وب سایت سازمان عقیدتی سیاسی وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

No Install Flashplayer

جمعه 30 تير 1396
الجمعة 27 شوال 1438
Jul 21 2017

ضرورت حسابرسی برای اعمال

 
رسول خدا فرمود: حاسِبُوا اَنْفُسَکُم قَبْلَ اَنْ تُحاسَبُوا وَ زِنُوها قَبْلَ اَنْ تُوزَنُوا وَ تَجَهَّزُوا لِلْعَرْضِ الاَکْبَرِ.
پیش از آنکه به حسابتان برسند، خود را ارزیابی کنید و در میزان قرار دهید و برای حسابرسی بزرگ‌تری آماده شوید.
پیامبر می‌داند که شیطان و نفس وسوسه‌گر از یک سو و عوامل و آسیب‌های آشکار و نهان از سوی دیگر، مؤمن را به وادی غفلت می‌کشاند و از اندیشیدن در فرجام خویش بازمی‌دارد. از این رو چون فرماندهی دلسوز و هشیار آماده باش می‌دهد "تجهّزوا". 
مسلمان در همة عمر و در همة عرصه‌های زندگی باید آماده باشد و به سود و زیان خویش رسیدگی کند تا ورشکسته نشود. این کار از ایمان و زیرکی مؤمن سرچشمه می‌گیرد و دست‌کم باید در شبانه‌روز یک بار انجام شود. 
امام صادق‏ به عبدالله پسر جندب فرمود:‏ یَا ابْنَ جُنْدَبٍ حَقٌّ عَلیََ کُلِّ مُسْلِمٍ یَعْرِفُنََا اَنْ یُعْرِضَ عَمَلَهُ فیِِ کُلِّ یَوْمٍ وَ َلیْلَهْْ عَلیََ نَفْسِهِ فَیَکُونَ مُحََاسِبَ نَفْسِهِ فَاِنْ رَأی حَسَنَهًْْ اِسْتزََادَ مِنْهََا وَ اِنْ رَأی سَیِّئَهًْْ اِسْتَغْفَرَ مِنْهََا لِئَلّا یُخْزیََ یَوْمَ الْقِیََامَهِْْ.
ای پسر جندب! بر هر مسلمانی که ما را می‌شناسد لازم است که در هر شب و روز، عملش را بر خود عرضه کند و حسابگر خویش باشد؛ پس اگر عمل خوبی یافت بر آن بیفزاید و اگر عمل بدی یافت از آن استغفار نماید تا در رستاخیر خوار نگردد. 
در این حدیث شریف به دو نکتة اساسی تصریح شده است: نخست اینکه ضرورت محاسبه را بر اساس شناخت اهل بیت (پی نهاده که نشانگر اصالت و درستی آن و هماهنگی با اولیای الهی و شریعتمداران حقیقی یعنی امامان معصوم)‏ است. دوم اینکه غفلت از خود ارزیابی، فرجامی بس خطرناک دارد و آن، خواری و زبونی در رستاخیز است. شهیدان گرانقدر راه خدا بر این نکته آگاهی کامل داشتند. سردار شهید قجه‌ای هر روز کارهای خود را بررسی می‌کرد و از نفس خویش حساب می‌کشید. به محض اینکه بحثی پیش می‌آمد فوراً آن را داخل دفترش می‌نوشت و شب آنها را بررسی می‌کرد و در روزهای بعد سعی می‌کرد میزان حسناتش را بالا ببرد.
 
مروری بر دفتر زیبای این شهید خالی از لطف نیست:‏ 
ـ چهارشنبه، نماز بدون وقت: ظهر چون سرپرست نگهبانی بودم نتوانستم سر وقت نماز بخوانم. 
ـ دوشنبه: با مادرم... ناراحتی کردم و بعد از یکی دو ساعت معذرت خواستم و با پسر برادرم هم تند صحبت کردم. باید سعی کنم تکرار نشود. 
ـ شنبه: به هیچ وجه کار فکری پیش نیامد و دلیل آن این است که نظم، در کارم نبود.‏ 
ـ پنج‌شنبه: بیهوده‌گویی: طی روز چند مورد تقریباً سخنان کوتاه و بیهوده‌ای به زبان آوردم. 
ـ شنبه: امروز ورزش نکردم، دلیلش هم تنبلی است! 
 
به راستی اگر دفتر دل ما نیز همانند دفتر این شهید به حسابرسی نفس بپردازد جایی برای غفلت باقی خواهد ماند؟! می‌توان گفت، خود ارزیابی از ویژگی‌های خواص شیعه و نزدیکان به اهل بیت ‏ است؛ چنان‌که امام موسی بن جعفر به هشام بن حکم فرمود: لَیْسَ مِنََّا مَنْ لَمْ یُحََاسِبْ نَفْسَهُ فیِِ کُلِّ یَوْمٍ. 
از [خاصان] ما نیست کسی که روزانه به حساب خود رسیدگی نکند. دلیل آن نیز روشن است؛ هر کس هیچ‌گاه به حساب خود رسیدگی نکند یا مدتی طولانی آن را مهمل بگذارد، فرصت‌ها را از دست می‌دهد و چه بسا از داده‌ها یا داشته‌های خود غفلت ورزد [به طور مثال از یاد ببرد که مستطیع است و باید حج گذارد یا روزه و نمازش قضا شده و باید آن را به جا آورد یا نذر کرده و هنگام ادایش رسیده است و... بدین‌گونه چنان می‌شود که] امیر مؤمنان‏(‏ فرمود: مَنْ لَمْ یَسُسْ نَفْسَهُ اَضََاعَهََا. هر کس، خود را سیاست نکند، آن را تباه خواهد کرد.
منبع : طوبی

مهمترین بخش زندگی امام صادق(ع) در کلام رهبر انقلاب

 
  برشی از بیانات رهبر انقلاب درباره‌ی امام جعفر صادق (ع) 
رهبر معظم انقلاب اسلامی در بیانی به شورانگیزترین و مهم‌ترین بخش زندگی امام صادق(ع) اشاره کردند.
به گزارش مشرق، شنیدن فضایل و برخی ابعاد و ویژگی‌های شخصیتی ائمه اطهار(ع) در کلام بزرگان دین باعث ایجاد نگرش و معرفتی نوین در افکار شیعیان می‌شود. در واقع ایام ولادت‌ها و شهادت‌های امامان معصوم(ع) باید فرصتی جهت تبیین معارف و فضایل این بزرگواران باشد تا جامعه اسلامی ضمن اینکه به غم و شادی می‎پردازد، به شعور و معرفت عترت(ع) نیز برسد.
 
در عصر ما رهبر معظم انقلاب اسلامی  پیوسته در مناسبات مختلف با نوع نگاه و بصیرت نافذشان بارها و بارها به بیان مسائل و عبرت‌هایی از ماجراهای اهل‌بیت (ع) پرداختند، امروزه پس از گذشت سال‌ها از آن طرح بحث‌ها، وقتی کمی دقیق می‎شویم، قیمت و بصیرت چنین افرادی برایمان بیش از پیش نمایان می‌شود و لزوم به کارگیری آنها در جامعه را به وضوح حس می‎کنیم.
 
در ادامه به برخی از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی درباره جایگاه والای امام صادق (ع) و نقش ایشان در اشاعه امامت اشاره می‌شود:
 
* مهم‌ترین بخش زندگی امام صادق(ع)
 
امام صادق(ع) در اواخر دوران بنی‌امیه، شبکه تبلیغاتی وسیعی را که کار آن، اشاعه امامت آل‌علی(ع) و تبیین درست مسأله امامت بود، رهبری می‌کرد؛ شبکه‌ای که در بسیاری از نقاط دوردست کشور مسلمان، به ویژه در نواحی عراق و خراسان، فعالیت‌های چشمگیر و ثمربخشی درباره مسأله‌ امامت عهده‌دار بود، اما این تنها یک روی مسأله و بخش ناچیزی از آن است. موضوع تشکیلات پنهان در صحنه زندگی سیاسی امام صادق(ع) و نیز دیگر ائمه علیهم‌السلام، از جمله مهم‌ترین و شورانگیزترین و در عین حال مجهول‌ترین و ابهام‌آمیزترین فصول این زندگینامه‌ پرماجراست.
 
برای اثبات وجود چنین سازمانی نمی‌توان و نمی‌باید در انتظار مدارک صریح بود. نباید توقع داشت که یکی از امامان یا یکی از یاران نزدیکش صراحتاً به وجود تشکیلات سیاسی - فکری شیعی اعتراف کرده باشد؛ این چیزی نیست که بتوان به آن اعتراف کرد. انتظار معقول آن است که اگر روزی هم دشمن به وجود تشکل پنهانی امام پی برد و از خود آن حضرت یا یکی از یارانش چیزی پرسید، او به کلی وجود چنین چیزی را انکار کند و گمان آن را یک سوءظن یا تهمت بخواند. این، خاصیت همیشگی کار مخفی است.
 
باید در پی قرائن و شواهد و بطون حوادث ظاهراً ساده‌ای بود که اگرچه نظر بیننده‌ عادی را جلب نمی‌کند، اما با دقت و تأمل، خبر از جریان‌های پنهانی بسیاری می‌دهد. اگر با چنین نگرشی به سراسر دوران دو قرن و نیمی زندگی ائمه علیهم‌السلام نظر شود، وجود یک تشکیلات پنهان در خدمت و تحت فرمان ائمه علیهم‌السلام تقریباً مسلم می‌شود.
 
(بیانات رهبر معظم انقلاب درباره عنصر جهاد، مبارزه و قیام در زندگی ائمه اطهار علیهم‌السلام ـ 58/3/21)
 
* تبلیغ و بیان احکام دین به شیوه فقه شیعی
 
این نیز یک خط روشن در زندگی امام صادق(ع) است. به شکلی متمایزتر، صریح‌تر و صحیح‌تر از آنچه در زندگی دیگر امامان می‌توان دید؛ تا آنجا که فقه شیعه «فقه جعفری» نام گرفته است و تا آنجا که همه‌ کسانی که فعالیت سیاسی امام را نادیده گرفته‌اند، بر این سخن هم‌داستان هستند که امام صادق(ع) وسیع‌ترین- یا یکی از وسیع‌ترین- حوزه‌های علمی و فقهی زمان خود را دارا بوده است.
 مقدمتاً باید دانست که دستگاه خلافت در اسلام، از این جهت با همه‌ دستگاه‌های دیگر حکومت متفاوت است که این فقط یک تشکیلات سیاسی نیست؛ بلکه یک رهبری سیاسی ـ مذهبی است. نام و لقب «خلیفه» برای حاکم اسلامی، نشاندهنده‌ همین حقیقت است که وی بیش از یک رهبر سیاسی است؛ جانشین پیامبر(ص) است و پیامبر(ص)، آورنده‌ یک دین و آموزنده‌ اخلاق و البته در عین حال حاکم و رهبر سیاسی است. پس خلیفه در اسلام، به‌ جز سیاست، متکفل امور دینی مردم و پیشوای مذهبی آنان نیز هست.
 
با این آگاهی، به‌‌ وضوح می‌توان دانست که فقه جعفری در برابر فقه فقیهان رسمی روزگار امام صادق(ع) فقط یک اختلاف عقیده‌ دینی ساده نبود؛ بلکه در عین حال دو مضمون متعرضانه را نیز با خود حمل می‌کرد: نخست و مهم‌تر، اثبات بی نصیبی دستگاه حکومت از آگاهی دینی و ناتوانی آن از اداره‌ امور فکری مردم و دیگر، مشخص کردن موارد تحریف در فقه رسمی که ناشی از مصلحت‌اندیشی فقها در بیان احکام فقهی و ملاحظه‌کاری آنان در برابر تحکم و خواست قدرت‌های حاکم است.  
 
امام صادق(ع) با گستراندن بساط علمی و بیان فقه و معارف اسلامی و تفسیر قرآن به شیوه‌ای غیر شیوه‌ عالمان وابسته به حکومت، عملاً به معارضه‌ با آن دستگاه برخاسته بود. آن حضرت بدین وسیله تمام تشکیلات مذهبی و فقاهت رسمی را که یک ضلع مهم حکومت خلفا به شمار می‌آمد، تخطئه و دستگاه حکومت را از بُعد مذهبی‌اش تهیدست می‌کرد.
 
نخستین حکمرانان بنی‌عباس که خود در روزگار پیش از قدرت، سال‌ها در محیط مبارزاتی علوی و در کنار پیروان و یاران آل‌ علی(ع) گذرانده و به بسیاری از اسرار و چموخم‌های کنار آنان بصیرت داشتند، نقش متعرضانه‌ این درس و بحث و حدیث و تفسیر را پیش از اسلاف اموی خود درک می‌کردند. گویا به همین خاطر بود که منصور عباسی در خلال درگیری‌های رذالت‌آمیزش با امام صادق(ع) مدت‌ها آن حضرت را از نشستن با مردم و آموزش دین به آنان، و نیز مردم را از رفت‌ و آمد و سؤال از آن حضرت منع کرد؛ تا آنجا که به نقل از «مفضل‌بن‌عمر» - چهره‌ درخشان و معروف شیعی - هرگاه مسأله‌ای در باب زناشویی و طلاق و امثال این‌ها برای کسی پیش می‌آمد، به آسانی نمی‌توانست به پاسخ آن حضرت دست یابد.
 
منبع: تسنیم

زمانی که مرد خراسانی از امام صادق(ع) درخواست قیام کرد

 
مسأله منجی‌گرایی یا منجیان دروغین از جریاناتی بود که در دوران امام صادق(ع) شکل گرفت و باعث شد حتی بسیاری از شیعیان تحت تأثیر این فضا قرار بگیرند.
به گزارش مشرق، دوران امام صادق(ع) همزمان با ظهور و بروز بسیاری از فرقه‌ها و جریانات منحرف از مسیر امامت و ولایت بود. فرقه‌هایی مانند معتزله، اشاعره، مرجئه، کیسانیه و صوفیه از مشهورترین آنها بودند. در این بین گروه‌های مختلفی مانند غلات (غلوّ کنندگان در مقام عترت(ع)) از دیگر دسته‌جاتی بودند که معضلات زیادی را برای جامعه آن دوران ایجاد کردند.
 
 سوءاستفاده خلفای عباسی از نام مهدی(عج) به عنوان منجی
 
از جمله مسائل و چالش‌های دیگر در دوران امامت امام صادق(ع)، مسأله منجی‌گرایی یا منجیان دروغین بود که جامعه آن زمان را به شدت تحت تأثیر قرار داد که اتفاقاً سردمداران این قضایا حکام بنی‌العباس بودند تا جایی که نام خلفای خود را همنام امام مهدی(عج) یا صفات حضرت معرفی می‌کردند. منصور، مهدی، هادی و قائم نمونه‌هایی از این دست از خلفای عباسی بودند. 
 
از سوی دیگر جریاناتی مانند ابومسلم خراسانی در قالب سیاه‌جامه‌گان و جریانات مربوط به حسن محض و نفس زکیه بر این فضا دامن می‌زد و زمینه را برای فتنه‌ای عظیم فراهم می‌کرد. اما با تدبیر امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) هر بار این فتنه‌ها خاموش می‌شد و مکر دشمن بر زمین باقی می‌ماند. 
 
به فراخور این نوع جریانِ منجی‌گرایی، مردم عامه و حتی شیعیان با چالش‌های فراوانی روبرو می‌شدند، اما این امام صادق(ع) بود که با روشنگری‌های علمی و معرفتی شبهات را پاسخ می‌دادند. به عنوان نمونه ماجرای مشهور گروهی خراسانی که نزد امام صادق(ع) برای درخواست قیام آمدند، از جمله تأثیرات جامعه دوران امام صادق(ع) بر شیعیان است. 
 
درخواست شیعیان به امام صادق(ع) برای قیام
 
ماجرا از این قرار بود که شخصی به نام «سهل بن حسن خراسانی» خدمت امام صادق علیه‌السلام رسید، سلام کرد و نشست. گفت یابن رسولالله شما رئوف و مهربان هستید، چرا از حق خود دفاع نمی‌کنید؟ چه چیزی مانع این امر است؟
 
در صورتی که بیش از صدهزار شیعه شمشیرزن دارید؟ حضرت فرمودند: ای مرد خراسانی بنشین، سپس حضرت امرکرد تا تنور را روشن کنند؛ وقتی تنور برافروخته شد، حضرت رو به مرد خراسانی کرد و فرمود: بلند شو و داخل تنور شو. 
 
در این هنگام مرد خراسانی ترسید و گفت: یابن رسول الله مرا با آتش سوزان، از من درگذر ... حضرت فرمودند: تو را بخشیدم.
 
در این هنگام یکی از اصحاب امام صادق  علیه‌السلام به نام «هارون مکی» وارد شد در حالیکه یک کفش خود را با انگشت گرفته بود. خدمت آن‌حضرت رسید و سلام کرد. امام(ع) جواب سلام او را داد و فرمود: نعلین را از دست خود بینداز و برو داخل تنور ...
هارون مکی، نعلین را انداخت و داخل تنور شد.
 
امام علیه‌السلام شروع کرد با مرد خراسانی صحبت کردن و از اوضاع خرسان از او میپرسید؛ سپس گفت ای خراسانی برو و داخل تنور را نگاه کن. مرد خراسانی به طرف تنور رفت و دید که «هارون مکی» چهار زانو در تنور نشسته است. امام علیه‌السلام از مرد خراسانی سئوال کرد: «از این‌ها در خراسان چند نفر پیدا میشود؟ مرد خراسانی عرض کرد: بخدا قسم یک نفر هم نیست.
 
امام علیه‌السلام فرمود: ما در زمانی که پنج نفر یاور اینچنین نداشته باشیم قیام نخواهیم کرد. ما خودمان موقعیت مناسب را بهتر میدانیم.
 
منبع: تسنیم

به مناسبت سالروز شهادت امام صادق (ع)؛ چرا عمل امام صادق با عمل امام حسین متفاوت است؟

 
 
اهل بیت عصمت و طهارت نور واحدند بنابراین عملکرد به ظاهر متفاوت آن بزرگواران عللی دارد.
به گزارش مشرق، امام صادق(ع) در سن ۳۱ سالگی پس از شهادت پدر بزرگوارشان به امامت رسید.خلفای عباسی آزار و اذیت بسیاری را در سالهای آخر عمر بر امام صادق(ع) وارد کردند و حتی حاکم مدینه خانه ایشان را به آتش کشید که البته امام معصوم(ع) از این توطئه جان سالم به در برد. اما ترس و کینه عباسیان از محبوبیت امام صادق(ع) میان مردم روز به روز بیشتر می شد تا اینکه سرانجام منصور دوانیقی خلیفه بغداد در ۲۵ شوال سال ۱۴۸ هجری قمری با انگور زهرآلود ایشان را به شهادت رساند.
 
مقایسه عصر  امام حسین (ع) و امام صادق (ع)
 
از عقاید مسلم در مذهب شیعه این است که امامان (ع) دارای عصمت هستند و تفاوتی در رویکرد این بزرگواران وجود ندارد و عملی که امام حسین (ع) در عصر خویش انجام داد اگر امام صادق (ع) نیز  در آن زمان بود چنین عملی را انجام می‌داد و به همین شکل هر یک از امامان معصوم اگر به جای یکدیگر بودند عملکرد مشابه آن امام را داشتند و به عبارت دیگر تفاوت عملکرد امامان معصوم به جهت تفاوت زمانی است و نه تفاوت شخصیتی آن بزگوران.
 
یکی از موضوعاتی که در این رابطه مطرح است این است که اگر امامان معصوم علیه‌السلام نور واحدند چرا امام حسین (ع) قیام کردند و امام صادق (ع) در برابر حکومت جائر آن زمان قیام نکردند؟
 
 فاصله‌ی این دو عصر نزدیک یک قرن است. شهادتامامحسین در سال ۶۱ هجری است و شهادت امامصادقدر سال ۱۴۸ است که در این فاصله زمانی اوضاع دنیای با اسلام تغییرات گسترده ای روبه رو شد. در عصر امام حسین (ع) معاویه فضای بسیار بسته‌ای را در جامعه ایجاد کرده بود  که اجازه ی نفس کشیدن به کسی نمی داد.  نقل کردن کلامی بر خلاف سیاست حکومت غیر ممکن بود. به عنوان نمونه اگر شخصی حدیثی را برای دیگری نقل کند که آن حدیث در فضیلت امیرالمؤمنین (ع) بود، تا صددرصد مؤمن و مطمئن نمی شد که او موضوع را فاش نمی‌کند، جرأت گفتن آن را پیدا نمی‌کرد و در این شرایط مرسوم شده بود که در همه‌ی نماز جمعه‌ها امیر المؤمنین را لعن می‌کردند؛ در حضورامامحسن وامامحسین امیر المؤمنین را بالای منبر در مسجد پیغمبر لعن می کردند.  
 
در چنین شرایطی امام یا که همان جریان حق است  در  انزوای عجیبی قرار داده شد بود که اصلاً کسی تماس هم نمی توانست با آنها بگیرد.امامحسین با آن وضع اگر پنجاه سال دیگر هم عمر میکرد باز همین طور بود یعنی سه جمله هم از او نقل نمی شد، زمینه ی هرگونه فعالیت گرفته شده بود.
 
اما عصر امام صادق (ع) در اواخر دوره ی بنی امیه و  اوایل حکومت بنی العباس  اوضاع طور دیگری شد که این تغییر اوضاع نه به جهت نآزادمنشی بنی العباس بلکه به سبب فترت انتقال قدرت از بنی‌امیه به بنی‌العباس بود که فضای بسته جامعه را باز کرد و  حریت فکری در میان مردم پیدا شد چرا که در این فترت ، آزادی فکر و آزادی عقیده‌ای برای جامعه به وجود آمده بودو در چنین فضای بازی  شور و نشاط علمی در میان مردم پدید آمد، یک شور و نشاط علمی ای که در تاریخ بشر کم سابقه است که ملتی با این شور و نشاط به سوی علوم روی آورد، اعم از علوم اسلامی (یعنی علومی که مستقیماً مربوط به اسلام است، مثل علم قرائت، علم تفسیر، علم حدیث، علم فقه، مسائل مربوط به کلام و قسمتهای مختلف ادبیات) و یا علومی که مربوط به اسلام نیست، به اصطلاح علوم بشری است، یعنی علوم کلی انسانی است، مثل طب، فلسفه، نجوم و ریاضیات.
 
چنین شرایطی فضایی بسیار  زمینه  مناسبی بود برای اینکه اگر کسی متاع فکری دارد عرضه بدارد،؛ یعنی همان زمینه ای که در زمانهای سابق، تا قبل از اواخر زمانامامباقر و دوره یامامصادقاصلاً وجود نداشت، یک مرتبه فراهم شد که هر کس مرد میدان علم و فکر و سخن است بیاید حرف خودش را بگوید.
 
وقتی بنی العباس مستقر شدند نیز دیگر با توجه به فضای عمومی ایجاد شده نمی‌توانستند جلوی این فضا  را بگیرند؛ چرا که نژادهای دیگر- غیر از نژاد عرب- وارد دنیای اسلام شده بودند که از همه ی آن نژادها پرشورتر همین نژاد ایرانی بود. از جمله ی آن نژادها مصری بود.
 
از همه شان قویتر و نیرومندتر و دانشمندتر بین النهرینی ها و سوریه‌ای ها بودند که این مناطق یکی از مراکز تمدن آن عصر بود. این ملل مختلف که آمدند، خود به خود اختلاف ملل و اختلاف نژادها زمینه را برای اینکه افکار تبادل شود فراهم کرد  و اینها هم که مسلمان شده بودند می‌خواستند بیشتر از ماهیت اسلام سر درآورند؛ اعراب آن قدرها تعمق و تدبر و کاوش در قرآن نمیکردند، ولی ملتهای دیگر آنچنان در اطراف قرآن و مسائل مربوط به آن کاوش میکردند که حد نداشت، روی کلمه به کلمه ی قرآن فکر و حساب می کردند.
 
در  چنین شرایطی، عرصه اول جنگ و جهاد، جهاد تفکر و اندیشه می‌شود و یک مرتیه  بازار جنگ عقاید داغ می شود. ابتدا  در زمینه ی خود تفسیر قرآن و قرائت آیات قرآنی بحثهایی شروع می‌شود و از آن بالاتر در تفسیر معانی قرآن اختلافات شدیدی ایجاد شد و همین طور دایره اختلافات به   روایاتی که از پیغمبر نقل شده بود نیز رسید. 
 
مهمترین اختلافات نیز که عام و فراگیر بود در زمینه مسائل فقهی بود چرا که  مردم می آمدند مسأله می پرسیدند، همین طور که اکنون نیز مسائل فقهی برای مردم مهمتر است.
 
بحثهای عقلی نیز در این زمان اهمیت خاصی پیدا می‌کند و یکی از تهدیداتی که جامعه اسلامی را  آن زمان با خود مواجه کرده بود خطر زنادقه بود که حتی در حرمین، یعنی مکه و مدینه، و حتی در خود مسجد الحرام و در خود مسجد النبی می نشستند و حرفهایشان را میزدند، البته به عنوان اینکه بالاخره فکری است، شبهه ای است برای ما پیدا شده و باید بگوییم که امام صادق برای مقابله با شبهاتی که آنها مطرح می‌کردند شاگردانی متکلم تربیت کرده بودند که پاسخگوی شبهات آنها بودند 
 
جریان دیگری که مربوط به این زمان است (همه، جریانهای افراط و تفریطی است) جریان خشکه مقدسی متصوفه است. متصوفه هم در زمانامام صادقطلوع کردند، یعنی ما طلوع متصوفه را به طوری که اینها یک طبقه ای را به وجود آوردند و طرفداران زیادی پیدا کردند و در کمال آزادی حرفهای خودشان را میگفتند در زمانامامصادقمی بینیم. اینها باز از آن سوی مقدسی افتاده بودند. اینها به عنوان نحله ای در مقابل اسلام سخن نمی گفتند، بلکه اصلاً می گفتند حقیقت اسلام آن است که ما می گوییم. خوارج و مُرجئه نیز هر یک نحله ای بودند.
 
امامصادقبا همه ی اینها مواجه است و با همه ی اینها برخورد کرده است؛
 
از نظر قرائت و تفسیر، یک عده شاگردان امام هستند، وامام با دیگران درباره ی قرائت آیات قرآن و تفسیرهای قرآن مباحثه کرده، داد کشیده، فریاد کشیده که آنها چرا اینجور غلط می گویند، اینها چرا چنین می گویند، آیات را این طور باید تفسیر کرد.
 
در باب احادیث هم که خیلی واضح است، می فرمود: سخنان اینها اساس ندارد، احادیث صحیح آن است که ما از پدرانمان از پیغمبر روایت می کنیم.
 
در باب نحله ی فقهی هم که مکتبامامصادققوی ترین و نیرومندترین مکتبهای فقهی آن زمان بوده به طوری که اهل تسنن هم قبول دارند. تمامامامهای اهل تسنن یا بلاواسطه و یا مع الواسطه شاگردامامبوده و نزدامامشاگردی کرده اند. در رأس ائمه ی اهل تسنن ابو حنیفه است، و نوشته اند ابو حنیفه دو سال شاگردامامبوده، و این جمله را ما در کتابهای خود آنها می خوانیم که گفته اند او گفت: «لَوْ لاَ السَّنَتانِ لَهَلَکَ نُعْمانُ» اگر آن دو سال نبود نعمان از بین رفته بود.
 
(نعمان اسم ابو حنیفه است. اسمش «نعمان بن ثابت بن زوطیّ بن مرزبان» است؛ اجدادش ایرانی هستند. ) مالک بن انس کهامامدیگر اهل تسنن است نیز معاصرامامصادقاست. او هم نزداماممی آمد و به شاگردیامامافتخار می کرد. شافعی در دوره ی بعد بوده ولی او شاگردی کرده شاگردان ابو حنیفه را و خود مالک بن انس را. احمد حنبل نیز سلسله ی نسبش در شاگردی در یک جهت بهاماممی رسد. و همین طور دیگران. حوزه ی درس فقهیامامصادقاز حوزه ی درس تمام فقهای دیگر بارونق تر بوده است که حال من شهادت بعضی از علمای اهل تسنن در این جهت را عرض می کنم.
 
** (مجموعه آثار شهید مطهری . ج18، ص 69 الی 72)
 
منبع: تسنیم

سیره قرآنی امام جعفر صادق علیه السلام

 
بر اساس نقل روايات صحيح و معتبر، پيامبر خدا (صلی الله علیه وآله) براي امت اسلامي دو چيز گران بها و ارزشمند به عنوان يادگار و وديعه تا روز قيامت گذاشت که عبارت اند از: قرآن و عترت آن حضرت. امام صادق (علیه السلام) خود يکي از همان عترت پاک رسول خدا است؛ کسي که هم عالم به قرآن بود و هم عامل به آن. بدين جهت، چهره قرآني اين امام معصوم را در نوشتاری کوتاه تقديم علاقه مندان مي کنيم.
 
1. ريشۀ قرآنی کلام امام
امام صادق (علیه السلام) مي فرماید: اي مردم! هر موضوعي که از طرف من به شما رسيد، آن را بر قرآن تطبيق کنيد. اگر موافق قرآن است، بدانيد از سوی من است و اگر مخالف قرآن است، بدانيد که من آن را نگفته ام.[1]
 
2. تمام قرآن در کف دست
عبد الاعلي گويد: از امام صادق (علیه السلام) شنيدم که مي گفت: به خدا سوگند! من کتاب خدا را از آغاز تا پايان مي دانم. گويي همه قرآن در کف دست من است. در قرآن خبرهايي مربوط به آسمان و زمين موجود است و آنچه واقع شده يا واقع خواهد شد، در آن آمده است. خدا مي فرمايد: در آن، بيان همه چيز است.[2]
 
3. سينه امام، گنجينه قرآن
آن حضرت به اسماعيل بن جابر فرمود: خداوند حضرت محمد صلی الله علیه وآله را به عنوان پيامبر فرستاد و هيچ پيامبري پس از او نيست، و قرآن را بر او نازل کرد و بدين وسيله تمام کتاب ها را به آن ختم کرد. پس هيچ کتاب ديگري بعد از قرآن نمي باشد. خداوند در قرآن، حلالش را حلال و حرام را در آن حرام فرموده. پس حلال خدا تا روز قيامت حلال و حرامش حرام خواهد بود. و در قرآن اخبار پيشينيان و اخبار آيندگان و اخبار بين اين دو وجود دارد. سپس دست به سينه خود گذارده، فرمود: ما تمام آن را مي دانيم.[3]
 
4. سيرۀ عملی امام
به گفته مالک بن انس و ديگران، هيچ گاه امام جعفر صادق (علیه السلام) جداي از قرآن ديده نشد. مالک گويد: من، جعفر بن محمد را بارها مي ديدم که تبسم هاي نمکين نقش لبان او بود. ... من برخي اوقات با او رفت و آمد مي کردم و او را در يکي از سه حال مي ديدم: يا نمازمي گزارد و يا ساکت بود و يا قرآن مي خواند، و هرگز چيز غير مفيدي به زبان جاري نمي ساخت.[4]
 
5. بيهوشی در حال تلاوت قرآن
علامه مجلسي مي نويسد: روايت شده، هر گاه مولاي ما امام صادق (علیه السلام) در نماز خويش قرآن مي خواند، يک باره از هوش مي رفت؛ زماني که به هوش مي آمد، از او علت بيهوشي را پرسيدند. حضرت در پاسخ فرمود: آن قدر آيات قرآن را تکرار کردم تا به حالتي رسيدم که گويا آن آيات را از زبان فرستنده اش مي شنوم.[5]
 
6. استشفا به آيات قرآن
گاهي هم حضرت امام صادق (علیه السلام) با تلاوت برخي آيات قرآن مجيد از خداوند طلب شفا براي برخي بيماران مي کرد و به برکت خواندن آيه مورد نظر، آن فرد بيمار شفا مي يافت.
معاوية بن وهب گويد: فرزند فردي از اهل مرو، سردرد گرفته بود. او به خدمت امام صادق (علیه السلام) شکايت کرد. امام فرمود: او را نزديک بياور. پس امام دست مبارک خود را بر سر بيمار کشيد و اين آيه مبارکه را خواند:
«انّ اللهَ يُمْسِكُ السّماواتِ وَ اْلأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِه»[6]؛
محققاً خدا آسمان ها و زمين را از اينکه نابود شود، نگاه مي دارد و اگر رو به زوال نهند، جز او هيچ کس آنها را نمي تواند حفظ کند.
پس به اذن خدا، شفا يافت.[7]
 
7. آموزش قرآن
قطب الدین راوندي مي نويسد: روايت شده امام صادق (علیه السلام) غلامي داشت که نام او مسلم بود. اين فرد قرآن نمي دانست، امام صادق (علیه السلام) در يک شب قرآن را به او آموزش داد. پس مسلم شب را به روز رسانيد؛ در حالي که قرآن را ياد گرفته بود.[8]
 
8. تشويق به فراگيری قرآن
در جهت تشويق به یادگیری قرآن، حضرت فرمود: سزاوار است که مؤمن نميرد، مگر آنکه قرآن را فراگيرد و يا در مسير فراگيري آن باشد.[9]

نکته های زیبای قرآنی

 
آنچه پیش رو دارید، سلسله نکاتی است که با آیات الهی عجین گشته، هر کدام به صورت موجز به موضوعات مورد نیاز شما می پردازد .
 
هر مطلب شامل چند نکته جالب، کاربردی و مهم است که در هر شماره از نشریه به برخی از این نکات زیبا پرداخته می شود و در شماره بعد پی گیری می گردد . این نکته ها - در حد ممکن - کوتاه و کاربردی است ; زیرا با توجه به هجوم اطلاعات تفصیلی پیرامون شما، گلگشت تنها قصد آن دارد تا در جمع بندی و استفاده از آن چه می دانید، به شما یاری رساند .
 
در این گلگلشت، پنجاه تکه نور از این دریای نورانی را برای شما فراهم کرده ایم . امید که مقبول افتد .
 
3 نکته درباره قرآن
1 . این نکته راشنیده اید که «هر کس در دوران جوانی قرآن را قرائت کند در حالی که به آن ایمان دارد، قرآن با گوشت و خونش آمیخته می شود» . فکر آن که قرآن در رگ های انسان بگردد و در سینه او بطپد، آدمی را به وجد می آورد . جالب آن جاست که این خصوصیت، فقط در مورد جوانان آمده است و این فرمایشی از امام صادق (ع) است .
 
2 . این نکته را هم بشنوید که قرآن به دو صورت نازل شده است; یک بار در بیست و سوم ماه مبارک رمضان، از لوح محفوظ خداوند به سوی کعبه انزال یافت و یک بار دیگر به صورت تدریجی و طی بیست و سه سال، از خداوند به جبرئیل و از جبرئیل به پیامبر اکرم (ص) تنزیل پیدا کرد . نکته جالب آن که چون کلمه انزال برای فرود آمدن دفعی و کلمه تنزیل برای نزول تدریجی استفاده می شود، در سوره قدر، مصدر انزال مشاهده می شود .
 
3 . آیا می دانید امید بخش ترین آیه قرآن کدام است؟ این مطلب را امام علی (ع) به نقل از رسول خدا (ص) بیان فرماید: «امید بخش ترین آیه قرآن، آیه 114 سوره هود است » . اگر به امید نیاز دارید، به سراغ قرآن بروید و این آیه را با اشتیاق جست و جو کنید .
 
12 نکته درباره قصه های قرآنی
1 . بنا به تحقیق، 208 قطعه داستانی در قرآنی مجید آمده است که برخی ادامه برخی دیگر می باشند و بعضی از آنها نیز کامل و مستقل می باشند .
 
2 . 63 سوره از 114 سوره قرآن کریم، حاوی قصه و حکایتی است و این یعنی آن که بیش از نیمی از سوره های قرآن، با هنر قصه پردازی به انتقال پیام خود پرداخته اند .
 
3 . بیشترین قصه های قرآنی ابتدا در سوره اعراف و پس از آن بقره می باشند و سوره آل عمران در رتبه سوم قرار دارد .
 
4 . بیشترین داستان های قرآنی درباره حضرت موسی و قوم بنی اسرائیل و فرعونیان است . پس از آن، بالاترین آمار متعلق به داستان های حضرت ابراهیم (ع) و داستان های حضرت عیسی (ع) و مادرش حضرت مریم (ع) است .
 
5 . هیچ یک از داستان های قرآنی براساس خیال پردازی یا شخصیت های فرضی نیست و همه قصه های قرآن واقعیت داشته اند و در واقع، روایتی الهی از یک رویداد حقیقی می باشند .
 
6 . گروهی از داستان های قرآن با استفهام تقدیری آغاز می شوند . این نوع استفهام، یکی از صنایع ادبی در فن داستان نویسی است که مخاطب را تشویق می کند تا قصه را پی گیری نماید; (طه/9 و ص/20) . در این روش معمولا داستان با این مقدمه آغاز می شود: «آیا این خبر را شنیده اید که ...» .
 
7 . گروهی از داستان های قرآنی با روش نوین (چکیده نویسی) آغاز می شود; یعنی قبل از شروع متن اصلی داستان، در جملات کوتاهی چکیده و هدف اصلی داستان می آید و سپس از ایجاد آمادگی ذهنی، به اصل مطلب پرداخته می شود . به عنوان نمونه، به آیات 10 تا 20 سوره اعراف - داستان آفرینش - مراجعه نمایید .
 
8 . گاهی از همین روش به صورت معکوس استفاده شده است ; یعنی ابتدا داستان اصلی آورده شده، سپس به بیان خلاصه و چکیده آن پرداخته شده است تا در جمع بندی به خواننده کمک نماید; (آل عمران/59) .
 
9 . شیوه قرآن در بیان قصه های عاشقانه بسیار لطیف و عبرت انگیز است . در قرآن کریم سعی شده است تا با مسائل عشقی به صورت سمبلیک و اشاره وار برخورد شود و از ارائه جزئیات یا به زبان آوردن صریح و زننده، خودداری شود . با خواندن داستان یوسف و زلیخا، این نکته را در خواهید یافت .
 
10 . یک نکته جالب در داستان های قرآنی، شکسته شدن حصار زمان است . گاهی حتی یک داستان در دل داستان دیگر آورده می شود; در حالی که در زمان های مختلف رخ داده اند . این خصوصیت قرآن، باعث می شود تا انسان با دقت و موشکافی، سعی در چیدن صحیح قطعات مختلف این داستان ها نماید و تمرکز بیشتری پیداکند .
 
11 . نکته زیبای دیگر آن که در قصه های قرآنی، جایگاه خاص زنان و نقش تعیین کننده و محوری آنان در اغلب داستان های قرآنی است; (تحریم 10 و 11) . زنان در داستان های قرآنی، به وضوح معرفی می شوند و شخصیتی مستقل دارند .
 
12 . قرآن در جاهایی که می خواهد الگویی عمومی ارائه کند و یا اندرزی فراگیر در داستان های خود مطرح کند، از کلمات عامی مانند مردی از خاندان فرعون (مؤمن/28) یا زن لوط و زن نوح (تحریم/10) استفاده می کند .
 
8 نکته تربیتی در قرآن
1 . اگر قصد راهنمایی و تربیت کسی را دارید، در قدم اول از گفتار نرم و با محبت بهره گیرید; حتی اگر مخاطب شما فرعون سرکش یا سران لجوج کفار جاهلی باشند; (طه/44 و شعرا/215) .
 
2 . الف) گفتار رفتار آدمی در هر زمان و مکان، در حافظه الهی محفوظ است ; مراقب باشید; (لقمان/16 و کهف/30) .
 
ب) نسبت به انسان های اطرافت، احساس مسئولیت کن و آنها را از کارهای بد بازدار و به کارهای خوب تشویق کن . این لازمه استحکام یک پیکر است و بنی آدم اعضای یکدیگرند; (لقمان/17) .
 
ج) در رفتارهای اجتماعی دقت کن! مبادا با غرور رویت را از دیگران برگردانی یا مثل متبکران راه بروی ; مبادا تندرو و کندرو شوی ; میانه روی، بهترین روش است ; مراقب باش صدایت را بر سر کسی بلند نکنی و خلاصه در یک کلام، آدم باش ; (لقمان/18و19) .
 
3 . قرآن کریم به شدت با پیروی از جمع (خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو) و حرکت به دنبال اکثریت، مخالف است . قرآن می گوید: اگر بخواهی از اکثریت مردم فقط به این خاطر که اکثریت هستند، پیروی کنی، بدون شک از راه خدا دور می شوی ; همیشه با چشمان باز تصمیم بگیر; (انعام/116 و اسراء/36) .
 
4 . همیشه بزرگ ترها، بهترین حرف را نمی زنند و همیشه حرف گوش کنی و اطاعت از بزرگان، انسان را به سعادت نمی رساند . این پیام تربیتی قرآن است که حتی در اطاعت از بزرگان هم گوش و چشمت را باز کن که فردا فقط و فقط خودت پاسخ گوی اعمالت خواهی بود; نه بزرگ ترهایت; (احزاب/67) .
 
5 . علم بهتر است یا ثروت؟ جواب آن را در آیه 247 بقره پیدا خواهید کرد .
 
6 . امانت داری یکی از ارزشمندترین ارزش های قرآنی است . حضرت موسی (ع) را به خاطر امانتداری و قدرتش، در خانه حضرت شعیب پناه دادند; (قصص/26) و حضرت یوسف را به خاطر امانتداری وعلمش، بر خزانه مصر نشاندند; (یوسف/55) و حتی رسول خدا (ص) که از سوی خداوند برگزیده شد، مشهور به امانتداری و به محمد امین معروف بود .
 
7 . اگر می خواهید مخاطبان به سوی شما جذب شوند، ابتدا به خودتان بپردازید! روح خشک و سنگین و بی لطافت، هیچ گاه در امر تربیت موفق نمی شود . مهربانی، دلسوزی و رقت قلب را در خود بپرورید تا مردم بی آن که شما متوجه شوید، در اطراف شما جمع گردند; (آل عمران/159) .
 
8 . آیا دوست دارید که دشمن خود را به یک دوست تبدیل کنید؟ به هر بدی که در حق شما کرد، با خوبی پاسخ گویید . این را قرآن تجویز می کند; آیه 34 سوره فصلت را بخوانید!
 
10 نکته در خصوص سلامتی در قرآن
1 . بخورید و بیاشامید ; اما به اندازه کافی و لازم ; زیرا پرخوری و زیاده روی، سلامت شما را به خطر می اندازد; (اعراف/31) .
 
2 . همه دردها و ناراحتی های خود را می توانید با قرآن ریشه کن سازید; قرآن بخوانید و به آن عمل کنید و با روح قرآن مرتبط و همنوا گردید تا همه سیستم های روح و جسم شما در تعادل مطلوب خود قرار گیرند; (یونس/57 و اسراء/82) .
 
3 . در فرهنگ قرآنی، این خداوند است که بیماری ها را شفا می دهد و دیگران، وسیله و واسطه اند ; (شعرا/80) .
 
4 . اصل اول در سلامتی و صحت غذاها به فرموده قرآن، آن است که حلال و پاکیزه باشند .
 
این گونه غذا، می تواند مقدمات سلامتی را در بدن انسان فراهم نماید; اما این که یک ماده خوراکی واحد با ترکیبات غذایی ثابت و مشخص، در اثر حلال یا حرام بودن، دارای آثار متفاوتی بر سلامت انسان گردد، بحث علمی بسیار عمیقی می طلبد; (نحل/114 و بقره 168) . حلال یعنی چیزی که ممنوعیت شرعی ندارد و طیب یعنی چیزی که موافق طبع سالم انسانی باشد .
 
5 . بهترین نحوه تغذیه برای سلامت انسان که مورد سفارش قرآن کریم است، خوردن صبحانه و شام است ; یعنی غذای روزانه در دو وعده اصلی در اول روز و آخر روز صرف گردد . این شیوه غذا خوردن بهشتیان است که در سوره مریم، آیه 62 آمده است .
 
6 . به فرمان قرآن، مؤمنان شایسته ترین افراد در استفاده از نعمت های الهی - مانند غذاهای پاکیزه - می باشند . خداوند می فرماید: چه کسی این غذاهای پاکیزه را بر شما حرام کرده است؟ این ها زیبایی های زندگی دنیاست که خداوند برای بهترین بندگانش خلق نموده است . پس از نعمت های خداوند استفاده کنید; (اعراف/32 و مائده/87 و 88) . به قول امام علی (ع)، خداوند همان قدر از حرام شمردن آن چه حلال نموده است، ناراحت می شود که حرام او را نادیده بگیرید و مانند یک امر حلال انجام دهید .
 
7 . جالب است بدانید که خداوند مستقیما در قرآن به خوردن گوشت و ماهی و میوه اشاره می کند و آنها را از نعمت های زندگی بخش الهی برمی شمارد و از ما می خواهد که از آنها بخوریم که به ترتیب در سوره مائده آیه 1 و 96، سوره نحل، آیه 14 و سوره مؤمنون آیه 19 آمده است .
 
8 . مسئله خوراک در قرآن، آن قدر مهم است که در یک آیه مستقیما فرمان داده شده است که انسان با دقت و تامل در غذایی که می خورد، بنگرد; (عبس/24) ; یعنی این که یک انسان قرآنی، باید در نحوه تغذیه خود، نهایت دقت را داشته باشد .
 
9 . خداوند در قرآن کریم خواب را یکی از عوامل سلامت و آرامش روح انسان برمی شمارد و آن را نعمتی قابل ستایش و آیه ای از آیات اعجازآمیز الهی معرفی می کند; (روم/23 و فرقان/47) .
 
10 . آیا می دانید در فرهنگ قرآنی، سخت ترین و ناگوارترین بیماری ها چیست؟ قرآن مستقیما به این بیماری اشاره نموده، آن را نام می برد . این بیماری، مرض قلب یا بیماری دل نام دارد; چون وقتی روح و دل فردی به این بیماری گرفتار شد، از شنیدن و دیدن و درک حقایق عاجز می شود و این بدترین وضعی است که یک انسان پیدا می کند; (اعراف/179 و توبه/125) .
 
11 نکته روانشناسی در قرآن
1 . از دیدگاه قرآن، سه نوع شخصیت اساسی وجود دارد; مؤمن، کافر و منافق ; (آیات 2 تا 20 سوره بقره) .
 
2 . شخصیت های مؤمن، خود دارای سه درجه شخصیتی می باشند ; آنان که به خود ظلم می کنند، آنان که میانه رو هستند و آنان که پیشتازانند; (فاطر/32) .
 
3 . مشخصه بارز شخصیت کافر آن است که دل و اندیشه اش را قفل کرده است و راهی برای نفوذ هیچ حرف تازه و اندیشه متفاوتی نگذاشته است و به همین دلیل، از درک حقایق عاجز است .
 
4 . خصوصیت بارز شخصیت منافق از دیدگاه قرآن، دوگانگی ریشه ای در ظاهر و باطن است; به همین دلیل، مبتلا به شک و تردید و عدم قدرت تصمیم گیری و ناتوانی در قضاوت می شود; (بقره/8 تا 20 و منافقون) .
 
5 . در قرآن کریم، در آیات فراوانی از اندوه، علل ایجاد کننده آن و راه های برطرف ساختن آن سخن رفته است . گاهی اندوه فراق را با دیدار و گاهی اندوه فقر را با بشارت و گاهی اندوه رسول خدا (ص) را به دلداری حضرت حق، درمان نموده است .
 
6 . در دیدگاه قرآن، ترس دو نوع است ; ترس پسندیده و ترس ناپسند ; ترس پسندیده، همان ترس از خداوند و عدالت اوست که منجر به اصلاح رفتار می شود; (انفال/2) و ترس ناپسند، اضطرابی شدید با علت مشخصی است که تسلط بر نفس را از بین می برد و باید با آن مبارزه شود; (احزاب/10 و 11) .
 
7 . از نظر قرآن دو نوع خشم وجود دارد; خشم مفید و متعادل و خشم مخرب و نابهنجار ; خشم متعادل، راهی برای رسیدن به هدف در مواقع لزوم است و خشم مخرب را باید درمان کرد . قرآن کریم با توصیه به صبر و پاسخ گویی با عمل نیک و با وعده بهشت و پاداش اخروی، به وسیله سفارش به بخشش و عفو، یادآوری قدرت و خشم خداوند و ... به درمان بیماری سلامتی سوز خشم و عصبانیت پرداخته است .
 
که به ترتیب در سوره شوری، آیه 43، فصلت، آیه 34، آل عمران ، آیات 133 و 143، شوری، آیات 36 و 37 و نور، آیه 22 بیان شده است .
 
8 . در قرآن به سه نوع از مکانیسم های دفاعی - روانی اشاره شده است که عبارتند از: فرافکنی (منافقون/4)، دلیل تراشی (بقره/11 و 12) و واکنش سازی (بقره/204 و 205 و منافقون/4) .
 
9 . در فرهنگ قرآن یکی از راه های مؤثر و اساسی روان درمانی، استفاده از مواعظ و اندرزهای قرآنی است; (یونس/57) .
 
10 . در روش روان درمانی قرآنی، ایمان، تولید امنیت درونی و آرامش می نماید; (انعام/82 و رعد/28) .
 
11 . یاد خدا، آرام بخش دلهاست ; (رعد/28) .
 
10 نکته از دانشمندان درباره قرآن
1 . گوته، شاعر و نویسنده معروف آلمانی می گوید: سالیان دراز کشیشان از خدا بی خبر، ما را از پی بردن به حقایق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن دور نگه داشتند; اما هر قدر که ما قدم در جاده علم و دانش نهادیم و پرده تعصب را دریدیم، عظمت احکام مقدس قرآن، بهت و حیرت عجیبی در ما ایجاد نمود . به زودی این کتاب توصیف ناپذیر، محور افکار مردم جهان می گردد!
 
2 . آلبرت انیشتاین که نیازی به معرفی ندارد، می گوید: قرآن کتاب جبر یا هندسه نیست; مجموعه ای از قوانین است که بشر را به راه صحیح، راهی که بزرگ ترین فلاسفه و دانشمندان دنیا از تعریف و تعیین آن عاجزند، هدایت می کند .
 
3 . ویل دورانت، دانشمند امریکایی شرق شناس، می گوید: در قرآن، قانون و اخلاق یکی است . رفتار دینی در قرآن، شامل رفتار دنیوی هم می شود و همه امور آن از جانب خداوند و به طریق وحی آمده است . قرآن در جان های ساده عقایدی آسان و دور از ابهام پدید می آورد که از رسوم و تشریفات ناروا آزاد است .
 
4 . پروفسور آرتور آربری که یکی از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگلیسی است، می گوید: زمانی که به پایان ترجمه قرآن نزدیک می شدم، سخت در پریشانی به سر می بردم; اما قرآن آنچنان آرامش خاطری به من می بخشید که برای همیشه به خاطر خواهم داشت . من در حالی که مسلمان نیستم، قرآن را خواندم تا آن را درک کنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگ های نافذ و مرتعش کننده اش شوم و تحت تاثیر آهنگش قرار گیرم و به کیفیتی که مسلمانان واقعی و نخستین داشتند، نزدیک گردم تا آن را بفهمم .
 
5 . لئوتولستوی، نویسنده معروف روسی می گوید: هر کس که بخواهد سادگی و بی پیرایگی اسلام را دریابد، باید قرآن مجید را مورد مطالعه قرار دهد . در قرآن قوانین و تعلیمات حقیقی و احکام آسان و ساده برای عموم بیان شده است . آیات قرآن به خوبی بر مقام عالی اسلام و پاکی روح آورنده اش گواهی می دهد .
 
6 . دکتر هانری کربن، اسلام شناس معروف فرانسوی، سخن جالبی درباره قرآن دارد . وی می گوید: اگر قرآن خرافی بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرات نمی کرد که بشر را به علم و تعقل و تفکر دعوت کند . هیچ اندیشه ای به اندازه قرآن محمد (ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تاآن جا که نزدیک به نه صد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فکر سخن رفته است .
 
7 . ارنست رنان، فیلسوف معروف فرانسوی می گوید: در کتابخانه من هزاران جلد کتاب سیاسی ، اجتماعی، ادبی و ... وجود دارد که هر کدام را بیش از یک بار نخوانده ام; اما یک جلد کتاب هست که همیشه مونس من است و هر وقت خسته می شوم و می خواهم درهایی از معانی و کمال به رویم باز شود، آن را مطالعه می کنم . این کتاب، قرآن - کتاب آسمانی مسلمانان - است .
 
8 . ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه می گوید: امیدوارم آن زمان دور نباشد که من بتوانم همه دانشمندان جهان را با یکدیگر متحد کنم تا نظامی یکنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجید که اصالت و حقیقت دارد و می تواند مردم را به سعادت برساند، ترسیم کنم . قرآن به تنهایی عهده دار سعادت بشر است .
 
9 . مهاتما گاندی، رهبر فقید هند هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآنی، هر کس به اسرار وحی و حکمت های دین، بدون داشتن هیچ خصوصیت ساختگی دیگری پی می برد . در قرآن هیچ اجباری برای تغییر دین و مذهب انسان ها دیده نمی شود . قرآن به راحتی می گوید: هیچ زور و اکراهی در دین وجود ندارد .
 
10 . ژان ژاک روسو، متفکر و روان شناس مشهور فرانسوی، برداشت منحصر به فردی از قرآن دارد; او می گوید: بعضی از مردم بعد از آن که مقدار کمی عربی یاد گرفتند، قرآن را خوانده، اما درست درک نمی کنند . اگر می شنیدند که محمد (ص) با آن کلام فصیح و آهنگ رسای عربی آن را می خواند، هر آینه به سجده می افتادند و ندا می کردند: ای محمد عظیم! دست ما را بگیر و به محل شرف و افتخار برسان . ما به خاطر یاری تو حاضریم که جان خویش را فدا سازیم! !
 
منابع:
 
1 . مدخل، سید عباس قائم مقامی .
 
2 . مبین، مجله قرآن پژوهی، شماره 5 .
 
3 . قرآن و روانشناسی، عثمان نجاتی .
 
4 . سیمای خانواده در قرآن، زهرا برقعی .
 
5 . شیوه جذب جوانان از دیدگاه قرآن، غلامرضا متقی .
 
6 . قرآن از دیدگاه 114 دانشمند، محمد مهدی علیقلی .
 
7 . دانستنیهای قرآن، مصطفی اسرار .
 
8 . قرآن و علوم پزشکی، حسن رضارضایی .
 
منبع: مجله  پرسمان  آبان 1382، شماره 14 

پنجاه سال در جستجوى رهبر آگاه

 
بُرَيْهْ يا بُرَيْهه  از علماى بزرگ هفتاد ساله مسيحى در عصر امام صادق (علیه السلام) بود كه مسيحيان به وجود او افتخار مى كردند؛ او مدتى بود كه عقيده اش نسبت به آئين مسيحيت سست شده بود؛ و به دنبال دين حق مى گشت و با بسيارى از مسلمانان بحث و مناظره نموده بود؛ او همسر خدمتگزارى داشت كه مطالب دينى را با او در ميان مى گذاشت ؛ ولى با آن همه بحث و بررسى هنوز به نتيجه نرسيده بود؛ تا اينكه شيعيان او را به هشام بن حكم  يكى از شاگردان زبردست و دانشمند امام صادق (علیه السلام) معرفى كردند.
بُرِيْهَه روزى با جمعى از مسيحيان به مغازه هشام در كوفه رفتند؛ ديدند هشام به عده اى قرآن ياد مى دهد؛ بريهه به هشام گفت : با همه عالمان و متكلمان اسلام  بحث و مناظره كرده ام ؛ ولى به نتيجه نرسيده ام ؛ اينك آمده ام با تو مناظره كنم .
هشام در حالى كه خنده بر لب داشت ؛ به او گفت : اگر معجزات حضرت مسيح (علیه السلام) را مى خواهيد ندارم. 
سپس او سؤالاتى درباره اسلام ازهشام كرد و پاسخ كافى شنيد؛ آنگاه هشام از او سؤالاتى درباره مسيحيت كرد؛ ولى او در پاسخ درمانده شد.
سرانجام بريهه شرمسار شد؛ و همراهانش اظهار پشيمانى مى كردند؛ و با اين وضع متفرق شدند.
بريهه به خانه خود بازشگت و جريان ملاقات خود با هشام را براى همسرش تعريف كرد؛ و همسرش گفت : اگر در جستجوى دين حق هستى ؛ غمگين نباش ؛ هر كجا حق را ديدى بپذير و در اين مسير لجاجت نكن .
بريهه سخن او را پذيرفت ؛ و روز ديگر نزد هشام رفت و به او گفت : آيا تو معلم و رهبرى نيز دارى ؟
- آرى .
او كيست و در كجاست و در چه حال است ؟
اندكى از نژاد و عصمت و علم و سخاوت و شجاعت امام صادق (علیه السلام) را بيان كرد؛ و سپس گفت : اى بريهه ! خداوند هر حجتى را كه بر مردم دورانهاى گذشته منصوب نموده ؛ براى مردم دوران وسط و اخير نيز اقامه كرد؛ و هيچگاه حجت خدا و دين از ميان نرود.
سخن بسيار درستى گفتى آنگاه بريهه همراه همسر خود با هشام به سوى مدينه رهسپار شدند؛ تا به حضور امام صادق (علیه السلام) برسند.
هشام همراه بريهه و همسر او (مسافرت طولانى بين كوفه ومدينه را به پايان رسانده ) به مدينه رسيدند. براى ديدار امام صادق (علیه السلام) به خانه آن حضرت رفتند؛ در آنجا با امام كاظم (علیه السلام) فرزند امام صادق (علیه السلام) (كه در آن وقت كمتر از بيست سال داشت ) ملاقات نمودند.
هشام داستان خود با بريهه را براى امام كاظم (علیه السلام) نقل كرد؛ در اين هنگام امام كاظم (علیه السلام) به بريهه فرمود: تا چه اندازه به كتاب دينت (انجيل ) آگاهى دارى ؟ 
آن را مى دانم .
- تا چه اندازه اطمينان دارى كه معنيش را بدانى ؟
به آن به خوبى آگاه هستم ؛ و در اين جهت ؛ اطمينان بسيار دارم .
آنگاه امام كاظم (علیه السلام) مقدارى از فرازهاى كتاب انجيل را خواند؛ بريهه (آنچنان تحت تأثير جاذبه قرائت امام قرار گرفت كه هماندم نور ايمان بر سراسر قلبش تابيد و) عرض كرد:
اياك كنت اطلب منذ خمسين سنة او مثلك

ملاقات عالم بزرگ مسيحى با امام صادق (عليه السلام )

 
 
بريهه ؛ عالم بزرگ ميسحيان از آن پس به خدا (و اسلام ) ايمان آورد؛ و در راه ايمان ؛ به خوبى استوار ماند؛ بانوئى كه همراهش بود نيز مسلمان شد؛ آنگاه هشام همراه بريهه و آن بانو به حضور امام صادق (ع ) رسيدند؛ و هشام جريان ملاقات حضرت كاظم (ع ) را با بريهه ؛ براى امام صادق بازگو گرد.
 
امام صادق (ع ) اين آيه (34آل عمران ) را خواند: ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم : آنها فرزندان و دودمانى بودند كه (از نظر علم و كمال ) بعضى از بعض ديگر گرفته شده بودند؛ و خداوند شنوا و دانا است .
(يعنى حضرت كاظم (ع ) گلى از نژاد رسالت و نبوت است كه آن گونه بريهه را تحت تأثير قرار داده است ).
در اين هنگام بريهه به امام صادق (ع ) عرض كرد: تورات و انجيل و كتابهاى آسمانى كه بر پيامبران نازل شد؛ از كجا به دست شما رسيده است ؟! 
ـ اين كتابها از ناحيه خود آن پيامبران ؛ به ارث به ما رسيده است (منظور ارث معنوى و علمى است ) همانگونه كه آنها كتابهاى آسمانى را مى خواندند؛ ما هم مى خوانيم ؛ و همانگونه كه آنها بيان مى كردند؛ ما نيز بيان مى كنيم .
و اين را بدان كه :
ان اللّه لا يجعل حجةً فى ارضه يسأل عن شيى قبقول : لا أَدرى : همانا خداوند حجتى در زمين خود نمى گذارد كه چيز از او بپرسند و او بگويد: نمى دانم  بلكه او قدرت پاسخگويى به همه سؤالات را دارد .

اهمیت رهبری و ولایت در اسلام/تبیین جایگاه ولایت فقیه در حکومت اسلامی

 
 در نظام الهی اسلام، نقش ویژه ای برای رهبری جامعه تعیین شده است. رهبر نه تنها نقش مدیریتی جامعه را به عهده دارد، بلکه نقش های دیگری نیز با توجه به موقعیت ممتاز خویش به عهده دارد که از جمله الگو بودن است. همین اسوه و الگوبرداری مردم از رهبری است که زمینه اعتماد به نفس و سکون و آرامش اجتماعی را فراهم می آورد؛ زیرا مردم هرگاه دیگری مهم خویش یعنی رهبر را در چنان سکون و آرامشی الهی بیابند، به طور طبیعی آرام می شوند و تشویش ها و اضطراب ها از میان می رود
 
 
خداوند به صراحت درباره این نقش رهبری در جامعه انسانی می فرماید: ان صلاتک سکن لهم، نماز و نیایش تو برای مردم مایه آرامش است. از آن جایی که جامعه همواره به علل درونی و عوامل بیرونی، گرفتار آزمون ها و فتنه های الهی است تا هر کسی ذات و سرشت خویش نشان دهد، نیازمند معیار حقی است که مردم برپایه آن حق را بشناسند و در کوران فتنه ها و آشوب ها، راه درست خویش را بیابند
 
این جاست که در نظام الهی نه تنها مفاهیمی به شکل کلی بیان می شود تا به عنوان معیار و میزان سنجش قرار گیرند، بلکه در هر دوره و عصری، انسان های کامل به عنوان معیار و میزان سنجش حق از باطل و راه از چاه معرفی می شوند. این جاست که در روایات معتبر از لزوم معرفت و شناخت امام به عینه سخن به میان آمده تا مردم با شناخت امام زمان خویش، از گمراهی راه و از باطل دور شوند.
ولایت فقیه در جامعه امروز، همان معیار واقعی و انسان کاملی است که می تواند به عنوان معیار سنجش قرار گیرد، زیرا به سبب این که دارای شرایط رهبری چون مخالفت با هوای نفس و اطاعت از مولا و مقتدای بشر، صاحب زمان(عج) و حافظ دین و ملت اسلام است، بهترین شخص برای مدیریت و الگوبرداری انسان می باشد. در کوران فتنه ها و آشوب هاست که هر کسی در پی معیاری است تا بتواند برپایه آن، حق را از باطل بازشناسد. در این جاست که نقش مهم و کلیدی رهبری خود را نشان می دهد.
 
رهبران دینی و سیاست
 
با نگاهی به عملکرد پیامبران، شواهد، حاکی از اهمیت دادن آنان نسبت به سیاست و حکومت است. رسول اکرم(ص) که آورنده وحی الهی است و ائمه معصومین(ع) که استمرار حرکت ایشان است همگی مبارزه ای همه جانبه را برای تشکیل حکومت اسلامی و بدست گرفتن قدرت سیاسی آغاز فرمودند. عملکرد امام خمینی(ره) که شاگرد صدیقی بر این مکتب بوده اند، نیز بیانگر آمیختگی دین و سیاست است
 
امام(ره) برخلاف عموم عارفان که به ‌سیاست وقعی نمی گذارند و عملکرد آنها، ‌توهم جمع ناپذیری بین این دو را تقویت نموده است ایشان بر خلاف همه در سیاست نیز از نمونه های شاخص محسوب می گردیدند. پس از پیروزی انقلاب نیز هرگز حجم مراجعات و کارهای سیاسی ایشان مانع امور عبادی ایشان نشده است. امام خمینی در این زمینه می فرماید: رسول خدا(ص) پایه سیاست را در دیانت گذاشته . رسول الله تشکیل حکومت داده و تشکیل مراکز سیاست داده سایر خلفاء اسلام همچنین تشکیل حکومت داده تا آنجایی که به انحراف کشیده نشده بود.  بنای انبیاء و اهل بیت این نبوده است که از مردم کناره گیری کنند،‌ آنان با مردم بودند هر وقت دستشان می رسید حکومت را می گرفتند.
 
 
نگاهی به غدیر و ولایت پذیری در جامعه اسلامی ولایت در امتداد بندگی
 
ولایت فقیه در تداوم و استمرار اصل نبوت و ادامه حرکت انبیاء و اوصیاء الهی است، همان اصلی که شیعه را از دیگر مسلمین جدا می کند. با غیبت امام معصوم(عج) در باب اهمیت نایب ایشان باید گفت حکمی که صادر می‌کند مانند حکم امام معصوم بوده و پذیرش آن بر سایرین واجب است و رد کردن آن در حکم رد‌کردن حکم معصوم بوده و آن هم در حکم رد کردن حکم خدا و در نتیجه شرک به اوست
 
از این رو آحاد ملت اعم از مردم و مسئولین باید حاکمیت ولی فقیه به عنوان ولی امر مسلمین را یک هدیه الهی دانسته و از آن حفاظت و پشتیبانی کنند. آنچه بیش از همه از لحاظ لفظی در جامعه رواج دارد بحث ولایت پذیری است. در باب ولایت‌ پذیری هم حد نهایی را برخی صرفا به اطاعت از دستورات و احکام ولی فقیه خلاصه می کنند. به این صورت که اگر مقام ولایت حکمی را صادر کرد مردم و مسئولین از آن اطاعت کنند اما مادام که مقام ولایت حکم صادر نکرده تکلیفی بر دوش دیگران نیست.
 
از غدیرخم تا ولایتمداری
 
یکی از شهدای جنگ جمل “زید بن سوهان” بود. کسی که در جنگ یک دستش قطع شد. زمانی که پپامبر اکرم(ص) او را دیدند فرمودند تو کسی هستی که عضو بدنت زودتر از تو وارد بهشت می شود. پیش از آغاز جنگ نامه های بسیاری دریافت کرد که او را به خانه نشینی و عدم شرکت در جنگ توصیه می کردند و حتی یکی از همسران پیامبر(ص) برای او نامه ای نوشت که من انتظارم این است تو و دوستانت در خانه بنشینید و علی(ع) را یاری نکنید. پاسخ او جالب است. او نوشت مرا از آنچه خدا به من امر کرده نهی می کنی و خودت وارد کاری می شوی که خدا تو را از آن نهی کرده و آن، جنگیدن با امام زمانت است
 
زید در جنگ وقتی به روی زمین افتاده بود و آخرین نفس‌هایش را می کشید امیرالمومنین علی‌(ع) بالای سرش حاضر شد و  فرمود: تو در زندگی از نظر مادیات به اقل اقل اکتفا کردی اما از نظر معنوی و یاری دین بزرگ ترین کمک ها را کردی. زید هم در پاسخ گفت: گمان نکنید بنا به احساساتم آمدم بلکه من کاملا از روی معرفت آمده ام چون حدیث غدیر خم را شنیده ام.
مساله ولایت پذیری و اعتقاد به ولایت فقیه در زمان غیبت امام زمان(عج) اگرچه دشمنان بسیاری دارد اما اصلی بدیهی و مسلم در اصول اسلامی است. موضوعی که بعد اعتقادی شیعیان را روشن می کند و شیعه واقعی را از شیعه ای که به زبان دوستدار اهل بیت است، تفکیک می کند. 
 
معرفت به عنوان شرط اول
شعیه واقعی کسی است که با معرفت و بصیرت از ولی فقیه زمان خود پیروی کند. همه انسان های به کمال رسیده شیعیان ایشان هستند چون امام علی (ع) معلم و مربی و رهبر و امام تمام اولیای مرسلین هستند. از این رو یکی از خصوصیات شیعه این است که معرفتش به خداوند متعال، تام و کامل است و بعضا دچار کفر عملی یا شرک خفی یعنی کم توجهی به خدا و غفلت نمی شود. 
معرفت و شناخت و اعتقاد تام به امامت و ولایت امیرالمومنین(ع) و این که ایشان نایب برحق حضرت رسول(ص) هستند و از حیث کمالات انسانی و روحی و الهی بعد از رسول خدا(ص) بزرگ ترین شخصیت عالم و بزرگترین انسان کامل و ایده آل هستند که جمیع صفات و کمالات پیامبر خدا را واجدند، مورد پذیرش شیعیان واقعی است
 
خصوصیت دیگر متخلص شدن به اخلاق حسنه و صفات انسانی و الهی است. چون انسان خلیفه خداست و در روی زمین نماینده خداوند سبحان است. امام علی‌(ع)تمام وجودشان خدا نما بود و کسی که پیرو و شیعه اوست باید این صفات و ویژگی ها و کمالات را در حد ظرف عبودی خود دارا باشد. در کل باید گفت شیعه شخصی است که اگر انسان به او نگاه کند حضرت علی (ع) و کمالات او به ذهن بیاید. 
 
بندگی فقط برای خدا
اما در باب خصوصیت دیگر شیعیان، امیرالمومنین(ع) بنده محض خدا بود و برای غیر خدا لحظه ای بندگی نکرد. فردی که می خواهد متوسل و منتسب به ایشان باشد باید بندگی کردن را از او بیاموزد. انسان باید ولی را بشناسد و تا زمانی که او را نشاخته نمی تواند داعیه ولایت مداری داشته باشد. شرط دوم تبعیت است وقتی من امام و ولی را شناختم بدون تبعیت نمی توانم ادعای ولایت مداری کنم بنابراین بعد از معرفت باید تبعیت داشته باشیم. فقط به زبان نباشد و در عمل هم به فرامین توجه کنیم. 
 
دوستی با دوستان ولایت 
“شرط سوم بحث انتظار است. یکی از ویژگی‌های شیعه این است که در طول زندگی گاهی اتفاقاتی می افتد که امر به انسان مشتبه می‌شود. انسان ولایت مدار در این امور که برای انسان مشتبه می شود بحث انتظار را ترک نمی کند تا امر برای دیگران هم کاملا روشن شود و همچنین در انتظار دستور و فرمان ولی فقیهش می ماند. حب ولی مهم است.
 
در زیارت نامه ها می خوانیم که خصوصیت دشمنی با دشمنان اهل بیت و دوستی با دوستان آنها رکن و در واقع پایه اصلی ایمان است. ستونی اصلی که در امتداد دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خداست و از سبک زندگی امام علی (ع) برمی آید. 
 
خواصی که در تاریخ ماندند
آنهایی که تحت ولایت الله هستند و آنهایی که تحت ولایت طاغوت و شیاطین هستند. مصداق قرآنی آن هم بحث آیه الکرسی است. حضرت امام راحل هم عملا با همین ادبیات قرآنی در عرصه انقلاب اسلامی ورود پیدا کردند. در مصادیق تاریخی هم شاهدیم افراد و خواص آن زمان همراهی نکردند. در طول تاریخ همواره آن هایی که طرفدار جبهه حق بودند عددشان کم بوده است. اما از نصرت خدا نباید غافل بود. همه آنهایی که ولایت مدارند به این موضوع توجه می کنند و از این که تعداد در جبهه ولایت اندک است، نمی هراسند و به نصرت الهی اعتماد دارند و به ادبیات مقاومت و پایداری اعتقاد دارند. 
یکی از مصادیق ولایت پذیری را در قضیه کربلا می توانیم مشاهده کنیم. حضرت عباس(ع)که در اطاعت از ولی به عنوان یک شاخصه در طول تاریخ اسلام مطرح هستند. شهدا و رزمندگان که بنا به تکلیف عمل کردند از جمله این مصادیق هستند. از این رو نباید از تکلیف مداری و حرکت در مدار رهنمودهای رهبری غافل بود که در امتداد ولایت الله و ولایت رسول الله و امامان قرار دارد. مهم این است خطی را تعقیب کنیم که مد نظر رهبری و ولی فقیه است در این صورت نصرت خداوند شامل حال مان خواهد بود. 
هر کسی در طول دوران حیات امام راحل و در دوره زعامت رهبری سعی کرد خودش را با منش جامعه اسلامی هماهنگ کند ولایت مدار بوده است. در عرصه جهانی و بین المللی هم شاهدیم افرادی که به ولایت فقیه به عنوان جانشین رسول خدا(ص) نگاه می کنند که تعدادشان هم در کشورهای اسلامی کم نیست، آنها هم در روش خود برای رسیدن به اهداف ، رهنمودهای رهبری را در راس قرار می دهند. نگاهی که شکست و پیروزی در آن معنا ندارد و اصل و شاخصه، اطاعت است.
 
وقتی ولی را در امتداد ولایت الله و ولایت رسول او و ائمه اطهار(ع)می دانیم وظیفه مان هم اطاعت است و اطاعت پذیری از ولی و توجه به منویات او شاخصه اصلی است. فهم درست زمان و مکان که در فرمایش‌های رهبر معظم انقلاب هم در باب حادثه کربلا داریم که اگر بعضی از خواص درست تصمیم می‌گرفتند و اگر درست عمل می کردند عاشورا اتفاق نمی افتاد، در اطاعت از ولایت فقیه کمک بسیار مناسبی است. اصل بر این است که ولایت پذیری شعار نباشد و جنبه عملی داشته باشد.
 
این که عده ای در مواقع بحرانی و حساس نظر رهبری را به منافع خود ترجیح دهند یعنی در عمل اطاعت پذیر هستند و ولایت را قبول دارند اما این که گروهی فقط در صورتی که ولایت طبق منافع آن ها نظری دهد ولایت پذیر باشند در غیر این صورت حاضر به اطاعت نباشند یعنی محبت به او ندارند. چون شیعه به معنی پیرو و ولایت پذیر است و حب به معنی محبت به اهل بیت در دوست داشتن خلاصه میشود. فردیکه در زبان پیرو است اما در عمل حاضر به اطاعت نیست دوستدار ولی فقیه نخواهد بود.
 
 
امامت، استمرار ولایت الهی
 
ولایت الهی ظهورات و مظاهر چندی دارد که یکی از مهمترین آنها ولایت پیامبران(ع) و ولایت اولیای الهی از معصومان(ع) و اوصیاء است. از این رو در بیان چرایی ولایت پدر تا ولایت فقیه تا ولایت معصوم(ع) و پیامبران(ع) به ولایت الهی مستند می کنند و آن را مظاهر ولایت الهی دانسته و گفته اند که هیچ کسی را بر کسی ولایت نیست مگر آنکه در امتداد ولایت الهی به نصب عام یا خاص باشد. کسی که دارای ولایت الهی باشد می بایست مطاع باشد؛ به این معنا که دیگران در محدوده ولایتی که برای شخص به شکل عام یا خاص تعیین شده باید از او اطاعت کنند
 
در آیات قرآنی ولایت پیامبر(ص) ولایت مطلق و کامل دانسته شده و در همه چیز اطاعت از او عین اطاعت از خداوند و ولایت الهی دانسته و معرفی شده است؛ چرا که پیامبر(ص) در مقام عصمت کلی است و هرگز جز مشیت و اراده الهی را نمی گوید، نمی خواهد و انجام نمی دهد (نجم3) پس اطاعت از او عین اطاعت خداوند است
 
بر همین اساس در آیاتی از جمله 32 و132 آل عمران و 92مائده و آیات1 و20 و 46 انفال واژه اطاعت یک بار آمده تا عینیت را اثبات کند.
 
بگو خدا و پيامبر [او] را اطاعت كنيد پس اگر رويگردان شدند   قطعا خداوند كافران را دوست ندارد
 
 
 
قُلْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ فإِن   تَوَلَّوْاْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ الْكَافِرِينَ ﴿32﴾
 
ولایت پیامبر(ص) ولایت کاملی است؛ از این رو بر ولایت انسان بر خودش مقدم دانسته شده النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر [و نزديكتر] است (احزاب6) و هر انسانی مکلف و موظف است که در همه امور زندگی، پیامبر(ص) را بر خود مقدم دارد؛ چه رسد که سخن ایشان را عین سخن الهی دانسته وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى و از سر هوس سخن نمى‏گويد (نجم3) و از امر و نهی او اطاعت کرده و سنت پیامبر(ص) را سنت الهی بداند (حشر7)
 
آنچه خدا از [دارايى] ساكنان آن قريه‏ها عايد پيامبرش   گردانيد از آن خدا و از آن پيامبر [او] و متعلق به خويشاوندان نزديك [وى] و   يتيمان و بينوايان و درراه‏ماندگان است تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد و   آنچه را فرستاده [او] به شما داد آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت   بازايستيد و از خدا پروا بداريد كه خدا سخت‏كيفر است
 
 
 
مَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ   أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى   وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ   الْأَغْنِيَاء مِنكُمْ وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ   عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ ﴿7﴾  
 
براساس آموزه های قرآنی، ولایت امامان معصوم(ع) امتداد ولایت الهی پیامبر(ص) است و همان احکام بر آن بار می شود. خداوند در آیاتی این معنا را به اشکال گوناگون تبیین کرده تا بهانه ای باقی نماند و حجت بر مردم تمام شود. گاه امیر مؤمنان علی(ع) را جان و نفس پیامبر(ص) معرفی می کند (آل عمران61)؛
 
پس هر كه در اين [باره] پس از دانشى كه تو را [حاصل] آمده با   تو محاجه كند بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما خويشان   نزديك و شما خويشان نزديك خود را فرا خوانيم سپس مباهله كنيم و لعنت‏خدا را بر   دروغگويان قرار دهيم
 
 
 
فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ   مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ   وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل   لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ ﴿61﴾
 
گاه از طهارت و عصمت الهی ایشان سخن به میان می آورد إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا
 
خدا فقط مى‏ خواهد آلودگى را از شما خاندان [پيامبر] بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند (احزاب33)؛ گاه دیگر از بهشتی بودن و مقام ابرار و مقربان بودن آنان خبر می دهد (سوره انسان)
 
گاه دیگر به صراحت از نصب ولایت برای آن بزرگواران به کنایه (مائده55) و یا صراحت سخن می گوید (مائده67)
 
اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن   و اگر نكنى پيامش را نرسانده‏اى و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مى‏دارد آرى   خدا گروه كافران را هدايت نمى‏كند  
 
 
 
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ   إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ   وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ   الْكَافِرِينَ ﴿67﴾
 
و تمامیت نعمت هدایت و کمال دین را در ابلاغ این حکم و نصب ولایت امامان می داند الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا امروز كسانى كه كافر شده‏اند از [كارشكنى در] دين شما نوميد گرديده‏اند پس از ايشان مترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت‏خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما [به عنوان] آيينى برگزيدم (مائده3) و مخالفت با حکم اولوا الامر از معصومان(ع) را همانند مخالفت با حکم پیامبر(ص) و خود معرفی می کند (نساء59). بنابراین ولایت امامان معصوم(ع) امتداد طبیعی ولایت خداوند و پیامبر (ص) است
 
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و   اولياى امر خود را [نيز] اطاعت كنيد پس هر گاه در امرى [دينى] اختلاف نظر يافتيد   اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد آن را به [كتاب] خدا و [سنت] پيامبر [او]   عرضه بداريد اين بهتر و نيك‏فرجام‏تر است
 
 
 
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ   اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ   فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ   بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا ﴿59﴾  
 
از همین رو در روایات بسیاری از پیامبر(ص)، ولایت علوی، معیار حق و باطل است و ایشان قسیم النار و الجنه شناخته می شود؛ چرا که انکار ولایت هر یک از معصومان(ع) همانند انکار یکی از پیامبران، کفر شمرده می شود و اگر کسی ولایت الهی را پذیرفته است می بایست ولایت جمع الجمعی را بپذیرد و تفاوتی میان آنان نگذارد (بقره136 و285 آل عمران84)
 
پيامبر (خدا) بدانچه از جانب پروردگارش بر او نازل شده است   ايمان آورده است‏، و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان و كتابها و فرستادگانش ايمان   آورده‏اند (و گفتند:) (ميان هيچ يك از فرستادگانش فرق نمى‏گذاريم‏) و گفتند:   (شنيديم و گردن نهاديم‏، پروردگارا، آمرزش تو را (خواستاريم‏) و فرجام به سوى تو   است.)
 
 
 
آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن   رَّبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلآئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ   رُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَ قَالُواْ سَمِعْنَا وَ   أَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ ﴿285﴾  
 
براساس آموزه های قرآنی، امامت که همان امتداد ولایت و منصبی الهی است تمام شئون والا و فضایل را جز نبوت و لوازم آن دربردارد. (بقره124؛ نساء54؛ انبیاء73، قصص5 سجده24؛ احقاق الحق ج2 ص300)
 
و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت   مى‏كردند و به ايشان انجام دادن كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و دادن زكات را وحى   كرديم و آنان پرستنده ما بودند
 
 
 
وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ   بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ   وَإِيتَاء الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ ﴿73﴾
 
 
چگونگی احیای ولایت امام(ع)
امامت، امتداد طبیعی ولایت الهی است که هر انسانی موظف به شناخت و اطاعت از آن است. از آنجایی که مراتب و مراحل کفر، متعدد و متنوع است باید توجه داشت که نادیده گرفتن هر مرتبه ای به معنای کفر مطلق است هرچند که در برخی از مراتب احکام ظاهری بر آن بار نمی شود. ولایت امامان(ع) امری الهی است که انکار آن نوعی کفر است که البته موجب هدر رفتن جان و مال و عرض نیست ولی تبعات آن بر شخص در دنیا و آخرت به اشکال دیگر نمودار خواهدشد.
از وظایف اهل ایمان این است که حقیقت ولایت و امتداد آن را بشناسند و در احیای آن بکوشند. امام رضا(ع) فرمود: رحم الله عبدا احیی امرنا، قیل: کیف یحیی امرکم؟ قال:یتعلم علومنا و یعلمها الناس؛ رحمت خدا بر کسی باد که امر ما را زنده نماید، سؤال شد: چگونه؟ حضرت پاسخ داد: علوم ما را فراگیرد و به دیگران بیاموزد. (بحارالانوار، ج2، ص30، ج13)
 
این امری که در روایت مورد تأکید است همان امر ولایت امامان(ع) است که شناخت آن به ما کمک می کند تا وظیفه خود را در قبال معصوم(ع) بدانیم و به درستی به جا آوریم. اگر ما بدانیم که ولایت امام از ولایت نبی بالاتر است (بقره124 انبیاء69 تا73)، و این منصب الهی در نزد خداوند مهم ( نساء54) و عهد و پیمانی الهی است (بقره124) تلاش خواهیم کرد تا در تعظیم آن بکوشیم و همه ملاحظات را به نحو کامل مراعات کنیم.
 
شناخت جایگاه امامت به ما کمک می کند تا در مسیر درست گام برداریم و مخالفت با آن را عین مخالفت با پیامبر(ص) و خداوند دانسته و از هرگونه تمرد و عصیان نسبت به امام(ع)خودداری کنیم. اینکه امام رضا(ع) در بیان احیای امر و چگونگی آن به تعلیم علوم و معارف اهل بیت(ع) توجه می دهد؛ از آن روست که اگر این حقایق دانسته و آموخته شود، معلوم می گردد که چرا جایگاه بلند ایشان از مقام نبوت نیز برتر است و اینکه چرا پیامبرانی بزرگ و اولوالعزم از جمله حضرت ابراهیم(ع) پس از نبوت و سالها آزمون سخت الهی، امامت نصیب وی می شود و دوست می دارد که آن را در ذریه و فرزندان خویش استمرار بخشد. (بقره124)
حضرت موسی(ع) نیز براساس آیه 124سوره اعراف خواهان مقام امامت برای برادرش هارون است و می فرمایداخلفنی فی قومی در میان قوم برای من خلیفه قرار ده؛ از این خواسته آن حضرت(ع) فهمیده می شود که موسی(ع) هارون(ع) را به امامت و رهبری بنی اسراییل منصوب کرد. اگر پیامبری با امامت و رهبری تفاوتی نداشت، نیازی نبود موسی(ع) هارون (ع) را که از پیامبران بود، به امامت منصوب کند. از این عبارت دانسته می شود که مقام امامت مقامی بزرگ و برتر از مقام نبوت و رسالت است
 
با نگاهی به علوم اهل بیت(ع) مقام امامت ایشان به خوبی معلوم و جایگاه برتر ایشان از رسولان و پیامبرانی که دارای امامت نبوده اند دانسته می شود. از وظایف هر انسانی و به طریق اولی شیعه مؤمن، آن است که این علوم را به دیگران منتقل کند و ابلاغ نماید تا دیگران حقیقت استمرار و امتداد ولایت الهی را در ولایت امامان(ع) بشناسند و درپی هدایتی باشند که از طریق ولایت ایشان به مردم می رسد.
 
بسیاری از مردم در شناخت اهل بیت(ع) کوتاهی و بلکه تقصیر می ورزند و به سبب عدم شناخت از مقام و جایگاه ایشان در تعامل و برخورد با آن حضرات کوتاهی می کنند و به وظایف دینی و الهی خویش نسبت به امامان(ع) به درستی نمی پردازند. ایشان را همانند انسانهای معمولی یا کمی برتر می دانند و حق اولویتی برای آنان قائل نیستند.
 
اینگونه است که در برخورد با کلام آن بزرگواران چنان رفتار می کنند که گویی با کلام یک نابغه مواجه شده اند و کلام ایشان را مهمتراز کلام فلان نابغه و یا دانشمند قرار می دهند و گاه حتی برای اثبات کلام معصوم(ع) کلام فلان دانشمند و اندیشمند را بیان می کنند؛ در حالی که امر برعکس باشد؛
 
چرا که کلام معصوم(ع) در صورتی که در صدور و دلالت آن شک و تردیدی نباشد، می بایست کبرای قضایا قرار گیرد و براساس آن حکم شود. در حقیقت کلام ایشان خود سند معتبری از حقایق هستی است و نیازی نیست که با کلام دیگر تقویت یا تأیید یا حتی اثبات شود. مؤمنان باید بدانند که امامان معصوم حجت الهی بر زمین هستند. به گونه ای که اگر ایشان در زمین نبودند زمین اهل خودش را می بلعید
 
امام رضا(ع) در بیان این حقیقت وجودی حضرت معصومان(ع) می فرماید: لو خلت الارض طرفه عین من حجه لساخت باهلها؛ چنانچه زمین لحظه ای خالی از حجت خداوند باشد، اهل خود را در خود فرو می برد. (علل الشرایع شیخ صدوق ص891 ح12)
 
جایگاه امامت در اسلام جایگاهی بس بزرگ است؛ آنان همانگونه که حجت الهی هستند، در مقام نبوت و رسالت نیز عمل می کنند و می کوشند تا فلسفه بعثت را نیز تأمین کنند، چرا که امتداد ولایت الهی هستند که پس از پیامبران(ع) به ایشان رسیده است. از این رو درمقام هدایت و راهنمایی مردم به سوی قسط و عدالت هستند و می کوشند تا به آن فلسفه بعثت نیز پاسخی درخور دهند. (حدید25)
 
امام رضا(ع) در بیان این مقام امام می فرماید: انما یراد من الامام قسطه و عدله؛ اذا قال صدق و اذا حکم عدل و اذا وعد، انجز؛ همانا از امام و راهنمای جامعه، مساوات و عدالت خواسته شده است که در سخنان خود، صادق، در قضاوت ها، عادل و نسبت به وعده هایش وفا نماید (وسائل الشیعه ج12 ص165 ح27873)
پس هر مأمومی لازم است به این نکته توجه کند که وظیفه او در قبال امام(ع) رفتاری است که به تحقق فلسفه بعثت کمک کند و عدالت را در جامعه تحقق بخشد. تلاش برای احیای امر امامت باید در دستور کار همگی باشد و هرگز در این امر کوتاهی نورزند و به هر شکلی شده خود و جامعه را متوجه امر ولایت و امامت نمایند
 
گاه این کار با عزاداری و گاه با برگزاری مراسم میلاد و شهادت انجام می گیرد و گاه به شکل دیگری انجام می شود. امام رضا(ع) در این باره می فرماید: من تذکر مصابنا، فبکی و ابکی لم تبک عینه یوم تبکی العیون، و من جلس مجلسا یحیی فیه امرنا لم یمت قلبه یوم تموت القلوب؛ هر که مصائب ما اهل بیت عصمت و طهارت را یادآور شود و گریه کند یا دیگری را بگریاند، روزی که همه گریان باشند او نخواهد گریست و هر که در مجلسی بنشیند که علوم و فضائل ما گفته شود همیشه زنده دل خواهد بود (وسائل الشیعه: ج 41، ص 205، ح19693)
 
اطاعت از منظر قرآن‏
 
اعتقاد به خدای یگانه باید با اطاعت و فرمانبرداری از او همراه باشد. اطاعت از فرمان خدا و اصولی و قوانینی که در آیین اسلام مقرر فرموده زمینه عملی برای توحید و یگانه پرستی می باشد یا ایّها الذّین ءامنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم ای کسانی که ایمان آورده اید: خدا را اطاعت کنید و پیامبر و صاحبان امر از خودتان را اطاعت کنید. در این آیه دو نکته مهم و قابل توجه وجود دارد:‏
 
نکته اول: در این آیه اطاعت از اولوالامر همردیف و همگام با اطاعت از پیامبر ذکر شده است. چون اطاعت از پیامبران اطاعت کامل و همه جانبه است و لذا اطاعت از اولوالامر نیز باید مانند پیامبر علم و عصمت داشته باشد. زیرا خداوند هرگز مومنین را به اطاعت مطلق از کسانی که احتمال خطا و اشتباه در باره آن می رود فرمان نمی دهد.‏
 
نکتهدوم: همچنان که پیامبر ولایت و رهبری جامعه را در زمان خودش به عهده داشت و به حکم این آیه برای مردم واجب بود که از دستورات پیامبران اطاعت کنند، امام هم بعد از رحلت پیامبر ولایت و رهبری را بر عهده می گیرد و اطاعت از امام هم مانند اطاعت از پیامبر واجب است. از نظر قرآن اطاعت بر دو گونه است:
 
1- اطاعت کسانی که به حق بر ما ولایت دارند و رعایت مصلحت خود ما و مصلحت عموم با رعایت عواطف پاک انسانی ایجاب می کند که فرمانبردار آنها باشیم، نظیر اطاعت پیغمبر و امام و زمامداران و پیشوایانی که به فرمان پیغمبر و امام یا بر طبق موازین معتبر در عصر غیبت به این منصب رسیده باشند، یا اطاعت پدر، مادر و.... شرط وجوب این نوع اطاعت این است که دستور صاحبان این مناصب از حدود عدل و قانون تجاوز نکند و اطاعت کننده خود موظف است هر دستوری را که دریافت می کند از این نظر ارزیابی کند و اگر آن را بر خلاف عدل و قانون یافت از اجرای آن خودداری ورزد، به این ترتیب این گونه اطاعت، اطاعت مطلق نیست و به هیچ وجه آهنگ خود باختگی و سر سپردگی ندارد
 
مثلاً اطاعت از پدر و مادر تا زمانی واجب می باشد که با دستورات و اوامر خداوند منافات نداشته باشد، ولی اگر امر پدر و مادر همردیف شرک و کفر باشد نباید از امر آنها اطاعت کرد.
 
2- اطاعت همراه با سرسپردگی و تسلیم بی قید و شرط در برابر آنچه به آدمی گفته می شود، در توحید قرآن این نوع اطاعت که در حقیقت عبودیت است، مخصوص خداست و هیچ موجود دیگر شایسته آن نیست. این نوع اطاعت نوعی پرستش و عبادت خدای یگانه نیز محسوب می شود، علاوه بر آن باید از اوامر، اصول و فرمانهای خداوند که در قرآن یا روایات و احادیث آمده اطاعت کرد
 
اتّخذوا احبارهم ورهبانهم ارباباً من دون الله و المسیح ابن مریم و ما امروا الّا لیعبدوا الهاً واحدً الا اله الّا هو سبحانه عمّا یشرکون غیر از خدا، علمای دینی و تارکان دنیا را که در میان آنها بودند خداوندگاران خویش شمردند، همچنین مسیح پسر مریم را، در صورتی که به آنها چنین دستور داده شده بود که فقط خدای یکتا را بپرستند جز او خدایی نیست، پیراسته باد از آنچه شریک او می شمرند. ‏اطاعت از خداوند تسلیم بودن در برابر فرمان خدا و وحی او می باشد. یعنی خدا پرستان هر جا پای مسائل دینی و الهی، به میان آید، یکسره تسلیم حکم و وحی الهی باشند و در این زمینه اعمال نظر و سلیقه شخصی را کنار بگذارند تا وحدت و همبستگی آنان محفوظ بماند و دچار اختلاف و تفرقه های داخلی نشوند.
 
حق و تکلیف نصیحت، با اطاعت متفاوت است.
 
این که عده ای خواسته اند «نصیحت» را به «اطاعت» محدود کنند و یا بر اساس اصول معارف شیعه، آن را منحصر به امامان معصوم (ع) کنند. برخلاف وضع لغوی و کاربرد عرفی این واژه، راه پیموده اند. ادله وجوب نصیحت نیز از چنین قیودی عاری است. متفکران سیاسی مسلمان از مفهوم «نصیحت» تنها «تذکر و ارشاد» را در می یافتند و نمی خواستند، قدرت حاکم را محدود سازند یا از این طریق بر آن نظارتی کنند و از آن جا که نصیحت، فاقد جایگاه نظارتی بود، حاکم اسلامی، عملاً در پذیرفتن یا ردّ نصیحت مشفقان، مختار بود
 
در پاسخ گمان فوق، می توان بر این نکته پافشاری داشت که دریافتهای «نصیحه الملوک» نویسان، برای ما ملاک و حجت نیست. ممکن است در طول تاریخ، در اثر انحراف دستگاه حکومت و فساد قدرت، کژتابی هایی را درعرصه معرفت سیاسی شاهد باشیم، ولی این، بدان معنا نیست که نصیحت، در مفاد واقعی خود، فاقد عنصر نظارتی باشد.
 
حتی این سیره را در برخی از خلفای اولیه اسلام نیز می یابیم. مردم، به راحتی، برخی از آنان را نصیحت می کردند و با نصیحت خویش، مانع فساد قدرت و سوء استفاده از آن می شدند نصیحت سعید بن عامر به خلیفه دوم و نامه معاذ بن جبل به همراهی یکی دیگر از صحابه به خلیفه و نصیحت او، از این قبیل است.
 
امام خمینی نیز در ارائه سیره مسلمانان در صدر اسلام و عملکرد ایشان در قبال دولت می فرماید: می گویند، عمر، وقتی که خلیفه بود، گفت که «من اگر چنان چه خلاف کردم، به من مثلاً بگویید. یک عربی، شمشیرش را کشید و گفت: اگر تو بخواهی خلاف بکنی، ما، با این شمشیر، مقابلت می ایستیم. تربیت اسلامی، این است که در مقابل اجرای احکام، هیچ ملاحظه از کسی نکند. بنابراین، در آن نظام سیاسی اولیه که در مدینه النبی، به دست پیامبر اکرم(ص) معماری و طراحی شد، فرد فرد ملت، بالاترین سهم را در نقد و نظارت بر رفتار حاکمان را دارا بودند و از آن استفاده می بردند.

 
 
فهرستی از صحنه های حضور و همراه امت در نظام و حکومت اسلامی تحت قیادت ولی فقیه :
 
1. حضور و اراده مردم ( مقبولیت عمومی) مایه پیدایی و پایانی و پویایی (حدوث و استقرار و بقاء) نظام اسلامی .
 
2. در نظام اسلامی حقوق و مقامات یک جانبه و یک طرفه تنها برای ولی فقیه قرار داده نشده است بلکه در برابر هر حق و مقامی از ولی فقیه وظیفه و مسئولیتی خواسته شده است.
 
3. مردم با انتخاب آزاد و مشارکت عمومی خبرگان امر رهبری را برای احراز و کشف شخص ولی فقیه بر می گزینند.
 
4. مردم با انتخاب نمایندگان مجلس، شوراهای شهر و روستا، ریاست جمهوری و... حضور خود را در نظام اسلامی تحت قیادت ولی فقیه اعلام می کنند.
 
5. بندهای گوناگون قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و فرازهای گوناگون سخنان معمار انقلاب اسلامی که منشور جاوید حکومت اسلامی است به خوبی از نقش مردم و جایگاه آراء آنان در حکومت اسلامی حکایت می کند.
 
6. در متون معتبر دینی برای امت اسلامی حق نظارت، نصیحت و ... در حکومت اسلامی و حتی نسبت به شخص اول حکومت اسلامی (رهبری) قرار داده شده است. حال از شیفتگان و هواخواهان دموکراسی و مردم سالاری مدل ناقص و غربی آن سوال می شود که اگر مهم ترین دستاورد و سوغات دموکراسی، مشارکت و حضور مردم در جامعه و سرنوشتشان است، این هدیه به نحو بهتر، کامل و خردمندانه در سیستم حکومت اسلامی تعبیه شد .
 
اطاعت، شرط لازم اما ناکافی
در احادیث و روایات به ولایت فقیه به عنوان ملاک ایمان توجه شده است. اسلام و ایمان دو مقوله جداست. خیلی ها اسلام می آورند اما ایمان نمی آورند. اسلام به زبان است و کلام و ایمان به قلب و عمل است. ولایت پذیری که ما از آن دم می زنیم همان عمل و ایمان حقیقی است که اگر فردی به اسلام ناب اعتقاد داشته باشد و به ولایت امر معتقد باشد یعنی ایمان قلبی و باطنی به ولی فقیه دارد و مطیع او خواهد بود.
همان طور که در آیات قرآن و احادیث و روایات داریم بحث ولایتی که به آن اشاره شده است موضوع ولایت حضرت علی (ع) و اولاد طاهرین آن حضرت است و اگر قرار باشد اسلام ما با ایمان همراه باشد باید از ولایت تابعیت داشته باشیم. آن چه که بسیار مهم است ولایت پذیری در مواقع خاص است؛ مواقعی که دنیای ما به خطر می افتد.
 
هستند افرادی که در این مواقع با پیغمبر(ص) و امام معصوم(ع) همراهند اما تا وقتی که شرایط شان اجازه دهد! درست زمانی که دنیای شان به خطر بیفتد و جایگاه و مقام و موقعیت شان در معرض زیان باشد با ولایت و اولی الامر و صاحب اختیاری که به عنوان ولی فقیه به آن معتقدیم زاویه می گیرند حتی در تاریخ و برهه‌های حساس داریم که تا 180 درجه زاویه گرفته و روبه روی ولایت ایستاده اند و به معامله و مبارزه و جنگ و قتال پرداخته اند. در واقع این همان اتفاقی است که تاریخ به ما درس داده و ثابت کرده هر کجا فردی با ولایت زاویه بگیرد آرام آرام از ولایت دورتر شده و ناگهان در جایی خودش را پیدا می کند که روبه روی ولی فقیه ایستاده است.
 
حقیقت و دلیل ولایت فقیه
 
در قرآن مجید، نساء59 یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَطیعُوااللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاْمْرِ مِنْکُمْ ....... تکرار جمله اطیعوا دلالت دارد بر اینکه دو نوع اطاعت واجب است، اطاعت خداوند در قوانین و احکام عبادى، مانند نماز، روزه، حج و احکام سیاسى و اجتماعى مانند جهاد و حدود، قصاص و قضا که کلیات آن را در قرآن مجید بیان فرموده و تفصیلش را به رسول اکرم و ائمه معصومین (ع) واگذار فرموده، همانطورى که فرموده وَ اَنْزَلْنا اِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیْهِم .. و نازل نمودیم قرآن را بر تو تا براى مردمان آشکار سازى آنچه به سوى آنان فرو فرستاده شده (نحل 44) فَاسْئَلُوا اَهْلَ الذِّکْرِ اِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ پس از اهل ذکر (دانایان) بپرسید اگر نم ىدانید (نحل 43) قبول ولایت از شرایط ایمان است
 
نوع دوم از اطاعت واجب، اطاعت از رسول خدا (ص) در امامت و رهبرى امت و مرجعیت مسلمین در مسائل مختلف دینى و اجتماعى و اجراى احکام سیاسى اسلام است، این ولایت و حکومت که حق خداوند است چون مالک و خالق همه است به پیغمبرش واگذار فرموده، پیغمبر معصوم است و هرگز از روى هوا و هوس حکم نمى کند
 
قبول ولایت و حکومت پیغمبر(ص) را شرط تحقق ایمان مىداند فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤمِنُونَ حَتّى یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِى اَنْفُسِهِمْ حَرَجا مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیما پس نه چنین است به پروردگارت سوگند! که ایمان نیاورند تا ترا در درگیریهاى میان خود داور قرار دهند سپس در خودشان زحمتى از آنچه حکم کردى نیابند و تسلیم باشند براى داورى تو تسلیم بودنى (نیکو) (نساء 65) حکومت و داورى حق ویژه پیغمبر(ص) است و مؤمنین وقتى، راستى به او گرویده اند که علاوه بر مراجعه داوریها به او هنگام حکم کردنش نیز چون و چرا نکرده حتى در دلشان نیز تسلیم باشند؛ چون از پیش خود به نفع یکى و ضرر دیگرى داورى نفرموده بلکه به دستور الهى و مطابق قوانین خداوند داورى کرده است.
 
در حدیث متواتر بین شیعه و سنى از رسول خدا( ص) چنین رسیده مَنْ ماتَ لا یَعْرِفُ اِمامَهُ، ماتَ مِیتَةً جاهِلِیَةً کسى که بمیرد و امام زمان خودش را نشناسد (آن امام که واجب الاطاعه بوده) مرده است بمانند مردن جاهلیت (کافى ج2 ص‍208) یعنى در اسلام (و مسلمان) نمرده است؛ زیرا کسى که رهبر الهى را نشناسد و تابعش نشود، خواهى نخواهى پیرو کسى مى شود که نفسش مایل است و امامش ‍ او را به جایى مى کشاند که خودش هست ، امام جاهل به حق و حقیقت، خودخواه و خودپرست، مامومش را نیز مثل خودش مى کند و در هر فتنه و فسادى او را در مى آورد و در قیامت نیز هر گروهى با امامشان محشور خواهند بود یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ (اسراء71)
 
در هر دوره اى براى مسلمین واجب است امام زمان خود را شناخته و تابعش شوند تا آن رهبر الهى آنان را به حق و حقیقت دانا ساخته و جامعه را بر پایه عدل استوار سازد و از هر انحرافى و فسادى باز دارد و آنانرا از تجاوز ستمگران نگهدارد. اگر اطراف رهبر الهى گرد نیامدند قهرا هرگروهى براى خود رهبرى اختیار مى کند و این اختلاف و تفرقه و تشتت آرا، اجتماع را در وادى جهالت فرو مى برد و به ایجاد هر فتنه و فسادى وا مى دارد تا به جنگ و خونریزى یکدیگر و نا امنى مى کشاند و در نتیجه طاغوتى با کسب قدرت بر همه آنان مسلط شده و آنچه نباید بکند، مىکند
 
در خطبه فدکیه صدیقه زهرا(سّ) مى فرماید و امامتنا نظاما للملة خداوند، امامت ما اهل بیت را قرار داد تا ملت اسلام نظم پیدا کنند، یک پارچه و منسجم گردند و در نتیجه از هر آفتى در امان باشند و شیاطین و ستمگران نتوانند بر آنان چیره گردند
 
قلعه مستحکم اسلام
 
در اندیشه سیاسی اسلام، مسئله ولایت فقیه، همواره یکی از نقاط برجسته و قابل بحث بوده است ولایت فقیه نه از اصول دین است و نه از فروع دین، پس چرا این قدر روی آن پافشاری می شود؟
 
ولایت فقیه گرچه از اصول دین نیست، ولی از آنها جدا هم نیست. بحث ولایت فقیه، در استمرار اهداف و فلسفه امامت قابل طرح است. وظایفی که در مسئله امامت برای حکومت دینی و تدبیر اجتماعی جامعه دینی بر شمرده می شود، در گفتمان ولایت فقیه نیز مورد توجه هست.
 
حساسیتی که بحث حکومت و دولت، در سرنوشت جامعه و سعادت آن دارد و تاثیر شگرفی که، خواسته یا ناخواسته، بر ایمان مردم، گسترش توحید و عدل، اقامه نماز و زکات و عموم فرایض دینی، تنظیم روابط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و غیره بر اساس موازین اسلامی، بازدارندگی از فساد و فحشا و ستم و استکبار، مبارزه با مظاهر شیطانی و طاغوت و سلطه گری، دفاع واقعی از حقوق تمامی مردم بویژه محرومان در برابر چپاولگران و سرمایه داران، ایجاد مانع در سر راه سرمایه سالاری و ترسیم اهداف عالیه برای گسترش قسط و ارزش های اخلاقی و انسانی دارد،
 
و باعث می شود که فردی که سودای دین در دل دارد، نتواند بحث ولایت فقیه را بی اهمیت بخواند و بهای لازم را برای آن نپردازد و بر عکس، طبیعی است فردی که از آموزه های دینی بیگانه است و اهداف آن را سعادت خود نمی داند و یا با آنها سر سازش ندارد، نه تنها علاقه ای نسبت به این بحث نداشته باشد، بلکه هر چه زودتر صورت مسئله را پاک کرده، اغراض و امیال خاص خود را دنبال کند.
 
گر چه ولایت فقیه در ردیف فروع دین قرار نمی گیرد، در واقع، مقدم بر آنها و روح حاکم بر جمیع آنهاست، از نماز و روزه تا جهاد و امربه معروف و نهی ازمنکر و موالات با دوستان خدا و برائت از دشمنان او و اقامه حج ابراهیمی، تا پرداخت زکات و خمس، همگی در حیطه مباحث مربوط به ولایت فقیه و اهداف و آرمانهای آن قرار دارد و در ادله ولایت فقیه، مورد توجه و استشهاد قرار می گیرد. از سوی دیگر مسئله ولایت فقیه و حکومت اسلامی، پیوند محکمی با فروع دین دارد و ضامن اجرا و وسیله تحقق آنهاست.
 
چنان که امام باقر(ع)فرمود: اسلام بر پنج پایه بنا شده : نماز، زکات، حج و روزه و ولایت. زراره پرسید: کدام یک از اینها، بر بقیه، برتری دارد؟ فرمود: ولایت برتری دارد چون کلید راهگشای آنهاست و حاکم (جامعه را) به سوی آنها هدایت می کند (اصول کافی ج2 ص18.19)
 
بر اساس همین اندیشه، امام خمینی فرمودالاسلام هو الحکومه بشوونها … من الولایه علی جمیع الامور السلطانیه اسلام، حکومت با شوون آن است و احکام، قوانین اسلام و شانی از شوون حکومت آن است؛ بلکه احکام و فروع دین، مطلوب ذاتی و هدف اولیه نیست و وسیله و ابزاری برای تحقق و اجرای حکومت اسلامی و بسط عدالت محسوب می گردد و فقیه قلعه مستحکم اسلام است؛ همچون قلعه اطراف شهر که از آن محافظت می کند و نگهبان آن است (امام خمینی کتاب البیع ج2 ص472) و در جای دیگری فرمود: حکومت که شعبه ای از ولایت مطلقه رسول الله است، یکی از احکام اولیه اسلام و مقدم بر تمام احکام فرعیه، حتی نماز و روزه و حج است (صحیفه ی نور ج20 ص452)
 
منبع: ولایت فقیه، مرکز مطالعات و پژوهش های فرهنگی حوزه علمیه

امام خمینی(ره) و اختیارات ولی فقیه
 
حضرت امام خمینی (ره) به مناصب قضاوت، اجرای حدود، اخذ مالیات شرعی و خراج، اخذ خمس و زکات و صرف آن در مصالح مسلمین، ولایت بر صغیر و سفیه و . . . به عنوان اختیارات ولی فقیه اشارات صریح دارند. آنچه به عنوان سئوال اساسی در باب اختیارات فقیه از دیدگاه حضرت امام مطرح است این است که آیا اصولاً قید و بندی برای اعمال ولایت ولی امر وجود دارد؟ یا اختیارات او فوق احکام شرعی و قانون اساسی و خارج از محدوده مصالح اجتماعی است؟ یعنی حتی بر طبق مصالح غیراجتماعی نیز اعمال ولایت مشروع است؟ 
بعضی از منتقدان آرای امام در مخالفت با محدوده ولایت فقیه چنین نوشته اند: البته ضرورت داشت که این بدعت بزرگ و خطرناک با توجه به آثار زیانبار سیاسی و دینی آن از جهات عدیده مورد بررسی هرچه کاملتر قرار گیرد. این ولایت به معنای حاکمیت بی قید و شرط، اختیار ولی فقیه فوق قانون اساسی و قوای سه گانه است و مردم و دولت و نهادها باید اطاعت بی چون و چرا کنند، بررسی دقیق اختیارات ولی فقیه و رابطه آن با قوانین شرعی ‏‎‎‏حکومتی و . . . ضروری می نماید
 
حضرت امام در تبییین حدود اختیارات فقیه در دروس نجف اشرف می فرمایند: برای فقیه عادل جمیع آنچه برای پیامبر(ص) و ائمه علیهم السلام ثابت است، از آنچه که به حکومت و سیاست بر می گردد، محقق است و فرق گذاردن ‏‎]‎‏بین پیامبر(ص) و ائمه(ع) و فقیه‏‎[‎‏ معقول نیست، چرا که والی مجری احکام شریعت و مقیم حدود الهی و گیرنده خراج و سایر مالیات و متصرف در آنهاست به آنچه صلاح مسلمین است
 
نسبت به مالکیت خصوصی و حد آن اگرچه عده ای را نظر بر آن است که جز تحدیدهای شرعی، مانند پرداخت خمس و زکات، حد دیگری بر آن نیست اما حضرت امام در این باره می فرمایند: یکی از چیزهایی که مترتب بر ولایت فقیه است. . . تحدید این امور است. مالکیت را در عین حالی که شارع مقدس محترم شمرده است لکن ولی امر می تواند همین مالکیت محدودی که می بیند خلاف مصالح اسلام و مسلمین است همین مالکیت مشروع را محدودش کند به یک حد معینی و با حکم فقیه از او مصادره شود. تاکنون به دست می آید که:
 
اولاً: محدوده اختیارات فقیه و اختیارات معصوم از آن جهت که حاکم است یکسان است.
 
ثانیاً: اختیارات آنان در چارچوب احکام فرعی نیست، و در صورت وجود مصلحت در امور جزئی و فرعی آن دو اختیار دارند و قادر به جعل قانون در محدوده مباحات یا تعطیل و تحدید احکام جزئی و شرعی هستند. گرچه حضرت امام در کتاب البیع نیز تعبیر ولایت "مطلقه" و "عامه" را برای فقیه به کار برده بودند، اما طرح جدی و بیان مصادیق آن در سالهای آخر حیات ایشان محقق شد.
 
ولایت فقیه ضد استبداد
 
آیا ولایت فقیه را می توان به معنای حکومت توتالیتر و ضدمردمی تفسیر نمود؟ هدف رهبر توتالیتر سرکوبی هرگونه نهادی در برابر خود است و لذا هیچ گاه خود را مقید به نهاد قانون نمی داند. یعنی اساس نظام توتالیتر بر بی قانونی است. درمقابل واژه ولایت که به معنای به هم پیوستگی و اتصال برای نیل به هدفی واحد می باشد، در نقطه مقابل توتالیتر قرار می گیرد زیرا در واقع حاکم اصلی در نظام اسلامی خدا و قانون الهی است نه شخص فقیه. ولی فقیه تنها مجری احکام الهی است
 
خداوند خطاب به پیامبر(ص)می فرماید: لتحکم بین الناس بما أراک الله تو مبعوث شده ای تا در بین مردم حکومت کنی ولی نه به میل خود بلکه آن طوری که خدا می خواهد. وظیفه ولی فقیه تحکیم و تقویت جامعه اسلامی است و به چیزی جز تامین منافع و مصالح مردمی (نه شخص) در چارچوب قانون الهی نمی اندیشد چیزی که تجربه تاریخ آن را ثابت کرده است
 
وقایعی چون ماجرای تنباکو و فتوای میرزای شیرازی جریان انقلاب اسلامی و قطع شر اجانب از کشور و موارد بسیار دیگر در همین دهه های اخیر شاهد بر این مدعاست.
 
یکی از پرسشها آیا حکومت ولایى، نظامى استبدادى نیست؟
 
در حکومت ولایى، در واقع، آنچه حاکم است، قانون است. ملاک تصدّى حکومت، شخصیّتِ حقیقىِ رهبر و زمامدار نیست. بلکه ضوابط و ملاک‌هاى خاصى در آن مورد نظر است و همه موظف به رعایتِ دقیقِ حدودِ قانون و موازین شرع مى‌باشند و تشکیل چنین حکومتى بدون رضایت مردم نیست.
 
در صدر اسلام، مردم تا نخواستند و پیامبر اکرم(ص) را از مکه به مدینه دعوت ننمودند، حکومت ولایى آن حضرت شکل نگرفت. در حوادث پس از رحلت آن حضرت هم، چون مردم در ابتدا اقبال نشان ندادند، امام على(ع) براى کسب زمامدارى و ولایت، با تکیه بر قبضه شمشیر وارد میدان کارزار نگردید؛ بلکه پس از 25 سال، وقتى مردم مشتاقانه به سوى بیت او هجوم آوردند و عاجزانه از او تقاضاى پذیرش کردند، حاضر به اعمال ولایت گشت و حکومت ولایى خویش را سامان داد. بنابراین، استبداد با ولایت در دو قطب متضاد قرار مى‌گیرند و در هیچ فرضى قابل جمع نیستند. امّا اینکه گفته شده ولایت فقیه استبدادى است و استبداد، با رنگ شرعى همچنان باقى است
 
از نظر تاریخى، این شبهه پیش از آنکه مبتنى بر تحلیل آموزه‌هاى دین اسلام و ویژگى‌هایى که در نظام سیاسى اسلام وجود دارد باشد، متأثّر از چیزى است که بر سر مغرب زمین رفته است. برخى از نواندیشان و گروهى از جامعه روشنفکرى، با الهام از فیلسوفان سیاسى غرب، اظهار نظرهاى آنها را، به صورت کلّى و على الاطلاق، براى همه‌ جوامع با شرایط متفاوت و تمامى ادیان و فرهنگها، از جمله جامعه‌ خودمان مى‌پذیرند.
 
در اسلام، عدالت قانونى عام است که تمامى افراد را، بدون استثنا، شامل مى‌شود، به فرموده حضرت علی(ع) العدل سائس عام (نهج البلاغه حکمت437) حقوق مدنى متعلّق به تمامى شهروندان است و دولت موظّف به تأمین آنهاست. پیامبر اکرم(ص) مى‌فرمایند مردم عیال خداوندند و محبوب‌ترین انسانها، نزد خدا، کسى است که به عیال خدا سود برساند (الاصول من الکافى ج2 ص164)
 
در نظام ولایت فقیه، نه تنها سایر فِرَق مسلمان، نظیر اهل سنّت، کاملا در مراسم مذهبى خود آزادند، بلکه اقلیّت‌هاى دینى هم، از حقوق و آزادى‌هاى کامل برخوردار بوده، مثل سایر افراد، از سرمایه‌ کار و اموال آنها حمایت مى‌شود و دولت باید امنیّت آنها را تأمین نماید؛ در مجلس نماینده دارند؛ در انتخابات شرکت مى‌کنند و رأیى هم ارزش و همسنگ با رأى رهبر جامعه‌ اسلامى خواهند داشت
 
آنان حتى اگر مرتکب محرمات اسلامى شوند، که از نظر خودشان جایز باشد، تا زمانى که تظاهر نکنند، مورد اعتراض و تعرّض نخواهند بود.حضرت على(ع) در فرمان به مالک اشتر مى‌فرماید: رحمت بر رعیت را در قلب خود قرار ده... زیرا آنان دو گروه‌اند یا برادر دینى تو و یا همنوعان تو مى‌باشند (نهج البلاغه نامه53) 
الگوى واقعى و نسخه‌ اصلى نظام سیاسى اسلام، که هر دولت اسلامى باید خود را با آن محک بزند و میزان و معیار اسلامیت نظام قرار مى‌گیرد، حکومت پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع) است که در آن وقتى به گوش حاکم اسلام مى‌رسد که دشمن، خلخال از پاى یک زن ذمّى درآورده است، چنان عواطفش جریحه‌دار مى‌شود که مى‌گوید: اگر انسان از تأثّر بمیرد، قابل سرزنش نیست (خطبه27 ) کدام انسان فرزانه‌ با انصافى مى‌تواند چنین نظامى را استبدادى به شمار آورد و آن را با استبداد حاکم بر نظام کلیسا، که دانشمندان غربى را به ستوه درآورده بود، مقایسه نماید؟
 
 
سلامت نظام ولایت فقیه
ولایت فقیه تا زمانی است که به این نقطه و مرز استبداد نرسیده باشد و الا مشروعیت و ولایت او خود بخود ساقط خواهدشد چون از جمله شرایط ولی فقیه، فقاهت، عدالت و داشتن مدیریت لازم است. اساس فقاهت و عدالت در تضاد با استبداد است. اقتضای فقاهت این است که فقیه اسلام شناس بوده و کشور را براساس احکام الهی اداره کند نه براساس آراء غیرخدایی (خواه رأی خود یا دیگران)
 
عدالت سبب می شود تا وی خواسته های نفسانی خود را در اداره نظام اسلامی دخالت ندهد و در پی جاه طلبی و دنیاگرایی نرود. در نظام اسلامی فقیه برخلاف یک حاکم توتالیتر، تافته ای جدابافته نیست که فوق دین و قانون الهی باشد بلکه او تنها یک مجتهد توانمند دین است و هرچه را که از مکتب وحی درک می کند به جامعه اسلامی دستور می دهد و خود نیز مکلف است به آن عمل کند و هرگاه حاکم اسلامی فاقد این ویژگی ها شود ولایت او ساقط می شود (جوادی آملی، ولایت فقاهت و عدالت ص482-480)
 
حضرت امام(ره) ضمن رد شبهه خود کامه شدن حکومت با توجه به اصل ولایت فقیه و در پاسخ به کسانی که طرح این اصل قانون اساسی را زمینه ساز انحصاری کردن حکومت و استبداد می دانستند فرمودند: ولایت فقیه چیزی است که خدای تبارک و تعالی درست کرده است...شما از ولایت فقیه نترسید، فقیه به مردم زورگویی نمی کند. اگر فقیهی بخواهد زورگویی کند دیگر ولایت نخواهد داشت... کار ولی فقیه نظارت بر دستگاهها و امور است.. (صحیفه نور ج1 ص72تا92) علاوه بر این ها طرق قانونی مختلفی هم برای جلوگیری از استبداد در قانون اساسی را پیش بینی شده است. کار مجلس خبرگان که آحاد آن توسط مردم انتخاب می شوند ناظر به وظایف رهبر است (اصول 109،111و142 قانون اساسی)
 
به راستی اگر منصفانه قضاوت کنیم به راحتی می توانیم آثار حاکمیت ملی، آزادی و مردم سالاری دینی را چه در انتخاب و چه در عزل رهبر و ولی فقیه درنظام اسلامی مشاهده کنیم. قانون اساسی شرایط سخت و سنگینی برای مقام فقاهت در نظر گرفته که در صورت سلب آنها، وی را از جایگاه ولایت ساقط نماید (همان، اصل111) به این ترتیب هرگز نباید تصور کرد که ولایت مطلقه فقیه به معنای ولایت بی قید و شرط و بدون ضابطه فقیه است که بخواهد بدون درنظرگرفتن معیارهای مکتب اسلام و مصلحت عمومی کاری انجام دهد .
 
اعمال و رفتار ولی فقیه برخلاف حاکم توتالیتر که قابل پیش بینی نمی باشد، دقیقا در چارچوب قوانین و مقررات الهی است. او هرگز نمی تواند حکمی سلیقه ای و از روی هوی و هوس صادر کند. ولی فقیه در جامعه اسلامی برخلاف حاکم توتالیتر قدرت و مشروعیتش را از خدا و رسول می گیرد نه این که به سان یک حاکم توتالیتر، با زورگویی و خودکامگی به قدرت رسیده باشد و یا بخواهد با خشونت و اعمال زور، تحکم و تسلط خود را بر مردم حفظ نماید
 
و اساساً چگونه می توان ولی فقیه را با حاکم توتالیتر یکی دانست در حالی که اصولا دین اسلام سدی دربرابر استبداد و خودکامگی است. اما ویژگی حاکم توتالیتر این است که او هیچ مرکز مقاومتی را دربرابر خود برنمی تابد و لذا حکومت های توتالیتری در طول تاریخ نظیر فاشیسم در ایتالیا و نازیسم در آلمان، سعی درتضعیف یا براندازی مذهب داشته اند
 
نقش رهبری جامعه در ایجاد آرامش
 
رهبری الهی جامعه با سخنان و رفتار خویش، سکونت و آرامش خدایی خود را که برگرفته از مقام عبودیت ربوبی است به مردم و جامعه منتقل می کند و آشوب ها و اضطراب ها و تلاطم های سهمگین را می خواباند. رهبری هم چنین با پاسخ گویی به همه شبهات و توطئه های کنونی به شکل «اذا قیل لهم» و به مسایل آینده به شکل «سیقولون» پاسخ می دهد تا جامعه در یک آرامش پس از توفان های سهمگین و یا توطئه های آینده قرار گیرد و راه خویش را از راه دشمنان بازشناسد و جدا سازد.
 
حرکت تهاجمی رهبری جامعه برخاسته از روش قرآنی است در این شرایط است که قدر امامت و رهبری را می شناسند و درمی یابند که چرا خداوند برای هر قومی رهبری قرار داده و جعلناهم ائمه لما صبروا و قال انی جاعلک للناس اماما
 
آزمون ها، برملاکننده ماهیت افراد
خداوند به وسیله آزمون ها و فتنه ها به انسان ها آشکار می سازد که چه کسی دارای چه مشرب و مسلکی است که تاکنون آشکار نساخته بود. این گونه است که با هر آزمون و فتنه و آشوبی، گروهی پرده از رخسار کنار می زنند و چهره واقعی خویش را می نمایانند: قد علم کل اناس مشربهم.
رهبر خیرخواه جامعه از خطبه 207
 
حضرت علی(ع) بزرگترین حقوق متقابل در روابط اجتماعی انسانها را که خداوند آن حقوق را بخشی از حقوق خود رقم زده است حقوق متقابل مردم و زمامداران معرفی فرموده و می گویند : «...در این میان خداوند حقوق متقابل در روابط اجماعی انسانها را بخشی از حقوق خود رقم زده است که بزرگترین بعد آن، حقوق متقابل مردم و زمامداران است. و این فریضه ای الهی است که خداوند سبحان آن را برای هر یک بر دیگری واجب کرده است. پس آن حقوق متقابل را نظام همبستگی و راز شکوه دینشان خواسته است. چنانکه ملت سامان نیابد مگر با اصلاح زمامداران و زمامداران اصلاح نشوند جز با استقامت ملت. پس هر گاه ملت حق والی را بپردازد و زمامدار نیز حقوق ملت را پاس دارد حق در میان آنها شکوه یابد راههای دین استوار گردد، شناسه های عدالت راست شود و سنتها در روندی فراخورجریان یابد
 
بدین سان زمانه اصلاح می شود، به ماندگاری دولت امید می رود و آزمندی دشمنان به نومیدی مبدل می گردد ولی هنگامی که ملت بر زمامدار خود چیره شود و زمامدار با ملت خود از در زورگویی درآید، اختلاف کلمه رخ می دهد. نشانه های جور آشکار می شود دغلکاری در دین فزونی می یابد و راههای اصلی سنت بی رهرو می ماند؛ هوا و هوس مبنای عمل قرار می گیرد و احکام به تعطیل کشیده می شود بیماریهای نفسانی فزونی می گیرد چنان که از تعطیل حق هر چند بزرگ است و عملی شدن باطل هر چند چشمگیر، کسی احساس نگرانی نمی کند.
 
از این رو نیکان به ذلّت می افتند و بدان عزت می یابند و بندگان از خدا کیفری گران می بینند. بنابراین اگر در جامعه ای حقوق متقابل مردم و رهبر به نیکی رعایت شود و طرفین در اجرای حقوق دیگری همکاری لازم را نماید؛ اوضاع جامعه سامان می یابد و چشم طمع دشمنان بر این جامعه بسته شده و آن گاه است که رحمت بی منتهای الهی و نعمتهای بیکران او بر این جامعه ایده ال ریزش می نماید و در غیر این صورت حتی اگر رهبر حقوق مردم را به نیکی ادا کند ولی مردم حقوق رهبر را ادا نکند و یا بالعکس جامعه به آشوب کشیده شده و بلایای خداوندی این جامعه را به خود گرفتار خواهد ساخت. 
حضرت علی ع) در خطبه 34 حقوق متقابل رهبر و مردم را به زیبایی بیان می دارد :...ایها الناس ان لی علیکم حقا و لکم علی حق: فاما حقکم علی فالنصیحة لکم و توفیر فیئکم علیکم و تعلیمکم کیلا تجهلو، و تادیبکم کیما تعلموا. و اما حقی علیکم فالوفاء بالبیعة، و النصیحة فی المشهد و المغیب ،والاجابة حین ادعوکم و الطاعة حین آمرکم... ای مردم بی گمان مرا بر شما و شما را بر من حقی است حق شما بر من خیراندیشی و دلسوزی مخلصانه و فراهم آوردن امکان بهره گیری کامل از ثروت بازیافته است و نیز آموزشتان تا از جهالت برهید و تأدیب و تربیت تان تا به آموختن تن دهید و اما حق من بر شما پایبندی به بیعت است و نصیحت کردن در حضور و غیبت چون به بسیج تان می خوانم بی درنگ پاسخ مثبت دهید و چون فرمانی صادر می کنم گوش به فرمان باشید. 
پس وظایف رهبر در برابر مردم و حقوق مردم بر عهده رهبر عبارت از :
 
1- خیرخواهی درباره مردم جامعه    2-تنظیم کامل مسائل اقتصادی جامعه   3-تعلیم مردم جامعه     4-تربیت و تأدیب آنها، 
حق اول : خیر خواهی درباره مردم جامعه:
 
در نامه ای که امیر مومنان علی ع)به عثمان بن حنیف نوشته اند با صراحت می بینیم ...أقنع من نفسی بان یقال لی امیرالمؤمنین و لا اشارکهم فی مکاره الدهر اواکون اسوة لهم فی جسوبة العیش آیا به این امر قناعت کنم که به من «زمامدار مؤمنین» گفته شود و در ناگواریهای روزگاران با آنان شرکت نورزم در خشونت و سختیهای زندگی الگوی آنان نباشم؟! با این احساس برتر و برین است که یک زمامدار می تواند برای مردم جامعه خود آن خیرخواهی را داشته باشد که درباره خویشتن دارد. این زمامدار ظلم بر مردم را ظلم بر خویشتن و نیکی در حق خویش می داند. 
حق دوم : تنظیم کامل مسائل اقتصادی جامعه یا تأمین رفاه عمومی:
 
اسلام واقعی تأمین کننده آرامش دنیا و آخرت مردم است و اسلام هرگز فقر را یک عامل سعادت نشناخته است تا جایی که پیامبر گرامی اسلام (ص) آن را عامل کفر و انحطاط مسلمین می داندکاد الفقر ان یکون کفرا
حق سوم : تعلیم مردم جامعه برای رهایی آنها از جهل و نادانی:
 
رهبری که می خواهد امت خویش را مقتدا و هدایتگر باشد باید آنها را با نور علم روشنی بخشد آن گونه که جمله مورد تفسیر با صراحت بیان می دارد زمامدار ملزم به ایفای این حق است یعنی تعلیم جامعه تکلیفی قطعی و الزامی است نه اینکه اگر آن را انجام دهد محبوبیت به دست می آورد در این صورت تعلیم جامعه فقط یک کار شایسته تلقی شده است که انجام این کار بهتر است و در صورت عدم انجام اشکالی به وجود نمی آورد. پس تعلیم افراد جامعه اسلامی تکلیفی است قطعی بر عهده رهبر و این تعلیم شامل همه موضوعات فرا گرفتنی است و مخصوص به موضوعات معین و مشخصی نیست. 
حق چهارم : تربیت :
 
رهبر در عین اینکه باید اذهان عمومی را با دانستنیهای لازم مجردگونه و خشک مشحون و پر کند باید به سازندگی روحی جامعه نیز بپردازد و استعدادهای بالقوه روحی را به فعلیت برساند از جمله این استعدادهای روحی می توان به صبر، پشتکار بردباری در برابر ناملایمت، مناعت طبع، سخاوت و انطباق حرف و عمل و... اشاره کرد
 
با نظر دقیق در سه حق خیرخواهی، تعلیم و تربیت به این نتیجه می توان رسید که سیاست در اسلام با سیاستهای معمولی که در جوامع غیر اسلامی متداول است قابل مقایسه نمی باشد زیرا از حقوق سه گانه فوق که جامعه بر عهده رهبر دارد معلوم می شود که سیاست در اسلام تنها برای تأمین و تنظیم اقتصاد و روابط مادی افراد نیست بلکه این سیاست پیشبرد روحی و رشد و تعالی معنوی پیروان خود را هم در متن خویش تضمین کرده است
 
سیاست حاکم بر جوامع غیر اسلامی تنها تأمین کننده امیال مادی و بعد مادی انسان می باشد که این سیاست اسلام مادّی معنوی می باشد در دو بعدی که به اعتقاد همین سیاستمداران غیر اسلامی نمی توان آن را یکجا جمع کرد. امّا اسلام واقعی آن دو بعد مادّی و روحی را در خود به اندازه لازم جمع کرده تا جایی که سعادت دنیا و آخرت انسان را تضمین می کند لکن با این شرط که به آن عمل شود.
 
وظایف شیعه در قبال معصومان(ع) در سخن امام رضا(ع) احیای امر ولایت
 
شناخت حقوق و تکالیف به انسان کمک می کند تا موقعیت خود را بشناسد و براساس آن زندگی خود را سامان دهد. از این رو خداوند یکی از مهم ترین وظایف انسان را شناخت و معرفت خود و خدا به عنوان دو طرف اصلی معادله دانسته و بر معرفت نفس و معرفت الله تأکید کرده. پیامبران نیز مأموریت اصلی خود را تعلیم و تزکیه انسان دانسته اند و بر همین اساس آموزه های وحیانی جهت روشنگری و آگاهی بخشی از سوی خداوند فرو فرستاده شده است
 
از جمله وظایف و تکالیف بشر در راستای همان شناخت خود و خدا، شناخت نسبت به پیامبران و امامان(ع) به عنوان راهنمایان بشر به سوی هدایت کمالی است. همه پیامبران(ع) و نیز معصومان به این مسأله توجه داده اند. از جمله امام رضا(ع) به تبیین مسئولیت ها و تکالیف مؤمنان امت نسبت به امام(ع) پرداخته است که نویسنده در این مطلب به چرایی و چگونگی آن براساس آموزه های اسلامی پرداخته است.
 
ولایت، عهد خدا با انسان
انسان موجودی دارای اراده و اختیار است. همین مسأله موجب می شود تا افزون بر هدایت تکوینی نیازمند هدایت تشریعی باشد؛ چرا که هدایت تکوینی و فطری از طریق عقل و قلب هر چند که در ذات انسان ها سرشته شده و هر انسانی حقیقت کمالی مطلق یعنی خداوند را می شناسد و بطور طبیعی بدان گرایش دارد (اعراف172) اما به سبب هواهای نفسانی (اعراف176 کهف28؛ فرقان43) و وسوسه شیطانی (اعراف20؛ ناس5 و 6) از مسیر درست هدایت خارج می شود (قصص50؛ جاثیه23) و برخلاف فطرات و هدایت تکوینی رفتار می کند
 
از این رو نیازمند هدایت تشریعی و بیرونی است تا به کمک عقل آمده و دستگیر او باشد (بقره38). با آنکه خداوند در روز الست از انسان ها عهد و پیمان گرفته است که تحت ولایت الهی باقی بمانند و به ولایت شیطانی در نیایند و ربوبیت خداوندی را منکر نشوند (اعراف172) ولی انسان ها این عهد را به غفلت فروگذارده و بسیاری از ایشان عهدشکنی نموده اند و تحت ولایت شیطان در آمده اند (آل عمران175؛ نساء76؛ اعراف3)
 
خداوند از انسان ها خواسته تا در ولایت الهی باقی مانده و از آن بیرون نرود (نساء144؛ مائده51 و 57) اما انسان ها به همان دلایل پیشین یعنی هواهای نفسانی درونی و وسوسه شیطانی بیرونی، تحت ولایت دیگرانی رفتند که تحت سلطه شیطانی ابلیس قرار داشتند. بسیاری از انسان ها ولایت الهی را که به خلافت الهی انسان بر هستی ختم می شد، نادیده گرفتند و از مسیر راست و صراط الهی خارج شدند و هبوط و سقوط کردند (بقره36 و 38 اعراف24و176)
 
چرا ولایت فقیه مانند بقیه مدل های حکومتی دوره ای نیست؟
 
در رژیم های جمهوری، برای حراست از سلامت حکومت و حاکمان ، رؤسای جمهور به صورت دوره ای ، یعنی برای مدت مثلا چهار سال انتخاب می شوند. اساسا رهبر از ویژگی هایی برخوردار است که ریاست نظام های سیاسی دیگر از آن بی بهره اند. رهبر در نظام اسلامی از مکانیزم های قوی درونی کنترل قدرت همچون عدالت و اسلام شناسی برخوردار است و این دو علاوه بر مکانیزم های بیرونی کنترل قدرت که در قانون اساسی وجود دارد ، به صورت جدی رهبر را در برابر آفات ایمن می سازد.
 
الف . ولایت فقیه هر چند دوره ای نیست، اما مادام العمری نیز نیست، بلکه مادام الصفات است؛ به این معنا که ولی فقیه تا زمانی که صفات ولایت فقیه را دارا باشد، از مشروعیت برخوردار است. اگر صفات را از دست داد، حتی اگر یک سال رهبر باشد، از ولایت ساقط است
 
قانون اساسی در دو اصل به بیان این صفات ویژه می پردازد: یکی اصل پنجم : در زمان غیبت حضرت ولی عصر عج در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت برعهده فقیه عادل و با تقوا ، آگاه به زمان ، شجاع ، مدیر و مدبر است که طبق اصل یکصد و هفتم عهده دار آن می گردد. و دیگری اصل یکصد و نهم که شرایط و صفات رهبر را به شرح زیر بیان می دارد :
 
1- صلاحیت علمی لازم برای افتا در ابواب مختلف فقه
 
2-عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام
 
3- بینش صحیح سیاسی و اجتماعی ، تدبیر ، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری . و در ادامه این اصل مقرر می دارد که در صورت تعدد واجدین شرایط فوق، شخصی که دارای بینش فقهی و سیاسی قوی تر باشد مقدم است مطابق اصل 107 و 109 قانون اساسی نیز ابتدا خبرگان رهبری درباره همه فقهای واجد شرایط مذکور در اصل پنجم و اصل یکصد و نهم بررسی و مشورت می کنند.
 
در صورت تعدد واجدین شرایط رهبری، شخصی که دارای بینش فقهی و سیاسی قویتر باشد برای انتخاب بر دیگران مقدم است و اگر از این لحاظ واجدین شرایط هم سطح و هم طراز باشند، قانون؛ ملاک های دیگری را برای تقدم او و نهایتا انتخاب رهبری تعیین نموده است که ملاک های مزبور عبارتند از این که : دارای مقبولیت عامه یا واجد برجستگی خاص در یکی از صفات و شرایط رهبری باشد و اگر هیچ کدام از ملاک های مورد بحث برای ترجیح و مقدم داشتن فردی جهت تصدی امر رهبری قابل اعمال نبود و از این جهات تقدم و برتری وجود نداشت ، در این صورت مجلس خبرگان رهبری یکی از آنان را به عنوان رهبر انتخاب و معرفی می نماید
 
مدلول اصل 111 آن است که مجلس خبرگان حق نظارت بر بقای شرایط و صلاحیت های لازم رهبر را داراست. این اصل دلائل و شرایط عزل و برکناری رهبر را تحقق یکی از امور ذیل دانسته است : 
1. عجز و ناتوانی رهبر از ایفای وظایف قانونی خود
 
2. فقدان یکی از شرایط رهبری. 
3. معلوم شود رهبری از آغاز فاقد بعضی از شروط بوده. بنابراین اگر رهبر شرایط را از دست بدهد ، مشروعیت بقای بر این مسئولیت را از دست خواهد داد ؛ حتی اگر قانون اساسی به شکل کنونی بوده باشد و دوره ای بودن آن را قید نکرده باشد.
 
ب . امکان ادواری بودن ولایت فقیه تابع دلیل اعتبار ولایت فقیه است. بنابراین باید دید آیا از دلیل اعتبار ولایت فقیه می توان ادواری بودن را استنباط کرد؟ ولایت فقیه در امتداد پیغمبر و ائمه معصومین علیهم اسلام است، بدین معنا که در عصر غیبت، مسئله زعامت از دیدگاه اسلام نادیده گرفته نشده. شریعت که برای تنظیم حیات اجتماعی است، همواره به مسئول یا مسئولان اجرا نیاز دارد، تا حافظ مصالح امت و ناظر بر اجرای صحیح عدالت اجتماعی باشند و با امتداد شریعت، مسئولیت اجرایی و نظارت نیز ادامه دارد و لذا ولایت فقیه در دوران غیبت، امتداد همان زعامت سیاسی پیغمبر و ائمه معصومین ع است که مسئولیت اجرای اسلام و اداره شئون عامه را بر عهده دارد
 
محصول ولایت فقیه، زعامت سیاسی دین است و شریعت حاکم بر مقدرات مردم بوده و فقیه، ضامن اجرای صحیح آن می باشد. از این رو انتخاب در حکومت اسلامی به معنای اعطای ولایت از جانب مردم، که در واقع اعطای وکالت از جانب مردم نیست، بلکه انتخاب، در حکومت اسلامی، صرفا شناسایی و یافتن اشخاص منصوب است که پس از شناسایی و پذیرفتن (بیعت نمودن) یک شخص از میان منصوب شدگان به رهبری، فرد انتخاب شده فرمان اعمال ولایت حقه الهیه را پس از شناسایی مردم، از جانب شارع دریافت می دارد مگر آن که ولی امر مسلمین، فاقد برخی از شرایط لازمه شود که در این صورت خود به خود منعزل خواهد گردید و تشخیص آن با خبرگان مردم است
 
بنابراین ولی فقیه منصوب از سوی مردم نیست که آنان بتوانند او را به دلیل شرایط خاصی که خود منظور می کنند، مثل گذشت مدت زمان خاص، او را کنار بگذارند. در روایات و ادله نصب فقیه هیچ قیدی برای ولایت فقیهان در نظر گرفته نشده و آنان به طور مطلق منصوب شده اند. 
ج . ادواری بودن ولایت فقیه برای سه منظور مطلوبیت دارد که هیچ یک از این سه برای توجیه ضرورت ادواری بودن تصدی رهبری کافی نمی نماید :
 
جانشینی فرد پایین تر به جای رهبر موجود در این صورت نیز بدیهی است که مبنای معقولی برای جایگزینی وجود نخواهد داشت تا لازم باشد از مکانیزم دوره ای بودن ولایت استفاده شود، زیرا مصالح جامعه اسلامی این اجازه را نمی دهد که این جایگاه خطیر ملعبه قرار گیرد. رهبر در جامعه اسلامی کسی است که با جان و مال و ناموس مردم سروکار دارد و نمی توان برای هوی و هوس در این حوزه نقشی قائل شد.
 
جانشینی فرد مساوی به جای رهبر موجود در این صورت یک سؤال اساسی رخ می نماید که آیا جایگزین یک شخص مساوی به جای رهبری، آن قدر مهم و اساسی است که ثبات جایگاه رهبری به خاطر آن به مخاطره افتد؟ گذشته از این، حقیقت این است که رهبری در نظام ارزشی اسلام یک تکلیف سنگین است که هر کسی را یارای قبول این مسئولیت بزرگ نمی باشد و ولع و شیفتگی که در نظام های بشری نسبت به رهبری و ریاست بر جامعه وجود دارد، در نظام و جامعه الهی رنگی ندارد.
 
ولایت موروثی
 
ولی فقیه یعنی کسی که شایسته رهبری است و با دارا بودن صفات و شرایط لازم، اشبه ترین افراد به معصوم می باشد. چنانچه فرزند ولی فقیه با تایید مجلس خبرگان رهبری، تمامی شرایط، صفات و شایستگی لازم رهبری را داشته باشد منعی ندارد منتهی بدون داشتن شرایط و صفات و شایستگی لازم هیچکس نمی تواند در سمت ولایت فقیه قرار گیرد. چنانچه بدون شایستگی لازم، ولایت فقیه موروثی شود، نه تنها مشروعیت نداشته بلکه حکومت را هم از مشروعیت می اندازد. ولایت فقیه ارث نیست که به هر کسی تعلق گیرد، این سمت را به بهانه به کسی واگذار نمی کنند بلکه به بهاء می دهند و بهای آن شایستگی است آن هم بگونه ای که بتواند لیاقت نصب عام امام عصر(عج) را پیدا نماید
 
برای نمونه، بعضی از ائمه معصومین (ع)، هر کدام فرزندان بسیاری داشتند و هر کدام که شایستگی لازم را داشتند با نصب خاص به امامت می رسیدند، پس ولایت فقیه موروثی نیست، شایسته سالاری در این سمت حرف اول را می زند و فارغ از شایستگی، نمی تواند مشروعیت پیدا نماید حتی اگر با مقبولیت همراه باشد. امام راحل (ره) در این رابطه فرموده اند: اسلام برای آن کسب که سرپرستی برای مردم می خواهد بکند، ولایت بر مردم دارد یک شرایطی قرار داده است که وقتی یک شرطش نباشد، خود به خود ساقط است، تمام است، دیگر لازم نیست که مردم جمع بشوند، اصلا خودش هیچ است
 
پاسخ به شبهات ولایت فقیه
 
شبهه اول: شبهه ی تعارض جمهوریت و ولایت
 
 
 
ترکیب حکومت جمهوری اسلامی زیر حاکمیت ولایت فقیه معمایی لاینحل و نامعقول بیش نیست. اساساً «ولایت» آن است که مردم، مانند کودکان و دیوانگان، حق رأی و مداخله و حق هیچ گونه تصرفی در اموال و نفوس در امور کشور خود را ندارند و همه باید جان بر کف، مطیع اوامر «ولی امر» خود باشند و هیچ شخص یا نهاد را نشاید که از فرمان مقام رهبری سرپیچی و تعدّی کند.ولایت یک رابطه ی قیومت میان شخص «ولی» و شخص «مولی علیه» است و این رابطه، میان شخص و جمع امکان پذیر نیست
 
 
 
توضیح اشکال این می شود که
 
 
 
اولاً-  ولایت یعنی حق تصرف ولیّ در اموال و حقوق اختصاصی مولی علیه که مولی علیه بر آن تصرفات محروم و ناتوان است از این روی ولایت فقیه یعنی فقیه بر اموال و حقوق اختصاصی مردم و ملت خود تصرف کند، در حالی که حکومت یعنی کشور داری و تدبیر امور مملکت نه تصرف در امور اختصاصی مردم
 
 
 
ثانیاً- ولایت به معنی سلب هر گونه حق تصرف از مولی علیه است اگر ولی فقیه پذیرفته شود یعنی همه مردم از تصرف خود محروم می شوند.
 
 
 
شبهه دوم- نامعقولی تعیین «ولی» از سوی «مولّی علیه»
 
 
 
یکی دیگر از معماهای، لاینحلّ در ولایت فقیه که مشروعیت حقوقی و فقهی خود را نفی می کند، مراجعه به آرای اکثریت برای انتخاب مجلس خبرگان و آرای نمایندگان مجلس خبرگان برای تعیین رهبر و ولی امر است. حال، در چه شرع یا قانونی، پذیرفتنی است و یا حتی قابل تصور است که«مولی علیه»، شرعاً یا قانوناً بتواند «ولی امر» خود را تعیین و انتخاب کند؟ اگر واقعاً بتواند «ولی امر» خود را تعیین کند، او دیگر بالغ و عاقل است و طبیعتاً دیگر مولّی علیه نیست و اگر به راستی «مولّی علیه» است، چه گونه می تواند «ولایت امر» خود را گزینش کند؟
 
 
 
توضیح این اشکال در قالب یک مثال و مصداق ولایت چنین می شود؛ از نظر شرع مقدس اسلام سفیه و دیوانه به خاطر کاستی عقل و توان تشخیص مصالح و مفاسد، از هرگونه تصمیم گیری منع شده و معاملات و معاهدات او اعتباری ندارد، از همین روی شرع مقدس برای سرپرستی امور او قیّم و ولی و سرپرست تعیین و نصب کرده است؛ حال اگر برای همین سفیه و دیوانه گفته شود که لطفاً برای خود قیّم و سرپرست انتخاب کن این دستور تناقض دارد با اصل موضوع و عدم اعتبار کارهای سفیه و دیوانه، در نظام حکومتی ولایت فقیه نیز ماجرا از همین قرار می شود.
 
 
شبهه سوم- انتصاب ولی فقیه منافی مشارکت مردمی
 
 
اگر حاکمیت را به انتصاب الهی بدانیم و مشروعیت حکومت و حق حاکمیت را به این شیوه ارایه دهیم و منکر حق مردم در حاکمیت و مشروعیت شویم نتیجه اش جز سلطنت مطلقه و استبداد نخواهد بود، چون در این تفسیر، اراده محض و تصمیم مطلق فقیه حاکم مطرح است و مردم باید بدون چون و چرا آن را بپذیرند
 
 
بر اساس مبنای انتصاب، مردم حق نظارت و عزل و نصب و دخالت و مشارکت در امور سیاسی را ندارند این نظر را می توان نظامی که سالار دینی نامید که اصولاً با جمهوری اسلامی و یک نظام دموکراتیک و مردم سالار متفاوت است چنین نظریه با جامعه باز که در آن احزاب و گروه ها آزادانه به فعالیت می پردازند فاصله ای ژرف و عمیق دارد. (حکمت و حکومت، 219 تا 220)
 
 
شبهه چهارم- محجوریت و ناتوانی مردم
 
 
ناآگاهی از موارد کاربرد و اقسام ولایت در متون دینی، موجب پیدایش شبهه ی دیگری شده است برخی خیال کرده اند که هرجا ولایتی است مولی علیه (تحت ولایت و کسی که بر او ولایت قرار داده شده) یک نوع کاستی و محجوریت و عدم رشادت دارد مثلاً در اسلام بر دیوانگان و کودکان ولی گماشته شده است و والدین بر آنان ولایت دارند پس مردم در نظام حکومت دینی که فقیه بر آن ولایت دارد از یک نوع نارسایی و کاستی و عدم رشادت رنج می برند یعنی مردم در این نظام عاقل و کامل و بالغ محسوب نمی شوند و کاملاً کنار گذاشته شده و هیچ نقشی در حاکمیت ندارند.
 
 
 
پاسخ ها: اشتباه اصلی در این شبهات، برداشت نادرست و ناقص از اصطلاح «ولایت» است، پنداشته اند در شرع و لسان فقهاء ولایت همان قیمومت بر محجوران و غیر رشیدان و دیوانه ها است و از این پنداشت نادرست، ناقص بودن، محجوریت و غیر رشید بودن امت پیرو ولایت فقیه را نتیجه گرفته اند. بیان خواهد شد که واژه و اصطلاح «ولایت» در دانش های گوناگون چون، تفسیر، فلسفه، کلام، فقه و... مورد بحث قرار گرفته و در هر کدام دارای حدود و ثغور و احکام ویژه است، عدم دقت در مرزبندی و کاربردهای این واژه شبهاتی را پدید می آورد. سخن قرآن مجید که فصل الخطاب است، واژه «ولایت » را گوناگون بکار برده من قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیه سلطاناً (اسراء33) فلیعمل ولیه بالعدل (بقره283 )
 
 
 
در این موارد مراد ولایت فقهی است که به نوعی محجوریت و عدم رشادت مولی علیه را بدنبال دارد و در راستای این حکم فقهی است که؛ هرگاه زنی بدون اجازه ولی خود اقدام به عقد نکاح کند، عقد او باطل است و أیما امرئه نکحت بغیر اذن ولیها فهو باطل (الانتصار ص285)  فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ (شوری9) إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَ هُمْ رَاکِعُونَ‌ (مائده55) ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْکَافِرِینَ لاَ مَوْلَى لَهُمْ‌ (محمدتوبه71)در این موارد، مراد ولایت سیاسی و حکومتی است که به هیچ نوع محجوریت، کاستی و عدم رشادت مولی علیهم و امت اسلامی را بدنبال ندارد. وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ (انفال72)
 
این گونه آیات از مراتب ابتدایی ولایت مؤمنان بر برخی دیگر از مومنان خبر می دهد که هیچ گاه با محجوریت و عدم رشادت مومنان ملازمه ندارد. متون فقهی نیز به پیروی از قرآن مجید، به صورت مفصل موارد و مصادیق ولایت را با احکام آن بیان کرده است که برخی از موارد محجوریت و عدم رشادت مولی علیه را بدنبال دارد و برخی موارد مانند ولایت بر اوقات، ولایت قضاوت، ولایت حسبه و ولایت سیاسی هیچ گاه ملازم با محجوریت و ممنوعیت، و عدم رشادت امت ( مولی علیهم) نیست
 
 
 
توضیح مطلب این که: جستجو و استقرا، در منابع فقهی، حدود پانزده گونه ولایت شرعی را به دست می دهد، که در تمام این گونه ها، حقیقت و معنای اصلی ولایت ( قرب، جواز تصرف و... . ) حضور دارد و در عین حال به دو گونه اصلی تقسیم می شوند، برخی گونه ها محجوریت و ممنوعیت یا نوعی عدم رشادت مولی علیه ( کسی که ولایت بر او اعمال می شود) را به دنبال دارد و برخی اینگونه نیست.
 
 
 
1- ولایت بر تجهیز میت(12) 2- ولایت بر فرایض عبادی میت(13) 3- ولایت بر برده (14) 4- ولایت بر دارایی کودک نابالغ(15) 5- ولایت بر همسر(16) 6- ولایت بر بالغه ی رشیده(17) 7- ولایت و وصایت(18) 8- ولایت قیمومت (19) 9- ولایت حضانت(20) 10-
ولایت قصاص (21) 11- ولایت کودکان سرراهی(22) 12- ولایت اوقاف(23) 13- ولایت قضاوت(24) 14-ولایت حسبه(25) 15-ولایت سیاسی
 
 
 
سه قسم آخر از این اقسام، یعنی قضاوت و حسبه (26) و ولایت سیاسی، طبق نظریه ی امامت شیعه، در قلمرو اختیارات امام معصوم است که در عصر حضور، شخص معصوم تنها فردی است که از طرف شارع، برای تصدّی این سه قسم منصوب است و تصرفش مشروعیت دارد. قسم پانزدهم (ولایت سیاسی) در دو محور قابل بحث است: یک محور، پژوهش های عقیدتی و کلامی آن و محور دیگر، احکام شرعی و مقررات دینی مرتبط با آن است. محور یکم، به اعتقاد شیعیان، جایگاهش، دانش کلام است. از ضروریات پیروی اهل بیت (ع) آن است که تعیین خلیفه ی رسول خدا (ص) به وسیله شارع انجام می گیرد. ذات مقدس ربوبی، رسولان و امامان معصوم(ع) را برای تدبیر و تصدی ولایت سیاسی جامعه بر می گزیند و مردم با اراده آزاد خویش، آن ولایت را پذیرفته وتولی می کنند. (27)
 
 
 
اراده ی آزاد مردم و برگزیدن حکومت الهی به رهبری و ولایت نبی (ص) امامان (ع) و نایبان آنها مهمترین صحنه شرکت مردم است. البته، طبق نظریه رایج در میان اهل سنت، ولایت سیاسی و امامت، فریضه و تکلیفی است که مردم باید به انجام دادن آن اقدام کنند و از این جهت در حوزه مباحث فقهی می گنجد. دومین محور از مباحث ولایت سیاسی، قوانین و احکام شرعی است که به نوعی با دولت و زمامداری جامعه ارتباط دارد.
 
 
 
این قوانین، از یک سو، وظیفه ی دولت و نظام سیاسی را در برابر خدا و مردم شرح می دهد و از سوی دیگر، وظیفه و تکلیف جامعه را در برابر دین و دولت تبیین می کند. مبارزه با حکومت فاسد و طاغوتی، اقامه حکومت اسلامی، حقوق متقابل مردم و دولت، ایجاد عدالت و قسط اجتماعی، جلوگیری از منکرات، اجرای قوانین اسلامی، دفاع از مرزها، تصدی انفال، اخذ و توزیع مالیات های شرعی... همه، در حیطه ی مباحث ولایت سیاسی می گنجد و در هیچ حوزه ای، جز حوزه های فقهی، از آن بحث نمی شود. (28)
 
 
 
بر این اساس ولی و زمامدار اسلامی در برابر امت و ملت وظایف و تکالیفی دارد که در برابر آن باید پاسخ گو باشد. بنابراین، قسم پانزدهم از اقسام ولایت شرعی، مهمترین قسم و به منزله ی شیرازه ابواب فقهی است و سایه ی خود را بر جمیع ابواب فقه گسترانده است، ولی متأسفانه آنچه به چشم منتقدان نیامده و در تحلیل و تفسیر اقسام ولایت شرعی، از آن با غفلت یا تغافل، عبور کرده اند، همین ولایت است ! گویا، چنین ولایتی، در فقه اسلامی، هرگز مورد بحث نبوده است و ولایت فقهی، تنها، به ولایت بر صغیر و سفیه و قیومت منحصر است. (29)
 
 
 
این پندار که ولایت فقیه، قیومیت و صاحب اختیاری بر ناقص ها، دیوانه ها و ممنوع التصرف ها ( کودکان و مفلسان و ورشکستگان)است، در برخی موارد ناشی از این خطاء است که «ولایت» در متون فقهی در بخش کتاب الحجر آمده است و پنداشته اند که ولایت محدود و محصور در همین قسم است، در حالی که ولایت مطرح در متون دینی بسیار گسترده است در فقه ولایت یک نوع سیستم مدیریتی است و در رشته های علوم دینی بر پایه ها و کاربردهای گوناگون استوار است.
 
 
 
حتی در همان کتاب حجر، تمام مصادیق مولی علیهم، ناتوان و ناقص و ممنوع از تصرف نیستند مثلاً از میان هفت گروه محجوران ( صغیر، مجنون، سفیه، مفلّس، عبد، مریض و مشرف بر مرگ) چهار قسم اخیر هیچ نوع کاستی عقلی و ناسلامتی هوشی ندارند، در دیگر اقسام ولایت شرعی، مثل ولایت سیاسی و ولایت قضا، هیچ حجر و منع و نقصی مطرح نیست.
 
 
 
پس ولایتی که موضوع گفت وگوی ولایت فقیه است همان امامت و حاکمیت سیاسی است که ربطی به ولایت در باب و بخش و کتاب «الحجر» ندارد ولایت حاکم دینی را مردم دیندار خردمند و آگاه با انتخاب می پذیرند، همانطوری که خردمندان مهاجر و انصار و صحابه پذیرفتند، آیا می توان ولایت پیامبر بر شخصیت های بزرگ مهاجر و انصار را ولایت بر محجوران دانست؟ آیا امام علی (ع) قاصر و ناتوان است که ولایت رسول خدا (ص) را پذیرفته است؟ آیا چنین نیست که برای تشکیل حکومت اسلامی و یا هر نظام دیگر و تقویت ارکان نظام سیاسی جامعه، باید فردی در رأس هرم تصمیم گیری قرار گیرد؟ و به عنوان محور نظام، فصل الخطاب تدبیر جامعه باشد. از چنین شخصی به «والی» و «حاکم » تعبیر می شود. (30)
 
 
 
از آنچه در عدم تلازم ولایت و حاکمیت ولی فقیه با محوریت و سفاهت مولی علیهم گفته شد، پاسخ پندار تناقض جمهوریت و ولایت فقیه نیز روشن می شود، ولایت فقیه، به مفهوم سرپرستی و تدبیر سیاسی جامعه است - که در همه جوامع و شکل های حکومتی وجود دارد. در تمام نظام های سیاسی و حکومتی در نهایت فردی یا افراد منتخب یا مسؤول دارای اختیارات وسیع و ویژه هستند تا بتوانند اهداف حکومتی را پیاده و محقق سازند
 
 
 
در سیستم های مبتنی بر قرارداد اجتماعی و حکومت های وکالی مردم با رأی خود به دولت و فردی مشروعیت می دهند ( رئیس جمهور و پارلمان) در سیستم مبتنی بر «ولایت فقیه» نیز مردم که به اسلام اعلام وفاداری دارند، طبق قوانین اسلام برای کشف و استقرار ولی امر جامعه اسلامی به خبرگان و فقیه شناسان رجوع می کنند تا ایشان بهترین فرد واجد شرایط را معرفی کنند و سپس مردم بیعت می کنند، چنانکه درباره امت امام معصوم نیز مردم ابتدا اسلام و قوانین آن را پذیرفته سپس بر مبنای دستور و طرح اسلام با ولی امر معصوم بیعت می کنند. (31)
 
 
 
در مقررات و قوانین اسلامی مربوط به امت و حکومت، سخن از رشید نبودن مردم و فقدان اهلیت تصرف آنان نیست بلکه سخن از حقوق، وظایف، اعمال نظر و مطالبات دو طرفه است که به گوشه های این تعاملات دو طرفه اشاره می شود تا روشن گردد که انتصاب ولی فقیه به هیچ وجه منافی مشارکت مردمی نیست:
 
 
 
نصیحت پیشوایان مسلمانان
 
یکی از مواردی که می تواند، حق نظارت و مشارکت مردمی را نشان دهد، حقّ «النصحیه لائمه المسلمین» است. پیامبر اکرم(ع) در حجه الوداع، ضمن خطابه ای در مسجد خیف فرمودند:خیرخواهی و نصیحت برای امامان مسلمانان از خصلت هایی است که دل هیچ مسلمانی به آن خیانت نکند. (38) ناصح کسی است که با انگیزه «شفقت» و از سر مسؤولیت و احساس درد، و با نیت پاک و بی آلایش، به پا خیزد و به اصطلاح امور پردازد. مرز میان «انتقاد»و «نصیحت» همین جا است. «انتقاد» می تواند با انگیزه مثبت یا منفی همراه شود، ولی در نصیحت، انگیزه نیک، جزء مقوّم کار به حساب می آید. از سوی دیگر،«نصیحت» را نمی توان در مقوله ای «گفتاری» خلاصه کرد. بلکه نصیحت، هر «گفتار » یا«رفتاری» است که در آن، خیر و نکویی حال «منصوح» منظور شده باشد.
 
 
 
«نصیحت» با مفهومی که برای آن ترسیم شد، حق دو طرفی دولت و مردم است. این حق، به وسیله مبدأ الهی، تشریع شده است که خیرخواهی برای نظام سیاسی و حکومت را نمی توان به مفهوم«اطاعت» دانست، هر چند پیروی و اطاعت، گاهی خیرخواهی تلقی می شود، ولی«مطیع» کسی است که تنها بر طبق رأی و نظر «مطاع» حرکت می کند، در حالی که ناصح، تابع و مطیع نیست و بر طبق برداشت و نظر خود اقدام می کند. از این رو، امام (ع) در وصیت به امام مجتبی (ع) می فرماید: و امحض أخاک النصحیه، حسنه کانت او قبیحه؛ برای برادرت، نصیحت را خالص گردان؛ در نزد او «نیکو» افتد یا «زشت».
 
 
 
پی‌نوشت‌ها:  18. جواهر الکلام، 4/ 310؛ العروه الوثقی، 1/ 377.     19. تحریر الوسیله، ج 2 ص105 تا 109    25. جواهر الکلام، 31/ 283.    23. تحریر الوسیله، ج 2 ص82.     26. توضیح امور حسبی و ولایت بر حسبه در شبهه ولایت مطلقه و دیکتاتوری بیان شده است.     32. نهج البلاغه، خ216؛ اما بعد. همانا خداوند، برای شما، بر من حقی قرار داد، چون حکمرانی شما را بر عهده ام نهاد، و شما را نیز حقی است بر من، همپایه و همانند حقی که من برگردن شما دارم.     33. جرد جرداق، الامام علی، ج 2، ص 459؛ قربانی، اسلام و حقوق بشر، ص 166: الحق لایجری لأحد إلاّ جری علیه و لا یجری علیه ألا جری له.     34. نهج البلاغه، خطبه 216: پس خدای سبحان، برخی از حق های خود را، برای بعضی مردمان واجب داشت. و آن حق ها را برابر هم نهاد و واجب شدن حقی را مقابل گزاردن حقی گذاشت. حقی بر کسی واجب نمی شود، مگر حقی که در برابر آن است، گزارده شود.
 
 
 
بزرگترین حق ها که خدای سبحان واجب کرده است حق والی بر رعیت است و حق رعیت بر والی، که خدای سبحان آن را واجب کرده است و حق هر یک را بر عهده دیگری واگذار فرمود و آن را موجب برقراری پیوند آنان و عزیز شدن دین شان قرار داد.     35. همان، خطبه 34 و نامه50.     36. از موارد مذکوره و ده ها موردی که اسلام به حقوق مردم و رعیت در حکومت اسلامی توجه کرده است، نادرستی سخن کسانی که به بهانه بی توجهی فقه اسلامی به حقوق و توجه مضاعف به تکلیف مدعی شده اند حکومت فقهی و دینی با دموکراسی فاصله دارد، روشن می شود. ر. ک: سروش، رابطه مردم سالاری و تشیع، ص6. 38. جعفر پیشه فرد، چالش های فکری نظریه ولایت فقیه، 68 تا69.

امام صادق(عليه السلام) از منظر دانشوران اهل سنت

 
درباره ‏ى عظمت امام صادق(ع) نه تنها توسط شيعيان به فراوانى سخن‏ گفته شده است، بلكه دراين باره جمع كثيرى از دانشوران و بزرگان‏ اهل سنت و جماعت لب به سخن گشوده ‏اند. پيشوايان مذاهب اهل سنت،عالمان نامدار اسلامى و صاحب نظران زبردست در باره‏ ى برجستگى‏ هاى ‏علمى، عملى، اخلاقى، كرامت و عظمت آن امام هدايت، امام جعفرصادق(ع) بسيار سخن گفته ‏اند. اينك در اين نوشتار به طور گذرا به‏ بيان برخى از اين اظهار نظرها و اعترافات مى‏پردازيم.
 
 
ابوحنيفه و امام صادق(ع) 
«نعمان بن ثابت‏بن زوطى‏» معروف به «ابوحنيفه‏» (80 150ه. ق.) پيشواى فرقه‏ى حنفى كه از نظر زمانى معاصر با امام ‏صادق(ع) بود، درباره ‏ى عظمت امام صادق(ع) اظهارات و اعترافات‏ خوبى دارد. از جمله درباره‏ ى آن حضرت گفت: 
«مارايت افقه من جعفربن محمد و انه اعلم الامه‏» 
من فقيه ‏تر و داناتر از جعفربن محمد نديده ‏ام. او داناترين فرداين امت است. (1) 
در زمان امام صادق(ع) منصور دوانقى، خليفه‏ ى مقتدر عباسى، قدرت‏ سياسى را در اختيار داشت، او همواره از مجد وعظمت‏ بنى‏ على وبنى ‏فاطمه به ويژه امام صادق(ع) رنج مى‏برد و براى رهايى از اين‏ رنج گاهى ابوحنيفه راتحريك مى‏كرد كه در برابر امام صادق(ع)بايستد; منصور عباسى او را به عنوان مهم‏ترين دانشوران عصر تكريم مى‏كرد تا شايد بتواند برمجد و عظمت علمى امام جعفربن‏ محمد(ع) فائق آيد. 
در اين رابطه خود ابوحنيفه نقل مى‏ كند و مى‏گويد: 
«روزى منصور دوانقى كسى را نزد من فرستاد و گفت: اى ابوحنيفه!مردم شيفته ‏ى جعفربن محمد شده ‏اند، او در بين مردم از پايگاه ‏اجتماعى وسيعى بهره‏مند است، تو براى اين كه پايگاه جعفربن محمدرا خنثى كنى و در ديد مردم از عظمت او به خصوص از عظمت علمى‏ او بكاهى، چند مساله‏ ى پيچيده و غامض را آماده كن و در وقت‏ مناسب از او بپرس تا بلكه باناتوان شدن جعفربن محمد از پاسخ‏گويى، او را تحقير نمايى و ديگر، مردم شيفته ‏ى او نباشند و ازاو فاصله بگيرند. 
در همين رابطه من چهل مساله ‏ى مشكل را آماده كردم و در يكى از روزها كه منصور در «حيره‏» بود و مرا طلبيد، به حضورش رسيدم.همين كه وارد شدم، ديدم جعفربن محمد در سمت راستش نشسته است،وقتى كه چشمم به آن حضرت افتاد، آن چنان تحت تاثير ابهت وعظمت او قرار گرفتم كه از توصيف آن عاجزم. با ديدن منصورخليفه ‏ى عباسى آن ابهت‏به من دست نداد، در حالى كه منصور خليفه ‏است و خليفه به جهت اين كه قدرت سياسى در اختيارش ست ‏بايد ابهت‏ داشته باشد. سلام گفتم و اجازه خواستم تا دركنارشان بنشينم;خليفه با اشاره اجازه داد و در كنارشان نشستم. آن گاه منصورعباسى به جعفربن محمد نگاه كرد و گفت: 
ابو عبدالله! ايشان ابوحنيفه هستند. 
او پاسخ داد: بلى، او را مى‏شناسم. سپس منصور به من نگاهى كرد وگفت: ابوحنيفه! اگر سوالى دارى از ابوعبدالله، جعفربن محمدبپرس و با او در ميان بگذار. من گفتم: بسيار خوب. فرصت را غنيمت‏ شمردم و چهل مساله ‏اى را كه از پيش آماده كرده بودم، يكى‏پس از ديگرى با آن حضرت درميان گذاشتم. بعد از بيان ‏هرمساله ‏اى، امام صادق(ع) در پاسخ آن بيان مى‏فرمود: 
عقيده‏ى شما در اين باره چنين و چنان است، عقيده ‏ى علماى مدينه ‏در اين مساله اين چنين ا ست و عقيده‏ى ماهم اين است. 
در برخى از مسائل آن حضرت با نظر ما موافق بود و در برخى هم بانظر علماى مدينه موافق بود و گاهى هم با هردو نظر مخالفت مى ‏كرد و خودش نظر سومى را انتخاب مى‏كرد و بيان مى‏داشت. 
من تمامى چهل سؤال مشكلى را كه برگزيده بودم يكى پس از ديگرى‏با او در ميان گذاشتم و جعفربن محمد هم بدين گونه ‏اى كه بيان شدبه جملگى آن‏ها، با متانت تمام و با تسلط خاصى كه داشت پاسخ ‏گفت.» 
سپس ابوحنيفه بيان داشت: 
«ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس‏» 
«همانا دانشمندترين مردم كسى است كه به آراء و نظريه ‏هاى مختلف ‏دانشوران در مسائل علمى احاطه و تسلط داشته باشد.» و چون‏ جعفربن محمد اين احاطه را دارد، بنابراين او داناترين فرداست.» (2) 
همو درباره‏ ى عظمت علمى امام صادق(ع) بيان داشت: 
«لولا جعفربن محمد ما علم الناس مناسك حجهم.» (3) 
اگر جعفربن محمد نبود، مردم احكام و مناسك حجشان رانمى‏دانستند. 
 
مالك بن انس و امام صادق(ع) 
مالك بن انس (17997 ه .ق) يكى از پيشوايان چهارگانه ‏ى اهل‏سنت و جماعت و رئيس فرقه‏ى مالكى است كه مدتى افتخار شاگردى‏ امام صادق(ع) نصيب وى شد. (4) او در باره ‏ى عظمت و شخصيت علمى‏ و اخلاقى امام صادق(ع) چنين مى‏گويد: 
«ولقد كنت آتى جعفربن محمد و كان كثيرالمزاح و التبسم، فاذاذكر عنده النبى(ص) اخضر و اصفر، و لقد اختلفت اليه زمانا وماكنت اراه الا على ثلاث خصال: اما مصليا و اما صائما وامايقراء القرآن. و ما راءيته قط يحدث عن رسول الله(ص) الا على‏الطهاره و لا يتكلم فى مالا يعنيه و كان من العلماءالزهاد الذين‏يخشون الله و ماراءيته قط الا يخرج الوساده من تحته و يجعلهاتحتى.» (5) 
«مدتى به حضور جعفربن محمد مى‏رسيدم. آن حضرت اهل مزاح بود. 
همواره تبسم ملايمى بر لب‏ هايش نمايان بود. هنگامى كه در محضر آن ‏حضرت نام مبارك رسول گرامى اسلام(ص) به ميان مى‏آمد، رنگ ‏رخساره‏ هاى جعفربن محمد به سبزى و سپس به زردى مى‏ گراييد. در طول‏ مدتى كه به خانه‏ى آن حضرت آمد و شد داشتم، او را نديدم جز اين‏كه در يكى از اين سه خصلت و سه حالت ‏به سر مى‏برد، يا او را درحال نماز خواندن مى‏ديدم و يا در حالت روزه‏دارى و يا در حالت‏ قرائت قرآن. 
من نديدم كه جعفربن محمد بدون وضو و طهارت از رسول خدا(ص)حديثى نقل كند. من نديدم كه آن حضرت سخنى بى‏ فايده و گزاف‏ بگويد. او از عالمان زاهدى بود كه از خدا خوف داشت. ترس از خدا سراسر وجودش را فراگرفته بود. 
هرگز نشد كه به محضرش شرفياب شوم، جز اين كه زيراندازى كه ‏زير پاى آن حضرت گسترده شده بود، آن را از زيرپايش برمى داشت وزير پاى من مى ‏گستراند.» 
مالك بن انس درباره‏ى زهد و عبادت و عرفان امام صادق(ع) بيان‏داشت: 
به همراه امام صادق(ع) به قصد مكه و براى انجام مناسك حج ازمدينه خارج شديم. به مسجد شجره كه ميقات مردم مدينه است،رسيديم. لباس احرام پوشيديم، در هنگام پوشيدن لباس احرام تلبيه ‏گويى يعنى گفتن: «لبيك اللهم لبيك‏» لازم است. ديگران طبق ‏معمول اين ذكر را بر زبان جارى مى‏كردند.» 
مالك مى‏گويد: من متوجه امام صادق(ع) شدم، ديدم حال حضرت منقلب‏ است. امام صادق(ع) مى‏خواهد لبيك بگويد ولى رنگ رخساره ‏اش متغيرمى‏شود. هيجانى به امام دست مى‏دهد و صدا در گلويش مى‏شكند، وچنان كنترل اعصاب خويش را از دست مى‏دهد كه مى‏خواهد بى‏اختيار ازمركب به زمين بيفتد. مالك مى‏گويد: من جلو آمدم و گفتم: اى‏فرزند پيامبر! چاره‏اى نيست اين ذكر را بايد گفت. هر طورى كه ‏شده بايد اين ذكر را بر زبان جارى ساخت. حضرت فرمود: 
«يابن ابى‏عامر! كيف اجسر ان اقول لبيك اللهم لبيك و اخشى ان‏يقول عزوجل لا لبيك و لا سعديك.» 
اى پسر ابى‏عامر! چگونه جسارت بورزم و به خود جرات و اجازه ‏بدهم كه لبيك بگويم؟ «لبيك‏» گفتن به معناى اين است كه‏ خداوندا، تو مرا به آن چه مى‏خوانى با سرعت تمام اجابت مى‏كنم وهمواره آماده ‏ى انجام آن هستم. با چه اطمينانى با خداى خود اين‏طور گستاخى كنم و خود را بنده‏ى آماده به خدمت معرفى كنم؟! اگردر جوابم گفته شود: «لالبيك و لاسعديك‏» آن وقت چه كنم؟ (6) 
همو در سخنى ديگر درباره فضيلت و عظمت امام صادق(ع) مى‏گويد: 
«ما راءت عين و لا سمعت اذن و لا خطر على قلب بشر افضل من‏جعفربن محمد» (7) 
هيچ چشمى نديده است و هيچ گوشى نشنيده است و به قلب هيچ بشرى‏خطور نكرده است، مردى كه با فضيلت‏تر از جعفربن محمد باشد. 
درباره ‏ى مالك بن انس نوشته ‏اند: 
«و كان مالك بن انس يستمع من جعفربن محمد و كثيرا مايذكر من‏سماعه عنه و ربما قال حدثنى الثقه يعنيه.» 
مالك بن انس از جعفربن محمد سماع حديث مى‏نمود و بسيار آن چه راكه از او سماع مى‏كرد، بيان مى‏نمود و چه بسا مى‏گفت: اين حديث رامرد ثقه به من حديث كرده است كه مرادش جعفربن محمد بود. (8) 
حسين بن يزيد نوفلى مى‏گويد: 
«سمعت مالك بن انس الفقيه يقول والله ما راءت عينى افضل من‏جعفربن محمد(ع) زهدا و فضلا و عباده و ورعا. و كنت اقصده‏فيكرمنى و يقبل على فقلت له يوما ياابن رسول الله ما ثواب من‏صام يوما من رجب ايمانا و احتسابا فقال (و كان والله اذا قال‏صدق) حدثنى ابيه عن جده قال قال رسول الله(ص) من صام يوما من‏رجب ايمانا و احتسابا غفرله فقلت له يا ابن رسول الله فى ثواب‏من صام يوما من شعبان فقال حدثنى ابى‏عن ابيه عن جده قال قال‏رسول الله(ص) من صام يوما من شعبان ايمانا و احتساباغفرله.» (9) 
از مالك بن‏انس فقيه شنيدم كه گفت: به خدا سوگند! چشمان من نديدفردى را كه از جهت زهد، علم، فضيلت، عبادت و ورع برتر ازجعفربن محمد باشد. من به نزد او مى‏رفتم. او با روى باز مرامى‏پذيرفت و گرامى مى‏داشت. روزى از او پرسيدم: اى پسر پيامبر!ثواب روزه‏ى ماه رجب چه ميزان است؟ او در پاسخ روايتى از پيامبرنقل كرد. به خدا سوگند هرگاه چيزى از كسى نقل كند درست و راست‏نقل مى‏كند. او در پاسخ گفت: پدرم از پدرش و ازجدش و از پيامبر نقل كرده است كه ثواب روزه‏ى ماه رجب اين است كه گناهانش بخشيده ‏مى‏شود. سپس اين پرسش را در باره‏ى روزه‏ى ماه شعبان هم بيان كردم‏و حضرت همان پاسخ را داد. 
 
ابن شبرمه و امام صادق(ع) 
عبدالله بن شبرمه بن طفيل ضببى معروف به «ابن شبرمه‏» (72-144 ه .ق) قاضى و فقيه نامدار كوفه، درباره‏ى امام صادق(ع)مى‏گويد: 
«ماذكرت حديثا سمعته من جعفربن محمد(ع) الا كادان يتصرع له‏قلبى سمعته يقول حدثنى ابى‏عن جدى عن رسول الله.» (10) به ياد ندارم حديثى را از جعفربن محمد شنيده باشم جز اين كه درعمق جانم تاثير گذاشته باشد. از او شنيدم كه در نقل حديث ‏مى‏ گفت كه از پدرم و از جدم و از رسول خدا(ص) اين روايت را نقل‏مى‏كنم. 
همو گفت: 
«واقسم بالله ما كذب على ابيه و لا كذب ابوه على جده و لا كذب‏جده على رسول الله.» (11) 
به خدا سوگند! نه جعفربن محمد در نقل روايات از پدرش دروغ ‏مى‏گفت و نه پدرش برجدش دروغ مى‏گفت و نه او بر پيامبر(ص). يعنى‏ آنچه كه در سلسله ‏ى سند روايات جعفربن محمد وجود دارد جملگى‏ درست است. 
 
ابن‏ ابى ليلى و امام صادق(ع) 
شيخ صدوق روايتى نقل مى‏كند كه محمدبن عبدالرحمان معروف به‏«ابن ابى‏ليلى‏» (74-148 ه .ق) فقيه، محدث، مفتى و قاضى ‏بنام كوفه نزد امام صادق(ع) رفت و از آن حضرت پرسش هايى نمود و پاسخ‏ هاى خوبى شنيد. سپس به امام خطاب كرد و عرض نمود: 
«اشهد انكم حجج الله على خلقه.» (12) 
شهادت مى‏ دهم كه شما حجت‏هاى خداوندى بر بندگانش هستيد. 
عمروبن عبيد معتزلى و امام صادق(ع) 
«عمروبن عبيد معتزلى‏» به نزد امام جعفربن محمد(ع) مشرف شد،وقتى رسيد اين آيه را تلاوت نمود: 
«الذين يجتنبون كبائرالاثم و الفواحش‏» (13) 
سپس ساكت‏ شد. امام صادق(ع) فرمود: چرا ساكت‏ شدى؟ گفت: خواست م‏كه شما از قرآن گناهان كبيره را يكى پس از ديگرى براى من بيان‏نمايى. حضرت شروع كرد وبه ترتيب از گناه بزرگ‏تر يكى پس ازديگرى را بيان نمود. از بس كه امام خوب و عالى پاسخ عمروبن‏عبيد راداد كه در پايان عمروبن عبيد بى‏اختيار گريست و فريادزد: 
«هلك من قال براءيه و نازعكم فى الفضل و العلوم‏» (14) 
هركه به راى خويش سخن بگويد و در فضل و علم با شما منازعه‏ كند، هلاك مى‏ شود. 
 
 
جاحظ و امام صادق(ع) 
«ابوبحرجاحظ بصرى‏» (255160 ه .ق) كه از دانشوران مشهور قرن‏سوم بود، درباره ‏ى امام صادق(ع) بيان داشت: 
«جعفربن محمدالذى ملاالدنيا علمه و فقهه و يقال ان اباحنيفه من‏تلامذته و كذلك سفيان الثورى و حسبك بهما فى هذاالباب.» (15) 
جعفربن محمد كسى بود كه علم و فقه آن حضرت جهان را پركرده است‏و گفته مى‏شود كه ابوحنيفه و سفيان ثورى از شاگردان او بودند. همين در عظمت علمى آن حضرت كافى است. 
 
 
عمربن مقدام و امام صادق(ع) 
«عمربن مقدام‏» از علماى معاصر امام صادق(ع) درباره‏ى آن حضرت‏ مى‏ گويد: 
«كنت اذا نظرت الى جعفربن محمد علمت انه من سلاله النبيين و قدراءيته واقفا عندالجمره يقول سلونى، سلونى.» (16) 
هنگامى كه جعفربن محمد را مى‏ديدم، مى‏ فهميدم كه او از نسل‏ پيامبران است. خودم ديدم كه در جمره‏ى منى ايستاده بود و ازمردم مى‏خواست كه از او بپرسند و از علم سرشار او بهره‏مندشوند... 
 
 
شهرستانى و امام صادق(ع) 
ابوالفتح محمدبن ابى ‏القاسم اشعرى معروف به «شهرستانى‏»(479-547 ه .ق) دركتاب گرانسنگ «الملل و النحل‏» درباره‏ى‏عظمت امام صادق(ع) مى‏نويسد: 
«و هو ذوعلم عزيز فى الدين و ادب كامل فى الحكمه و زهر بالغ‏فى الدنيا و ورع تام عن الشهوات.» (17) 
امام صادق(ع) در امور و مسايل دينى، از دانشى بى ‏پايان و درحكمت، از ادبى كامل و نسبت ‏به امور دنيا و زرق و برق‏ه اى آن، از زهدى نيرومند برخوردار بود و از شهوت‏ هاى نفسانى دورى مى‏گزيد.
 
ابن خلكان و امام صادق(ع) 
ابن خلكان درباره ‏ى امام صادق(ع) مى‏نويسد: 
«احدالائمه الاثنى عشر على مذهب الاماميه و كان من سادات‏ اهل‏ البيت و لقب بالصادق لصدق مقالته و فضله اشهر من ان يذكر.» 
او يكى از امامان دوازده گانه‏ى اماميه و از بزرگان اهل‏بيت رسول‏خدا(ص) بود. به جهت صدق در گفتارش به لقب صادق شهرت يافت و فضل‏او مشهورتر از آن است كه نيازمند به توضيح داشته باشد. 
ابن خلكان همچنين مى‏نويسد: امام صادق(ع) در صنعت كيميا (شيمى)از مهارت خاصى بهره‏مند بود، ابوموسى جابربن حيان طرطوسى، شاگرداو بود. جابر كتابى شامل هزار ورق تاليف كرد كه تعليمات‏ جعفربن صادق را در برداشت و حاوى پانصد رساله بود. (18) 
 
 
ابن حجر عسقلانى و امام صادق(ع) 
شهاب الدين ابوالفضل احمدبن على مصرى شافعى، مشهور به «ابن‏حجر عسقلانى‏» (773-852 ه .ق) درباره‏ى امام صادق(ع) مى‏گويد: 
«جعفربن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب فقيهى است ‏بسيار راست گفتار.» (19) 
ابن حجر در كتاب تهذيب التهذيب از ابى‏حاتم و او از پدرش نقل ‏مى‏كند كه درباره‏ ى امام صادق(ع) بيان داشت: 
«لايساءل عن مثله.» 
و نيز مى‏نويسد: ابن عدى گفته است: 
«و لجعفراحاديث و نسخ و هو من ثقات الناس... و ذكره ابن حبان‏فى‏الثقات و قال كان من سادات اهل‏البيت فقها و علما و فضلا... وقال النسايى فى‏الجرح و التعديل ثقه.» (20) 
براى جعفربن محمد احاديث و نسخه‏هاى بسيار است. او از افرادموثق است. ابن حبان او را در زمره‏ى ثقات قرار داده است و گفته ‏است: جعفربن محمد از بزرگان اهل‏بيت رسول خدا(ص) است و ازجهت‏ فقه، علم و فضل مقام بالايى دارد. «نسايى‏» در جرح و تعديل،امام صادق(ع) را از افراد «ثقه‏» معرفى كرده است. 
 
 
صاحب «سيراعلام النبلاء» و امام صادق(ع) 
صاحب «سيراعلام النبلاء» درباره‏ ى امام صادق(ع) مى‏ نويسد: 
جعفربن محمد بن على بن حسين كه از فرزندان حسين بن على ريحانه ى‏رسول خدا(ص) است، يكى از بزرگان است كه مادرش «ام فروه‏» دخترقاسم بن محمد بن ابى‏بكر است و مادر ام فروه «اسماء» دخترعبدالرحمان بن ابى‏بكر است. به همين جهت است كه آن حضرت مى‏گفت: من از دو جهت‏به ابوبكر منتسبم. او بزرگ بنى‏هاشم است. از محضرعلمى او افراد بسيارى كسب فيض كردند، از جمله، فرزندش «موسى‏ كاظم‏»، «يحيى بن سعيد انصارى‏»، «يزيد بن عبدالله‏»، «ابوحنيفه‏»، «ابان بن تغلب‏»، «ابن جريح‏»، «معاويه ‏بن‏ عمار»، «ابن اسحاق‏»، «سفيان‏»، «شبعه‏»، «مالك‏»،«اسماعيل بن جعفر»، «وهب بن خالد»، «حاتم بن اسماعيل‏»،«سليمان بن بلال‏»، «سفيان بن عينيه‏»، «حسن بن صالح‏»،«حسن بن عياش‏»، «زهيربن محمد»، «حفص بن غياث‏»، «زيد بن‏حسن‏»، «انماطى‏»، «سعيدبن سفيان اسلمى‏»، «عبدالله بن‏ميمون‏» «عبدالعزيزبن عمران زهرى‏»، عبدالعزيزدراورى‏»،«عبدالوهاب ثقفى‏»، «عثمان بن فرقد»، «محمدبن ثابت‏بنانى‏»، «محمدبن ميمون زعفرانى‏»، «مسلم زنجى‏»، «يحيى‏قطان‏»، «ابوعاصم نبيل‏» و... (21) 
همو در كتاب «ميزان الاعتدال‏» مى‏نويسد: 
جعفربن محمد يكى از امامان بزرگ است كه مقامى بس بزرگ دارد ونيكوكار و صادق است. (22) 

ابن حجر هيتمى و امام صادق(ع) 
شهاب الدين ابوالعباس، احمدبن بدرالدين شافعى، معروف به «ابن‏حجر هيتمى‏» (974909 ه .ق) در «صواعق المحرقه‏» درباره ‏ى‏ امام صادق(ع) مى‏نويسد: 
مردم از آن حضرت دانش‏هاى بسيارى فرا گرفته‏اند. اين علوم ودانش‏ها توسط مسافران به همه ‏جا راه يافت و سرانجام آوازه‏ ى‏ جعفربن محمد در همه جا پيچيده شد. عالمان بزرگى مانند «يحيى‏بن سعيد»، «ابن جريج‏»، «مالك‏»، «سفيان ثورى‏»، «سفيان‏بن عينيه‏»، «ابوحنيفه‏»، «شعبه‏» و «ايوب سجستانى‏» از اوحديث نقل كرده‏اند. (23) 
 
ميرعلى هندى و امام صادق(ع) 
«ميرعلى‏ هندى‏» كه از علماى نامدار اهل‏ سنت است و در همين دوره ‏ى‏ معاصر مى‏زيست درباره ‏ى عظمت علمى و اخلاقى امام صادق(ع) مى‏گويد: 
آراء و فتاواى دينى تنها نزد سادات و شخصيت‏ هاى فاطمى رنگ فلسفى ‏به خود گرفته بود. گسترش علم در آن زمان، روح بحث و جستجو رابرانگيخته بود و بحث‏ها و گفتگوهاى فلسفى در همه‏ى اجتماعات رواج‏يافته بود. شايسته‏ى ذكر است كه رهبرى اين حركت فكرى را حوزه ‏ى‏ علمى ‏اى كه در مدينه شكوفا شده بود، بر عهده داشت. ابن حوزه رانبيره‏ى على بن ‏ابى‏طالب(ع) به نام امام جعفر كه «صادق‏» لقب‏داشت، تاسيس كرده بود. او پژوهشگرى فعال ومتفكرى بزرگ بود وبا علوم آن عصر به خوبى آشنايى داشت و نخستين كسى بود كه مدارس ‏فلسفى اصلى را در اسلام تاسيس كرد. 
در مجالس درس او تنها كسانى كه بعدها مذاهب فقهى را تاسيس‏ك ردند، شركت نمى‏كردند بلكه فلاسفه و طلاب فلسفه از مناطق دور دست‏در آن حاضر مى‏شدند. 
«حسن بصرى‏» موسس مكتب فلسفى «بصره‏» و «واصل بن عطا» موسس ‏مذهب «معتزله‏»، از شاگردان او بودند كه از زلال چشمه ‏ى دانش اوسيراب مى‏شدند. (24)
حسن عاشورى لنگرودى
____________________________________________________
1- شمس الدين ذهبى، سيراعلام النبلاء، ج‏6، ص‏257; تاريخ‏الكبير، ج 2، ص‏199 و 198، ح‏2183. 
2- سيراعلام النبلاء، ج‏6، ص 258; بحارالانوار، ج‏47، ص‏217. 
3- شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه، ج 2، ص‏519، طبع قم، نشراسلامى. 
4- سيراعلام النبلاء، ج‏6، ص‏256. 
5- ابن تيميه، التوسل و الوسيله، ص 52; جعفريان، حيات فكرى وسياسى امامان شيعه، ص‏327. 
6- شيخ صدوق، امالى، ص‏143، ح‏3. 
7- شهيد مطهرى، سيرى در سيره‏ى ائمه اطهار(ع)، ص‏149. 
8- شرح الاخبار فى فضايل الائمه الاطهار، ج‏3، ص‏299، ح‏1203. 
9- امالى صدوق، ص 435 و436، ح 2. 
10 و 11- همان، ص‏343، ح‏16. 
12- من لايحضره‏الفقيه، ج 1، ص 188، ح‏569. 
13- سوره نجم، آيه 32. 
14- كلينى، كافى، ج 2، ص 287285. 
15- رسائل جاحظ، ص‏106; حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص‏328. 
16- سيراعلام النبلاء، ج‏6، ص‏257. 
17- الملل و النحل، ج 1، ص‏147; حيات فكرى و سياسى امامان‏شيعه، ص 330. 
18- وفيات الاعيان، ج 1، ص‏327; سيره‏ى پيشوا، ص‏353; حيات فكرى‏و سياسى امامان شيعه، ص 330. 
19- تقريب التهذيب، ص 68. 
20- تهذيب التهذيب، ج 2، ص 104. 
21- سيراعلام النبلاء، ج‏6، ص 255 و256. 
22- لغت نامه دهخدا، ج‏9، ص‏130323. 
23- الصواعق المحرقه، ص 201. 
24- مختصر تاريخ العرب، ص‏193; سيره‏ى پيشوايان، ص 352.

آيت الله العظمي جوادي آملي در جلسه درس اخلاق: اگر انسان به گناه عادت كرد ديگر اختياری از خود ندارد/انسان باید علمی كسب كند كه او را حفظ كند

 
به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی اسراء: دومين جلسه درس اخلاق هفتگی حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در تابستان امسال در محل حسینیه احمدآباد شهرستان دماوند برگزار شد. آیت الله العظمی جوادی آملی دراین جلسه، با اشاره به آيات قرآن كريم به تبيين انواع كسب‌ و كاسب و اينكه انسان همواره بايد بكوشد تا از كسب‌هاي حرام و عادت‌هاي بد دوري كند، پرداختند.
به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی اسراء: دومين جلسه درس اخلاق هفتگی حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در تابستان امسال در محل حسینیه احمدآباد شهرستان دماوند برگزار شد. آیت الله العظمی جوادی آملی دراین جلسه، با اشاره به آيات قرآن كريم به تبيين انواع كسب‌ و كاسب و اينكه انسان همواره بايد بكوشد تا از كسب‌هاي حرام و عادت‌هاي بد دوري كند پرداختند و اظهار داشتند:
 
در قرآن كريم چند كسب مطرح است يك سلسله كسب‌هاي اعتباري است كه آن مسكوب در اختيار كاسب است؛ يك سلسله كسب‌هاي حقيقي است كه آن مكسوب، حاكم بر كاسب است. آن كسب‌هاي اعتباري كه كاسب، حاكم بر مكسوب است كسب مال است كه انسان مالي يا عين يا منفعت يا انتفاعي را كسب مي‌كند. خداوند در قرآن كريم فرمود: ﴿لِلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ﴾ يعني مرد هر كسبي كرد مال اوست، زن هر كسبي كرد مال اوست.
 
ايشان ادامه دادند: يك سلسله مسائلي است كه اگر كسب كرد خودش در اختيار آن مكسوب قرار مي‌گيرد؛ اينكه در سوره مباركه مؤمنون و مانند آن فرمود: ﴿لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ﴾ اگر كسي معاذ الله بيراهه رفت، گناهي را كسب كرد، به يك اخلاق بد عادت كرد، به دروغ، به خيانت، به حرام، به اعتياد معاذ الله عادت كرد، اين را كسب كرد، قبلاً كه نداشت اين صفت را بعد كسب كرد، اين خُلق را كسب كرد، وقتي كه به دنيا آمد كه اين خُلق را نداشت، اين صفت را كه نداشت الآن كه اين صفت را كسب كرد، خود اين كاسب در اختيار اين مكسوب است، به هر سَمتي كه اين صفت بخواهد ببرد مي‌رود چون عادت كرد. اگر خداي ناكرده به حرام عادت كرديم به گناه عادت كرديم چشممان، گوشمان، زبانمان در اختيار مكسوب است. كاسب اختيار دارد، مال در اختيار كاسب است ولي اگر خداي ناكرده صفت بدي را كسب كرد اين كاسب در اختيار مكسوب است كه در سوره مؤمنون فرمود: ﴿لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ﴾.
 
ايشان در ادامه به گناه و نقش آن در ممانعت از انجام كار خير به وسيله انسان اشاره كرده و بيان داشتند: مرحوم ابن‌بابويه قمي(رضوان الله عليه) در كتاب شريف توحيد از وجود مبارك حضرت امير(ع) نقل مي‌كند يك كسي به حضرت عرض كرد چرا من نمي‌توانم نماز شب بخوانم؟ حالا گاهي شب‌هاي بهار كوتاه است بسیار خب، ولی شب‌هاي زمستان كه خيلي طولاني است، آدم از خواب خسته مي‌شود، عرض كرد چرا؟ فرمود اين گناهِ روز دست و پايت را بسته است.
 
معظم له در پایان این بخش از سخنان اظهار داشتند: بنابراين ما دو نحو كسب داريم: يك كسبي كه كاسب مسلّط است، يك كسبي كه آن مكسوب مسلّط بر اين كاسب است و اگر كسي خداي ناكرده يك كسب حرامي داشت به وصف بدي عادت كرد راه براي توبه باز است.
 
حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در ادامه سخنان خود به خطبه نوراني پيامبر اسلام(ص) در آخرين نمازجمعه ماه شعبان اشاره كرده و راه آزادسازي انسان از بند گناه را استغفار و طلب آمرزش از گناهان دانسته و اظهار داشتند: اين خطبه نوراني وجود مبارك پيامبر در آخرين جمعه ماه شعبان كه به خطبه شعبانيه معروف است، حضرت فرمود ماه مبارك رمضان ماه آزادسازي است همين است، حضرت فرمود خيلي‌ها هستند كه در اثر ارتكاب گناه حالا به حقّ پدر،حقّ مادر، حقّ فرزند، حقّ در ذمّه آنهاست عمل نكردند، حقوق الهي دو نحو است يك وقت در دنياست اگر كسي بيراهه رفته خلاف كرده دستگاه قضايي است و حدود شرعي است اين براي نظم جامعه است، اما خدا كه بخواهد در برابر اين حقوق داوري كند خود انسان را به زندان مي‌برد نه وثيقه قبول مي‌كند، نه آزاد مي‌كند، در خانه آدم زندان است. اينكه مي‌بينيد بعضي‌ها مي‌گويند من نمي‌توانم گناه را ترك كنم اين در زندان است.
 
ایشان ادامه دادند: در محاكم دنيايي، شخص بدهکار باید خانه را، زمين را، مِلك را وثيقه بدهد، اما خدا هیچ وثیقه ای قبول نمیکند، كسي كه خلاف كرده معصيت كرده بدهكار است اين بدهكار بايد رهن بدهد، گرو بدهد، چه چيزي را گرو بدهد؟ فرمود خود انسان را گرو مي‌گيرند. بياييد در ماه مبارك رمضان فكّ رهن كنيد استغفار كه «بگويد خدايا من آمدم» اين راه براي هميشه باز است. اين همه مشركين و بت‌پرستان حجاز ساليان متمادي كعبه را بتكده كردند ولی بعد که آمدند و گفتند خدايا آمديم، خدا قبول كرد، چطور ما را قبول نكند؟! كدام گناه است كه خدا قبول نمي‌كند؟ كدام شخص است كه خدا قبول نمي‌كند؟ حتي كلمه «استغفرالله» لازم نيست، رو به قبله بودن لازم نيست، دعا خواندن لازم نيست، اينها تشريفات است البته مستحب است اينها را بگوييم، ثو اب بيشتري دارد، اما با يك اراده تخلّف‌ناپذير بگوييم «خدايا آمدم».
 
حضرت آیت الله جوادی آملی در پايان سخنانشان در توصيه‌اي به طلاب حوزه علميه بيان داشتند: اساس دين، حوزه است اين عزيزان درصدد كسب علم‌اند، حالا كه معلوم شد كسب دو قسم است: يك كسبي كه كاسب، حاكم است بر مكسوب، يك كسبي كه كاسب، محكوم است و مكسوب حاكم است؛ بدانید ما دو گونه علم داريم يك وقت كسي علمي تهيه مي‌كند چيزي مي‌خواند كه ابزار دنياي او باشد و غرور باشد و القاب باشد و نام او را ببرند و يا نام او را با لقب ببرند و يا نام او را اول ببرند و همين بازي‌ها، اين يك علمي كسب كرد كه محكوم علم خودش است، اين بيان نوراني علي‌بن‌ابيطالب(سلام الله عليه) كه فرمود بسا درس‌خوانده‌هايي هستند كه كُشته جهالت خودشان هستند، و در مقابل يك عده علما هستند كه نورند ﴿إِنَّمَا يَخْشَي اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾ ما بايد تلاش كنيم اين قسم دوم باشيم يعني علمي كسب كنيم كه ما را حفظ كند، براي ما نور باشد. علم، بخشي از راه است آنكه مشكل را حل مي‌كند عقل است نه علم، علم يك چراغي است، حالا كدام طرف برويم، علم يك نردبان خوبي است، علم وقتي نافع است كه نردبان باشد تا عالِم را به مقام عقل برساند.

شرح حدیث آیت الله مجتبی تهرانی(ره)/دنيا متحول است و ثبات و قرار ندارد

 
روِيَ عَن رسولِ الله صلّي الله عليه و آله و سلّم:
الدُّنْيَا دُوَلٌ فَمَا كَانَ لَكَ أَتَاكَ عَلَى ضَعْفِكَ وَ مَا كَانَ مِنْهَا عَلَيْكَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِكَ وَ مَنِ انْقَطَعَ رَجَاؤُهُ مِمَّا فَاتَ اسْتَرَاحَ بَدَنُهُ وَ مَنْ رَضِيَ بِمَا قَسَمَهُ اللَّهُ قَرَّتْ عَيْنُهُ.[1]
ترجمه حدیث: از رسول خدا (صلى اللَّه عليه و آله) منقول است که فرمود: دنيا متحول است و ثبات و قرار ندارد. آنچه كه براى تو مقرّر شده است به تو خواهد رسيد، گرچه در نهايت ضعف و ناتوانى باشى؛ و آنچه كه به ضرر و زيان تو باشد باز هم به تو خواهد رسيد، گرچه در كمال قدرت و نيرومندى باشى و هرگز جلوی آن را نتوانى گرفت. و هر كس كه اميد خود را از آنچه كه از دست رفته قطع كند، بدنش آسايش خواهد داشت و آن كس كه راضى باشد به آنچه كه خدا روزى او نموده دل و چشمش روشن خواهد شد.
شرح حدیث: «الدُّنْيَا دُوَلٌ». حضرت در ابتدا وضع دنیا را بیان می­فرمایند. دنيا در گردش است. يعني دنيا هيچ­گاه براي هيچ‏كس ثابت نیست. دنيا هيچ ثبوت و قراري براي هيچ‏كس ندارد. اين وضع دنيا است.
«فَمَا كَانَ لَكَ أَتَاكَ عَلَى ضَعْفِكَ». آنچه كه خدا تقدير كرده به تو خواهد رسيد گرچه در نهايت ضعف و ناتوانى باشى. چه بسا انسان فكر می­کند كه از نظر امور دنيايي توان به دست آوردن فلان منفعت را ندارد، ولي چون مقدّر شده است به او خواهد رسید.
«وَ مَا كَانَ مِنْهَا عَلَيْكَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِكَ» در جایی هم كه مواردی به ضرر و زيان تو باشد باز به تو خواهد رسيد هر چند تو در كمال قدرت و نيرومندى باشى؛ هرگز نمی­توانی آنها را از خودت دفع کنی. بنابر این، تو نه مي‏تواني برای خودت ‌جلب منفعت كني و نه مي­تواني از خودت دفع ضرر كني.
«وَ مَنِ انْقَطَعَ رَجَاؤُهُ مِمَّا فَاتَ اسْتَرَاحَ بَدَنُهُ». اگر انسان از چيزهايي كه دلش مي­خواسته به دست بیاورد امّا ‌به دست نياورده قطع اميد كند، بدنش راحت مي­شود. به عبارت ساده ‌ضعف اعصاب نمي‏گيرد! يعني در فكر اين نباش که اي كاش به دست می­آوردم! ‌اي واي که فلان چیز از دستم رفت!... این افکار و خیالات، باعث فشار عصبي و ‌روحي براي تو می‏شود. اين به نفع تو است که به چيزهايي كه به آن دست پيدا نكردي اميد نبندی. به دست نيامده كه نيامده! نشد كه نشد!
«وَ مَنْ رَضِيَ بِمَا قَسَمَهُ اللَّهُ قَرَّتْ عَيْنُهُ». اگر كسي به آنچه كه خدا داده است ‌خشنود باشد، چشمش روشن مي‏شود. چون خدا داده است خوشحال هم مي­شود.

 

هسته مركزي اين جملات چيست؟ اين است كه خيال نكن که تو مي‏تواني كاري انجام بدهي. نافع خدا است، ‌ضارّ‌ هم خدا است. او است که امور را براي تو تقدير مي­كند. بی­جهت خودت نقشه نكش. اگر نقشه بكشي،‌ خدا به نقشه ات ضربه مي­زند. بنابر اين، ‌تو ‌برو به وظيفه‏ات عمل كن. اين چيزها را به او واگذار كن. برو سراغ خودش كه سرنخ منافع و مضارّ به دست او است. این را بدان که تو هيچ كاره‏اي. او گفته در محدوده شرع بلند شو و به دنبال روزي برو، تو هم بگو چشم! بقيه‏اش را به او واگذار كن. نفع مال او است، دفع ضرر هم از او است. منافع را از او بخواه، ‌از او این را هم بخواه كه ضررها را از تو دفع كند.

روي خودت، ‌توانت و‌ فكرت هيچ‏وقت تكيه نكن. هنگامی هم که ‌او براي تو تدبير كرد و ‌به دستت رسيد، آن را که به تو داده قبول کن، ‌خوشحال شو و راضی شو. اگر اين رضايت باشد، آن‏وقت يك زندگي شيرين پيدا مي‏كني؛ نه ضعف اعصاب مي­گيري،‌ نه بی­جهت دنبال دنیا مي­دوي، بی­جهت خودت را، فکرت را و بدنت را هم ناراحت نمي­كني. هم روحت راحت است هم بدنت. در آخر هم خوشحال و راضی هستی و چشمت روشن می­شود.
اینها همه در صورتي است که به او اتكا كرده باشي. از او خواستی، ‌او هم به تو عطا کرده است. و ‌آنچه را هم كه به تو نداده صلاحت نبوده است. اگر اين حالت در تو باشد زندگي تو در همين نشئه دنيایت،‌ همراه با خوشي دروني و حتي خوشي بيروني خواهد بود و ناخوشي بيروني هم به سراغ تو نمی­آید.[2]
 
[1]. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 145

آثارجهل در زندگي انسان

 
انسان از لحظه تولد، مستعد فهميدن، درك كردن و آموزش است. بر اين اساس مي تواند از جهل و ناداني رهايي يافته و بر اسرار خلقت آگاهي يابد و رمز و راز هستي را دريابد و به كمال برسد.
 
مذمت جهل و ناداني
جهل و ناداني به عنوان صفتي ناپسند در اسلام و قرآن دانسته شده و از مؤمنان خواسته شده تا با بهره گيري از ابزارهاي شناختي و ابزارهاي تبديلي داده هاي شناختي به علم و دانش، از آثار زيانبار آن در زندگي فردي و اجتماعي رهايي يابند. به ويژه آن كه ناداني نه تنها در زندگي دنيوي براي انسان زيانبار است بلكه خطر آن همواره دامنگير وي خواهدبود و او را در راه رسيدن به سعادت و خوشبختي گرفتار شقاوت و بدبختي خواهد نمود.
مراد از ابزارهاي شناختي، ابزارهاي حسي چون گوش و چشم و بيني و زبان و مانند آن است كه توانايي شنوايي و بينايي و بويايي و چشايي و مانند آن را به انسان مي دهد و مي تواند اطلاعاتي را از بيرون و محيط پيراموني به دست آورد. چنان كه مراد از ابزارهاي دانشي، قوه عاقله اي است كه در تعبير قرآني از آن به قلب ياد مي شود. قلب و عقل ابزاري است كه داده هاي دريافتي از ابزارهاي شناختي را كه جزيي و ساده است به شكل دانش و كليات درآورده و با تحليل و تجزيه هاي آن ها مجهولي را شناخته و آن را براساس داده ها و تحليل به معلوم تبديل مي سازد.
گزاره ها و آموزه هاي قرآني تبيين مي كند كه جهل در برابر دانش و علم قرار دارد و از اين رو به حوزه قوه عاقله و قلب مرتبط مي باشد. انسان جاهل و نادان كسي است كه از دانش و علم برخوردار نباشد. هرچند كه در تبيين قرآني تفاوتي ميان دانش هاي ساده و يا پيچيده و يا دانش هاي فيزيكي و يا متافيزيكي و يا شهودي نيست و هر نوع علمي را دربرمي گيرد ولي اين نكته در مورد تفسير علم در آيات قرآن مي بايست روشن شود كه علمي كه قرآن در بسياري از موارد از آن سخن مي گويد و از عالمان تجليل به عمل مي آورد و براي آنان مقامي بلند و شامخ ترسيم مي كند، علم و دانشي است كه انسان را با هدف از زندگي و آفرينش آشنا ساخته و درك درستي به مفهوم زندگي و آفريده ها و آفرينش دهد و رفتار و كردار را برپايه آن تنظيم و سامان دهد و آدمي را در جاده سعادت و خوشبختي توحيدي قرارمي دهد. از اين رو، جهل در كاربردهاي قرآني مترادف با گمراهي است و هنگامي كه شخصي را از قرارگرفتن در جرگه نادانان بازمي دارد به معنا و مفهوم پرهيز از گمراهي و ضلالتي است كه زندگي دنيوي و اخروي وي را تهديد مي كند و از مدار ايمان و توحيد بيرون مي راند.
با نگاهي به آيات قرآني مي توان دريافت كه جهل در تبيين قرآني آثار متعدد و گوناگوني در زندگي بشر خواهد گذاشت به طور كلي مي توان از آن به زيان و خسران بزرگ يادكرد. در اين نوشتار به برخي از آثار زيانبار ناداني وجهل اشاره مي شود تا انگيزه اي شود كه انسان از آن نفرت وبيزاري يافته و به سوي علم و دانش گرايش يابد.
 
آثار ناداني
جهل عاملي مهم در ايجاد ائتلاف و تفرقه و دوري از اتحاد و وحدت است. كساني كه در موضوعي علم و دانش نداشته به طور طبيعي داوري هاي نادرستي از مسئله خواهند داشت كه جلوي تحقق وحدت در عقيده و روش و رفتار را خواهد گرفت. قرآن اختلافات چندي را به اين جهل و ناداني نسبت مي دهد و خاستگاه آن را در آن مي يابد. از جمله درباره اختلافات در ميان بني اسراييل درباره حضرت عيسي(ع) كه موجبات تشتت اجتماعي و اختلافات ديني و مذهبي شد. خداوند ريشه اين اختلاف را در جهل بني اسراييل مي داند (نساء آيه 157) اختلافاتي كه موجبات تشديد درگيري ها و كشتارها و شكنجه برخي از بني اسراييل از پيروان حضرت عيسي(ع) شد و هنوز نيز درگيري ها درميان ايشان ادامه دارد.
نمونه عيني ديگري كه قرآن از آن ياد مي كند اختلاف درميان مردم درباره شمار واقعي اصحاب كهف كه خاستگاه آن را خداوند جهل و ناداني ايشان برمي شمارد. (كهف آيه22) هرچند كه به نظر مي رسد اختلاف در شمارگان اصحاب نمي بايست اين گونه باشد كه آثاري در زندگي مردمان به جا بگذارد ولي قرآن تبيين مي كند كه همين اختلاف جزيي خود موجبات تفرقه و تشديد اختلافات خواهدشد به گونه اي كه در اصل زندگي و وحدت ايشان نيز تاثير گذار خواهد بود. از اين روست كه به اين گونه مسايل جزيي و به ظاهر كم اهميت اشاره مي كند و تبيين مي كند كه چگونه همين مسايل به ظاهر جزيي و كم اهميت خاستگاه و ريشه بسياري از اختلافات و درگيري ها و از ميان رفتن وحدت اجتماعي و مذهبي مردمي خواهد شد.
 
استكبار
از ديگر آثاري كه قرآن براي جهل بر مي شمارد مسئله استكبار است. افراد جاهل به جهت عدم شناخت درست از موقعيت خود و ديگران در هستي رفتاري را درپيش مي گيرند كه بر خاسته از خود بزرگ بيني آنان است. هنگامي كه شخص درك درستي از موقعيت خود در جهان و جامعه نداشته باشد و ياخود را از جنس و نژاد برتر بيابد اين توهم براي وي پديد مي آيد كه وي از جايگاه و مقام برتري برخوردار بوده و ديگران نسبت به وي پست تر و فروتر هستند. اين گونه است كه در رفتار عملي خويش خوي استكباري را درپيش مي گيرد. نمونه اي كه قرآن اشاره مي كند جهل ابليس است كه خود را برتر از آدم يافته و ازنظر نژادي و عنصر ايجادي در موقعيت عالي تر خود را مي يابد. اين گونه است كه خوي استكباري وي در عمل نشان داده مي شود و حاضر به پذيرش برتري آدم و سجده و اطاعت از وي نمي شود.
قرآن با اشاره به تأثير منفي جهل در حوزه رفتار و توقعات بشري به نمونه مشركان اشاره مي كند. از آن جايي كه مشركان خود را مردماني ثروتمند و يا برتر مي يافتند و به موقعيت خود در هستي و نزد خداوند نادان و جاهل بودند، انتظار داشتند كه خداوند با ايشان همانند پيامبران سخن بگويد و يا آيات و معجزات خود را به ايشان نشان دهد. (بقره آيه 118) اين افزايش سطح توقع و انتظار به سبب جهل، گاه موجب مي شود كه در رفتار خويش نيز خوي و رفتاري را درپيش گيرند كه جز واژه خود بزرگ بيني و استكبار نمي تواند آن را بيان كند. قرآن به ملا و اشراف اقوامي اشاره مي كند كه در برابر پيامبران و پيروانشان مي ايستادند و حاضر به پذيرش ايمان نمي شدند؛ زيرا براين باور بودند كه آنان ازنظر اجتماعي و ارزشي در جايگاهي بس بلند مي باشند ونمي توان پيرواني را كه از اقشار پست جامعه است با ايشان مقايسه كرد. بنابراين اگر پيامبران اميد آن دارند كه اشراف به ايشان ايمان آورند مي بايست پيروان خود كه از اقشار پست جامعه هستند از خود دور ساخته و برانند. اين تفكر ريشه در جهل و ناداني ايشان نسبت به موقعيت خود و مسئله ايمان به خدا دارد. اينان بر اين باورند كه موقعيت اجتماعي و ثروت و قدرت به گونه اي تأثيرگذار است كه نمي توان باور كرد كه همزمان دو گروه اين چنيني به خداي واحدي ايمان آورند. از اين رو بر پايه جهل خويش رويه استكباري درپيش گرفته اند و خواهان رانده شدن مؤمنان واقعي از اقشار ديگر جامعه شدند. (هود آيات 27 و 29)
 
ساير آثار جهل
قرآن بسياري از رفتارهاي نابهنجار اجتماعي را در جهل و ناداني عاملان آن مي يابد و تبيين مي كند كه چگونه جهل مي تواند هنجارهاي اجتماعي را دگرگون سازد و رفتارهاي اجتماعي مردمان را تحت تأثير خود قرار دهد. به عنوان نمونه استهزا و تمسخر ديگران كه رفتاري نابهنجار است، ريشه در جهل و ناداني افراد دارد (بقره آيه 67 و نيز لقمان آيه 2 و 6).
انحصارطلبي و نفي ارزش ديگران (بقره آيه 113) انحرافات جنسي و بي بند و باري (يوسف آيه 33 و نمل آيه 55) اقدامات ناسنجيده نسبت به ديگران (حجرات آيه 6) بي ادبي و ناسزاگويي (فرقان آيه 63) ناشكيبايي و اعتراض به رخدادها و پيشامدهاي زندگي و افزايش فشارهاي رواني و فروپاشي شخصيتي (كهف آيات 68 تا 81)، تحقير ديگران و اهانت به ايشان (منافقون آيه 8) پشيماني و ندامت (حجرات آيه 6) تعصب بي جا در عقيده و رفتار (بقره آيه 113 و انفال آيه 31 و 34) فال بدزدن نسبت به ديگران و متهم ساختن آنان در ايجاد حوادث طبيعي و رخدادها و يا حتي عذاب ها (اعراف آيه 131) توطئه گري و ايجاد بسترهاي لازم براي درگيري و تنش در ميان مردم (منافقون آيه 8) تمسك به سحر و جادو و به كارگيري آن ها در زندگي فردي و اجتماعي (بقره آيه 102) افزايش درخواست هاي بي جا از خدا و پيامبر و مردم (هود آيه 46 و 47 و نيز بقره آيه 118 و هود آيه 27 و 29 و آيات ديگر) دشنام دادن به خدا (انعام آيه 108) پذيرش شايعه و تحت تأثير آن قرار گرفتن (نور آيه 11 و 15) رفتار نادرست با مردم فرودست و افراد بينوا (هود آيه 27 و 29) و درپيش گرفتن رفتاري ظالمانه و ستمگرانه در حق ديگران (يوسف آيه 89 و انعام آيه 108) تقويت گناه و نابهنجاري و بزهكاري در شخص (نساء آيه 17 و يوسف آيه 33 و نمل آيه 55) لجاجت و مقاومت در برابر حق و حق گويان (انعام آيه 117) و مجادله با ديگران (حج آيه 3 و 8 و لقمان آيه 20 و غافر آيه 35)، ارزش گذاري غلط درباره مسايل (هود آيات 27 و 29 و نحل آيه 95)، اعتراض به برخي از احكام و قوانين (بقره آيه 142) و بدعت گزاري (انعام آيه 140 تا 143 و اعراف آيه 28 و مائده آيه 103 و 104) و هم چنين احساس امنيت دروغين (انعام آيه 81) ياوه گويي (فرقان آيه 63) و قصص آيه 55) از نمونه هاي آثاري است كه قرآن براي جهل و ناداني در حوزه رفتاري برمي شمارد.
در حوزه عقيده و ايمان، قرآن شماري از امور را به جهل نسبت مي دهد كه از مهم ترين آن ها مي توان به گمراهي (نساء آيه 44 و انعام آيه 144) اعراض از حق (انبياء آيه 24) و اعراض از دين (بقره آيه 130) و بي تقوايي (بقره آيه 103) و بي ايماني (همان و نيز 8 و 13) و پذيرش ولايت غيرخدا (عنكبوت آيه 41) و حس گرايي در همه حوزه هاي شناختي (جاثيه آيه 24) و مانند آن اشاره كرد.
درحقيقت ريشه همه گمراهي هاي فكري و اعتقادي و نيزرفتارهاي نابهنجار اجتماعي را مي بايست در جهل و ناداني دانست و از اين رو قرآن از مردمان مي خواهد كه خود را به علم و دانش مجهز نمايند تا از آثار آن برخوردار شده و از آثار زيانبار جهل و ناداني درامان مانند.
منبع:مرکز فرهنگ و معارف قرآن

4 راهکار پیامبر برای تربیت دینی فرزندان

 
یک کارشناس مسایل دینی و استاد حوزه و دانشگاه گفت: فرزندان ما آنچنان می‌شوند که ما هستیم، نه آنطور که دلمان می‌خواهد پس باید در تربیت آنها به مسائل گوناگونی توجه داشته باشیم.
 
تربیت دینی کودک
حجت‌الاسلام والمسلمین مسعود عالی با اشاره به نقش خانواده در اسلام با محوریت چگونگی تربیت کودکان و نوجوانانی که در حادثه عاشورا حضور داشتند، افزود: رسول خدا(ص) چهار راهکار برای تربیت فرزندان معرفی می‌کنند. یکی اینکه پدر و مادر ابتدا خود عامل به خیر و خوبی باشند. در خانه‌ای که پدر و مادر به واجبات، محرمات و حلال و حرام توجه نمی‌کنند یا به نماز اول وقت اهمیت نمی‌دهند نباید انتظار داشته باشند که فرزندانشان دینی تربیت شوند.
 
وی خاطرنشان کرد: والدین باید صداقت، رفاقت، تدین و مهربانی و اهل عمل بودن به خیر و خوبی‌ها را از خود نشان دهند. بنابراین خوشا به حال پدر و مادری که دین را شوخی نگیرد و آن را در عمل به فرزندانش بیاموزد.
 
این واعظ مجالس دینی افزود: راهکار دوم این است که فرزندانتان را متذکر خدا قرار دهید و این به معنی تسبیح دادن به دست فرزند نیست، بلکه باید بستر خانواده بستر ذکر و یاد خدا باشد و یاد خدا به طوری در آن خانه قوی باشد که کسی جرأت گناه نداشته باشد.
 
عالی با بیان این‌که «در خانه‌هایی که دینداری پررنگ می‌شود شهدایی همچون شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس تربیت می‌شوند» گفت: راهکار سوم این است که فرزندانتان را امر به معروف و نهی از منکر کنید و بدانید با که می‌رود، کجا می‌رود و چه می‌کند. اما فرزندی که ازدواج کرد و رفت تلاش نکنید سلیقه‌ها و نظراتتان را به او تحمیل کرده و زندگی او را خراب کنید بلکه به آنها نظر مشورتی بدهید زیرا امر به معروف باید همراه با رفاقت باشد.
 
بچه‌هایتان را با خودتان به مجالس عزای سیدالشهدا(ع) ببرید که معنویت آن مجالس فرزندانتان را جذب می‌کند چرا که این محفل تردد ملائکه است و بدون شک در تربیت دینی آنها موثر خواهد بود
 
وی راهکار دیگر را رفیق بودن پدر و مادر با فرزندانشان عنوان کرد و گفت: کلید تربیت یک کلمه است و آن اینکه با فرزندانتان رفیق شوید و نگذارید قبل از شما کسان دیگری با آنها رفیق شوند.
 
این کارشناس مسایل دینی و استاد حوزه و دانشگاه همچنین با توصیه به مادران برای بردن فرزندان به مجالس عزای سیدالشهدا(ع) تصریح کرد: بچه‌هایتان را با خودتان به مجالس عزای سیدالشهدا(ع) ببرید که معنویت آن مجالس فرزندانتان را جذب می‌کند چرا که این محفل تردد ملائکه است و بدون شک در تربیت دینی آنها موثر خواهد بود.
منبع:ایسنا

علت نامگذاری پیروان امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) به «شیعه جعفری»

 
یکی از مسائلی که همواره بسیاری از جوانان در پی یافتن پاسخی برای آن هستند، این است که چرا پیروان امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) «شیعه جعفری» نام گرفتند؟!
 
 
«شیعه» به افرادی اطلاق می‌شود که علاوه بر اینکه به امامت و جانشینی بلافصل امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) بعد از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اعتقاد دارند به امامت یازده فرزند آن حضرت نیز معتقد هستند و به این گروه شیعه اثنی عشری، امامیه و جعفری مذهب نیز اطلاق می‌شود.(1)
پیدایش شیعه و اطلاق این نام به گروهی خاص (یعنی پیروان امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام)) طبق روایات و گزارشات تاریخی مستند به دوران زندگی و حیات حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) برمی‌گردد.
جابر بن‌عبدالله انصاری، یکی از صحابی رسول مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله وسلم) نقل می‌کند؛ ما در خدمت پیامبر بودیم، علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه السلام) وارد شد، ‌آنگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با اشاره به علی (علیه السلام) فرمودند: و الذی نفسی بیده ان هذا و شیعته هم الفائزون یوم القیامه(2). سوگند به کسی که جانم در قبضه قدرت اوست، همانا این مرد (علی) و پیروانش در روز قیامت البته از رستگاران خواهند بود؛ و در جای دیگر می‌فرماید: یا علی تو و شیعیانت در بهشت هستید.(3)
چرا به شیعه، مذهب جعفری اطلاق شده است؟
بعد از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و در دوره حکومت خلیفه اول و دوم نوشتن حدیث و حتی نقل آن ممنوع شد و این عمل حدود یکصد سال ادامه یافت تا اینکه در دوره امامت امام باقر(علیه السلام) که در ایام خلافت عمر بن عبد العزیز اموی بود، ممنوعیت کتابت و نوشتن حدیث برداشته شد، و از طرفی هم به خاطر درگیری خلافت به مسائل دیگر فرصت مناسبی برای امام باقر(علیه السلام) و شاگردان آن ایجاد شد تا اخبار و روایات وارد شده از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر امامان جمع آوری و توسعه دهند و این امر در دوره امام صادق (علیه السلام) به اوج خود رسید.
یعنی در دوره‌ای که از 114 تا 148 هجری زمان حیات امام صادق (علیه السلام) پایه فکری نظام تشیع در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه پیشین طرح‌ریزی شده بود، مستحکم گردید؛ امام صادق(علیه السلام) از فرصت به دست آمده و مناسب سیاسی موجود، که در نهایت موجب انتقال خلافت از امویان به عباسیان شد، و با ملاحظه نیاز جامعه و آمادگی زمینه اجتماعی دنباله نهضت علمی و فرهنگی پدرش امام باقر(علیه السلام) را گرفت و حوزه وسیع علمی بزرگی به وجود آورد و در رشته‌های مختلف علوم عقلی و نقلی آن روز را به شاگردان بزرگی هم چون هشام بن‌حکم، محمد بن‌مسلم و جابر بن‌حیان آموخت که علاوه بر استحکام پایه اعتقادی شیعه موجب توسعه و گسترش آن هم شد.
لذا در این دوره تکیه اصلی شیعه بر امام صادق (علیه السلام) بود و اکثر روایات را از آن حضرت اخذ می کرد (4) و در این تاریخ، تشیع دارای شناسنامه شد و به صورت یک مذهب رسمی به نام امام صادق(علیه السلام) مزین گردید.
دوران امامت امام صادق(علیه السلام) نقطه عطفی در نهضت تشیع و زمانی بسیار حساس برای این مکتب بوده است؛ چرا که این دوره، دوره‌ای است که مکاتب و مذاهب مختلف در شرف شکل‌گیری بودند.
از طرفی مذاهب اهل سنت و از طرفی گروه خوارج و مرجئه و قدریه و نیز گروه های منشعب شده از شیعه مثل کیسانیه، و دیگر گروه ها درحال شکل گیری و یا فعالیت بودند؛ لذا برای تفکیک این مذهب با مذاهب دیگر، پیروان این مکتب که در مکتب جعفری و حوزه درس آن حضرت تربیت یافته بودند، به این نام و عنوان شهرت یافتند؛ چرا که اطلاق شیعه در دوره امام صادق (علیه السلام) معنای وسیعی داشت.
بنابراین در دوره امام صادق(علیه السلام) آن حضرت با تربیت شاگردان و فرستادن آنها به مناطق دیگر و جمع آوری و تدوین و استحکام بخشیدن به عقاید و فقه تشیع و نشر آن توسط شاگردان تربیت یافته و نیز برای تفکیک از دیگر فرقه ها و گروه هایی که در این دوره فعالیت داشتند، شریعت اسلام و آیین محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) در چهره مذهب تشیع که هم زمان با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته بود، شکل و انسجام فکری محکم‌تری یافت و طرفداران آنان به نام شیعه امامی و شیعه جعفری شهرت یافتند و امام صادق به رئیس مذهب مشهور شد و فقه شیعه امامی را منسجم ساخت؛ به عبارت دیگر مذهب اهل بیت به نام مذهب جعفری معروف شد.(5)
منابع:
1. نبوت عامه، 1409ق. ص147.
2. دار الثقافه، چاپ اول، 1414ق، ص251.
3. بحارالانوار ، 1403ق، ج9، ص199.
4. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، 1423ق، ص325ـ335.
5. تاریخ تشیع، 1376ش. ص78.
خبرگزاری دانشجو

نامۀ گوهربار امام صادق(علیه السلام) به عبدالله نجاشی

 
عبدالله نجاشی از دوستداران و پیروان ششمین پیشوای شیعیان جهان، امام صادق (علیه السلام) بوده است. او در عصر خلافت عباسی، به استانداری اهواز منصوب می شود. عبدالله در نامه ای از امام صادق(علیه السلام) راهنمایی و نصیحت می طلبد و در نامه ای خطاب به امام می نویسد: «من به ولایت اهواز مبتلا شدم و از آقا و مولای خود می خواهم حد و حدود من را مشخص نماید تا بفهمم با چه عملی به خدا نزدیک شوم و چگونه بیت المال را خرج کنم و به چه کسی اعتماد نمایم و چه کسی را اهل سرّ خود قرار دهم…».
امام صادق(علیه السلام) در پاسخ به این نامه نیز بعد از دعا در حق عبدالله می فرمایند:
«خبر والی شدن تو بر اهواز مرا هم خوشحال کرد و هم ناراحت، علت خوشحالی این است که شاید خداوند به وسیله تو به شیعیان عزت دهد و ضعف آنان را بر طرف نماید …
 
 
و اما ناراحتی ام به این دلیل است که مبادا نسبت به دوستان ما لغزشی مرتکب شوی که باعث شود بوی بهشت را هم نشنوی !!!
بدان که خلاص و رهایی تو در حفظ خون مؤمنین و دست برداشتن از آزار آنان و رفق و مدارا با مردم است و همچنین در تأنی و معاشرت نیکو و نرمی بدون ضعف و صلابت بدون خشونت .
مواظب باش سخن چینان و افراد نمام و دو بهم زن ، خود را به تو نچسبانند که در این صورت خدا بر تو غضب خواهد نمود و آبرویت را خواهد برد .
انسان اگر ایمان به خدا و آخرت داشته باشد ، نگاهش به مقام و موقعیت خصوصا در حکومت اسلامی صرفا نگاه به یک موقعیت خطیری است که مایه آزمایش بسیار سختی برای او خواهد بود و با وجود چنین ایمان و عقلی، ‌انسان باید از پست و مقام فراری باشد نه این که برای به دست آوردن آن رقابت کند یا خدای نکرده برای رسیدن به آن مرتکب حرام شود.
در امور و کارها تنها به کسی اعتماد کن که امتحان پس داده باشد و او را آزموده باشی و اهل بصیرت باشد، یاران خود را خوب تشخیص بده و همه را بیازمای!
مبادا درهمی را در راه غیر خدا خرج کنی و مثلا به شاعران متملق یا دلقکان دهی ، جوایز و هدایای تو باید به کارمندان و زحمتکشان داده شود .
مبادا چیزی از طلا و نقره برای خود بیاندوزی!
هیچ گاه سیر کردن شکم های گرسنه که آتش غضب خدا را خاموش می کند کوچک مشمار !
چرا که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : ایمان ندارد کسی که شب سیر بخوابد در حالی که همسایه او گرسنه باشد !
بگذار از پستی دنیا به تو خبر دهم:
وقتی حسین بن علی (علیهماالسلام) به سمت کوفه روان شد ابن عباس او را به خدا قسم داد که مرو کشته می شوی !
حسین بن علی (علیهماالسلام) فرمود: من خود، جایگاه کشته شدنم را بهتر از تو می دانم و جز فراق دنیا از آن برایم چیزی نمانده! ای ابن عباس آیا می خواهی داستان امیرالمؤمنین (علیه السلام) و دنیا را برای تو بازگو کنم؟
گفت: بله، به جانم قسم که دوست دارم بشنوم .
فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) به من فرمود:
روزی در هنگامی که فدک تحت اختیار فاطمه (علیهاالسلام) بود به همراه بیلی در قسمتی از آن مشغول کار بودم که ناگهان زنی بسیار زیبا در مقابلم آشکار شد که جمالش دلربا بود… آن زن به من گفت : آیا می خواهی با من ازدواج نمایی تا از این بیل راحت شوی و تمام گنج های زمین را به رویت بگشایم ؟!
به او گفتم: تو کیستی ؟
گفت: من دنیا هستم !
به او گفتم که برو و شوی دیگری طلب کن، تو در شأن من نیستی و با بیل خود مشغول به کار شدم و اشعاری را زیر لب زمزمه نمودم …
امیرالمؤمنین (علیه السلام) از دنیا خارج شد در حالی که حق هیچ بنده ای بر گردن او نبود و سائر ائمه (علیهم السلام) نیز این چنین بودند .
[ای نجاشی] مواظب باش مؤمنی را نترسانی به فریاد مؤمنین برس!
چرا که پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود:
کسی که به فریاد مؤمنی برسد خداوند در قیامت به فریاد او خواهد رسید . کسی که یک حاجت برادر مؤمن خود را برآورده کند خداوند حاجات کثیره او را برآورده خواهد کرد. کسی که مؤمنی را لباس بپوشاند یا سیر کند یا او را بر مرکب خود سوار نماید یا وسائل ازدواج او را فراهم نماید، خداوند او را از لباس ها و غذاها و مرکب ها و همسران بهشتی عنایت کند … کسی که برادر مؤمنش را به خاطر خدا زیارت کند زائر خدا خواهد بود .
مبادا لغزش مؤمنین را پیگیری کنی که خدا نیز با تو چنین خواهد کرد! کمترین مرحله کفر این است که انسان کلامی را از برادر مؤمنش بشنود و آن را به خاطر نگه دارد تا روزی او را رسوا کند!»
روى الشهید الثانی الشیخ زین الدین فی (رساله الغیبه) بإسناده عن الشیخ الطوسی ، عن المفید ، عن جعفر بن محمد بن قولویه ، عن أبیه ، عن سعد بن عبدالله ، عن أحمد بن محمد بن عیسى ، عن أبیه محمد بن عیسى الاشعری ، عن عبدالله بن سلیمان النوفلی قال : کنت عند جعفر بن محمد الصادق ( علیه السلام ) فإذا بمولى لعبدالله النجاشی قد ورد علیه فسلم وأوصل إلیه کتابه ، ففضه وقرأه وإذا أول سطر فیه بسم الله الرحمن ـ إلى أن قال : ـ إنی بلیت بولایه الاهواز فإن رأى سیدی ومولاى أن یحد لى حدا أو یمثل لی مثالا لاستدل به على ما یقربنی إلى الله عزّوجلّ وإلى رسوله ، ویلخص لى فی کتابه ما یرى لی العمل به وفیما ابتذله وأین أضع زکاتی وفیمن أصرفها ، وبمن آنس وإلى من أستریح ، وبمن أثق وآمن وألجا إلیه فی سری ؟ فعسى أن یخلصنی الله بهدایتک فإنک حجه الله على خلقه وأمینه فی بلاده ، لا زالت نعمته علیک .
قال عبدالله بن سلیمان : فأجابه أبو عبدالله ( علیه السلام ) : بسم الله الرحمن الرحیم حاطک الله بصنعه ولطف بک بمنه ، وکلأک برعایته فإنه ولی ذلک أما بعد فقد جاءنی رسولک بکتابک فقرأته ، وفهمت جمیع ما ذکرت وسألته (۱) عنه ، وزعمت أنک بلیت بولایه الاهواز فسرنی ذلک وساءنی ، وسأخبرک بما ساءنی من ذلک ، وما سرنی إن شاء الله ، فأما سروری  بولایتک ، فقلت : عسى أن یغیث الله بک ملهوفا خائفا من آل محمد ( علیهم السلام ) ، ویعز بک ذلیلهم ، ویکسو بک عاریهم ، ویقوى بک ضعیفهم ، ویطفئ بک نار المخالفین عنهم ، وأما الذی ساءنی من ذلک فإن أدنى ما أخاف علیک أن تعثر بولی لنا فلا تشم حظیره القدس ، فإنی ملخص لک جمیع ما سألت عنه إن أنت عملت به ولم تجاوزه ، رجوت أن تسلم إن شاء الله ، أخبرنی یا عبدالله ، أبی ، عن آبائه ، عن علی بن أبی طالب علیهم السلام ، عن رسول الله ( صلّى الله علیه وآله ) أنه قال : من استشاره اخوه المؤمن فلم یمحضه النصیحه سلبه الله لبه . واعلم أنی سأشیر علیک برأی إن أنت عملت به تخلصت مما أنت متخوفه ، واعلم أن خلاصک مما بک من حقن الدماء ، وکف الاذى عن أولیاء الله ، والرفق بالرعیه ، والتأنی وحسن المعاشره مع لین فی غیر ضعف ، وشده فی غیر عنف ، ومداراه صاحبک ، ومن یرد علیک من رسله ، وارتق فتق رعیتک بان توقفهم على ما وافق الحق والعدل إن شاء الله ، وإیاک والسعاه وأهل النمائم فلا یلتزقن بک أحد منهم ، ولا یراک الله یوما ولیله وأنت تقبل منهم صرفا ولا عدلا ، فیسخط الله علیک ، ویهتک سترک … الخ
********************************
منبع :
وسائل الشیعه -آل البیت، الشیخ الحر العاملی ،جلد : ۱۷  صفحه : ۲۱۲

نیروهای مسلح، انس با قرآن و یک پیشنهاد

 
 
چکیده
قرآن کریم آمده است تا با هدایت و راهنمایی های خود، دست انسان را بگیرد و به بالاترین مراتب کمال برساند. از این رو بر همه مسلمانان است که با آن مأنوس شده در پی شناخت هر چه بیشتر آن باشند. این ضرورت برای نیروهای مسلح نظام جمهوری اسلامی چند برابر است؛ چرا که آنان حافظ نظام اسلامی و دستاوردهای آن بوده، در سختی ها و مشکلات به هر میزان بتوانند از نیروی معنوی قرآن مدد گیرند، به همان میزان بهتر می توانند از عهده این مشکلات و نیز جانبازی در این راه برآیند.
 
این مقاله می کوشد تا به این پرسش پاسخ دهد که راههای ایجاد یا افزایش انگیزه برای انس با قرآن درنیروهای مسلح نظام جمهوری اسلامی ایران چیست و از چه راههایی می توان به این هدف مقدس نزدیک تر شد؟
 
در همین راستا پاسخهایی ارائه شده و در پایان نیز پیشنهاد مشخصی بیان کرده است.
 
کلید واژه ها: ایجاد انگیزه، انس با قرآن، نیروهای مسلح.
مقدمه
قرآن کریم، کتابی است آسمانی که در گذر زمان هرگز دچار تغییر یا کاستی و فزونی نگردیده است. آیات نورانی اش را خداوند یکتا بر حضرت محمد(ص) فرود آورده تا انسان را از وادی جهل و غفلت رهایی بخشد، و به سوی نور و تکامل راه نماید:
 
هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلَی عَبْدِهِیآ ایَـتٍم بَیِّناتٍ لِّیُخْرِجَکُم مِّنَ الظُّـلُماتِ إِلَی النُّورِ
 
(حدید: 9)
 
او کسی است که آیات روشنی بر بنده اش (محمد(ص)) نازل می کند تا شما را از تاریکی ها به سوی نور ببرد.
 
در قرآن کریم، مطالب فراوانی وجود دارد که پیش از نزول قرآن، در دنیا یافت نشده و پس از آن نیز کسی مانند آن را نخواهد آورد. دلیل این حقیقت نیز آشکار است؛ قرآن سخن خدا است، مگر کسی می تواند مانند خدا سخن بگوید؟
 
از سوی دیگر محتوای معارف قرآنی به اندازه ای عمیق و پر مایه است که جز پیامبر اکرم(ص) و اهل بیت عصمت(ع) هیچ مغز متفکری توان درک همه حقایق آن را ندارد. این کتاب الهی سفره پهن و گسترده معنویاتی است که همه تشنگان علم وعرفان را سیراب و سرشار می کند بدون آنکه هرگز از طراوت، نشاط و شکوفایی آن کاسته شود. امام خمینی(ره)، این عاشق دلباخته قرآن، در توصیف قرآن کریم می فرماید:
 
بدان که این کتاب شریف، چنانچه خود بدان تصریح فرموده، کتاب هدایت و راهنمای سلوک انسانیت و مربی نفوس و شفای امراض قلبیه و نور بخش سیر الی اللّه است.
 
بالجمله، خدای تبارک و تعالی به واسطه سعه رحمت بر بندگان، این کتاب شریف را از مقام قرب و قدس خود نازل فرموده و به حسب تناسب عوالم تنزل داده تا به این عالم ظلمانی و سجن طبیعت رسیده و به کسوه الفاظ و صورت حروف درآمده، برای استخلاص مسجونین در این زندان تاریک دنیا و رهایی مغلولین در زنجیرهای آمال و امانی، و رساندن آنها را از حضیض نقص و ضعف و حیوانیت به اوج کمال و قوت و انسانیت، و از مجاورت شیطان به مرافقت ملکوتیّین بلکه به وصول به مقام قرب و حصول مرتبه لقاء اللّه که اعظم مقاصد و مطالب اهل اللّه است... .
 
البته قرآن شریف، علاوه بر راهنمایی در جهات معنوی و سلوک به سوی خدا، به جهات مادی و اجتماعی زندگانی انسانها نیز توجه نموده و رهنمودهای فراوانی برای تأمین سعادت این جهانی مردم هم ارائه کرده است.در پرتو عمل به این رهنمودها،حیات اجتماعی بشر اصلاح می گردد و همگان می توانند به اهداف والای انسانی برسند. البته بدیهی است که لازمه اینگونه عمل کردن، آشنایی با این کتاب آسمانی و انس مداوم با آن است.
 
ضرورت انس با قرآن
«انس با قرآن» از برترین لذاتی است که دلدادگان به قرآن، از آن بهره می جویند و در پناه آیات آسمانی اش، آرامش و معنویت کسب می کنند. آنان در پرتو انوار این کتاب الهی، راه را از چاه می شناسند و از ظلمات به در می آیند؛ چرا که این کتاب، تجلی خداوند بر مردم است، کتاب، نور و رحمت و هدایت است،برخی را بشارت و برخی را انذار می دهد، مقام مکنونی است که نه تنها کوهها تحمل آن را ندارند، بلکه مجموعه آسمانها و زمین نیز از حمل آن ناتوان اند، اما انسان تحمل چنین حقیقتی را دارد و در این راه با شوق تمام، دلداده آن می شود، به گونه ای که امیرمؤمنان در ترسیم زندگانی چنین بندگانی می فرماید:
 
(پرهیزکاران) در شب برپا ایستاده، قرآن را جزء به جزء و با اندیشه می خوانند، با قرآن جان خود را محزون می دارند و داروی درد خود را در آن می یابند. وقتی به آیه ای برسند که تشویقی در آن است با شوق و طمع (بهشت) به آن روی آورند و می پندارند که نعمت های بهشت برابر دیدگانشان قرار دارد و هرگاه به آیه ای می رسند که ترس از خدا در آن باشد، گوش دل به آن می سپارند و گویا صدای بر هم خوردن شعله های آتش در گوششان طنین افکن است.
 
پس قامت به رکوع خم کرده، پیشانی و دست و پا بر خاک مالند و از خدا آزادی خود را از آتش جهنم می طلبند.
 
و به راستی چرا چنین نباشند در حالی که به فرموده رسول رحمت: «برتری قرآن بر دیگر سخنان چون برتری خداوند بر مخلوقاتش است»و «قرآن، سفره گسترده الهی است، پس به قدر توان از آن، توشه برگیرید.»
 
و مولای متقیان هشدار داده است که:
 
آگاه باشید که بر کسی از پس قرآن فقری نخواهد بود و نه برای کسی قبل از قرآن، غنایی حاصل است. پس به جهت دردهایتان، از قرآن بهبودی طلب نمایید و به واسطه قرآن بر سختیها یاری بجویید، چرا که در آن شفایی از بزرگ ترین دردها، یعنی کفر، نفاق، تباهی و ضلالت است. پس به واسطه قرآن از خدا درخواست کنید و با عشق به قرآن به سویش رو آورید و با آن از خلقش چیزی نخواهید چرا که بندگان (تاکنون) با چیزی همانند قرآن به سوی خدا روی نیاورده اند.
 
آری، قرآن، بهترین سخن، داستان و موعظه و راست ترین گفتارهاست، برترین شفاعت کننده نزد خداست و زنگار قلوب مؤمنان را برطرف می کند.قرآن بهترین هدایتگر خلق در ظلمات فتنه هاست، چنان که پیامبر خاتم(ص) فرمود:
 
ای مردم! شما در خانه صلح و آرامش به سر می برید، در حالی که بر پشت مرکب سفر قرار گرفته اید و حرکت دادن شما با سرعت همراه است! بی شک شب و روز و خورشید و ماه را دیده اید که هر تازه ای را کهنه و هر دوری را نزدیک و هر موعودی را محقق می گردانند. پس وسایل سفر را برای دوری مسیر گذر مهیا سازید.
 
پس مقداد بن اسود برخاست و گفت: ای رسول خدا(ص) خانه صلح و آرامش چیست؟ آن حضرت فرمود:
 
خانه کسب توشه برای رسیدن به مقصد و منقطع شدن از دنیا. پس هر گاه فتنه ها همچون پاره های شب ظلمت افزا شما را فرا گرفت و به شبهه انداخت پس بر شما باد مصاحبت با قرآن، چرا که آن، شفاعتگری مورد پذیرش و شکایت کننده ای مورد تصدیق است؛ و هر که او را در پیش رویش قراردهد، او را به سوی بهشت خواهد کشانید و هر که او را در پشت سر خود قرار دهد او را به سوی آتش به پیش خواهند راند.
 
و از این رو برگزیدگان الهی همواره با قرآن مأنوس بوده اند و با آن، وحشت تنهایی را از خود زدوده اند. امام علی(ع) می فرماید:
 
هر کس با قرآن انس گیرد، از جدایی دوستان، وحشتی نخواهد داشت.
 
ایشان همچنین در جواب گروهی که هنگام سفر از ایشان توصیه ای خواسته بودند، فرمود:
 
اگر به دنبال مونسی می گردید، بدانید که قرآن برایتان کافی است.
 
امام سجاد نیز فرمود:
 
(حتی) اگر هیچ موجودی بر روی زمین زنده نماند و من تنها باشم، مادام که قرآن با من است، وحشتی نخواهم داشت!
 
انس با قرآن در نیروهای مسلح
 
انس با قرآن مراتبی دارد که از نگهداری قرآن در خانه آغاز می شود و با نگاه کردن به آیات قرآن، گوش فرادادن به تلاوت قرآن، تلاوت قرآن و تدبر و تفکر در قرآن کمال یافته، در پایان نیز به مرحله عمل به قرآن می رسد. اولیای معصوم ما همه این مراتب را واجد بوده اند و به تناسب حال و مقام خود از آنها بهره می برده اند. ضرورت انس با قرآن ـ در همه این مراتب ـ بر عموم مؤمنان نیز آشکار است و هر کس به تناسب شأن و وضع خود باید در ارتقای از این مراتب بکوشد و خود را به خداوند نزدیک تر نماید. اما به نظر می رسد که ضرورت این انس برای نیروهای مسلح نظام جمهوری اسلامی دو چندان باشد، چرا که اینان عهده دار دفاع از دین و کیان اسلام و نظام اجتماعی مسلمانند و از همین رو باید در این راه آماده هرگونه فداکاری و جانبازی باشند، این آمادگی نیز تنها در سایه انس و الفت با کلام الهی حاصل می شود. چرا که وعده های الهی در قرآن، بر نیرویشان می افزاید و آنان را به سوی شوق به لقای الهی، رهبری می کند. همچنین در مواقع خطر، از وابستگی های دنیوی شان می کاهد تا بتوانند براحتی خود را در معرض سختی ها و خطرات قرار دهند.
 
اما این ضرورت، مسئولیت فرماندهان عزیز نیروهای مسلح را چندین برابر می کند، آنان باید برای ارتقای فرهنگ قرآنی،نیروهای تحت امر خویش بکوشند،موانع را برطرف سازند و مکانات لازم را فراهم نمایند. مقاله حاضر نیز در توان خود راهکارهایی را جهت ایجاد و افزایش انگیزه کارکنان نیروهای مسلح نسبت به انس با قرآن پیشنهاد می کند، بدان امید که با همت والای فرماندهان عزیز و گرامی، مشکلات بر سر راه، مرتفع شود و کارکنان نیروهای مسلح با اشتیاق بیشتر به این فریضه الهی بیندیشند و از چشمه روان قرآن سیراب شوند. به امید روزی که بهترین یار هر نیروی مسلح، قرآن کریم باشد، زیرا که امام متقیان(ع) فرمود:
 
لِیَکُن سَمیرُکَ القُرآنَ
 
باید بهترین دوست و همنشین شما، قرآن باشد.
 
پرسش اصلی
با توجه به مباحث فوق که ضرورت انس با قرآن را مستدل می سازد، این پرسش به ذهن می رسد که راههای ایجادانگیزه برای انس با قرآن در نیروهای مسلح چیست؟
 
پاسخ: به نظر می رسد راههای ایجاد یا افزایش انس با قرآن در نیروهای مسلح از دو طریق باشد و بهترین بازدهی مربوط به زمانی خواهد بود که این دو، توأم با یکدیگر به مرحله اجرا درآیند: افزایش بینش در کارکنان و ایجاد زمینه عملی در بین آنان.
 
1. ایجاد یا افزایش بینش در کارکنان
 
روشهای زیر می توانند از جمله راههای نیل به این هدف باشند.
 
1 ـ 1. تلاش برای شناساندن اهمیت موضوع «انس با قرآن» به منظور ایجاد حس تشنگی در مخاطبان.
 
مانند بیان شأن و مقام قرآن از دیدگاه خود قرآن و روایات معصومین(ع)، از جمله اشاره به عظمت قرآن، عظمت لیلة القدر (زمان نزول قرآن)، نزول قرآن از ام الکتاب، تجلی بودن قرآن از سوی خداوند، این که قرآن هدایتگری است که در هدایتش نقصان وجود ندارد، قرآن وسیله ارتباط و سخن گفتن با خداوند است. بیان اوصاف این کتاب آسمانی از قبیل، حکیم بودن، نور بودن، شفاء بودن... .
 
2 ـ 1. بیان میزان اهتمام رسول اکرم(ص) و ائمه(ع) و بزرگان دین نسبت به قرائت و آموزش قرآن، شامل رفتار شخصی پیامبر و امامان معصوم در مورد احترام به قرآن و قرائت و تدبر در آن، تشویق دیگر افراد به خواندن، حفظ، نگهداری و دقت در معانی قرآن، دستور به تعلیم قرآن به عنوان حق فرزند بر پدر و بیان فضائل مدرسان و معلمان قرآن و مانند آن.
 
3 ـ 1. معرفی قرآن به عنوان کتاب زندگی و کتاب درمان دردهای روحی بشر؛ مانند توضیح آنکه قرآن تنها کتابی برای خواندن و ثواب بردن نیست، بلکه کتاب دستورالعمل زندگی مسلمانان، بلکه انسانهاست. البته باید قدرت پاسخگویی قرآن به نیازهای زمان تفهیم مخاطبان شود و نمونه هایی از مباحث کاربردی آن بیان گردد.
 
4 ـ 1. بیان تأثیر قرآن بر زندگی انسانها، اعم از تأثیرات مادی آن بر اهل خانه و قرائت کننده و دفع شرور و آفات از اهل منزل و تأثیرات معنوی اش بر قاری آن، با بیان نمونه های عینی در جامعه حاضر و نمونه هایی از داستانهای گذشتگان.
 
5 ـ 1. بیان پاداش کسانی که در راه اشاعه فرهنگِ قرآنی تلاش می کنند؛ نظیر پاداشهای اخروی، شفاعت قرآن در حق آنان، دستگیری به هنگام سختی ها و از این قبیل.
 
6 ـ 1. معرفی الگوهای قرآنی در زمان حاضر و بیان نقش قرآن در تربیت آحاد جامعه، اعم از بزرگسالان و خردسالان. البته معرفی الگوهای قرآنی که در نیروهای مسلح شاغل اند، اعم از کادر رسمی یا سربازان و نیز معرفی الگوهایی از بسیجیان نمونه که در رابطه با قرآن متحمل زحمت فراوان و کسب نتیجه شده اند، مؤثرتر است.
 
7 ـ 1. نشان دادن تأثیر قرآن بر حذف آسیبهای فردی و مدیریتی کارکنان نیروهای مسلح. توجه به این مطلب که اگر کارکنان نیروهای مسلح به قرآن رو آورند، برای رسیدن به اهداف شخصی یا سازمانی چقدر از مشکلات، و آسیبهای آنان حل شده و در نتیجه هر دو را به هدف می رساند، البته با بیان مثالهای عینی در میان نیروها.
 
8 ـ 1. تبیین جهات اعجاز قرآن، بیان جنبه های نظری این بحث و نیز بیان نمونه های عینی واقع شده از اعجاز آیات و سور قرآن، به ویژه اعجازهایی که سبب شده اشخاص یا گروههایی در رفتار و عمل خود تجدید نظر کنند و رفتارشان با گذشته خود تغییر اساسی یابد.
 
9 ـ 1. تبیین جنبه های هنری قرآن، اعم از آهنگ، موسیقی، نظم و فصاحت و بلاغت خاص قرآن. جنبه هایی که سبب شده این کتاب جاودانی شده و از دیگر کتابها ممتاز گردد.
 
10 ـ 1. هشدار نسبت به عواقب بی اعتنایی به قرآن، تذکر و تنبه، به این مطلب که کسانی یا جوامعی که در زندگی فردی و اجتماعی خود از قرآن دور شده اند، به چه عواقبی گرفتار آمده و وضعیت فرهنگی، سیاسی، اجتماعی آنان گرفتار چه معضلاتی شده است. البته برخی از این عواقب دنیوی است و برخی اخروی که در جهان آخرت، دامن بی اعتنایان به قرآن را می گیرد. شکایت پیامبر اکرم(ص) از مهجور ماندن قرآن در میان مسلمانان نیز از همین موارد است.
 
2. ایجاد زمینه های عملی در بین کارکنان
این زمینه ها عبارتند از:
 
1 ـ 2. قرار دادن افراد در محیط قرآنی؛ مانند اجرای شبی با قرآن، برقراری جلسات قرائت و تفسیر در مراکز گوناگون نیروهای مسلح، به همراه جذابیت های گوناگون که بتواند به جذب کارکنان و سربازان و گاه خانواده های آنها بینجامد.
 
2 ـ 2. مواجه کردن غیر ارادی افراد با قرآن؛ مثلا با تبلیغات جذاب در محل کار و یا محل اقامت نیروها در مراکز آموزشی و یا منازل مسکونی سازمانی. با نصب آیات برگزیده متناسب و گاه با نصب سخنان بزرگان یا اشعار بسیار جذاب در مدح کلام الهی.
 
3 ـ2. اهدای کتب و وسایلی که فرد را در ارتباط با قرآن تشویق می کند؛ مانند اهدای قرآن با چاپ بسیار زیبا، اهدای وسایل صوتی مناسب جهت استماع قرآن، نوارهای کاست و CD قرآنی.
 
بدیهی است تنظیم برنامه و راهکارهای مناسب برای به کارگیری این وسایل، سازمان را زودتر به هدف می رساند.
 
4 ـ 2. برقراری کلاسهای جذاب تفسیر و ترجمه و... برای نیروهای مسلح. لازمه این کلاسها، توجه به تناسب سطح معلومات و پرهیز از روشهای تکراری و خسته کننده و نیز همراه بودن با تشویقات و برنامه های متنوع است.
 
5 ـ 2. اجباری کردن آزمونهای سراسری تفسیر در میان نیروها؛ البته با انتخاب تفسیری روان و ساده.
 
6 ـ 2. تخصیص جوایز ارزشمند به نفرات ممتاز و یا کل نفرات شرکت کننده در مجالس و کلاسها.
 
7 ـ 2. سوق دادن دانشجویان سپاه به سمت مباحث قرآنی، با تشویق به انتخاب عناوین قرآنی برای پایان نامه ها.
 
8 ـ 2. تقویت دارالقرآنهای موجود در سپاه وتلاش برای راه اندازی نمونه های مشابه آن در دیگر مراکز.
 
9 ـ 2. گنجاندن درس تفسیر در عناوین درسی دانشگاههای سپاه.
 
10 ـ 2. ایجاد برنامه های قرآنی خاص برای صبحگاهها و انتخاب آیات خاص.
 
11 ـ 2. ایجاد بخش قرآنی در هفته نامه صبح صادق، با ادبیات به روز و محتوای غنی.
 
12 ـ 2. آموزش غیر حضوری فرماندهان با نوارها و CDهای قرآنی و تفسیرهای 20 دقیقه ای.
 
13 ـ 2. برگزاری مجامع سالیانه از حفاظ و قاریان قرآن در سپاه و مرتبط نمودن این گونه گروهها با مراکز علمی و پژوهشی کشور و نیز تشویق های عملی نظیر اعطای درجات و بورسیه های تحصیلی برای کسانی که در راه اشاعه فرهنگ قرآنی، گامهای مؤثر بر می دارند.
 
پیشنهاد اصلی و نهایی:
به نظر می رسد برای گسترش فرهنگ قرآنی در میان کارکنان و رسیدن به دو زمینه یاد شده در میان نیروهای مسلح، لازم است در هر نیروی نظامی نظیر سپاه و ارتش و نیروی انتظامی، ستادی تحت عنوان «ستاد احیای فرهنگ قرآنی» زیر نظر فرماندهی کل و نمایندگی ولی فقیه در آن نیرو تشکیل شود و اهم اهداف آن از این قرار باشد:
 
1. مشخص نمودن متولی امور قرآنی در نیروهای مسلح؛
 
2. تهیه متون مناسب برای سطوح مختلف و در رشته های گوناگون؛
 
3. تشکیل گروه کارشناسی و انجام مطالعات میدانی برای پیشبرد فرهنگ «انس با قرآن» در نیروهای مسلح؛
 
4. جمع آوری تجربیات مراکز و مؤسسات قرآنی، اعم از داخل یا خارج از نیروهای مسلح؛
 
5. گنجاندن برنامه های قرآنی در سیاست کلان نیروهای مسلح؛
 
6. مشخص کردن نقش فعالیت های قرآنی در تشویق، تنبیه، عزل و نصب و اعطای درجات؛
 
7. تربیت مربیان شایسته برای پیشبرد اهداف قرآنی؛
 
8. طرح ریزی نظام آموزشی قرآنی برای سربازان وظیفه.
 
مجله  حصون  تابستان 1384، شماره 4 

امامی که درب خانه اش را مانند مادرش سوزاندند

 
امام‌ صادق‌ (علیه السلام) يكى‌ از ائمه‌ دوازده‌گانه‌ مذهب‌ اماميه‌ و از سادات‌ اهل‌ بيت‌ رسالت‌ است‌ . از اين‌ جهت‌ به‌ وى‌ صادق‌ مى‌گفتند كه‌ هر چه‌ مى‌گفت‌ راست‌ و درست‌ بود و فضيلت‌ او مشهورتر از آن‌ است‌ كه‌ گفته‌ شود .
 
 
به گزارش «شیعه نیوز»، حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السلام‌ رئيس‌ مذهب‌ جعفرى‌ ( شيعه‌ ) در روز 17ربيع‌ الاول‌ سال‌ 83 هجرى‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود . پدرش‌ امام‌ محمد باقر ( علیه السلام ) و مادرش‌ "ام‌ فروه‌" دختر قاسم‌ بن‌ محمد بن‌ ابى‌ بكر مى‌باشد.
کنيه‌ آن‌ حضرت‌ : "ابو عبدالله‌" و لقبش‌ "صادق‌" است‌ . حضرت‌ صادق‌ تا سن‌ 12 سالگى‌ معاصر جد گراميش‌ حضرت‌ سجاد بود و مسلما تربيت اوليه‌ او تحت‌ نظر آن‌ بزرگوار صورت‌ گرفته‌ و امام‌ (علیه السلام) از خرمن‌ دانش‌ جدش‌ خوشه‌چينى‌ كرده‌ است‌ .
پس‌ از رحلت‌ امام‌ چهارم‌ مدت‌ 19 سال‌ نيز در خدمت‌ پدر بزرگوارش‌ امام‌ محمد باقر (علیه السلام) زندگى‌ كرد و با اين‌ ترتيب‌ 31 سال‌ از دوران‌ عمر خود را در خدمت‌ جد و پدر بزرگوار خود كه‌ هر يك‌ از آنان‌ در زمان‌ خويش‌ حجت‌ خدا بودند ، و از مبدأ فيض‌ كسب‌ نور مى‌نمودند گذرانيد .
بنابراين‌ صرف‌ نظر از جنبه‌ الهى‌ و افاضات‌ رحمانى‌ كه‌ هر امامى‌ آن‌ را دار مى‌باشد ، بهره‌مندى‌ از محضر پدر و جد بزرگوارش‌ موجب‌ شد كه‌ آن‌ حضرت‌ با استعداد ذاتى‌ و شم‌ علمى‌ و ذكاوت‌ بسيار ، به‌ حد كمال‌ علم‌ و ادب‌ رسيد و در عصر خود بزرگترين‌ قهرمان‌ علم‌ و دانش‌ گرديد .
پس‌ از درگذشت‌ پدر بزرگوارش‌ 34 سال‌ نيز دوره‌ امامت‌ او بود كه‌ در اين‌ مدت‌ "مكتب‌ جعفرى‌" را پايه‌ريزى‌ فرمود و موجب‌ بازسازى‌ و زنده‌ نگهداشتن‌ شريعت‌ محمدى‌ ( صلی الله علیه و آله ) گرديد .
زندگى‌ پر بار امام‌ جعفر صادق‌ (علیه السلام) مصادف‌ بود با خلافت‌ پنج‌ نفر از بنى‌ اميه‌ ( هشام‌ بن‌ عبدالملك‌ - وليد بن‌ يزيد - يزيد بن‌ وليد - ابراهيم‌ بن‌ وليد - مروان‌ حمار ) كه‌ هر يك‌ به‌ نحوى‌ موجب‌ تألم‌ و تأثر و كدورت‌ روح‌ بلند امام‌ معصوم‌ (علیه السلام) را فراهم‌ مى‌كرده‌اند ، و دو نفر از خلفاى‌ عباسى‌ ( سفاح‌ و منصور ) نيز در زمان‌ امام‌ (علیه السلام) مسند خلافت‌ را تصاحب‌ كردند و نشان‌ دادند كه‌ در بيداد و ستم‌ بر امويان‌ پيشى‌ گرفته‌اند ، چنانكه‌ امام‌ صادق‌ ( علیه السلام ) در 10 سال‌ آخر عمر شريفش‌ در ناامنى‌ و ناراحتى‌ بيشترى‌ بسر مى‌برد .
عصر امام‌ صادق‌ (علیه السلام)
عصر امام‌ صادق‌ (علیه السلام ) يكى‌ از طوفانى‌ترين‌ ادوار تاريخ‌ اسلام‌ است‌ كه‌ از يك‌ سواغتشاشها و انقلابهاى‌ پياپى‌ گروههاى‌ مختلف‌ ، بويژه‌ از طرف‌ خونخواهان‌ امام‌ حسين‌ (علیه السلام) رخ‌ مى‌داد ، كه‌ انقلاب‌ "ابو سلمه‌" در كوفه‌ و "ابو مسلم‌" در خراسان‌ و ايران‌ از مهمترين‌ آنها بوده‌ است‌ . و همين‌ انقلاب‌ سرانجام‌ حكومت‌ شوم‌ بنى‌ اميه‌ را برانداخت‌ و مردم‌ را از يوغ‌ ستم‌ و بيدادشان‌ رها ساخت‌ . ليكن‌ سرانجام‌ بنى‌ عباس‌ با تردستى‌ و توطئه‌ ، بناحق‌ از انقلاب‌ بهره‌ گرفته‌ و حكومت‌ و خلافت‌ را تصاحب‌ كردند . دوره‌ انتقال‌ حكومت‌ هزار ماهه‌ بنى‌ اميه‌ به‌ بنى‌ عباس‌ طوفانى‌ترين‌ و پر هرج‌ و مرج‌ ترين‌ دورانى‌ بود كه‌ زندگى‌ امام‌ صادق‌ (علیه السلام) را فراگرفته‌ بود .
و از ديگر سو عصر آن‌ حضرت‌ ، عصر برخورد مكتبها و ايدئولوژيها و عصر تضاد افكار فلسفى‌ و كلامى‌ مختلف‌ بود ، كه‌ از برخورد ملتهاى‌ اسلام‌ با مردم‌ كشورهاى‌ فتح‌ شده‌ و نيز روابط مراكز اسلامى‌ با دنياى‌ خارج‌ ، به‌ وجود آمده‌ و در مسلمانان‌ نيز شور و هيجانى‌ براى‌ فهميدن‌ و پژوهش‌ پديد آورده‌ بود .
عصرى‌ كه‌ كوچكترين‌ كم‌ كارى‌ يا عدم‌ بيدارى‌ و تحرك‌ پاسدار راستين‌ اسلام‌ ، يعنى‌ امام‌ (علیه السلام) ، موجب‌ نابودى‌ دين‌ و پوسيدگى‌ تعليمات‌ حيات‌بخش‌ اسلام‌ ، هم‌ از درون‌ و هم‌ از بيرون‌ مى‌شد .
اينجا بود كه‌ امام‌ (علیه السلام) دشوارى‌ فراوان‌ در پيش‌ و مسؤوليت‌ عظيم‌ بر دوش‌ داشت‌ . پيشواى‌ ششم‌ در گير و دار چنين‌ بحرانى‌ مى‌بايست‌ از يك‌ سو به‌ فكر نجات‌ افكار توده‌ مسلمان‌ از الحاد و بى‌دينى‌ و كفر و نيز مانع‌ انحراف‌ اصول‌ و معارف‌ اسلامى‌ از مسير راستين‌ باشد ، و از توجيهات‌ غلط و وارونه‌ دستورات‌ دين‌ به‌ وسيله‌ خلفاى‌ وقت‌ جلوگيرى‌ كند .
علاوه‌ بر اين‌ ، با نقشه‌اى‌ دقيق‌ و ماهرانه‌ ، شيعه‌ را از اضمحلال‌ و نابودى‌ برهاند ، شيعه‌اى‌ كه‌ در خفقان‌ و شكنجه‌ حكومت‌ پيشين‌ ، آخرين‌ رمقها را مى‌گذراند ، و آخرين‌ نفرات‌ خويش‌ را قربانى‌ مى‌داد ، و رجال‌ و مردان‌ با ارزش‌ شيعه‌ يا مخفى‌ بودند ، و يا در كر و فر و زرق‌ و برق‌ حكومت‌ غاصب‌ ستمگر ذوب‌ شده‌ بودند ، و جرأت‌ ابراز شخصيت‌ نداشتند ، حكومت‌ جديد هم‌ در كشتار و بى‌عدالتى‌ دست‌ كمى‌ از آنها نداشت‌ و وضع‌ به‌ حدى‌ خفقان‌آور و ناگوار و خطرناك‌ بود كه‌ همگى‌ ياران‌ امام‌ (علیه السلام) را در معرض‌ خطر مرگ‌ قرار مى‌داد ، چنانكه‌ زبده‌هايشان‌ جزو ليست‌ سياه‌ مرگ‌ بودند .
"جابر جعفى‌" يكى‌ از ياران‌ ويژه‌ امام‌ است‌ كه‌ از طرف‌ آن‌ حضرت‌ براى‌ انجام‌ دادن‌ امرى‌ به‌ سوى‌ كوفه‌ مى‌رفت‌ . در بين‌ راه‌ قاصد تيز پاى‌ امام‌ به‌ او رسيد و گفت‌ : امام‌ (علیه السلام) مى‌گويد : خودت‌ را به‌ ديوانگى‌ بزن‌ ، همين‌ دستور او را از مرگ‌ نجات‌ داد و حاكم‌ كوفه‌ كه‌ فرمان‌ محرمانه‌ ترور را از طرف‌ خليفه‌ داشت‌ از قتلش‌ به‌ خاطر ديوانگى‌ منصرف‌ شد .
جابر جعفى‌ كه‌ از اصحاب‌ سر امام‌ باقر (علیه السلام) نيز مى‌باشد مى‌گويد : امام‌ باقر (علیه السلام ) هفتاد هزار بيت‌ حديث‌ به‌ من‌ آموخت‌ كه‌ به‌ كسى‌ نگفتم‌ و نخواهم‌ گفت‌ ...
او روزى‌ به‌ حضرت‌ عرض‌ كرد مطالبى‌ از اسرار به‌ من‌ گفته‌اى‌ كه‌ سينه‌ام‌ تاب‌ تحمل‌ آن‌ را ندارد و محرمى‌ ندارم‌ تا به‌ او بگويم‌ و نزديك‌ است‌ ديوانه‌ شوم‌ .
امام‌ فرمود : به‌ كوه‌ و صحرا برو و چاهى‌ بكن‌ و سر در دهانه‌ چاه‌ بگذار و در خلوت‌ چاه‌ بگو : حدثنى‌ محمد بن‌ على‌ بكذا وكذا ... ، ( يعنى‌ امام‌ باقر (علیه السلام) به‌ من‌ فلان‌ مطلب‌ را گفت‌ ، يا روايت‌ كرد ) .
آرى‌ ، شيعه‌ مى‌رفت‌ كه‌ نابود شود ، يعنى‌ اسلام‌ راستين‌ به‌ رنگ‌ خلفا درآيد ، و به‌ صورت‌ اسلام‌ بنى‌ اميه‌اى‌ يا بنى‌ عباسى‌ خودنمايى‌ كند .
در چنين‌ شرايط دشوارى‌ ، امام‌ دامن‌ همت‌ به‌ كمر زد و به‌ احيا و بازسازى‌ معارف‌ اسلامى‌ پرداخت‌ و مكتب‌ علمى‌ عظيمى‌ به‌ وجود آورد كه‌ محصول‌ و بازده‌ آن‌ ، چهار هزار شاگرد متخصص‌ ( همانند هشام‌ ، محمد بن‌ مسلم‌ و ... ) در رشته‌هاى‌ گوناگون‌ علوم‌ بودند ، و اينان‌ در سراسر كشور پهناور اسلامى‌ آن‌ روز پخش‌ شدند .
هر يك‌ از اينان‌ از طرفى‌ خود ، بازگوكننده‌ منطق‌ امام‌ كه‌ همان‌ منطق‌ اسلام‌ است‌ و پاسدار ميراث‌ دينى‌ و علمى‌ و نگهدارنده‌ تشيع‌ راستين‌ بودند ، و از طرف‌ ديگر مدافع‌ و مانع‌ نفوذ افكار ضد اسلامى‌ و ويرانگر در ميان‌ مسلمانان‌ نيز بودند .
تأسيس‌ چنين‌ مكتب‌ فكرى‌ و اين‌ سان‌ نوسازى‌ و احياگرى‌ تعليمات‌ اسلامى‌ ، سبب‌ شد كه‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) به‌ عنوان‌ رئيس‌ مذهب‌ جعفرى‌ ( تشيع‌ ) مشهور گردد .
ليكن‌ طولى‌ نكشيد كه‌ بنى‌ عباس‌ پس‌ از تحكيم‌ پايه‌هاى‌ حكومت‌ و نفوذ خود ، همان‌ شيوه‌ ستم‌ و فشار بنى‌ اميه‌ را پيش‌ گرفتند و حتى‌ از آنان‌ هم‌ گوى‌ سبقت‌ را ربودند. 
امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) كه‌ همواره‌ مبارزى‌ نستوه‌ و خستگى‌ناپذير و انقلابيى‌ بنيادى‌ در ميدان‌ فكر و عمل‌ بوده‌ ، كارى‌ كه‌ امام‌ حسين‌ (علیه السلام ) به‌ صورت‌ قيام‌ خونين‌ انجام‌ داد ، وى‌ قيام‌ خود را در لباس‌ تدريس‌ و تأسيس‌ مكتب‌ و انسان‌ سازى‌ انجام‌ داد و جهادى‌ راستين‌ كرد .
جنبش‌ علمى‌
اختلافات‌ سياسى‌ بين‌ امويان‌ و عباسيان‌ و تقسيم‌ شدن‌ اسلام‌ به‌ فرقه‌هاى‌ مختلف‌و ظ‌هور عقايد مادى‌ و نفوذ فلسفه‌ يونان‌ در كشورهاى‌ اسلامى‌ ، موجب‌ پيدايش‌ يك‌ نهضت‌ علمى‌ گرديد . نهضتى‌ كه‌ پايه‌هاى‌ آن‌ بر حقايق‌ مسلم‌ استوار بود . چنين‌ نهضتى‌ لازم‌ بود ، تا هم‌ حقايق‌ دينى‌ را از ميان‌ خرافات‌ و موهومات‌ و احاديث‌ جعلى‌ بيرون‌ كشد و هم‌ در برابر زنديقها و ماديها با نيروى‌ منطق‌ و قدرت‌ استدلال‌ مقاومت‌ كند و آراى‌ سست‌ آنها را محكوم‌ سازد . گفتگوهاى‌ علمى‌ و مناظ‌رات‌ آن‌ حضرت‌ با افراد دهرى‌ و مادى‌ مانند "ابن‌ ابى‌ العوجاء" و "ابو شاكر ديصانى‌" و حتى‌ "ابن‌ مقفع‌" معروف‌ است‌ .
به‌ وجود آمدن‌ چنين‌ نهضت‌ علمى‌ در محيط آشفته‌ و تاريك‌ آن‌ عصر ، كار هر كسى‌ نبود ، فقط كسى‌ شايسته‌ اين‌ مقام‌ بزرگ‌ بود كه‌ مأموريت‌ الهى‌ داشته‌ باشد و از جانب‌ خداوند پشتيبانى‌ شود ، تا بتواند به‌ نيروى‌ الهام‌ و پاكى‌ نفس‌ و تقوا وجود خود را به‌ مبدأ غيب‌ ارتباط دهد ، حقايق‌ علمى‌ را از درياى‌ بيكران‌ علم‌ الهى‌ به‌ دست‌ آورد ، و در دسترس‌ استفاده‌ گوهرشناسان‌ حقيقت‌ قرار دهد 
تنها وجود گرامى‌ حضرت‌ صادق‌ (علیه السلام) مى‌توانست‌ چنين‌ مقامى‌ داشته‌ باشد ، تنها امام‌ صادق‌ (علیه السلام) بود كه‌ با كناره‌گيرى‌ از سياست‌ و جنجالهاى‌ سياسى‌ از آغاز امامت‌ در نشر معارف‌ اسلام‌ و گسترش‌ قوانين‌ و احاديث‌ راستين‌ دين‌ مبين‌ و تبليغ‌ احكام‌ و تعليم‌ و تربيت‌ مسلمانان‌ كمر همت‌ بر ميان‌ بست‌ .
زمان‌ امام‌ صادق‌ (علیه السلام) در حقيقت‌ عصر طلايى‌ دانش‌ و ترويج‌ احكام‌ و تربيت‌ شاگردانى‌ بود كه‌ هر يك‌ مشعل‌ نورانى‌ علم‌ را به‌ گوشه‌ و كنار بردند و در "خودشناسى‌" و "خداشناسى‌" مانند استاد بزرگ‌ و امام‌ بزرگوار خود در هدايت‌ مردم‌ كوشيدند .
در همين‌ دوران‌ درخشان‌ - در برابر فلسفه‌ يونان‌ - كلام‌ و حكمت‌ اسلامى‌ رشد كرد و فلاسفه‌ و حكماى‌ بزرگى‌ در اسلام‌ پرورش‌ يافتند . همزمان‌ با نهضت‌ علمى‌ و پيشرفت‌ دانش‌ بوسيله‌ حضرت‌ صادق‌ (علیه السلام) در مدينه‌ ، منصور خليفه‌ عباسى‌ كه‌ از راه‌ كينه‌ و حسد ، به‌ فكر ايجاد مكتب‌ ديگرى‌ افتاد كه‌ هم‌ بتواند در برابر مكتب‌ جعفرى‌ استقلال‌ علمى‌ داشته‌ باشد و هم‌ مردم‌ را سرگرم‌ نمايد و از خوشه‌چينى‌ از محضر امام‌ (علیه السلام) بازدارد .
خلق‌ و خوى‌ حضرت‌ صادق‌ (علیه السلام)
حضرت‌ صادق‌ (علیه السلام) مانند پدران‌ بزرگوار خود در كليه‌ صفات‌ نيكو و سجاياى‌ اخلاقى‌ سرآمد روزگار بود . حضرت‌ صادق‌ (علیه السلام) داراى‌ قلبى‌ روشن‌ به‌ نور الهى‌ و در احسان‌ و انفاق‌ به‌ نيازمندان‌ مانند اجداد خود بود . داراى‌ حكمت‌ و علم‌ وسيع‌ و نفوذ كلام‌ و قدرت‌ بيان‌ بود .
با كمال‌ تواضع‌ و در عين‌ حال‌ با نهايت‌ مناعت‌ طبع‌ كارهاى‌ خود را شخصا انجام‌ مى‌داد ، و در برابر آفتاب‌ سوزان‌ حجاز بيل‌ به‌ دست‌ گرفته‌ ، در مزرعه‌ خود كشاورزى‌ مى‌كرد و مى‌فرمود : اگر در اين‌ حال‌ پروردگار خود را ملاقات‌ كنم‌ خوشوقت‌ خواهم‌ بود ، زيرا به‌ كد يمين‌ و عرق‌ جبين‌ آذوقه‌ و معيشت‌ خود و خانواده‌ام‌ را تأمين‌ مى‌نمايم‌ .
ابن‌ خلكان‌ مى‌نويسد : امام‌ صادق‌ (علیه السلام) يكى‌ از ائمه‌ دوازده‌گانه‌ مذهب‌ اماميه‌ و از سادات‌ اهل‌ بيت‌ رسالت‌ است‌ . از اين‌ جهت‌ به‌ وى‌ صادق‌ مى‌گفتند كه‌ هر چه‌ مى‌گفت‌ راست‌ و درست‌ بود و فضيلت‌ او مشهورتر از آن‌ است‌ كه‌ گفته‌ شود . مالك‌ مى‌گويد : با حضرت‌ صادق‌ (علیه السلام ) سفرى‌ به‌ حج‌ رفتم‌ ، چون‌ شترش‌ به‌ محل‌ احرام‌ رسيد ، امام‌ صادق‌ (علیه السلام) حالش‌ تغيير كرد ، نزديك‌ بود از مركب‌ بيفتد و هر چه‌ مى‌خواست‌ لبيك‌ بگويد ، صدا در گلويش‌ گير مى‌كرد . به‌ او گفتم‌ : اى‌ پسر پيغمبر ، ناچار بايد بگويى‌ لبيك‌ ، در جوابم‌ فرمود : چگونه‌ جسارت‌ كنم‌ و بگويم‌ لبيك‌ ، مى‌ترسم‌ خداوند در جوابم‌ بگويد : لا لبيك‌ ولا سعديك‌ .
 
نحوه شهادت امام صادق علیه السلام
امام در سالهاي آخر عمر خود شديداً لاغر وضعيف شده بود و به تعبيريکي از افرادي که امام را درآن روزگار ديده بود از او چيزي نمانده بود جز سرش، کنايه ازاينکه بدن کاملاً فرسوده ونحيف شده بود. سراسرزندگيش به دشواري وسختي ورنج آفريني گذشته بود. و درسالهاي آخر عمر بر ميزان محدوديت واحضار وتهديد او اضافه مي شد که اين خود بر خستگي ورنجش مي افزود.
روزي منصور به وزير دربارش « ربيع » گفت همين اکنون جعفربن محمد (امام صادق( عليه السلام)) رادراينجا حاضر کن .
ربيع فرمان منصور را اجرا کرد حضرت صادق( عليه السلام) را احضار نمود، منصور باکمال خشم و تندي به آنحضرت رو کرد وگفت:
« خدامرا بکشد اگر تو رانکشم آيا درمورد سلطنت من اشکال تراشي مي کني ؟»
امام: آنکس که چنين خبري به تو داده دروغگو است ...
ربيع ميگويد: امام صادق( عليه السلام) راديدم هنگام ورود لبهايش حرکت مي کند، وقتي که کنارمنصور نشست، لبهايش حرکت مي کرد ولحظه به لحظه ازخشم منصور کمتر مي شد .
وقتي که امام صادق( عليه السلام) ازنزد منصور رفت، پشت سرامام رفتم وبه اوعرض کردم:
وقتي که شما وارد برمنصور شديد منصور نسبت به شما بسيار خشمگين بود ولي وقتي که نزد او آمدي ولبهاي تو حرکت کرد خشم او کم شد شما لبهايتان را به چه چيز حرکت مي دادي ؟
امام صادق( عليه السلام) فرمود : لبهايم رابه دعاي جدم امام حسين ( عليه السلام) حرکت مي دادم وآن دعا اين است :
يا عُدَّتي عِندَ شِدَّتي وَيا غَوثِي عِندَ کُربَتي اَحرِسنِي بِعَينِکَ الَّتي لا تَنامُ وَاکَنِفنِي بِِرُکنِکَ الذَّي لايُرام
« اي نيرو بخش من هنگام دشواريهايم واي پناه من هنگام اندوهم به چشمت که نخوابد مرا حفظ کن ومرا درسايه رکن استوار وخلل ناپذيرت قراربده » 
 
آتش کشيدن خانه امام صادق(عليه السلام)
مفضّل بن عمر مي گويد: منصور دوانيقي براي فرماندار مکه ومدينه حسن بن زيد پيام داد: خانه جعفر بن محمد ( امام صادق (علیه السلام) را بسوزان، اواين دستوررا اجرا کرد وخانه امام صادق( عليه السلام) را سوزانيد که آتش آن تا به راهرو خانه سرایت کرد، امام صادق ( عليه السلام) آمد ومیان آتش گام برمي داشت ومي فرمود : اَنَا بنُ اَعراقِ الثَّري اَنا بنُ اِبراهِيمَ خَليلِ اللهِ
« منم فرزند اسماعيل که فرزندانش مانند رگ وريشه دراطراف زمين پراکنده اند منم فرزند ابراهيم خليل خدا( که آتش نمرود براو سرد وسلامت شد )»
 
برنامه قتل امام صادق (عليه السلام)
سرانجام منصور نتوانست پيشرفت امام را ببيند و عظمت او را تحمل نمايد. طرح قتل او را از طريق مسموم کردن تهيه نمود.
اين نکته راناگفته نگذاريم که بني عباس درس مسموم کردن امامان رااز پيشوايان راستين خود، يعني بني اميه آموختند. معاويه بارها گفته بود خداوند ازعسل لشکرياني دارد و.. که غرض عسل مسموم بود که به خورد دشمنان خود ميداد.
منصور توسط والي خود درمدينه امام را با انگور زهرآلود به شهادت رساند وبعد حيله گرانه به گريه وزاري وعزاداري او پرداخت.  اينکه درامر شهادت امام، منصور دست داشته جاي شکي براي ما نيست، زيرا که خود بارها گفته بود که او چون استخواني درگلويم گير کرده است.
شايد منصور جداً وقلباً دوست نداشت امام رابکشد ولي چه مي توان کرد که مقام است وسلطنت، پست است وموقعيت. مگر هرکسي ميتواند ازآن بگذرد؟ امرشهادت او را توسط منصور، برخي چون ابوزهره انکار کرد ه اند، بدليل ابراز تأسف منصور ازمرگ او  وهم گفته اند که اين امر خلاف تحکيم پايه هاي حکومت او بود.  ديگران هم همين افکار راداشته اند  ويا برخي ديگر ازآن به ترديد ياد کرده اند.  ولي باتوجه به سابقه برخورد واحضار وتهديد منصور، وبا توجه به اعمال زمامداران پس از او معلوم مي شود بني عباس چون بني اميه درخط امام کشي بودند وآنها شش تن ازامامان ما را مسموم کرده اند. آري او پس از قتل امام ابراز تأسف هم کرد وآن مصلحتي بود.
منبع : جهان نیوز

دیدگاه قرآن نسبت به زمان و اعداد

 
سوال
آیا اعداد ازلی می باشند؟ منظور قرآن از خلقت شش روزه زمین چیست؟ سعد و نحس بودن اعداد حقیقت دارد؟
 
پاسخ
1- اعداد امور واقعی نیستند تا در ازلی و ابدی بودن آنان بحث شود، بلکه معانی اعتباری هستند که معدود منشأ انتزاع آنان قرار می گیرند و می توان بدون توجه به منشأ انتزاع بر اعداد افزود. [1]
 
2- شما این گونه سؤال را طرح کنید که مگر شبانه روز بر اساس چرخش زمین بر گرد خورشید فراهم نمی آید؟ پس قبل از خلقت زمین و خورشید که شبانه روزی وجود نداشت تا...، در جواب می گوییم که مراد از شش روز در قرآن کریم شش دوره است نه شش شبانه روز.
 
3- سعد و نحس ایام مربوط به حوادث تلخ و شیرینی است که در آن ایام رخ داده است و خود ایام حامل سعد و نحس نیستند و آیه قرآن کریم به این معنا اشارت دارد. [2]
 
 
[1] تفسیر موضوعی جهان در قرآن، زمان خلقت آسمان و زمین کتاب معارف قرآن ( آیت الله مصباح یزدی).ص 241.
 
[2] نک: قرآن کریم، تفسیر موضوعی، تفسیر موضوعی، زمانها و مکان ‹آیا بعضی از روزها نحس و شوم است و بعضی دیگر ...›المیزان ج 19 ص 106.
 
 
 منبع: پایگاه حوزه

 منبع: پایگاه حوزه

 

 

 

 

 

 

 

مناسبت ها

آخرین مطالب

عکس

 

   

 

گالری عکس

صوت و فیلم

اوقات شرعی



تازه های نشر

آمار بازدیدکنندگان

0000364483
امروزامروز1591
دیروزدیروز4035
این هفتهاین هفته17193
این ماهاین ماه32743
کل بازدیدهاکل بازدیدها364483
www.ahoorae.com

آمار بازدید کنندگان به صورت مخفی

امروز73
دیروز53
این هفته237
این ماه1190
مجموع177631

آی پی بازدیدکنندگان : 54.80.158.127
Unknown ? Unknown Fri 21 Jul 2017 03:10