباره خداي تعالي به خصم برخاستيم. ما گفتيم صدق الله و آنها كذب گفتند; پس ما روز قيامت دو خصم هستيم.»[36]
رواياتي شبيه به همين مضامين كه دو خصم ذكر شده را امام علي‏عليه السلام و طرف مقابل را دشمنان وي معرفي كرده: در اخبار و روايات بسيار وارد شده است كه در اينجا مجال ذكر آن نيست.
درست است كه طبق روايات رسيده، خصومت‏بين محمد و آل محمدعليهم السلام و دشمنان آنها بايد بركتاب خدا عرضه گردد تا حق و ناحق از هم تمييز داده شود، اما همين مي‏رساند كتابي كه قابليت عرضه شبهات را داشته و ميزان و مقياس قرار مي‏گيرد، [37] بايستي كتابي منزه از هر عيب، نقص و تحريف بوده و بتواند مرجع و حجت و مبنا باشد.
امام عليه السلام در يكي از بيانات نوراني خويش صريحا به همين مطلب اشاره كرده، مي‏فرمايد:
«و كفي بالكتاب حجيجا و خصيما»[38] قرآن براي بازخواست و داوري كفايت مي‏كند.
بدين ترتيب، قرآن برهان قاطع و حجتي محكم است‏براي كسي كه به آن احتجاج و با آن مخاصمه كند. و همين حجيت‏سبب مي‏گردد كه اين مجموعه وحي الهي به عنوان ماخذ اصلي قوانين اسلام تلقي گردد و اصل و ريشه همه فروع قرار گيرد.
مي‏توان بوضوح دريافت كه ديدگاه امام علي‏عليه السلام پيرامون جامعيت قرآن مجيد در راستاي همان نگاه قرآن است كه فرموده: :« الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دِينًا »[39]
و در جايي ديگر فرمود: «فيه تبيان لكل شي‏ء»
و نيز فرمود: « وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإسْلامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ ‏»[40]
روشن است‏با توجه به ديدگاههاي همه جانبه حضرت در اين زمينه، به كليه نظرات افراطي كه وجود همه علوم بشري را در قرآن مي‏دانند و يا نظرات تفريطي كه به حجيت ظواهر قرآن بدون تمسك به روايات ترديد وارد مي‏كنند، خط بطلان مي‏كشد و از اين ميان معناي صحيح آيات قرآن نيز روشنتر رخ مي‏نماياند.
 
پي نوشت ها:
[1] . نهج‏البلاغه، خطبه 18
[2] . انعام، 38
[3] . نحل، 89
[4] . نساء، 82
[5] . حشر، 7
[6] . مجمع البيان، طبرسى، ج 4، ص 372
[7] . الميزان، علامه طباطبايى، ج 7، ص 83
[8] . همان منبع، ج 5، ص 21
[9] . انيق‏»به معناى «حسن معجب‏»مى‏باشد، يعنى از نظر انواع بيان داراى زيبايى شگفت آورى است. بنگريد به: نهج البلاغه امام على بن ابى‏طالب(ع)، تصحيح صبحى صالح، ج‏2، فهرس الالفاظ الغريبة.
[10] . ترجمه و تفسير نهج‏البلاغه، محمد تقى جعفرى، ج 4، ص 266-269
[11] . خطبه 176
[12] . خطبه 198
[13] . بيان در علوم و مسائل كلى قرآن، سيد ابوالقاسم خويى، ج 1، ص 41-42
[14] . التفسير، عياشى، ج 1، ص 10
.مائده،3[15]
. نحل، 89[16]
[17] . جامعيت قرآن كريم نسبت‏به علوم و معارف الهى و بشرى، محمد هادى معرفت، نامه مفيد (فصلنامه دارالعلم لمفيد)، ش 6، سال دوم، ص‏5; گفت و گوبا استاد معرفت، مجله پژوهشهاى قرآنى، ش 11-12، ص 210-212
[18] . انعام، 59
[19] . بقره، 31
.جاثيه،13[20]
[21] . جامعيت قرآن كريم، همانجا
[22] . فرقان، 6
[23] . خطبه 183
[24] . ترجمه و شرح نهج البلاغه، فيض الاسلام، ص 595
[25] . علماى حديث چنين عقيده دارند كه ظواهر قرآن حجيت ندارد; يعنى نمى‏توان از ظاهر آيات بدون تمسك به روايات رسيده از معصومان(ع) به مفهوم و معناى آن رسيد; لذا هرگونه تفسيرى بدون نقل و تمسك به روايات ممنوع شمرده مى‏شود. بنگريد به: الحدائق الناضرة فى احكام العترة‏الطاهرة، يوسف بحرانى، ج 1، ص 26-35
[26] . بيان در علوم و مسائل كلى قرآن، ص 413
[27] . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 10، ص‏116
[28] . همان منبع، ص 117
[29] . فى ظلال نهج البلاغه، محمد جواد مغنيه، ج‏3، ص 41
[30] . شرح نهج البلاغه، ص 117
[31] . مائده، 3
[32] . خطبه 75
[33] . المتقطف من بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسى، ج 1، ص 207
[34] . حج، 19
[35] . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 6، ص 171; منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ميرزا حبيب لله هاشمى خويى، ج 5، ص 228
[36] . تفسير نورالثقلين، حويزى، ج 3، ص 476
[37] . برخى شارحان مراد حضرت در خطبه 75 را ميزان و مقياس قرار گرفتن قرآن كريم دانسته‏اند. بنگريد به: فى ضلال نهج البلاغه، ج 1، ص 385
[38] . خطبه، 83
. مائده، 3[39]
.آل عمران،85[40]

دعا برای نجات از نگرانی و اندوه

 
امام كاظم  عليه  السلام :
هر كس گرفتار چيزى است كه غمگينش مى سازد يا ناخوشايندى كه ناراحتش مى كند، اگر سر به آسمان بلند كند و سه بار بسم اللّه  الرحمن الرحيم بگويد، بى ترديد،خداوند، گره از كارش خواهد گشود و غمش را برطرف خواهد كرد.
 
ما مِن أحَدٍ دَهَمَهُ أَمرٌ يَغُمُّهُ أَو كَرَبَتْهُ كُربَةً فَرَفَعَ رَأسَهُ إلَى السَّماءِ ثُمّ َقالَ ثَلاثَ مَرّاتٍ: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ إلاّ فَرَّجَ اللّه ُ كُربَتَهُ و أذهَبَ غَمَّهُ؛
 
مكارم الأخلاق، ص 347
 

 

 

 

 

 

 

 

مناسبت ها

آخرین مطالب

عکس

 

   

 

گالری عکس

صوت و فیلم

اوقات شرعی



تازه های نشر

آمار بازدیدکنندگان

0000544965
امروزامروز1685
دیروزدیروز1392
این هفتهاین هفته20121
این ماهاین ماه70526
کل بازدیدهاکل بازدیدها544965
www.ahoorae.com

آمار بازدید کنندگان به صورت مخفی

امروز7
دیروز63
این هفته70
این ماه1672
مجموع181938

آی پی بازدیدکنندگان : 54.224.210.130
Unknown ? Unknown Tue 26 Sep 2017 05:17